برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1279 100 1

objectify

/ɑːbˈdʒektɪˌfaɪ/ /ɒbˈdʒektɪfaɪ/

عینیت دادن، به حالت عینی در آوردن، برونی کردن، خاصیت و ماهیت چیزی رامعین کردن، بنظر اوردن، بصورت مادی و خارجی مجسم کردن

بررسی کلمه objectify

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: objectifies, objectifying, objectified
مشتقات: objectification (n.)
• : تعریف: to present or regard as an object, esp. of the physical senses; cause to be external or objective.
متضاد: slant

واژه objectify در جمله های نمونه

1. Only those groups, possessing objectified consciousness, can be said to anchor their thoughts and perceptions by social representations.
[ترجمه ترگمان]تنها آن گروه‌ها، که خودآگاه عینیت یافته بودند، می توان گفت که افکار و برداشت‌های خود را از طریق نمایش‌های اجتماعی حفظ کنند
[ترجمه گوگل]می توان گفت که تنها گروه هایی که دارای آگاهی عینی هستند، می توانند به تفکیک و ادراکات خود از طریق نمایندگان اجتماعی لنگر اندازند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. In the courtly love tradition, the woman was put on a pedestal - objectified.
[ترجمه ترگمان]در سنت عشقی درباری، این زن بر پایه مجسمه‌ای تکیه زده بود
[ترجمه گوگل]در سنت عشق عجیب و غریب، زن بر روی پایه گذاشته شد - عینی شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Ishmael the character is an objectified self, a projection of the self image and frame of mind of the narrator hero.
[ترجمه ترگمان]اسماعیل، شخصیت یک خود عینیت یافته، تجسم تصویر خود و قالب ذهن قهرمان راوی است
[ترجمه گوگل]اسماعیل شخصیت، یک عینیت عینی است، تصویری از خود تصویر و فریم ذهن قهرمان راوی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4 ...

معنی کلمه objectify به انگلیسی

objectify
• present or regard as an object; make objective

objectify را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سامان نصیری
به نظر می رسد
mm
شي انگاريدن
سبحان
عینیت دادن
دنیا. قاسمی
تنزل شان به یک شی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی objectify
کلمه : objectify
املای فارسی : ابجکتیفی
اشتباه تایپی : خذتثزفهبغ
عکس objectify : در گوگل

آیا معنی objectify مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )