برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1324 100 1

operate

/ˈɑːpəˌret/ /ˈɒpəreɪt/

معنی: قطع کردن، عمل کردن، بکار انداختن، اداره کردن، گرداندن، راه انداختن، بفعالیت واداشتن، بهرهبرداری کردن، دایر بودن، عمل جراحی کردن
معانی دیگر: کار کردن، کارگر بودن، موثر بودن، کنشور بودن یا شدن، اثر کردن، (موتور دستگاه و غیره) به کار انداختن، راندن، چرخاندن، موجب شدن، باعث شدن، سبب شدن، انگیزاندن، (ارتش) عملیات نظامی کردن، فعالیت (نظامی) کردن

بررسی کلمه operate

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: operates, operating, operated
(1) تعریف: to function in a correct or effective manner, as a machine.
مترادف: function, go, run, work
مشابه: act, behave, handle, perform

- These machines operate by remote control.
[ترجمه ترگمان] این ماشین‌ها با کنترل از راه دور عمل می‌کنند
[ترجمه گوگل] این ماشین ها با کنترل از راه دور کار می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The computer has been dropped a number of times, but it's still operating.
[ترجمه ترگمان] کامپیوتر چندین بار کاهش‌یافته است، اما هنوز فعال است
[ترجمه گوگل] رایانه تعدادی بار کاهش یافته است اما هنوز کار می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to be in the process of action; carry on affairs.
مشابه: act, function, perform, work

(3) تعریف: to perform a surgical procedure (often fol. by "on").
مشابه: open

- The surgeon is still operating and cannot speak with you now.
[ترجمه ترگمان] ...

واژه operate در جمله های نمونه

1. to operate a car, you need a driver's license
برای راندن اتومبیل نیاز به گواهینامه‌ی رانندگی داری.

2. can you operate this motor
می‌توانی این موتور را به کار بیاندازی‌؟

3. the ventilators operate night and day
هواکش‌ها شب و روز کار می‌کنند.

4. such influences may operate remarkable changes
این‌گونه نفوذها می‌توانند باعث دگرگونی‌های قابل ملاحظه‌ای بشوند.

5. it is easy to operate this machine, once you've got the knack of it
وقتی که لم این ماشین را به دست بیاوری،کار کردن با آن برایت آسان خواهد شد.

6. he gave me a few tips on how to operate the old computer
درباره‌ی به کار انداختن آن کامپیوتر قدیمی به من چند راهنمایی کرد.

7. The ability to initiate and operate independently.
[ترجمه ترگمان]توانایی آغاز و فعالیت مستقل
[ترجمه گوگل]توانایی شروع و کار مستقل
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Nearly all the tractors operate on diesel oil.
[ترجمه ترگمان]تقریبا همه تراکتورها در نفت دیزل کار می‌کنند
[ترجمه گوگل]تقریبا تمام تراکتور ها بر روی روغن دیزل کار می کنند
[ترجمه شما] ...

مترادف operate

قطع کردن (فعل)
ablate , cut off , cut , disconnect , interrupt , intercept , out , rupture , burst , cross , operate , flick , excise , cleave , fell , discontinue , traverse , intermit , exsect , excide , exscind , hew , leave off , put by , retrench , skive , stump , snip off
عمل کردن (فعل)
function , do , practice , execute , act , work , operate , exercise
بکار انداختن (فعل)
agitate , use , exploit , operate , exercise , activate , actuate , put on
اداره کردن (فعل)
address , execute , operate , conduct , direct , man , moderate , manage , manipulate , administer , run , rule , wield , administrate , keep , steer , helm , chairman , preside , engineer , officiate , stage-manage
گرداندن (فعل)
operate , man , manage , turn , wrest , wheel , inflect
راه انداختن (فعل)
operate , trigger
بفعالیت واداشتن (فعل)
operate , prompt
بهرهبرداری کردن (فعل)
operate , utilize
دایر بودن (فعل)
operate , run
عمل جراحی کردن (فعل)
operate

معنی عبارات مرتبط با operate به فارسی

همکاری کردن، تعاون کردن، تشریک مساعی کردن، همیاری کردن، همدستی کردن، دست به دست هم دادن، معاضدت کردن

معنی operate در دیکشنری تخصصی

operate
[برق و الکترونیک] عمل کردن
[مهندسی گاز] بکارانداختن ، اداره کردن
[ریاضیات] عمل کردن
[برق و الکترونیک] زمان عمل کل زمان صرف شده از لحظه برق دار شدن پیچک رله تا باز شدن یا بسته شدن کامل اتصالها .

معنی کلمه operate به انگلیسی

operate
• act, function; manage, use, activate; perform surgery
• if you operate a business or organization, or if a business or organization operates in a place, it carries out its work there.
• the way that something operates is the way that it works or has an effect.
• when you operate a machine or device, or when it operates, you make it work.
• when surgeons operate on a patient, they cut open the patient's body in order to remove, replace, or repair a diseased or damaged part.
• see also operation.
operate at a gain
• operate with profit, work in way that earns profit
operate at a loss
• run even though it is losing money, operate while losing money
co operate
• when people co-operate, they work or act together, often for a specific purpose.
• to co-operate also means to undertake willingly what someone has asked you to do.

operate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فاضله
فعالیت کردن
fatemeh
فعال کردن
فیض
راه اندازی
صالحی
اجرا کردن ـ اجرا شدن
اسماعیل قیصری
عمل کردن
فاطمه محرابی
فعال کردن گرداندن اداره کردن راه انداختن
حدیث ایران
عمل کردن-عمل جراحی کردن- کار کردن- کار کردن با
Negar
۱، عمل کردن ~ کار کردن
۲، [دستگاه] به کار انداختن
۳، [شرکت و غیره] اداره کردن
۴، جراحی کردن
محدثه فرومدی
فعالیت داشتن، جاری بودن، جریان داشتن، گردیدن، چرخیدن، عملکرد (داشتن)
salary
اداره کردن-فعالیت کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی operate
کلمه : operate
املای فارسی : اپرت
اشتباه تایپی : خحثقشفث
عکس operate : در گوگل

آیا معنی operate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )