انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 807 100 1

order

تلفظ order
تلفظ order به آمریکایی/ˈɔːrdər/ تلفظ order به انگلیسی/ˈɔːdə/

معنی: ترتیب، نظم، ارایش، انجمن، حواله، خط، دستور، فرمان، نوع، مقام، صنف، زمره، رسم، ارجاع، فرمایش، امر، سیاق، دسته، ضابطه، ردیف، رتبه، امریه، انتظام، ایین، سفارش، طرز قرار گیری، راسته، نظام، ایین و مراسم، فرقهیاجماعت مذهبی، گروهخاصی، دسته اجتماعی، درمان، سامان، ساز، تنظیم کردن، برات دستور دادن، سفارش دادن، مرتب کردن، منظم کردن، فرمان دادن، فرمودن
معانی دیگر: قوام، دهناد، سرواد، طبقه(ی اجتماعی)، ارج، رده، رسته، درجه، سلک، پیروی از قانون، نظم و ترتیب اجتماعی، نظم عمومی، مدال، نشان، دریافت کنندگان نشان، دارندگان مدال، رسته ی دارندگان نشان بخصوص، وضع، حالت، نهشت، بود وارش، حکم، گونه، قسم، جور، سفارش (برای خرید و غیره)، (کالا یا خدمات) سفارش داده شده، سفارشی، سپارش، (رستوران و غیره) خوراک سفارش داده شده، پرس، (دستور زبان) جمله بندی، طرز قرارگیری واژه ها، انسجام، (حقوق) حکم دادگاه، حکم قاضی، رای پارلمان، تصمیم شورا، (ریاضی) رایش، مرتبه، دوره، رایشی، ترتیب اعداد، ردیف نمرات، تعداد ستون ها (یا ردیف ها)، سامان دادن، سر و صورت دادن، حکم کردن، امر کردن، (کالا یا خدمات و غیره) سفارش دادن، روش، مقیاس، اندازه، میزان، حد، حدودا، طرز قرارگیری و ترتیب چیزها یا رویدادها: سلسله، زنجیره، سازگان، رده بندی، طبقه بندی، زینه گذاری، سازمان، (دادگاه یا نیایش کلیسایی یا گردهمایی) روش معمول، (معماری) هریک از سبک های معماری کلاسیک (یونانی و رومی) که با شناخت شکل ستون و سرستون معین می شود، سبک معماری، نوع ستون (رجوع شود به: doric و ionic و corinthian)، (رده بندی گیاهان و جانوران) راسته (زیر رده و بالای تیره قرار دارد)، (اقتصاد و دارایی) دستور پرداخت (کتبی)، دستور تحویل، دستور استرداد، (الهیات مسیحی) هریک از نه طبقه ی فرشتگان، رتبه ی فرشته، رتبه یا طبقه ی کشیشان، (معمولا جمع) مقام کشیشان، انتصاب رسمی کشیش (holy orders هم می گویند)، (قدیمی) کشیش را رسما منصوب کردن، مرحله

بررسی کلمه order

اسم ( noun )
عبارات: in order, in order to
(1) تعریف: a direction or command.
مترادف: command, dictate, direction, directive, instruction
مشابه: behest, bidding, call, charge, decree, demand, edict, fiat, imperative, injunction, mandate, ukase, word

- Soldiers must the follow orders of their commanding officers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سربازان باید از دستورهای فرمانده پیروی کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سربازان باید دستورات فرماندهان خود را دنبال کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a request or direction to produce or deliver goods, or such goods themselves.
مترادف: requisition
مشابه: goods, request, supply, warrant

- I placed an order for two textbooks, but I haven't received them yet.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای دو کتاب درسی سفارش دادم، اما هنوز آن‌ها را نگرفته‌ام
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من برای دو کتاب درسی سفارش دادم، اما هنوز آنها را دریافت نکرده ام
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- This is not my order; I asked for the roast beef, not the steak.
ترجمه کاربر [ترجمه علیرضا رحمانی] این سفارش من نیست من برای گوشت گاو بوداده سفارش فرستاده ام نه استیک
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دستور من نیست، گوشت کبابی را خواستم، نه استیک
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این سفارش من نیست من برای گوشت گاو بو داده، نه استیک خواسته ام
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the way something is organized or arranged in space or time.
مترادف: sequence
متضاد: disorder
مشابه: arrangement, array, classification, configuration, disposition, form, organization, position, series, shape, structure, succession, system

- The items on this list are not in the right order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیتم‌های موجود در این فهرست به ترتیب مناسب نیستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اقلام در این لیست در جهت درست نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The book titles are in alphabetical order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] عناوین کتاب به ترتیب الفبایی هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عنوان کتاب ها به ترتیب حروف الفبا می باشند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a state of rational, systematic, or intelligible arrangement or organization.
متضاد: chaos
مشابه: harmony, organization

- Is there an order to the universe?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیا برای جهان نظم و ترتیب وجود دارد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا نظم به جهان وجود دارد؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He knew he was dying and wanted to put his affairs in order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او می‌دانست که او در حال مرگ است و می‌خواهد امور خود را مرتب کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او می دانست که او در حال مرگ است و می خواهد امور خود را به ترتیب قرار دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: condition with respect to function or operation.
مترادف: condition, repair
مشابه: adjustment, operation, shape, state, trim

- The car is old, but it is in good working order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماشین قدیمی است، اما نظم کار خوبی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماشین قدیمی است، اما در نظم کار خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: adherence to the rules and laws of a society; social or civil peace.
مترادف: peace
متضاد: anarchy, chaos, confusion, disorder
مشابه: calm, control, discipline, quiet, tranquillity

- The police were unable to keep order during the riot.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس در زمان شورش نتوانست نظم را حفظ کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس در جریان شورش قادر به نظم نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: the established course of things, esp. political.
مترادف: establishment, power structure, system
مشابه: administration, government, management, regimen, structure

- The radicals wish to change the current order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تندروها خواهان تغییر نظم فعلی هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رادیکال ها مایل به تغییر نظم فعلی هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: in biology, the subdivision of a class.
مشابه: subclass, suborder

- Turtles and snakes belong to different orders of reptiles.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] Turtles و مارها به دستورها متفاوت از خزندگان تعلق دارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لاک پشت ها و مارها متعلق به دستورات مختلف خزندگان هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: usual or customary way of proceeding.
مترادف: convention, custom, practice, procedure, routine
مشابه: manner, mores

- Getting up at dawn and having a big breakfast was the order of the day on the farm.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صبح زود از خواب بیدار شدم و صبحانه مفصلی خوردم، سفارش آن روز در مزرعه بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صبح روز بعد از ظهر و صبحانه بزرگ، سفارش روز در مزرعه بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: a society of persons of a common profession or with common interests.
مترادف: association, organization, society
مشابه: brotherhood, club, confederacy, fellowship, fraternity, guild, sisterhood, sorority

- My father belonged to the Order of Moose.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پدرم به محفل گوزن تعلق داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدرم متعلق به نظم موسی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: a society of priests or nuns.
مشابه: community, denomination, sect, sisterhood, society

- Sister Mary Agnes joined the order when she was just eighteen.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی که او فقط هیجده سال داشت، خواهر ماری اگنس به این امر پیوست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خواهر ماریا آگنس وقتی که فقط هجده سال داشت، به نظم پیوست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(12) تعریف: degree, as of size or magnitude.
مترادف: degree
مشابه: class, grade, position, rank, scale

- The two earthquakes were of a similar order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دو زلزله نظم مشابهی داشتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دو زلزله از یک نظم مشابه بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: orders, ordering, ordered
(1) تعریف: to command or formally instruct.
مترادف: command, demand, direct, instruct
مشابه: adjure, bid, charge, dictate, enjoin, require, tell, will

- The police ordered everyone to leave the area.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس به همه دستور داد تا منطقه را ترک کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس دستور داد همه را ترک کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The judge ordered that the prisoner be released.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قاضی دستور داد که زندانی آزاد شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قاضی دستور داد که زندانی آزاد شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to direct or request the production or delivery of.
مشابه: call, request, requisition

- I ordered my new curtains online.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پرده جدیدم رو آنلاین سفارش دادم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من پرده های جدید خود را به صورت آنلاین سفارش دادم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We ordered our food an hour ago, but it still hasn't come.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک ساعت پیش غذای خودمان را سفارش دادیم، اما هنوز نیامده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما یک ساعت پیش به غذا دستور دادیم، اما هنوز هم نشده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Could you order me a cup of coffee when the waiter comes?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میشه یه فنجون قهوه بهم بدی وقتی پیشخدمت بیاد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می توانید یک فنجان قهوه را که پیشخدمت می آید، سفارش دهید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to put in order; organize.
مترادف: arrange, array, organize
متضاد: discompose, disorder, disorganize
مشابه: classify, collocate, coordinate, dispose, marshal, methodize, range, rank, sort, straighten, systematize

- He ordered the books on the shelf by topic.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او دستور داد که کتاب‌ها با موضوع مورد بحث قرار بگیرند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او کتاب ها را در قفسه به موضوع اختصاص داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: orderless (adj.), orderedness (n.)
• : تعریف: to command or issue instructions.
مترادف: command, dictate, direct, require
مشابه: bid, demand

- You must do as I order.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شما باید طبق دستور من عمل کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما باید سفارش خود را انجام دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه order در جمله های نمونه

1. order about (or around)
ترجمه تحکم کردن،(زیادی) دستور دادن

2. an order capable of execution
ترجمه دستور قابل اجرا

3. an order for goods or services
ترجمه سفارش کالا یا خدمات

4. an order of coleslaw
ترجمه یک پرس سالاد کلم

5. an order of mind which is perpetually modern
ترجمه نوعی تفکر که تا ابد امروزی است.

6. an order slip
ترجمه برگ سفارش (کالا)

7. chronological order
ترجمه ترتیب زمانی

8. court order
ترجمه حکم دادگاه

9. don't order me around, i am not your servant!
ترجمه به من تحکم نکن،نوکرت نیستم‌!

10. in order not to fall, the lad gripped the branch
ترجمه پسرک به شاخه چسبید تا پایین نیافتد.

11. in order to avoid a heart attack
ترجمه به منظور جلوگیری از سکته‌ی قلبی

12. in order to avoid observation
ترجمه برای احتراز از دیده شدن

13. in order to build a more democratic society
ترجمه برای ساختن اجتماعی دمکراتیک (مردمی) تر

14. in order to build up the sight vocabulary of children
ترجمه برای تقویت واژگان نظری کودکان

15. in order to capture the imagination of youth
ترجمه به منظور جلب تخیل جوانان

16. in order to conserve energy
ترجمه به منظور پستایی کردن (صرفه‌جویی) انرژی

17. in order to correct the imbalance between the rich and poor countries
ترجمه برای اصلاح عدم توازن بین کشورهای غنی و فقیر

18. in order to deceive the buyers, they salted the oil well
ترجمه برای فریب دادن خریداران توی چاه نفت مقداری نفت ریختند.

19. in order to deglamorize the use of narcotics
ترجمه به منظور جلوه‌زدایی کردن استعمال مواد مخدر

20. in order to eliminate the possibility of error
ترجمه برای از میان بردن امکان لغزش

21. in order to entice more customers
ترجمه به منظور جلب مشتریان بیشتر

22. in order to exist comfortably
ترجمه برای راحت زیستن

23. in order to expand our exports
ترجمه به منظور توسعه‌ی صادرات ما

24. in order to expedite the dam building project
ترجمه به منظور تسریع برنامه‌ی سد سازی

25. in order to facilitate customs formalities
ترجمه به منظور آسان کردن تشریفات گمرکی

26. in order to improve the workers' lives
ترجمه به منظور بهتر کردن (شرایط) زندگی کارگران

27. in order to lay the gas pipe, they had to dig a trench ten miles long
ترجمه برای کشیدن لوله‌ی گاز لازم بود که چاله‌ای به طول ده مایل حفر کنند.

28. in order to maintain the balance of power
ترجمه برای حفظ برابری نیروها

29. in order to minimize its losses, the factory laid off half of its workers
ترجمه برای کمینه کردن زیان،کارخانه نصف کارگران خود را بیکار کرد.

30. in order to obtain british citizenship
ترجمه برای به دست آوردن شهروندی انگلیس

31. in order to optimize the distribution of drugs
ترجمه به منظور بهینه کردن توزیع دارو

32. in order to popularize literacy in latin america
ترجمه به منظور رواج دادن سواد آموزی در امریکای لاتین

33. in order to preserve a historical house
ترجمه به منظور حفظ یک خانه‌ی تاریخی

34. in order to preserve chinese territorial entity
ترجمه به منظور حفظ تمامیت ارضی کشور چین

35. in order to prevent an aggravation of the problem
ترجمه به منظور جلوگیری از وخیم‌تر شدن آن مسئله

36. in order to promote world peace
ترجمه به‌منظور گسترش صلح جهانی

37. in order to redress social ills
ترجمه به منظور چاره‌سازی نابسامانی‌های اجتماعی

38. in order to reduce the old man's affliction
ترجمه به منظور کاستن رنج پیرمرد

39. in order to relax the hair
ترجمه برای نرم کردن و خواباندن مو

40. in order to relieve the burden on the hospital staff
ترجمه به منظور سبک کردن بار کارکنان بیمارستان

41. in order to safeguard the country's independence
ترجمه به منظور پاسداری استقلال کشور

42. in order to save wear and tear on your tires
ترجمه برای جلوگیری از فرسودگی تایرهای (اتومبیل) شما

43. in order to shorten the book we have omitted some of its chapters
ترجمه برای کوتاه سازی کتاب برخی از فصل‌های آن را حذف کرده‌ایم.

44. in order to stabilize prices
ترجمه به منظور تثبیت قیمت‌ها

45. in order to strengthen the country's defensive forces
ترجمه برای توان دادن به نیروهای پدآفندی کشور

46. in order to study the separate parts of the body
ترجمه به منظور بررسی بخش‌های جداگانه‌ی بدن

47. reverse order
ترجمه ترتیب وارونه

48. the order arrived in good condition
ترجمه کالاهای سفارش داده شده سالم به دستمان رسید.

49. the order for the confiscation of his properties was rescinded
ترجمه دستور مصادره‌ی اموال او را لغو کردند.

50. the order of merit
ترجمه نشان لیاقت

51. the order of words in a sentence
ترجمه ترتیب واژه‌ها در جمله

52. to order merchandise
ترجمه کالا سفارش دادن

53. by order of
ترجمه بنا به دستور،طبق حکم،به فرمان

54. in order that
ترجمه تا این که،به منظور

55. in order to
ترجمه به منظور،برای آنکه،تا،تا اینکه

56. money order
ترجمه حواله

57. on order
ترجمه سفارش داده شده (ولی هنوز تحویل نشده)

58. tall order
ترجمه (امریکا - عامیانه) کار دشوار

59. to order
ترجمه طبق سفارش،سفارشی،طبق دستور

60. a fax order
ترجمه سفارش از طریق فکس

61. a firm order
ترجمه سفارش لغو نشدنی

62. a retrograde order of enumeration
ترجمه ترتیب شمارش وارونه (مثلا از ده به یک)

63. a standing order
ترجمه دستوری که به قوت خود باقی است

64. an inverse order
ترجمه ترتیب وارونه

65. close marching order
ترجمه رژه در صفوف به هم فشرده

66. if, in order to get water, you follow a mirage
ترجمه (عنصری) بهر آب ار روی سوی گوراب . . .

67. issuing an order
ترجمه صدور حکم (دستور)

68. out of order
ترجمه بی‌نظم و ترتیب،به هم خورده،خراب

69. peace and order were finally restored in the town
ترجمه بالاخره دوباره نظم و آرامش در شهر برقرار شد.

70. the established order
ترجمه ترتیب معمول

مترادف order

ترتیب (اسم)
order , arrangement , run , sequence , discipline , system , setup , ordonnance , rank , ordering , serialization , regularity , scheme , assortment , configuration , layout , management , collocation
نظم (اسم)
order , arrangement , discipline , system , array , rank , regularity , verse , poetry , poem , rhyme , collocation , meter , rime
ارایش (اسم)
order , arrangement , muster , attire , garnish , ornament , array , embellishment , formation , toilet , dressing , polish , inflorescence , decor , purfle , toilette , habiliment , fig , finery , garnishment , ornamentation , toiletry , mounting
انجمن (اسم)
order , union , association , assemblage , faction , meeting , community , society , assembly , convention , institute , moot , group , company , council , convocation , congress , club , guild , coterie
حواله (اسم)
assignment , order , draft , check , transference , cheque
خط (اسم)
hand , order , groove , way , road , character , bar , mark , letter , row , line , file , feature , writing , track , script , streak , charter , letter missive , stripe , calligraphy , rut , ruler , ruck , message , legend , fascia , stria , handwriting , penmanship , printmaking , tails
دستور (اسم)
brief , formula , direction , order , rule , regulation , behest , program , permission , injunction , say-so
فرمان (اسم)
order , bill , word , edict , precept , instruction , command , decree , mandate , commission , errand , institute , sanction , ordonnance , charter , steering wheel , commandment , ordinance , handlebar , rescript
نوع (اسم)
breed , persuasion , order , quality , nature , suit , sort , manner , kind , type , stamp , brand , method , class , species , genre , gender , genus , ilk , kidney , variety , speckle
مقام (اسم)
post , stand , capacity , dwelling , residence , domicile , order , function , office , status , position , mode , title , tone , eminence , dignity , rank , pew , station , eminency , portfolio
صنف (اسم)
order , caste , fraternity , guild
زمره (اسم)
order , category , class
رسم (اسم)
order , way , wont , custom , tradition , mode , rule , picture , method , ceremony , drawing
ارجاع (اسم)
order , reference , errand , comission
فرمایش (اسم)
order , wish , word , remark , command
امر (اسم)
matter , order , circumstance , job , ploy , precept , affair , behest , fiat , ordinance
سیاق (اسم)
order , style , way , arithmetic , manner , form , method
دسته (اسم)
detachment , school , section , regimen , hand , party , order , stack , handle , shaft , sect , kind , clump , clique , set , troop , stem , fagot , lever , team , pack , sheaf , army , host , corps , group , company , category , class , gang , assortment , grouping , estate , junta , ear , helm , cluster , ensign , batch , deck , knob , handhold , handgrip , bevy , tuft , fascicle , genre , genus , brigade , wisp , parcel , clan , gens , confraternity , drove , congregation , covey , stud , haft , hilt , skein , helve , horde , nib , shook , rabble , skulk , squad , trusser
ضابطه (اسم)
order , criterion , rule , prototype , law
ردیف (اسم)
order , run , row , tier , string , series , line , rank , cue , succession
رتبه (اسم)
order , degree , grade , rating , dignity , rank , stratum , station , step
امریه (اسم)
order , precept , prescription , letter missive , directive , prescript
انتظام (اسم)
order , discipline
ایین (اسم)
order , religion , ethic , ordinance
سفارش (اسم)
order , instruction
طرز قرار گیری (اسم)
order , lineup
راسته (اسم)
order , row , phylum
نظام (اسم)
order , system
ایین و مراسم (اسم)
order
فرقهیاجماعت مذهبی (اسم)
order
گروهخاصی (اسم)
order
دسته اجتماعی (اسم)
order
درمان (اسم)
order , treatment , remedy , therapy
سامان (اسم)
capability , skill , wealth , border , abutment , order , country , region , knowledge , rest , target , welfare , calmness , furniture , arms , mind , wit , repose , well-being
ساز (اسم)
order , apparatus , harmony , accoutrements , tool , musical instrument , equipment , outfit , disposition , music , materiel , arms , mouth organ
تنظیم کردن (فعل)
order , adjust , modulate , regulate , redact , formulate , frame , control , regularize , regiment , make out , edit , line up
برات دستور دادن (فعل)
order
سفارش دادن (فعل)
order , indent
مرتب کردن (فعل)
order , range , regulate , arrange , set , serialize , dispose , marshal , collocate , put in order , regularize , classify , tidy , draw up , redd , line up , straighten
منظم کردن (فعل)
order , regulate , arrange , put in order , make regular , regularize , tidy
فرمان دادن (فعل)
order , command , ordain
فرمودن (فعل)
order , command , bid , mouth

معنی عبارات مرتبط با order به فارسی

تحکم کردن، (زیادی) دستور دادن
(ارتش) فرمان پافنگ، پافنگ
دفترسفارش، دفتری که سوداگران سفارش های مردم رادرآن می انگارنند
رمز دستور
نمونه سفارش نامه پر نکرده
قالب دستور، قالب سفارش
(عامیانه) تمیز و مرتب
ترتیب صعودی
(تجارت و فروشندگی) سفارشی که به محض موجود بودن کالا انجام خواهد شد
دادزنان دستور دادن
(ورزش) تایم اوت گرفتن، درخواست تنفس کردن، جلسه را آغاز کردن، اعلام شروع جلسه را کردن

معنی order در دیکشنری تخصصی

order
[شیمی] مرتبه
[کامپیوتر] مرتب کردن ، سفارش ، دستور ، رتبه ، ترتیب .
[برق و الکترونیک] رتبه 1. بالاترین توان متغیر در مخرج تابع انتقال فیلتر که برابر با تعداد قطبها و در فیلتر خازنی سوییچ شده برابر با تعداد تقویت کننده های عملیاتی است ؛ این عدد تیزی افت در پاسخ فیلتر را تعیین می کند. 2. تعداد متغیرها یا متغیرهای نیم تناوب میدان در طول قطرهای یک موجبر مدور یا در طول طولانی ترین محور عمودی یک موجبر مستطیلی 3. سلسله مراتب عناوین یا رخدادها. - مرتبه ، درجه
[مهندسی گاز] سفارش ، سفارش دادن ، دستوردادن
[زمین شناسی] راسته ( دیرینه شناسی) ، مرتبه ( تکتونیک )
[صنعت] سفارش ، دستور ، مرتب کردن
[حقوق] دستور دادن، مقرر داشتن، سفارش دادن، قرار، حکم، دستور، سفارش، حواله
[ریاضیات] مرتبه
[آمار] مرتبه ، ترتیب
[آب و خاک] رتبه
[ریاضیات] اصول موضوع ترتیب، اصل های موضوع ترتیب
[حسابداری] تائید به سفارش
[ریاضیات] تأیید سفارش
[صنعت] تسریع در سفارش دهی
[حسابداری] هزینه های انجام سفارش
[سینما] دستورنامه چاپ اپتیکی
[ریاضیات] برگه ی سفارش، فرم سفارش، فرم سفارشدهی
[حسابداری] هزینه های دریافت سفارش
[زمین شناسی] نظم در کانیها، ترتیب در کانیها تعویض و جابجایی منظم و سیستماتیک یکی از یونهای موجود در ساختار بلوری یک بلور با یونی دیگر، مانند نمونه یا حالت مشاهده شده در میکروکلین که در آن یک چهارم جایگاههای متعلق به Si توسط Al، اشغال شده اند. مقایسه شود با: disorder in minerals. نیز ببینید: long-range order, short-range order.
[ریاضیات] فاصله ی سفارش
[صنعت] مدیریت سفارشات
[حسابداری] قبول سفارش اضافی
[حقوق] حکم تصفیه امور ورشکسته متوفی (در مواردی که مبلغ دین ناچیز باشد)
[ریاضیات] ترتیب درست، ترتیب مناسب
[ریاضیات] ترتیبی ارشمیدسی
[ریاضیات] به ترتیب باید مورد توجه قرار گیرد
[کامپیوتر] تربیت صعودی .
[کامپیوتر] نظم تربیتی اسکی .
[حقوق] قرار توقیف مال یا شخص
[صنعت] سفارش تاخیر شده
[آب و خاک] رتبه حوزه، رتبه آبراهه اصلی حوزه

معنی کلمه order به انگلیسی

order
• arrangement; instruction; command; request for something; religious group
• command; request something; arrange; manage
• if someone in authority gives you an order, they tell you to do something.
• if someone in authority orders people to do something or orders something to be done, they tell people to do it.
• an order is something that you ask to be brought or sent to you, and that you are going to pay for.
• when you order something that you are going to pay for, you ask for it to be brought or sent to you.
• if a set of things are arranged or done in a particular order, one thing is put first or done first, another thing second, another thing third, and so on.
• order is the situation that exists when everything is in the correct place or is done at the correct time.
• order is also the situation that exists when people live together peacefully rather than fighting or causing trouble.
• when people talk about a particular order, they mean the way society is organized at a particular time.
• an order is also a group of monks or nuns who live according to certain rules.
• if you refer to something of a particular order, you mean something of a particular quality, amount, or degree; a formal use.
• see also ordered.
• if you do something in order to achieve a particular thing, you do it because you want to achieve that thing.
• if you are under orders to do something, you have been told to do it by someone in authority.
• something that is on order, for example at a shop, has been asked for but has not yet been supplied.
• if a set of things are done, arranged, or dealt with in order, they are done, arranged, or dealt with according to the correct sequence.
• if you keep order or keep people in order, you prevent people from behaving in an excited or violent way.
• a machine or device that is in working order is functioning properly and is not broken.
• a machine or device that is out of order is broken and does not work.
• if you tell someone to put their house in order, you tell them that they should organize their own affairs and solve their own problems before telling anyone else how to solve theirs.
• you use in the order of or of the order of when giving an approximate figure; a formal expression.
• if you order someone about or order them around, you always tell them what to do, in an unsympathetic way.
order arms!
• hold your weapon high
order around
• give orders to, bully
order book
• book where orders for products are recorded
order check
• check which allows the holder to transfer it to another person
order form
• blank questionnaire which is filled in to order a product
order in council
• decree of the king of england, document which determined the mandate government of palestine
order nisi
• court directive which asks of the public authority being sued to give reasons and explanations for its actions
order of battle
• total of the units and division is under the command of a headquarters
order of events
• order of occurrences, order in which things happened
order of importance
• arranged according to degree of importance
order of magnitude
• order of size
order of merit
• british honor established in 1902 by king edward vii which is awarded for high position or distinguished service in any field (military forces, science, art, literature etc.)
order of preachers
• dominican order, roman catholic order of mendicant preaching friars founded by saint dominic in 1216
order of precedence
• list of priorities
order of priorities
• list of tasks or issues ranked by importance
order of probate
• order which enables the execution of a will or part of an inheritance
absolute order
• final court order, ultimate court order
adoption order
• court ruling granting adoption rights
affiliation order
• (british law) court order that commands a father of an illegitimate child to make child support payments
alphabetical order
• order arranged a to z, order arranged by the order of the letters of the alphabet
apple pie order
• (informal) tidy and in perfect order, perfectly neat and organized condition (e.g.: "my desk at the office is always in apple-pie order")
as per order
• according to a request or order
ascending sort order
• sorting order from smallest to largest or from a - z
attachment order
• foreclosure decree, document authorizing seizure by legal process
back order
• ordered merchandise that is not currently in stock but will be supplied in the future
bankers order
• a banker's order is the same as a standing order.
believe an apology is in order
• think that an expression of regret is appropriate
breach of order
• violation of orderliness, violation of the proper sequence
by court order
• according to an instruction issued by a court
by order
• by command; according to orders, according to directions
call to order
• command into proper conduct, to command to follow rules of behavior
call up order
• notice for military service, draft order, order of enlistment
called him to order
• commanded him into proper conduct, commanded him to follow rules of behavior
cancellation order
• command to terminate

order را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی order

زهرا ١٩:٢٦ - ١٣٩٦/٠٢/١٩
به منظور
|

lara ١٤:٤٤ - ١٣٩٦/٠٤/٢٤
سفارش دادن
|

SAEED ١٠:٤٢ - ١٣٩٦/٠٨/٠٤
سفارش
|

زینب ٠٩:٢٣ - ١٣٩٦/٠٩/٢٤
مرتبه
|

yones ١٧:٢٧ - ١٣٩٦/١٠/١٨
سفارش
|

یزدان ١٠:٢١ - ١٣٩٦/١٠/٢٨
in order to = به منظور
|

Farshad.B ٠٠:٤٩ - ١٣٩٧/٠٣/١١
دستور جلسه.صورت مجلس
|

Behzad leito ١٢:٤٥ - ١٣٩٧/٠٤/٢٨
دستور
|

یاسین . هستی ٢٢:٣٩ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
سفارش
|

fatemeh ١٠:١٠ - ١٣٩٧/٠٨/٠٣
نظم و ترتیب
|

احمدرضا آگوشی ١٨:٠٧ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
ask for food, drink, etc in a restaurant or hotel
|

S.Y ١٣:٣٣ - ١٣٩٧/٠٨/٢٤
دستور ، سفارش
|

armin ٢٠:٠١ - ١٣٩٧/٠٩/٠٦
به درک
|

مقداد سلمانپور ١١:٤١ - ١٣٩٧/٠٩/٠٧
رتبه بندی
|

Amir ١٥:٤٣ - ١٣٩٧/١٠/١٨
سفارش دادن

|

f h ٠٨:٥٧ - ١٣٩٧/١١/١٦
به این منظور
|

پیشنهاد شما درباره معنی order



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی order
کلمه : order
املای فارسی : اردر
اشتباه تایپی : خقیثق
عکس order : در گوگل


آیا معنی order مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )