برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1285 100 1

off

/ˈɒf/ /ɒf/

معنی: کساد، خاموش، بی موقع، دور، دورتر، از کنار، از روی، بسوی، از محلی بخارج، از یک سو
معانی دیگر: دور از (محلی)، بر، (در فاصله ی زمانی یا مکانی مشخص)، دور شده، افتاده، جدا، (موتور و برق و غیره) خاموش، تمام، پایان (یافته)، (انگلیس - خوردن یا آشامیدن) بد، خراب، ناموجود، در مرخصی، آزاد از کار، (رفتار) بد، غیر معمول، به هم خورده، فسخ شده، دارای مقدار معینی از چیزی (به ویژه پول یا رفاه)، (به ویژه راه) فرعی، در نزدیکی خیابان یا راه اصلی، در نزدیکی (ساحل)، کم کار آیی، بدتر از معمول، (دارو) نخوردن، قطع (دارو)، غلط، اشتباه، (خودمانی) کشتن، مخفف:، پیشنهاد شده، اداره، افسر، بسوی خارج، عازم بسوی، خارج از، مقابل، غیر صحیح، مختلف

بررسی کلمه off

قید ( adverb )
(1) تعریف: away from a surface.
متضاد: on
مشابه: forth, wide

- His hat blew off.
[ترجمه ترگمان] کلاهش خاموش شد
[ترجمه گوگل] کلاه او منفجر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This wallpaper is coming off.
[ترجمه tinabailari] این کاغذ دیواری داره کنده میشه
|
[ترجمه ترگمان] این کاغذدیواری داره خاموش میشه
[ترجمه گوگل] این تصویر زمینه خاموش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: away from a point or position.

- Our dog ran off, and we haven't seen her since.
[ترجمه ترگمان] سگ ما فرار کرد و از آن وقت دیگر او را ندیده بودیم
[ترجمه گوگل] سگ ما فرار کرد و ما از او دیده ایم
[ترجمه شما] ...

واژه off در جمله های نمونه

1. off we posted to kashan
به سوی کاشان شتافتیم.

2. off with her head!
سرش را ببرید!

3. off and on
گاه و بیگاه،به طور متناوب یا نامرتب

4. off balance
نامتوازن،نااستوار

5. off camera
خارج از میدان پوشش دوربین،خارج از فیلم یا تلویزیون

6. off course
خارج از مسیر،دور از مسیر

7. off court
در بیرون زمین بازی،در خارج

8. off duty
فارغ از کار،مرخص

9. off one's chump
(انگلیس - خودمانی) خل،عوضی

10. off one's feed
(خودمانی) بی‌اشتها و ناخوش

11. off one's game
بد بازی کردن،بازی بدی ارائه دادن

12. off one's hands
خارج از اختیار کسی،خارج از حوزه‌ی قدرت کسی

13. off one's nut
(خودمانی) احمق،نابخرد،خل

14. off one's rocker
(خودمانی) دیوانه،خل

15. off one's trolley
(خودمانی) احمق،دیوانه

...

مترادف off

کساد (اسم)
off , slack
خاموش (صفت)
off , quiet , silent , still , extinct , whist , tacit , tight-lipped , tight-mouthed , extinguished , wordless , taciturn , uncommunicative , quiescent , soundless , relaxed
بی موقع (صفت)
malapropos , off , inappropriate , unseasonable , inopportune , untimely , inapposite , ill-timed , tideless
دور (صفت)
off , distant , out-of-the-way , remote , outmost , long-haul , long-range
دورتر (صفت)
off , farther , thither
از کنار (حرف اضافه)
off , by
از روی (حرف اضافه)
aboard , from , off
بسوی (حرف اضافه)
off , into , at , to , unto , toward , against
از محلی بخارج (حرف اضافه)
off
از یک سو (حرف اضافه)
off

معنی عبارات مرتبط با off به فارسی

پسوند: مسابقه ی مهارت در کاری
گاه و بیگاه، به طور متناوب یا نامرتب، تناوب، بطور متناوب، گاهی
نامتوازن، نااستوار
(نیویورک)، تئاترهایی که خارج از خیابان برادوی قرار دارند
خارج از میدان پوشش دوربین، خارج از فیلم یا تلویزیون
دور انداخته، مردود، شخصیا چیز مردود
بیرون از مرکز، منحرف از مرکز، خارج از مرکز
لنگ زدن، لنگى( در مورد چرخها) معمارى : لنگى
(شوخی و غیره) زننده، مستهجن، وقیح، قبیح، دارای رنگ ناجور، دارای رنگ مغایر
color off دارای رنگ ناجور، دارای رنگ مغایر، خل
بیحال، کسل
خارج از مسیر، دور از مسیر
در بیرون زمین بازی، در خارج
فارغ از کار، مرخص، خارج از خدمت
بی مطالعه، بی اندیشه، بی تهیه
...

معنی off در دیکشنری تخصصی

off
[برق و الکترونیک] خاموش واژه ای که (در برابر روشن ) نشان دهنده وضعیت غیر فعال قطعه یا یکی از دو شرط ممکن مدار است . - قطع ، خاموشی
[مهندسی گاز] جدا ، خاموش ، قطع
[ریاضیات] مبداء، منشاء، قطع، خاموش، باز، عضوهای غیر واقع بر، روی ... نباشد
[مهندسی گاز] تناوب ، بطورمتناوب
[سینما] خطای خارج از محور
[حسابداری] بدهی برون ترازنامه ای
[حسابداری] تامین مالی خارج از ترازنامه
[کامپیوتر] خطای برنامه نویسی که ناشی از انجام چیزی به تعداد دفعات غلط است ( یک بار بسیار زیاد ، یا یک بار بسیار کم ) ؛ این خطا fencepost error نیز نامیده می شود.
[سینما] خارج از میدان دید دوربین
[زمین شناسی] خارج از مرکز
[برق و الکترونیک] دو قطبی نامرکز دو قطبی گردان نصب شده روی بازتابنده سهموی با زاویه ای نسبت به محور گردش،برای ایجاد پویش مخروطی .
[برق و الکترونیک] صفحه نمایش نامرکز صفحه نمایش نشانگر موقعیت هواپیما که در آن موقعیت صفر محور زمان در مرکز صفحه نمایش نیست . آرایش نامرکزی امکان بزرگنمایی صفحه نمایش را برای بخش انتخاب شده ای ا ...

معنی کلمه off به انگلیسی

off
• closed, deactivated (machine, appliance, etc.); canceled; secondary (road); free from work (day, etc.); right (side of the road); bad, rotten (food)
• down with; at a distance; from here; completely; discontinued
• from; up from
• away with you! stand down! (expression of dismissal)
• deactivated state, closed condition (about an appliance, device, etc.)
• when something is taken off something else or when it moves or comes off, it is removed or it moves away so that it is no longer on the other thing.
• when you get off a bus, train, or plane, you get out of it.
• when you go off, you leave the place where you were.
• if you keep off a street or piece of land, you do not go onto it.
• you can say that someone is off somewhere or off doing something when they are in a different place from yourself.
• if something is off a larger or more important place, it is near it.
• if an area of land is walled off or fenced off, it has a wall or fence around it or in front of it.
• if you fight something off or keep it off, you make it go away or prevent it.
• if you have some time off, you do not go to work for a period of time.
• if an amount of money is taken off the price of an item, the price is reduced by that amount.
• if something such as a machine or an electric light is off, it is not functioning at the time you are talking about.
• if an agreement or an arranged event is off, it has been cancelled.
• if food or drink is off, it tastes and smells unpleasant because it is going bad.
• if you are off something, you have stopped using it or liking it; an informal use.
• if something is a long time off, it will not happen for a long time.
• on and off: see on.
off and on
• occasionally, sometimes, now and then, intermittently
off balance
• if someone is off-balance, they ...

off را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آرمین مظاهری
کاهش قیمت (متداول در فروشگاه ها)
آیدا عباسی
کشتن کسی هم معنا میده.
Noise
دور از محل کار - مرخصی
*~*
یکی از معنی هایی که در کتابهای کلاس زبانتون مشاهده می کنید:مرخصی
حمید
Off the coast of Australia
کنار سواحل استرالیا
(four corners 3 unit 5)
عبدالخلیل قوطوری
ɒf- Off-En- آف یا اُف= کساد، خاموش، بی موقع، دور، دورتر، از کنار، از روی، بسوی، از محلی بخارج، از یک سو
معانی دیگر: دور از (محلی)، بر، )در فاصله ی زمانی یا مکانی مشخص(، دور شده، افتاده، جدا، )موتور و برق و غیره) خاموش، تمام، پایان (یافته(، )انگلیس - خوردن یا آشامیدن) بد، خراب، ناموجود، در مرخصی، آزاد از کار، )رفتار) بد، غیر معمول، به هم خورده، فسخ شده، دارای مقدار معینی از چیزی (به ویژه پول یا رفاه(، )به ویژه راه) فرعی، در نزدیکی خیابان یا راه اصلی، در نزدیکی (ساحل(، کم کار آیی، بدتر از معمول، )دارو(نخوردن، قطع (دارو(، غلط، اشتباه، )خودمانی) کشتن، مخفف:، پیشنهاد شده، اداره، افسر، بسوی خارج، عازم بسوی، خارج از، مقابل، غیر صحیح، مختلف
Off-Turk- اُف=خاموش، پف، درگذشت، رحلت، مردن، مرگ، ممات، موت، واقعه، وفات، و...1- اُفله فعل امر اُفلَمک= خاموش کردن،فوت کردن (فوت کردن برای خاموش کردن فتیلۀ شمع) فوت کردن= مرگ و خاموشی 2- فوت کردن یک چیز برای دور ودورتر کردن یک چیز –مثل دور کردن با فوت کردن گردوخاک روی میز یا لباس 3- اُف =صدای افسوس و ناراحتی ازکسادی کاریا از کسی که بی موقع مزاحم می شود4- فوت کردن گردوخاک از روی میز،از کنار میز،فوت کردن بسوی کسی،با فوت کردن چیزی را ازمحلی به خارج انداختن،از یک سوی چیزی فوت کردن - Off از -اُفولماق= افول، پایین آمدن، نزول، ارزانی، ، غروب، انحطاط، زوال، نابودی، فرو رفتن، ناپدیدی، از دید رفتن،و...
kʌtɒf- Cut Off-En- کاتُف- kətˈɒf کأتأو= قطع کردن، جدا کردن، بریدن، زدن، محروم کردن
معانی دیگر: 1- قطع کردن، وابریدن 2- ناگهان باز ایستادن 3- تعطیل کردن، بستن 4- توی حرف دیگران دویدن، حرف دیگری را قطع کردن 5- از ارث محروم کردن 6- پیشدستی کردن، جدا کردن راه میان بر,قطع جریان
Cut Off-Turk-کاتُف ، کاتأو= قطع کردن، جدا کردن، بریدن، زدن، محروم کردن
Cutکات= قطع کردن، جدا کردن، بریدن، زدن، و...( ارجاع به Cut)
ارتباط کلمات فارسی ،انگلیسی با زبان ترکی وبلاکpoladabady@blogfa.com
مسعود
معنی شروع یک مسابقه رو هم میده.
A whistle blew, and they were off
سوت زده شد و آنها دویدن یا شروع کردن
دکتر سعیدی
کاهش دادن
علی ماشا اله زاده
از(جدا شدن از چیزی)
From بعد مکانی میباشد ولی off از مجازی یا معنوی می باشد
We took the pumpkin and cut off the top
ما کدو تنبل را بر داشتیم و بریدیم از قسمت سر
Take your foot off the table
پایت را از روی میز بر دار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی off
کلمه : off
املای فارسی : آاف
اشتباه تایپی : خبب
عکس off : در گوگل

آیا معنی off مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )