برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1318 100 1

obedient

/oˈbiːdiənt/ /əˈbiːdɪənt/

معنی: رام، رام شدنی، سر براه، خاضع، فرمانبردار، مطیع، سربزیر، خاشع، حرف شنو
معانی دیگر: هیرمند، سر به زیر، منقاد

بررسی کلمه obedient

صفت ( adjective )
مشتقات: obediently (adv.)
• : تعریف: obeying, or being willing to obey, rules, commands, or requests.
مترادف: dutiful, submissive, yielding
متضاد: contumacious, disobedient, insubordinate, unruly, wayward
مشابه: amenable, compliant, deferential, docile, faithful, good, governable, law-abiding, lawful, passive, servile, tractable

- She was an obedient child and did what she was told.
[ترجمه ترگمان] او یک بچه مطیع و مطیع بود و آنچه را که گفته بود انجام می‌داد
[ترجمه گوگل] او یک کودک مطیع بود و آنچه را که گفته شد انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه obedient در جمله های نمونه

1. The obedient dog came when his master beckoned.
سگ فرمانبر هنگامی که صاحبش به او اشاره کرد,جلو آمد

2. Obedient to his father's wishes, Guy did not explore any further.
گای که نسبت به خواسته های پدرش فرمانبر بود,بیش از این تحقیق نکرد

3. When parents make reasonable requests of them, the majority of my friends are obedient.
اکثر دوستانم زمانیکه والدین شان از آنها خواهش های منطقی دارند,مطیع هستند

4. an obedient child
کودک حرف شنو

5. they used food as a lever to make the prisoners obedient
از خوراک به عنوان وسیله‌ای برای مطیع ساختن زندانیان استفاده کردند.

6. All things are obedient to money.
[ترجمه ترگمان]همه چیز مطیع پول است
[ترجمه گوگل]همه چیز مطیع به پول است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He was very respectful at home and obedient to his parents.
[ترجمه ترگمان]او در خانه بسیار محترمانه رفتار می‌کرد و از پدر و مادرش اطاعت می‌کرد
[ترجمه گوگل]او در خانه بسیار احترام گذاشت و به والدینش اطاعت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف obedient

رام (صفت)
domestic , tame , amenable , docile , meek , manageable , obedient , biddable , treatable , governable
رام شدنی (صفت)
amenable , docile , obedient , tamable , tameable
سر براه (صفت)
polite , docile , obedient , arranged , tractable
خاضع (صفت)
humble , meek , obedient , blushing , submissive , bashful
فرمانبردار (صفت)
subordinate , obedient , biddable , obsequious
مطیع (صفت)
subordinate , subject , conformable , docile , obedient , submissive , limber , biddable , dutiful , duteous
سربزیر (صفت)
docile , obedient , tractable
خاشع (صفت)
humble , obedient , submissive
حرف شنو (صفت)
obedient

معنی عبارات مرتبط با obedient به فارسی

پیرو قانون، مطیع قانون

معنی کلمه obedient به انگلیسی

obedient
• submissive, dutiful, following orders; disciplined
• someone who is obedient does what they are told to do.

obedient را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

sara
مطیع_فرمانبردار
مهسا امینی
-حرف گوش کن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی obedient
کلمه : obedient
املای فارسی : ابدینت
اشتباه تایپی : خذثیهثدف
عکس obedient : در گوگل

آیا معنی obedient مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )