برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1353 100 1

onto

/ɑːn'tuː/ /ɒn'tuː/

به سوی، توی، به درون، بر، (امریکا- خودمانی) آگاه (به معنی یا ماهیت واقعی چیزی)، با خبر، پیشوند:، هستی، هستش [ontology]

بررسی کلمه onto

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: to a position on or on top of.

(2) تعریف: aware of, as another's hidden motives.

- I have a feeling she is onto me.
[ترجمه ترگمان] یه حسی بهم میگه که حواسش بهم هست
[ترجمه گوگل] احساس کردم که او بر من است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
پیشوند ( prefix )
(1) تعریف: existence; being.

- ontology
[ترجمه ترگمان] هستی‌شناسی
[ترجمه گوگل] هستی شناسی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- ontic
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] انتیک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: organism.

- ontogeny
[ترجمه ترگمان] ...

واژه onto در جمله های نمونه

1. latch onto
(عامیانه) به‌دست آوردن،دو دستی چسبیدن به،گرفتن و رها نکردن،مثل کنه چسبیدن به

2. he slumped onto the floor and died!
تلپی افتاد روی کف اتاق و مرد!

3. she latched onto my son at the party and didn't let him meet anyone else
در مهمانی انگل پسرم شد و نگذاشت او با کس دیگری آشنا شود.

4. they are onto our schemes
آنها از نقشه‌های ما باخبرند.

5. to glom onto
(خودمانی) گرفتن و نگهداشتن،بدست آوردن،به چنگ آوردن

6. a house fronting onto the sea
خانه‌ی رو به دریا

7. she hiked herself onto my bed
او خود را انداخت بالا توی بستر من.

8. the building looks onto a park
روی ساختمان مشرف به پارک است.

9. they hoisted him onto the ambulance
او را بلند کردند و در آمبولانس گذاشتند.

10. all the rooms open onto a long hall
همه‌ی اتاق‌ها به سر سرای درازی راه دارند.

11. he piled the rice onto his plate
او بشقاب خود را از پلو پر کرد.

12. they forked the hay onto the truck
آنها کاه‌ها را با چنگک به داخل کامیون ریختند.

...

معنی عبارات مرتبط با onto به فارسی

(عامیانه) به دست آوردن، دو دستی چسبیدن به، گرفتن و رها نکردن، مثل کنه چسبیدن به

معنی onto در دیکشنری تخصصی

onto
[ریاضیات] بر روی، پوشا
[ریاضیات] تابع پوشا، تابع به رو، تابع پوششی
[ریاضیات] نگاشت پوشا، نگاشت بروی
[ریاضیات] تبدیل پوشا
[پلیمر] پیوند خوردگی بر
[ریاضیات] گسترش پوشا
[ریاضیات] دوسویی، یک به یک پوشا

معنی کلمه onto به انگلیسی

onto
• to; on; upon; aware of (informal)
• if someone or something moves onto an object or is put onto it, the object is then underneath them and supporting them.
• when you get onto a bus, train, or plane, you get into it.
• if you fasten one thing onto another, you fasten the first thing to the second one.
• if you hold onto something, you hold it firmly.
• if people who are talking get onto a different subject, they begin talking about it.
set him onto
• said mean things to him, provoked him, instigated an argument

onto را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Lili
Save it onto a memory stick. حرف اضافه
هادی ع
پوشا
آتنا دشتی
Onto به عنوان حرف اضافه (preposition) در کنار فعل استفاده میشه با این کاربردها:
۱.حرکت روی یک مکان یا موقعیت
۲.حرکت به سمت یک مکان یا موقعیت
She stepped down from the train onto the platform:
او از قطار به (روی) سکو پایین آمد.
Move the books onto the second shelf:
کتابها را به روی قفسه دوم منتقل کن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی onto
کلمه : onto
املای فارسی : اونتو
اشتباه تایپی : خدفخ
عکس onto : در گوگل

آیا معنی onto مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )