برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1283 100 1

overcome

/ˌoʊvəˈkʌm/ /ˌəʊvəˈkʌm/

معنی: غالب امدن، مغلوب ساختن، چیره شدن، برتری یافتن، غلبه یافتن
معانی دیگر: غالب آمدن، مستولی شدن، غلبه کردن، تحت تاثیر شدید چیزی (مانند خشم یا غم) قرار گرفتن، اختیار از کف دادن، برنده شدن، پیروز شدن، پیروز شدن بر

بررسی کلمه overcome

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: overcomes, overcoming, overcame, overcome
(1) تعریف: to defeat or quell in a conflict; succeed in a struggle with.
مترادف: beat, conquer, defeat, master, surmount, vanquish
مشابه: best, break, down, lick, overpower, prostrate, quell, subdue, suppress, survive

- With this bold plan of attack, they hoped to overcome the enemy.
[ترجمه ترگمان] با این نقشه جسورانه، آن‌ها امیدوار بودند که بر دشمن غلبه کنند
[ترجمه گوگل] با این طرح جسورانه حمله، آنها امیدوار بودند که بر دشمن غلبه کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We'll have to overcome many obstacles in order to accomplish this goal.
[ترجمه محمد م] برای عملی کردن این هدف ، ما باید بر موانع بسیاری غلبه کنیم|
[ترجمه ترگمان] برای رسیدن به این هدف باید بر موانع بسیاری غلبه کنیم
[ترجمه گوگل] ما برای غلبه بر موانع بسیاری برای رسیدن به این هدف خواهیم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه overcome در جمله های نمونه

1. overcome by perturbation, she contemplated suicide
از شدت پریشانی می‌خواست دست به خود کشی بزند.

2. overcome by despair
غرق در نومیدی،کاملا نومید

3. he was overcome by a rage of grief
التهاب اندوه براو چیره شد.

4. he was overcome by a superior opponent
حریف برتر بر او فائق آمد.

5. he was overcome by fear
ترس او را منکوب کرده بود.

6. she was overcome by a sense of outrage
احساس خشم شدید بر او مستولی شد.

7. she was overcome by emotion when she heard of her friend's death
هنگامی که خبر مرگ دوست خود را شنید دستخوش احساسات شد.

8. she was overcome by pity
ترحم او را شدیدا تحت تاثیر قرار داد.

9. to be overcome with merriment
از شادی در پوست خود نگنجیدن

10. unless you overcome your present muddle, your job is at risk
اگر بر سردرگمی فعلی خود فائق نشوی شغلت در خطر است.

11. we shall overcome someday!
یک روزی پیروز خواهیم شد!

12. you must overcome your bashfulness!
بایستی بر کمرویی خود چیره ش ...

مترادف overcome

غالب امدن (فعل)
triumph , vanquish , conquer , overcome , have the upper hand , prevail
مغلوب ساختن (فعل)
defeat , vanquish , overcome
چیره شدن (فعل)
overcome , prevail , dominate
برتری یافتن (فعل)
outreach , overcome , transcend
غلبه یافتن (فعل)
overcome

معنی عبارات مرتبط با overcome به فارسی

معنی کلمه overcome به انگلیسی

overcome
• overpower; overwhelm; subdue
• if you overcome a problem or a feeling, you successfully deal with it or control it.
• if you are overcome by a feeling, you feel it very strongly.
• see also outcame.
overcome a difficulty
• surmount a difficulty, get the better of a problem
overcome difficulties
• win out over difficulties, surmount obstacles

overcome را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mehrdad Sayehban
فائق آمدن
امیر حسین بهزادی
از میان برداشتن
Anolfazl
حل کردن
علیزاده
Overcome =win over =get over
فائق آمدن، برتری یافتن، پیروز(چیره) شدن، مسلط گشتن، تسلط پیدا کردن، غالب شدن، غلبه یافتن
علیزاده
Overcome =win over =get over
چیره گشتن، پیروز شدن، فائق آمدن، برتری یافتن، غالب شدن، غلبه یافتن ، مسلط گشتن، تسلط پیدا کردن
علیرضا رحمتی
conquer ; defeat
Younes
غلبه کردن
win
محدثه فرومدی
ظفر/سیطره/تفوق یافتن
میلاد علی پور
احساساتی شدن
لیلی
overcome with
to be strongly affected by an emotion or a feeling
Synonym: overwhelmed with
Nouns often used as objects with overcome with: fear, sadness, grief, joy, excitement, shame, gratitude

:Note
always used in the form "to be overcome with something", and never in the form "to overcome with something"

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی overcome
کلمه : overcome
املای فارسی : اورکام
اشتباه تایپی : خرثقزخئث
عکس overcome : در گوگل

آیا معنی overcome مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )