انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1067 100 1

obligatory

تلفظ obligatory
تلفظ obligatory به آمریکایی/əˈblɪɡəˌtɔːri/ تلفظ obligatory به انگلیسی/əˈblɪɡətr̩i/

معنی: حتمی، الزام اور، واجب، لازم، لازم الاجراء، الزامی
معانی دیگر: الزام آور، اجباری، خواه و ناخواه، واداشتی، بایانی، فرضی

بررسی کلمه obligatory

صفت ( adjective )
(1) تعریف: binding in a moral or legal sense.
مترادف: binding, compulsory, mandatory
مشابه: necessary, required

- Basic care of one's child is considered obligatory by the law.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مراقبت اولیه از کودک توسط قانون الزامی تلقی می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مراقبت اساسی از کودک در قانون مجاز است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: required; compulsory.
مترادف: compulsory, mandatory, required
متضاد: optional, voluntary
مشابه: essential, involuntary, necessary, requisite

- Military service is obligatory in quite a number of countries.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خدمت نظامی در تعدادی از کشورها الزامی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خدمات نظامی در چندین کشور واجب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Physical education class is recommended but not obligatory for fourth year students.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کلاس آموزش فیزیکی توصیه می‌شود اما برای دانشجویان سال چهارم الزامی نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کلاس تربیت بدنی توصیه می شود اما برای دانش آموزان سال چهارم واجب نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه obligatory در جمله های نمونه

1. obedience is obligatory for a soldier
ترجمه اطلاعات برای سرباز الزامی است.

2. a blood test is obligatory
ترجمه آزمایش خون الزامی است.

3. attendance at the meeting is obligatory
ترجمه حضور در گردهمایی اجباری است.

4. When an end is lawful and obligatory, the indispensable means to is are also lawful and obligatory.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وقتی که یک پایان مشروع و اجباری باشد، ابزار ضروری برای آن نیز قانونی و اجباری است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هنگامی که پایان قانونی و اجباری است، ابزار ضروری برای این نیز قانونی و اجباری است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. It is obligatory for companies to provide details of their industrial processes.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برای شرکت‌ها الزامی است که جزئیات فرایندهای صنعتی خود را ارایه دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شرکت ها مجاز به ارائه جزئیات فرآیندهای صنعتی خود هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. The college authorities have now made these classes obligatory.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مقامات دانشگاهی هم اکنون این کلاس‌ها را اجباری کرده‌اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مقامات کالج این کلاس ها را واجد شرایط ساخته اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. The teacher asked his students to labour at obligatory courses.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]معلم از دانش آموزانش خواسته بود در دوره‌های اجباری کار کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]معلم از دانش آموزان خواسته بود تا در دوره های واجد شرایط کار کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. There was all the usual humbug and obligatory compliments from ministers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]از وزیران تعریف و تمجید فراوان و obligatory شنیده می‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همه همتاهای معمول و کاملی از وزرا وجود داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. It is obligatory for vets to be registered.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برای دامپزشکان الزامی است که ثبت شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]واجد شرایط ثبت نام برای دامپزشکان ضروری است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. She offered him the obligatory cup of tea.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]فنجان چای را به او تعارف کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او به او فنجان مجاز چای را پیشنهاد داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. It is obligatory on every citizen to safeguard our great motherland.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این برای همه شهروندان الزامی است که از سرزمین مادری کشورمان محافظت کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برای هر شهروندی واجب است که از سرزمین بزرگ ما حفاظت کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. Attendance at school is obligatory.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]حضور در مدرسه اجباری است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حضور در مدرسه واجب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. These rates do not include the charge for obligatory medical consultations.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این نرخ‌ها مسئولیت مشاوره‌های پزشکی اجباری را در بر نمی‌گیرند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این نرخ ها هزینه مشاوره های پزشکی قانونی را شامل نمی شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Attendance at tonight's meeting is obligatory.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]رفتن به جلسه امشب اجباری است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حضور در جلسه امشب واجب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. In the mid 60s he took the almost obligatory trip to India.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در اواسط دهه ۶۰ سفر تقریبا اجباری به هند را پذیرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در اواسط دهه 60، او تقریبا واجد شرایط سفر به هند را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف obligatory

حتمی (صفت)
very , all right , imminent , imperative , indispensable , obligatory , categorical , cocksure , categoric
الزام اور (صفت)
imperative , obligatory , binding , mandatory
واجب (صفت)
essential , indispensable , obligatory , fundamental , vital , necessary , momentous , necessitous
لازم (صفت)
obligatory , necessary , necessitous , needful , incumbent , intransitive , irrevocable
لازم الاجراء (صفت)
indispensable , obligatory
الزامی (صفت)
obligatory , mandatory , obliging

معنی obligatory در دیکشنری تخصصی

obligatory
[حقوق] الزامی، الزام آور، اجباری
[ریاضیات] ضروری، الزامی
[حقوق] قواعد و مقررات الزامی
[ریاضیات] صرف نظر کردن

معنی کلمه obligatory به انگلیسی

obligatory
• binding, compelling; must be done; necessary
• if something is obligatory, you must do it, because there is a rule or law about it.
• obligatory can also refer to things which are always done in certain situations.
obligatory arbitration
• advance commitment by two parties to submit to arbitration in the event of a disagreement
obligatory course
• class in an academic institution that must be taken
obligatory insurance
• state required insurance against physical and psychological damages

obligatory را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

فرزاد یوسف زاده ١٤:٣١ - ١٣٩٧/٠٤/٠٩
مرسوم
آداب لاجرم (شعر سید علی صالحی: ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر اداب لاجرم خسته ام بيا برويم)،
به رسم ادب (مثلاً سلام و علیکی که بین شما و همراهان دوستتان مرسوم است)
رایج (معمولا به طنز، مثلا می گویند: در این مملکت سر سگ بزنی مهندس می ریند)
=====================================================================
so customary or fashionable as to be expected of everyone or on every occasion.
"it was a quiet little street with the obligatory pub at the end"
|

حسن امامی ٢٢:٥٥ - ١٣٩٧/١٠/٠٧
الزام ضرورت
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی obligatory
کلمه : obligatory
املای فارسی : ابلیگتری
اشتباه تایپی : خذمهلشفخقغ
عکس obligatory : در گوگل


آیا معنی obligatory مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )