برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1291 100 1

occupy

/ˈɑːkjəˌpaɪ/ /ˈɒkjʊpaɪ/

معنی: سرگرم کردن، مشغول کردن، اشغال کردن، تصرف کردن
معانی دیگر: به زور گرفتن، مشغول داشتن، قرار داشتن، (در جایی) بودن، (وقت یا جا) گرفتن، شاغل بودن، تصدی داشتن، (پیشه) داشتن، مقام داشتن، ساکن بودن، سکنی گزیدن، در زیستن

بررسی کلمه occupy

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: occupies, occupying, occupied
مشتقات: occupied (adj.), occupier (n.)
(1) تعریف: to control (territory or the like) after seizure.
مترادف: subject
مشابه: capture, claim, conquer, control, dominate, hold, oppress, overrun, overthrow, possess, seize, subjugate, take

- Germany occupied Poland during World War II.
[ترجمه دکتر محمدرضا ایوبی صانع] در خلال جنگ جهانی دوم ، آلمان ، لهستان را اشغال کرد
|
[ترجمه ترگمان] آلمان در طول جنگ جهانی دوم لهستان را اشغال کرد
[ترجمه گوگل] آلمان در طول جنگ جهانی دوم، لهستان را اشغال کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to take up; fill (time or space).
مترادف: engage, fill, have, use, utilize
متضاد: vacate
مشابه: absorb, amuse, busy, consume, entertain, expend, hold, preoccupy, spend, take

- These large chairs occupy too much space in this room.
[ترجمه ترگمان] این صندلی‌های بزرگ، فضای زیادی در این اتاق اشغ ...

واژه occupy در جمله های نمونه

1. the contests occupy the first week of august
مسابقات هفته‌ی اول ماه اوت برگزار می‌شود.

2. how many households occupy in this building?
در این ساختمان چند خانوار زندگی می‌کنند؟

3. i gave her extra work to occupy her
به او کار اضافه دادم تا سرش گرم شود.

4. How much memory does the program occupy?
[ترجمه ترگمان]برنامه چقدر اشغال می‌کند؟
[ترجمه گوگل]چقدر حافظه برنامه را اشغال می کند؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. They occupy the house next door.
[ترجمه ترگمان]خانه همسایه را اشغال کرده‌اند
[ترجمه گوگل]آنها خانه را در کنار یکدیگر اشغال می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The bed seemed to occupy most of the room.
[ترجمه ترگمان]به نظر می‌رسید که تخت‌خواب بیشتر اتاق را اشغال کرده بود
[ترجمه گوگل]به نظر می رسید که تخت بیشترین اتاق را داشته باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

مترادف occupy

سرگرم کردن (فعل)
amuse , entertain , inveigle , occupy , make tipsy , please
مشغول کردن (فعل)
amuse , entertain , occupy , engage , busy , employ
اشغال کردن (فعل)
indwell , occupy , engross
تصرف کردن (فعل)
grab , get , hold , occupy

معنی occupy در دیکشنری تخصصی

occupy
[حقوق] تصرف کردن، اشغال کردن، مشغول کردن، عهده دار بودن (شدن)
[ریاضیات] فراگرفتن، اشغال کردن، قرارداشتن، اختیار کردن، تصرف کردن

معنی کلمه occupy به انگلیسی

occupy
• seize, conquer; hold, control
• inhabit, live in; fill, take up; engage, keep busy
• the people who occupy a building are the people who live or work there.
• if something occupies a particular area or place, it fills or covers it or exists there.
• if something such as a seat is occupied, someone is using it, so that it is not available for anyone else to use.
• when people occupy a place or a country, they move into it and gain control of it.
• if something occupies a particular place in a system, process, or plan, it has that place.
• if you occupy yourself in doing something, you are busy doing it.
• if something occupies you, it requires your efforts, attention, or time.
occupy a position
• fill a position, hold a job
occupy the mind
• be on the mind, be in one's thoughts

occupy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا خسروی
(بازار یک کالای مشخص) در اختیار داشتن، به خود اختصاص دادن
عباس كاراوند
(وقت يا جا) گرفتن
فرزاد

occupy به هر نوع اشغال کردن یا تصرف یا پرکردن فیزیکی و ذهنی گفته میشود.
reside or have one's place of business in (a building). اقامت داشتن یا داشتن محل کسب و کار خود را در (ساختمان).

"the rented flat she occupies in Hampstead" "ساختمان اجاره ای که او در Hampstead در اختیار گرفته"

fill or take up (a space or time). پر کردن یا گرفتن (یک فضا یا زمان).

"two long windows occupied almost the whole of the end wall""دو پنجره طولانی تقریبا تمام دیوار انتهایی را اشغال کردند"

fill or preoccupy (the mind). پر کردن یا مشغول کردن (ذهن).
"her mind was occupied with alarming questions""ذهن او با سوالات مضطرب کننده اشغال شد"

take control of (a place, especially a country) by military conquest or settlement.

کنترل (محل، به ویژه کشوری) با نسخیر یا توافق نظامی.
"Syria was occupied by France under a League of Nations mandate""سوریه تحت حکم ملل متحد توسط فرانسه اشغال شد"

preoccupy
(of a matter or subject) dominate or engross the mind of (someone) to the exclusion of other thoughts.
موضوع یا نکته یا مطلبی که به ذهن کسی غلبه یا تسلط یابد(درگیر خود کند) بطوریکه سایر موارد را از ذهن دور کند(خارج کند)
"his mother was preoccupied with paying the bills"
"مادرش درگیر پرداخت صورتحساب بود"
منظور مشغله یا چالش ذهنی با یک مورد خاص است.
Abi
?How should i *occupy* my self:
چطور باید خودم رو مشغول(سرگرم) کنم؟

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی occupy
کلمه : occupy
املای فارسی : اکوپای
اشتباه تایپی : خززعحغ
عکس occupy : در گوگل

آیا معنی occupy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )