انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1013 100 1

organize

تلفظ organize
تلفظ organize به آمریکایی/ˈɔːrɡəˌnaɪz/ تلفظ organize به انگلیسی/ˈɔːɡənaɪz/

معنی: درست کردن، سازمند کردن، تشکیل دادن، متشکل کردن، سازمان دادن، تشکیلات دادن، سرو صورت دادن
معانی دیگر: سامان دادن، سازماندهی کردن، ترتیب دادن، مرتب کردن، منظم کردن، تنظیم کردن، (در اتحادیه ی کارگری و غیره) متشکل کردن، سازمان یافتن، سامان یافتن، متشکل شدن

بررسی کلمه organize

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: organizes, organizing, organized
(1) تعریف: to set in order; arrange in a systematic pattern.
مترادف: arrange, array, order, systemize
متضاد: discompose, disorganize, disturb
مشابه: assort, classify, collocate, coordinate, discipline, dispose, establish, form, line, marshal, methodize, neaten, program, range, rank, sort, straighten, structure, tabulate, tidy

- Now that I've organized my files, I can find what I need more easily.
ترجمه کاربر [ترجمه ملینا] حالا که پرونده هایم را مرتب کردم می توانم چیزی که نیاز دارم را راحت تر پیدا کنم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حالا که پرونده هام رو مرتب کردم میتونم چیزی که به راحتی نیاز دارم رو پیدا کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حالا که فایلهای خود را سازماندهی کردم، می توانم آنچه را که به راحتی نیاز دارم پیدا کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The books are organized alphabetically by author's name.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کتاب‌ها براساس نام نویسنده به صورت الفبایی اداره می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کتاب ها به ترتیب حروف الفبا توسط نام نویسنده ایجاد شده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to establish or make arrangements for.
مترادف: arrange, establish, set up
متضاد: demolish, disassemble, tear down

- They were determined to organize a union of workers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها مصمم بودند که اتحادیه کارگران را سازمان دهی کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها مصمم به سازماندهی اتحاد کارگران بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Who is organizing the festival this year?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چه کسی فستیوال امسال را سازماندهی می‌کند؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چه کسی این جشنواره را سازماندهی می کند؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to build a union among, as workers.
مترادف: unionize
مشابه: consolidate, unify, unite

- Early efforts to organize the workers were crushed by the owners of the factories.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تلاش‌های اولیه برای سازماندهی کارگران توسط صاحبان کارخانه‌ها درهم شکسته شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تلاش های اولیه برای سازماندهی کارگران توسط صاحبان کارخانجات خرد شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to enlist the workers of (a business) into a labor union.
مترادف: unionize
مشابه: line

- It took tremendous effort to organize the mines.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سازماندهی مین‌ها تلاش زیادی به عمل آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تلاش های زیادی برای سازماندهی معادن انجام شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: organizable (adj.), organized (adj.)
(1) تعریف: to join together into an effective group or movement.
مترادف: unite
مشابه: ally, associate, collaborate, combine, confederate, cooperate, group, join, mobilize, team up, unionize

- Members of the community are organizing to prevent crime in their neighborhoods.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اعضای این جامعه در حال سازماندهی برای پیش‌گیری از جرم در محله خود هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اعضای جامعه برای جلوگیری از جرم در محله های خود سازماندهی می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Activists encouraged the workers to organize.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فعالان کارگران را تشویق به سازماندهی کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فعالان کارگران را به سازماندهی تشویق کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to take on form or structure.
مترادف: form
مشابه: coalesce, coordinate, develop, materialize, originate

- They're studying how these cells organize.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها نحوه سازماندهی این سلول‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها در حال مطالعه چگونگی سازماندهی این سلولها هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه organize در جمله های نمونه

1. to organize an essay
ترجمه مقاله‌ای را طرح‌ریزی کردن

2. to organize one's thoughts
ترجمه افکار خود را تنظیم کردن

3. to organize the files
ترجمه پرونده‌ها را مرتب کردن

4. he has been hired to organize the company from top to bottom
ترجمه او را اجیر کرده‌اند که شرکت را سرتاپا سازمان بدهد.

5. their soldiers have retired to organize a fresh attack
ترجمه سربازان آنها برای سازماندهی به یک حمله‌ی جدید عقب‌نشینی کرده‌اند.

6. the workers have the right to organize
ترجمه کارگران حق دارند در اتحادیه شرکت کنند.

7. They will organize a Bridge Club.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها یک باشگاه پل را سازمان دهی خواهند کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها پل یک پل را سازمان خواهند داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. In the end, we all decided to organize a concert for Easter.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در پایان همه ما تصمیم گرفتیم که کنسرتی را برای عید پاک برگزار کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در پایان، همه ما تصمیم به سازماندهی یک کنسرت برای عید پاک کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. These days we rely heavily on computers to organize our work.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این روزها ما به شدت به کامپیوترها تکیه می‌کنیم تا کار خود را سازماندهی کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این روزها به شدت بر روی رایانه ها تأکید می کنیم تا کار ما را سازمان دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. A committee has been set up to organize social events in the college.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]کمیته‌ای تشکیل شده‌است تا رویداده‌ای اجتماعی را در کالج سازماندهی کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک کمیته برای سازماندهی رویدادهای اجتماعی در کالج تنظیم شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. He has the ability to organize.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او توانایی سازمان دهی را دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او توانایی سازماندهی دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. We ought to organize more social events.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما باید حوادث اجتماعی بیشتری تشکیل بدهیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما باید رویدادهای اجتماعی بیشتری سازمان دهیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Sarah has been enlisted to organize the party.
ترجمه کاربر [ترجمه روژیا ♥] سارابرای سازمان دهی دعوت شده است .
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سارا برای سازماندهی حزب قربانی شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سارا برای برگزاری این جشنواره دعوت شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. The scientists need to organize themselves and work as a team.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دانشمندان باید خودشان را سازماندهی کنند و به عنوان یک تیم عمل کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دانشمندان باید خود را سازمان دهند و به عنوان یک تیم کار کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. She is a shining example of how to organize your time.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او یک نمونه درخشان از نحوه سازماندهی زمان خود است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک نمونه درخشان از چگونگی سازماندهی زمان خود است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. With blind obedience, I allowed my father to organize my life.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]با اطاعت کورکورانه به پدرم اجازه دادم که زندگی مرا سازماندهی کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]با اطاعت کور، اجازه دادم که پدرم زندگی من را سازمان دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. The law gives workers the right to organize and bargain collectively.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این قانون به کارگران حق سازماندهی و چانه‌زنی جمعی را می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این قانون کارگران حق سازماندهی و معامله را به طور دسته جمعی می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف organize

درست کردن (فعل)
right , clean , agree , make , adapt , address , fix , devise , trim , regulate , fettle , organize , gully , make up , weave , build , fashion , concoct , integrate , compose , indite , emend , mend , redd , straighten
سازمند کردن (فعل)
arrange , organize
تشکیل دادن (فعل)
form , organize , found , constitute , vocalize
متشکل کردن (فعل)
unify , form , organize
سازمان دادن (فعل)
organize
تشکیلات دادن (فعل)
structure , organize
سرو صورت دادن (فعل)
organize

معنی organize در دیکشنری تخصصی

organize
[ریاضیات] سازمان دادن، مرتب کردن

معنی کلمه organize به انگلیسی

organize
• arrange, order, systematize; establish, set up; unite; coordinate something; orchestrate, manage; unionize, form a union; organize into a labor union (also organise)
• if you organize an activity or event, you make all the arrangements for it.
• if you organize things, you put them into order.
• when workers or employees organize, they form themselves into a group such as a trade union in order to have more power.
• see also organized.

organize را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی organize

شیدا ١٦:٥٠ - ١٣٩٦/٠٣/١٠
سر و سامان دادن
|

K.k ١٨:٥٥ - ١٣٩٧/٠٣/٢٨
سازماندهی کردن
|

علی ١٥:٥٨ - ١٣٩٧/٠٥/٢٤
سازماندهی
|

Kimia ١٥:٢١ - ١٣٩٧/٠٦/٢٢
تشکیل دادن ، ارایش دادن ، مرتب کردن ، سازمان دادن ، تشکیلات دادن ، درست کردن ، سرو صورت دادن ، متشکل کردن ، قانون ـ فقه: تشکیل دادن ، بازرگانی: بازار سازمان یافته ، علوم نظامی: ارایش دادن موضع
|

tina ١٩:٢١ - ١٣٩٧/٠٩/١٠
organize means plan or arrange an event or activity
|

کاربر آبادیس ٠٣:٤٢ - ١٣٩٨/٠١/٠٣
سازماندهی، ساماندهی
|

میلاد علی پور ١٠:٠٧ - ١٣٩٨/٠١/٠٦
قصد داشتن، درصدد بودن، برنامه ریزی کردن
|

nava ١٨:١٣ - ١٣٩٨/٠٣/١٧
ترتیب دادن ،سازماندهی کردن
|

نیما روشنی فر ٢١:٤٦ - ١٣٩٨/٠٣/١٧
سازماندهی
|

امیررضا فرهید ١٣:٢١ - ١٣٩٨/٠٣/١٨
Organize means plan or arrange an event or activity.

برگرفته از مجموعه کتاب های : English Time 6
|

... ٠٨:١٤ - ١٣٩٨/٠٤/١٦
who is organizing the conference
organize means : prepare or arrange an activity or event

برگرفته از کتاب : pre intermediate 1. ILI
|

ایمان حجتی ١٦:٠٥ - ١٣٩٨/٠٥/٢٦
برپایی، برپا کردن
|

ATENA SABERNEZHAD ١٦:٤٦ - ١٣٩٨/٠٦/٢٣
to set in order; arrange in a systematic pattern.
|

پیشنهاد شما درباره معنی organize



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

جهانگير دره شورى > گوميچشن
عسلی > Sour
Ali mohammadi > Dances with wolves
فرزانه > Im not big on
الینا > involved in
مونا > meant to do sth
رامین حنیفه > privacy in family
elham > cooperative

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی organize
کلمه : organize
املای فارسی : ارگانیزه
اشتباه تایپی : خقلشدهظث
عکس organize : در گوگل


آیا معنی organize مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )