برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1278 100 1

objective

/əbˈdʒektɪv/ /əbˈdʒektɪv/

معنی: هدف، منظور، مقصود، بی طرف، عینی، برونی، مفعولی، قابل مشاهده، علمی و بدون نظر خصوصی، حالت مفعولی
معانی دیگر: واقعی، دارای وجود خارجی، فراهستی، (هنر و ادب و نقد ادبی و غیره - وابسته به شی و ویژگی های آن نه افکار کسی که به شی نگاه می کند) برون آختی، واقع بینانه، ابژکتیو، واقعیت گرا، بی نظر، بی غرض، ناسوی دار، بی غرضانه، بی طرفانه، (آزمون) چند پرسشی، چند گزینه ای، (انتخاب) چند تایی، (گزینش) درست و غلط، (آزمون) عینی، (آزمون) پاسخ گزینی، آماج، مقصد، قصد، (دستور زبان) مفعولی، پوییده، (پزشکی - وابسته به نشانه های بیماری که علاوه بر خود بیمار برای دیگران نیز آشکارند) بیرونی، برون نما، هرآیند، در هستی

بررسی کلمه objective

اسم ( noun )
(1) تعریف: a goal or purpose toward which one's efforts are directed; aim.
مترادف: aim, goal, intent, intention, purpose, target
مشابه: ambition, aspiration, design, destination, end, idea, mark, mission, object, plan, point, purport

- Our objective was to convince the town council that bicycle paths are needed in these neighborhoods.
[ترجمه ترگمان] هدف ما این بود که شورای شهر را متقاعد کنیم که مسیرهای دوچرخه‌سواری در این مناطق مورد نیاز است
[ترجمه گوگل] هدف ما این بود که شورای شهر را متقاعد کنیم که مسیرهای دوچرخه سواری در این محله ها مورد نیاز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- What is your objective in doing this research?
[ترجمه ترگمان] هدف شما در انجام این تحقیق چیست؟
[ترجمه گوگل] هدف شما در انجام این تحقیق چیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: in optical instruments such as telescopes and microscopes, the lens closest to the object being observed.
مشابه: lens, optic

(3) تعریف: in grammar, the objective case, or a word form in this case, such as "them".
مترادف: accusative
...

واژه objective در جمله های نمونه

1. objective reality
واقعیت عینی

2. an objective analysis
تجزیه و تحلیل بی غرضانه،تحلیل واقع‌بینانه

3. an objective description
شرح واقع بینانه (عینی)

4. an objective painting
نقاشی ابژکتیو (واقعیت‌گرا)

5. an objective report
یک گزارش بی طرفانه

6. an objective test
آزمون عینی

7. the objective case
حالت مفعولی

8. try to be as objective as you can
سعی کن تا میتوانی بی غرض باشی.

9. he did not gain his objective
او به هدف خود نرسید.

10. His objective was to finish by October.
[ترجمه ترگمان]هدف او این بود که تا اکتبر تمام شود
[ترجمه گوگل]هدف او پایان یافتن ماه اکتبر بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The main objective of this meeting is to give more information on our plans.
[ترجمه ترگمان]هدف اصلی این جلسه دادن اطلاعات بیشتر در ...

مترادف objective

هدف (اسم)
object , cause , objective , point , sight , aim , purpose , target , goal , mark , prick , scope , butt , bourgeon , bourn , bourne , burgeon , victim , parrot , quintain
منظور (اسم)
meaning , end , objective , aim , purpose , intent , intention , goal
مقصود (اسم)
meaning , object , end , objective , desire , aim , purpose , intention , goal , hanker , craving
بی طرف (صفت)
neutral , just , objective , neuter , impartial , dispassionate , disinterested , non-partisan , unaligned
عینی (صفت)
genuine , identical , identic , exact , objective , visual
برونی (صفت)
outside , objective , exogenous
مفعولی (صفت)
objective
قابل مشاهده (صفت)
objective , observable
علمی و بدون نظر خصوصی (صفت)
objective
حالت مفعولی (صفت)
accusative , dative , objective

معنی عبارات مرتبط با objective به فارسی

(دستور زبان) متمم مفعولی، مکمل مفعولی (مثلا واژه ی president در این جمله: we elected him president)، اسم یا صفت یا ضمیرمکمل صفت موضحه در مسندالیه، مکمل موضوع
هدف طراحی

معنی objective در دیکشنری تخصصی

objective
[سینما] حرکت واقعی و عینی - ریتم عینی - عینی
[عمران و معماری] هدف
[کامپیوتر] هدف .
[صنایع غذایی] قابل مشاهده ، بی ط رف ، علمی و بدون نظ ر خصوصی ، حالت
[زمین شناسی] شیئی، واقع نگر لنز یا عدسی شیئی، عدسی یا عدسیهایی که تصویری از جسم مورد بررسی را در صفحه کانونی بخش چشمی یک میکروسکوپ یا تلسکوپ، به وجود آورده اند. مترادف: object glass؛ objective lens.
[صنعت] مقصد، هدف، آرمان
[حقوق] عینی، واقعی، خارجی، هدف، مقصود، بی طرف
[نساجی] عدسی شیئی میکروسکوپ
[ریاضیات] عینی، هدف، منظور، مقصود، برونی، عملی
[حسابداری] ستون هدف
[ریاضیات] نمودار تابع هدف
[ریاضیات] معیار عینی، ضابطه ی عینی
[آب و خاک] پیش بینی عینی
[حسابداری] تابع هدف
[زمین شناسی] تابع هدف
[صنعت] تابع هدف - تابعب که بیان کننده هدف مورد انتظار به صورت کمی می باشد.
[ریاضیات] تابع هدف
[پلیمر] تابع هدف
[آمار] 1. تابع هدف (برنامه ریزی خطی) 2. تابع عینی (استنباط آماری)
[کوه نوردی] خطرات پیرامونی
[حسابداری] اطلاعات عینی
[کامپیوتر] زبان مقصود .
objective lens ...

معنی کلمه objective به انگلیسی

objective
• aim, purpose, goal; objective case (grammar)
• impartial, unbiased; existing outside of the mind; relating to or characteristic of a direct object (grammar); expressing or dealing with facts
• your objective is what you are trying to achieve.
• objective information is based on facts.
• if someone is objective, they base their opinions on facts, rather than on their feelings.
objective case
• grammatical form that is used as the object of a verb or preposition (grammar)
objective clause
• clause that functions as the object of a verb or preposition (grammar)
objective function
• quantitative expression of a goal
objective reason
• real reason, relevant cause, factual cause
intermediate objective
• goal which is set to be completed before the completion of the main goal
main objective
• main goal towards which all one's effort and energy is focused
maintenance of the objective
• concentration on the goal, adherence to the goal (principle of combat according to which only the goal is important)
secondary objective
• another purpose that is pursued solely if the primary purpose is not feasible or after the accomplishment of the primary purpose

objective را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

rezga
[حقوق] موضوعی
فواد بهشتی
بی طرف، منصف
مصطفی
هدف مخصوصا اهداف کاری، سیاسی و نظامی که براش تلاش میکنی، بی طرفانه و منصفانه
مقداد سلمانپور
کمی
عینی
قابل مشاهده
هدف
وسیله
صالحی
(اسم noun)
مترادف با :thing, article, item
موضوع، چیز، مبحث
عدالت مجاوری
در جایگاه اسم
1- my main objective : هدف/goal

در جایگاه صفت
2- objective reports : واقعی/عینی
سعید ترابی
1. هدف
2. مقصد
3. واقعی، بر اساس حقیقت، واقع بین
4. عینی، قابل مشاهده
میثم علیزاده
● هدف ( اسم)
● واقع بینانه، عینی ( صفت)
Hadi
چیزی که نمیتوان درباره اش نظر داد و از نظر افراد مختلف محض و قانون است

مثلا در امتحان شفاهی چون نظر دو معلم متفاوت است اون امتحان subjective هست ولی در امتحان کتبی چون قابل نظر دادن نیست و بر اساس نوشته هست اون امتحان objective هست
مرجانه
در مورد علائم بیماری
Objective:قابل مشاهده
Subjective:غیر قابل مشاهده
بهمن عنایتی کاریجانی
هو
یکی از معانی ان فرافکنی هست.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی objective
کلمه : objective
املای فارسی : آبجکتیو
اشتباه تایپی : خذتثزفهرث
عکس objective : در گوگل

آیا معنی objective مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )