انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1070 100 1

office

تلفظ office
تلفظ office به آمریکایی/ˈɑːfəs/ تلفظ office به انگلیسی/ˈɒfɪs/

معنی: مسئولیت، کار، منصب، وظیفه، خدمت، دفتر، اداره، اشتغال، مقام، شغل، دفتر کار، محل کار، احراز مقام
معانی دیگر: دستور، نیت، همت، مطب، باجه، دیوان، (در خانه) اتاق کار، اتاق مطالعه، (امریکا) اداره ی کل (کوچکتر از وزارت)، (انگلیس) وزارت، (کلیسا) رسم (مراسم)، نیایش (رجوع شود به: divine office)، عمل، مسند، (محل یا ساختمان) اداری، وابسته به اداره، اداری، دفتری، (انگلیس - خانه های اعیانی) محل مستخدم ها

بررسی کلمه office

اسم ( noun )
(1) تعریف: a place where business or professional transactions are conducted.
مشابه: agency, building, business, home office, workplace

(2) تعریف: those who work in such a place.
مترادف: bureaucracy, businessmen, businesswomen, management, professionals, staff
مشابه: bureaucrats, employees, hierarchy, officialdom, officials, workers

- The office was upset by the news of layoffs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دفتر با خبر اخراج کارکنان آشفته شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این دفتر از اخبار اخراج شده ناراحت شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a position of trust or responsibility.
مترادف: appointment, berth, position, post
مشابه: billet, commission, rank

(4) تعریف: the duties of a person in such a position.
مترادف: charge, duty
مشابه: business, function, obligation, province, responsibility, service, trust

(5) تعریف: a government bureau or department.
مترادف: bureau, department
مشابه: agency

- the Office of Education
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وزارت آموزش و پرورش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دفتر آموزش و پرورش
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: employment in an official capacity.
مشابه: appointment, election

- a politician seeking office
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک سیاست‌مدار به دنبال کار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک سیاستمدار به دنبال دفتر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: the form of a church ritual or service.
مترادف: rite, ritual, service
مشابه: ceremony, Mass, sacrament

واژه office در جمله های نمونه

1. office equipment
ترجمه لوازم دفتر (یا اداره)

2. office job
ترجمه شغل اداری

3. office of cabinet rank
ترجمه مقام وزارت (عضویت کابینه)

4. office of the records
ترجمه اداره بایگانی

5. office politics
ترجمه زد و بند اداری

6. office work that had piled up for months
ترجمه کارهای اداره که ماه‌ها انباشته شده بود

7. office workers
ترجمه کارمندان دفتری،کارمندان اداری

8. an office desk
ترجمه میز اداره

9. elective office
ترجمه (مقامی که از راه انتخابات تفویض می‌شود) مقام گزینگانی

10. his office is downtown
ترجمه اداره‌ی او در مرکز شهر است.

11. his office is in the annex
ترجمه دفتر او در ساختمان فرعی قرار دارد.

12. his office is inconveniently located
ترجمه اداره‌ی او در محل نامناسبی قرار دارد.

13. home office
ترجمه اداره‌ی مرکزی

14. my office hours are from two to five
ترجمه ساعات کار من از دو تا پنج است.

15. our office is concerned with immigrant affairs
ترجمه اداره‌ی ما با امور مهاجرتی سر و کار دارد.

16. our office is located downtown
ترجمه اداره‌ی ما در وسط شهر است.

17. our office is ten stories high
ترجمه اداره‌ی ما ده طبقه است.

18. our office was inundated with job applications
ترجمه سیل درخواست کار به اداره‌ی ما سرازیر شد.

19. public office
ترجمه شغل دولتی

20. rigid office regulations
ترجمه مقررات خشک اداری

21. routine office work
ترجمه کارهای روزمره‌ی اداره

22. the office of mayor
ترجمه شغل شهرداری،مقام شهردار

23. the office of the mass
ترجمه مراسم عشای ربانی

24. the office of the president
ترجمه مقام ریاست

25. this office will supplement rather than supplant private agencies
ترجمه این اداره مکمل آژانس‌های خصوصی خواهد بود نه جانشین آنها.

26. booking office
ترجمه (در تئاتر و ایستگاه راه‌آهن و غیره) گیشه یا دفتر پیش فروش بلیط،دفتر رزرو

27. in office
ترجمه مصدر کار،در تصدی

28. a doctor's office
ترجمه مطب پزشکی

29. a lawyer's office
ترجمه دفتر وکیل دادگستری

30. a newly-established office
ترجمه اداره‌ای که تازگی تاسیس شده

31. a storefront office
ترجمه اداره‌ای که در جلو ساختمان قرار دارد

32. a ticket office at a station
ترجمه باجه‌ی فروش بلیط در ایستگاه

33. a well-appointed office
ترجمه یک اداره‌ی کاملا مجهز

34. a well-organized office
ترجمه اداره‌ای با سازمان خوب

35. an employment office
ترجمه اداره‌ی کار (کاریابی)

36. an orderly office
ترجمه یک اداره‌ی منظم

37. at my office
ترجمه در اداره‌ی من

38. at this office she runs the whole show
ترجمه در این اداره او همه کاره است.

39. he took office last year
ترجمه سال پیش به این شغل رسید.

40. her main office in life was to help others
ترجمه کار عمده‌ی او در زندگی کمک به دیگران بود.

41. his little office is a hive of activity
ترجمه دفترکار کوچک او کندوی فعالیت است.

42. in his office there was one desk calendar and two wall calendars
ترجمه در اتاق کار او یک سالنامه‌ی رومیزی بود و دو سالنامه‌ی دیواری.

43. in our office men outnumber women
ترجمه در اداره‌ی ما تعداد مردها از زن‌ها بیشتر است.

44. in our office there are no (job) openings
ترجمه در اداره‌ی ما امکان شغل جدید وجود ندارد.

45. lost property office
ترجمه دفتر اشیای گمشده

46. our central office is in new york
ترجمه اداره‌ی مرکزی ما در نیویورک است.

47. our head office is in tehran
ترجمه اداره‌ی مرکزی ما در تهران است.

48. the alumni office
ترجمه اداره‌ی امور فارغ‌التحصیلان

49. the central office
ترجمه اداره‌ی مرکزی

50. the mayor's office is in the city hall
ترجمه دفتر کار شهردار در ساختمان شهرداری است.

51. to stagger office hours in order to reduce traffic congestion
ترجمه برای کاستن از بارترافیک ساعات اداری را با اختلاف تنظیم کردن

52. lay down office
ترجمه از مقامی استعفا دادن،از منصب کناره گیری کردن

53. out of office
ترجمه غیر شاغل،غیر متصدی

54. he filled the office of presidency for six years
ترجمه او شش سال مقام ریاست جمهوری را به عهده داشت.

55. he leaves his office every day at five
ترجمه هر روز ساعت پنج اداره‌اش را ترک می‌کند.

56. the main post office
ترجمه اداره‌ی مرکزی پست

57. the university placement office
ترجمه اداره‌ی کاریابی دانشگاه

58. working in that office is the worst kind of slavery!
ترجمه کار کردن در آن اداره بدترین نوع بردگی است‌!

59. a priest reciting his office
ترجمه کشیشی که دعای خود را می‌خواند

60. he intrigued himself into office and power
ترجمه او با دسیسه خود را به مقام و قدرت رساند.

61. he lied himself into office
ترجمه او با دروغگویی شغل بدست آورد.

62. he was hounded from office by the press
ترجمه روزنامه‌ها آنقدر سر به سرش گذاشتند تا شغلش را از دست داد.

63. he will continue in office for another year
ترجمه یک سال دیگر هم در شغل خود باقی خواهد ماند.

64. she came to the office all made-up
ترجمه او بزک کرده به اداره آمد.

65. the president's term of office will expire in khordad
ترجمه دوران تصدی رئیس جمهور در خرداد به پایان خواهد رسید.

66. to scramble for political office
ترجمه برای شغل سیاسی تلاش کردن

67. until when is your office open?
ترجمه اداره‌ی شما تا کی باز است‌؟

68. who will staff the office tomorrow?
ترجمه فردا چه کسی در اداره کار خواهد کرد؟

69. a rumor went through the office
ترجمه شایعه‌ای در اداره پیچید.

70. an auditor of the tax office
ترجمه ممیز اداره‌ی مالیات

مترادف office

مسئولیت (اسم)
post , accountability , responsibility , liability , charge , burden , office , load , trust
کار (اسم)
service , function , thing , office , task , act , action , deed , work , job , labor , karma , activity , ploy , affair , duty , shebang , appointment , workmanship , avocation , vocation , proposition , laboring , fist , concave , opus , kettle of fish
منصب (اسم)
post , office , appointment
وظیفه (اسم)
assignment , service , function , office , task , work , duty , obligation , role , incumbency , taskwork
خدمت (اسم)
merit , service , office , favor , kindness , duty , attendance , ministration
دفتر (اسم)
office , volume , book , bureau , registry , tome
اداره (اسم)
office , operation , steerage , handling , ministration , helm , bureau , management
اشتغال (اسم)
office , engagement , occupation , busyness
مقام (اسم)
post , stand , capacity , dwelling , residence , domicile , order , function , office , status , position , mode , title , tone , eminence , dignity , rank , pew , station , eminency , portfolio
شغل (اسم)
post , office , profession , work , job , situation , position , employ , vocation , occupation , trade , metier
دفتر کار (اسم)
office
محل کار (اسم)
office , workhouse
احراز مقام (اسم)
office

معنی عبارات مرتبط با office به فارسی

بعدا پرسیده شود
ساختمان اداری (معمولا بزرگ و شامل چند اداره)
پادو، فراش، پیشخدمت
ساعات اداری، ساعات کار
(کلیسای کاتولیک) دعای بامدادی
کار اداری
(در تئاتر و ایستگاه راه آهن و غیره) گیشه یا دفتر پیش فروش بلیط، دفتر رزرو
(عامیانه) محبوبیت هنرپیشه و توانایی او در جلب مشتری، نمایش (از نظر جلب مشتری)، باجه ی فروش بلیط (در سینما و غیره)، گیشه فروش بلیط ورودیه نمایش، باجه بلیط فروشی
اداره ی حسابداری (در موسسات و ادارات بزرگ)
دایره صندوق دایره صندوق، تحویل خانه
دفتر مرکزی
(اداره ی پست) بخش نامه های برگشتی (اداره ای که نامه های غیر قابل تحویل را در آنجا انبار یا معدوم می کنند)
مراسم ربانی (سرودها و ادعیه و قرائت هایی که در ساعات ویژه انجام می شود)
درمدت تصدی او
دفتر انتهایی، شعبه جز

معنی office در دیکشنری تخصصی

office
[برق و الکترونیک] دفتر ، اداره
[حقوق] سمت، منصب، وظیفه، مأموریت، اداره، دفتر کار
[کامپیوتر] مجموعه ای از برنامه های کاربردی شامل Word ، Excel ، Acces و Powerpoint این محصول به عنوان موفق ترین نرم افزار مورد استفاده در ریزکامپیوترها در دهه ی 90 شناخته شد.
[کامپیوتر] خودکار سازی دفتری.
[عمران و معماری] ساختمان اداری
[کامپیوتر] کامپیوتر اداری .
[کامپیوتر] سیستم اطلاعات اداری .
[زمین شناسی] اداره جنگلداری
[زمین شناسی] اداره بررسی های زمین شناسی
[زمین شناسی] اداره حفاظت خاک
[کامپیوتر] اداره ای که استفاده گسترده ای از کامپیوتر و ارتباطات داده و سایر تکنولوژی های الکترونیکی بعمل می آورد .
[ریاضیات] ملزومات اداری
[کامپیوتر] دفتر خودکار .
[سینما] گیشه (باجه بلیت فروشی سینما) - باجه سینما - گیشه
[کامپیوتر] دفتر مرکزی .
[برق و الکترونیک] اداره مرکزی [ سی او] مرکز تلفن اصلی که معمولاُ تا چند کیلومتری مشترک قرار دارد و دارای شبکه راهگزینی پیامهای تلفنی برای حدود 1000 مشترک است .
[ریاضیات] اداره ی بازبینی
[حقوق] تظاهر به داشتن اختیار به اعتبار سمت اداری
[ریاضیات] دفتر توزیع، اداره ی ارسال مراسلات
[عمران و معماری] دفتر نقشه کشی
[کامپیوتر] دفتر الکترونیکی ، محل تجهیزات الکترونیکی .
[حسابداری] دفتر مرکزی
[حسابداری] اداره مرکزی
[کامپیوتر] دفتر محل اقامت .

معنی کلمه office به انگلیسی

office
• chamber, bureau; role; incumbency
• an office is a room or a part of a building where people work sitting at desks.
• an office is also a department of an organization, especially the government, where people deal with a particular kind of administrative work.
• an office is also a small building or room where people can go for information, tickets, or a service of some kind.
• someone who holds office has an important job or a position of authority in government or in an organization.
• a doctor's office is the room or house where he or she works; used in american english.
office automation
• office that has a computerized system which rapidly performs various tasks
• office automation is used to describe all the electronic equipment used in an office, for example computers, printers, and word processors.
office bearer
• person who holds a certain rank, person who holds a certain office
office boy
• messenger, boy who delivers messages for an office
office center
• office park, region which is occupied by office buildings
office clerk
• office worker, secretary, administrative worker
office creeper
• someone who creeps or sneaks into offices during working hours for the purpose of stealing equipment or personal belongings
office equipment
• equipment needed to efficiently run an office
office holder
• person who occupies a position, person who occupies an office
• an office-holder is a person who has an important official position in an organization; a formal word.
office hours
• work hours; hours that an office is open to the public
office number
• office telephone number
office of standards and regulations
• institution which supervises the quality of produce and merchandise
office of strategic services
• oss, united states government intelligence agency formed during world war ii (forerunner of the cia)
office work
• work done in an office
abused his office
• used his job for his own personal advantage, used his position to do evil
assume office
• take on a position, assume a post, assume function
back office
• rear office; administrative departments of a company, departments that have little or no contact with clients
booking office
• ticket office, place where tickets are purchased
• a booking office is a room where tickets are sold and booked, especially in a theatre or a railway station.
box office
• place where admission tickets are sold (in a theater, etc.)
• the box office in a theatre, cinema, or concert hall is the place where the tickets are sold.
• you also use box office to say how successful a film, play, or actor is in terms of the number of tickets sold to go and see them.
central post office
• main branch of a post office
computerized office
• office which uses computers to perform work
dial center office
• automatic telephone exchange
district attorney's office
• division of a government legal office, legal department which prosecutes criminal cases
employment office
• employment agency, agency or office which finds jobs for unemployed people
end of term of office
• conclusion of the given period of time for the job
enter upon office
• begin work in a position or post
execution office
• government office charged with the requisition of assets and property by government decree

office را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Mehrdad Sayehban ١٣:٣٣ - ١٣٩٦/٠٦/٠٣
باجه
مثال: ticket office
باجه بلیط فروشی
|

پویانساج ٢٠:١٠ - ١٣٩٦/١٠/١٨
دفتر
|

م ٢٢:١٥ - ١٣٩٦/١١/٠٧
There are many peaple are go to workroom and act
|

هستی یوسفی ١٢:٠٣ - ١٣٩٦/١١/٠٩
کار
|

عبدالمجید ٠٧:١٠ - ١٣٩٧/٠٨/١٨
in office
در دستور کار، در برنامه
|

هستی ١٥:٥٤ - ١٣٩٧/١١/٠٩
نمیشه گفت مطب
|

مهتاب جون ١٨:١٣ - ١٣٩٧/١١/٢٩
مطب ...دفتر..اداره
|

Kglufluc ١٧:٥٧ - ١٣٩٧/١٢/٢١
محل کار
|

ستاره جون ٢١:٥٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٢
دفتر ... مطب ... اداره ...
|

اتش سا ١٧:٣٣ - ١٣٩٧/١٢/٢٩
مطب...دفتر...اداره
|

روژان ١٦:٥٥ - ١٣٩٨/٠٤/٠٤
دفتر ، اداره، کار ، وظیفه
|

علی ١٥:٢٠ - ١٣٩٨/٠٦/١١
دفتر
|

gf ١٢:٠١ - ١٣٩٨/٠٦/٢٥
فقط دفتر نه مطب نه وظیفه و نه کار
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

Aryan > Be afraid
کیومرث > که ویار
سعیده > pluralistic
امین > hypotenuse
که و یار > کهو
Kimiya > Fitting rome
سیدنیشابوری > broke the camels back
افسانه > دست مریزاد

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی office
کلمه : office
املای فارسی : آفیس
اشتباه تایپی : خببهزث
عکس office : در گوگل


آیا معنی office مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )