برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1293 100 1

own

/ˈoʊn/ /əʊn/

معنی: خود، خاص، تنی، شخصی، خویشتن، مال خودم، خودی، اقرار کردن، مال خود داشتن، دارا بودن، داشتن
معانی دیگر: خودت، خودش، خودمان، خودتان، خودشان، مال خودم (خودت، (نادر) خویشاوند نسبی (در برابر: خویشاوند سببی)، همخون، مالک بودن، صاحب (چیزی) بودن، اذعان کردن، تصدیق کردن، پذیرفتن، قبول کردن، راست یافت کردن یا شدن، (با:to ) اعتراف کردن، خستو شدن، مال خود دانستن، تن در دادن

بررسی کلمه own

صفت ( adjective )
• : تعریف: belonging to oneself or itself alone.
مترادف: personal
مشابه: individual, particular, private

- This hat was bought with my own money.
[ترجمه نازی] این کلاه با پول خودم خریده شده
|
[ترجمه ترگمان] این کلاه با پول خودم خریده شده
[ترجمه گوگل] این کلاه با پول شخصی من خریداری شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: one's property, inheritance, destiny, or what is felt to be one's due or potential.
مترادف: belongings, possession, property
مشابه: destiny, inheritance, legacy, stuff, things
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: owns, owning, owned
(1) تعریف: to have possession of, esp. by some right or law.
مترادف: have, possess
مشابه: hold, keep, maintain, preserve, retain, run

(2) تعریف: to admit or confess to (having, doing, or feeling) (usu. fol. by up to or to).
مترادف: admit, avouch, avow, concede, confess
...

واژه own در جمله های نمونه

1. own up (to)
اعتراف کردن (به)

2. an own brother
برادر همخون (نه برادر خوانده)

3. heir own house
خانه‌ی خودشان

4. his own childhood memories disincline him from corporal punishment
خاطرات کودکی خود او موجب می‌شود که از تنبیه بدنی روگردان باشد.

5. his own life
زندگی خودش

6. his own testimony put him in a very bad light
شهادت خودش وجهه‌ی او را خراب کرد.

7. my own book
کتاب خودم

8. our own country
کشور خودمان

9. they own a cottage on the coast of the caspian sea
آنها در کرانه‌ی دریای خزر یک خانه‌ی ییلاقی دارند.

10. to own one's mistake
اشتباه خود را تصدیق کردن

11. your own money
پول خودت

12. "clean your own rifles", i told the soldiers
به سربازان گفتم ((تفنگ‌های خودتان را تمیز کنید. ))

13. despite their own poverty, they were generous to the poor
علی‌رغم فقر خود نسبت به بینوایان سخی بودند.

14. during his own lifetime, the ...

مترادف own

خود (صفت)
own
خاص (صفت)
own , private , noble , specific , characteristic , privileged , elect , select , special , particular , peculiar , gently born
تنی (صفت)
native , own , somatic
شخصی (صفت)
own , private , personable , personal
خویشتن (صفت)
own
مال خودم (ضمير)
own
خودی (ضمير)
own
اقرار کردن (فعل)
admit , confess , avouch , own
مال خود داشتن (فعل)
own
دارا بودن (فعل)
have , own , possess , contain , encompass , enjoy , owe
داشتن (فعل)
relieve , bear , have , own , possess

معنی عبارات مرتبط با own به فارسی

خانه ای دارم دارای خانه ای هستم
بد گویی از خانه خود زشت است
اعتراف کردن (به)
(به ویژه قدردانی یا شهرت یا پاداش) به حق خود نرسیدن، مقام سزاواری را به دست آوردن
(علیرغم مشکلات) وضع خود را حفظ کردن
بی تا، منحصر به فرد، بی همتا، بی نظیر
(فقط) مال خود شخص، شخصی
(عامیانه) 1- با کوشش یا ابتکار خود شخص 2- شخصا، بدون کمک دیگری
(انگلیس - عامیانه) سیگار خود را پیچیدن، سیگار پیچیدنی کشیدن
هر کس بنا به شخصیت و سلیقه ی خودش

معنی own در دیکشنری تخصصی

own
[حقوق] داشتن، دارا بودن، مالک بودن، صاحب بودن، در تصرف داشتن، اقرار کردن، اعتراف کردن
[فوتبال] گل به خودی
[حقوق] اقرار کردن، اعتراف کردن
[حقوق] آزاد کردن به قید ضمانت یا التزام شخصی

معنی کلمه own به انگلیسی

own
• be in possession of; belong to; confess
• belonging to oneself or itself (mine, yours, his, etc.); self, by oneself
own assessment
• method of determining a tax rate based on the taxpayer's own evaluation
own goal
• independent goal, goal one sets for oneself
• in sport, if someone scores an own goal, they accidentally score a goal for the team they are playing against.
• if someone's plan or a project has a bad effect on them, you can refer to it as an own goal.
own lands
• possess real estate, be in possession of land
own one's faults
• admit one's mistakes, admit one's errors
came into his own
• received what he deserved, received what was due him
have nothing of one's own
• own nothing, have no personal possessions
held his own
• persevered, stood strong
his very own
• his alone, belonging only to him, from him, of him
of one's own
• belonging to one, his, hers
on his own
• alone, lonesome, isolated
on my own
• alone, by myself
on one's own
• alone, independent; without help
roll your own
• do it yourself; roll it by yourself (esp. cigarettes); write your own program, ryo (internet slang)
to each his own
• every person has a right to his/her personal likings and tastes

own را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

زهرا
Possess,have
کامبیز اخوان
در اختیار گرفتن
IBM will own the next 50 years like a Batman villain
آی بی ام مثه آدم بده بتمن 50 سال آینده رو در اختیار میگیره
amihossein
تنهایی
Mahsan
تملك كردن
She owns a beautiful hotel
tina
Own the restaurant 🍴
فیض
owned by
تحت مالکیت
Azin
تملک کردن
Hasti
اقرار
رضا
How much i own you
چقدر بشما بدهکار هستم
T
صاحب
محمدرضا خسروی
(فعل) مالکیت چیزی را در دست داشتن
Kavoosi
خودت (تملک چیزی )
kian
شخصي
شخصی
My own car =ماشین شخصی خودم
افشین حاجی طرخانی
آقای رضا،‌ اون owe هست به معنی بدهکار.
jahanaks.blog.ir
تملک کردن
در اختیار گرفتن
sportwoman
مال من
صفت مالکیت برای من
محمد
مخصوص یک نفر
Mobina😜
مال خود,اقرارکردن
1357
خودش
خود
او
دیگران
و....
1357
خود،او، دیگران، خودش و...
شرمین
تصاحب کردن
مال خود کردن
صاحب شدن
tinabailari
some friends of mine are building their own house now
بعضی از دوستانم اکنون در حال ساختن خانه خودشان هستند 🧹
Mahdi Rezaei
داشتن(verb)
هانی
owning something
به دست گرفتن
تصاحب کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی own
کلمه : own
املای فارسی : آون
اشتباه تایپی : خصد
عکس own : در گوگل

آیا معنی own مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )