برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1357 100 1

Pass

/ˈpæs/ /pɑːs/

معنی: راه، رد، پروانه، گذرگاه، بلیط، گردونه، عبور، معبر، گذر، گدوک، گذرنامه، جواز، عقب گذاشتن، پاس دادن، تصویب شدن، رایج شدن، وفات کردن، تمام شدن، سبقت گرفتن از، مرور کردن، سرامدن، عبور کردن، گذشتن، رد شدن، قبول کردن، قبول شدن، تصویب کردن، رخ دادن، گذراندن، اجتناب کردن، رد کردن، سپری شدن
معانی دیگر: مخفف:، سفردریایی، مسافر، گردنه، گذرگاه باریک (میان دو کوه)، دربند، گریوه، درنوردیدن، پی سپردن، (پوکر و غیره) پاس کردن، منتقل شدن، (ملک و غیره) رسیدن، مردن، (زمان) سپری شدن، پایان یافتن، به سرانجام رسیدن، رفع شدن، پشت سر گذاشتن، جلو زدن، سبقت گرفتن، رفتن، رسیدن، تبدیل شدن، (دادگاه و قاضی و غیره) حکم دادن، داوری کردن، نظر دادن، تصویب کردن یا شدن، (در امتحان و غیره) قبول شدن یا کردن، جا زدن، (با تقلب و غیره) رد کردن، جعل کردن، قالب کردن یا شدن، عبور دادن، مرخصی نامه، اجازه ی عبور، جواز ورود (یا خروج)، مجوز، بلیت، گرفتاری، مخمصه، وضع، شرایط، قبولی، (بازی با توپ) پاس، (با make) پرواز، گذر (با هواپیما و غیره)، (با make) لاس زدن، (با حرکت یا با چشم و غیره) علامت دادن، بیرون دادن (از سوراخ بدن)، به حرکت در آوردن (برچیزی)، مالیدن، اظهار کردن، (ورق بازی را) دستکاری کردن، تردستی کردن، چشم بندی کردن، روی دادن، اتفاق افتادن، (به فکر و غیره) خطور کردن (رجوع شود به: passing)، ر  دادن، خطور کردن، گردو

بررسی کلمه Pass

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: passes, passing, passed
(1) تعریف: to go past; move beyond.
مشابه: bypass, eclipse, exceed, excel, leave, outdo, outstrip, overtake, surpass

- I pass her house every day on the way to work.
[ترجمه حسن صادقی] من هر روز در راه رفتن سر کار از جلو خونه اون رد میشم.
|
[ترجمه ترگمان] هر روز در راه کارم از خانه او رد می‌شوم
[ترجمه گوگل] من هر روز خانه اش را به کار خود می گذارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We passed a gas station a few miles back.
[ترجمه حسن صادقی] ما چند مایل پیش پمپ بنزین رو رد کردیم.
|
[ترجمه A.A] چندمایل قبل یک جایگاه سوخت را رد کردیم
...

واژه Pass در جمله های نمونه

1. pass me the salt, please
لطفا نمک را (نمکدان را) به من رد کنید.

2. pass the salt, please
لطفا نمک را بده بیاد.

3. "to pass away" is a euphemism for "to die"
((مرحوم شدن)) نیک واژه‌ای است که به جای ((مردن)) به کار می‌رود.

4. pass (or pronounce) sentence (on someone)
(درباره‌ی کسی) حکم صادر کردن

5. pass away (or on)
مردن،فوت کردن

6. pass by
رد شدن،عبور کردن

7. pass down
دهان به دهان نقل کردن یا شدن،به ارث گذاشتن

8. pass for
(به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن

9. pass judgement (on)
مورد قضاوت قرار دادن،نظر دادن

10. pass muster
واجد شرایط بودن،پذیرفتنی بودن

11. pass off
1- کم‌کم زائل شدن 2- روی دادن 3- وانمود کردن،جازدن،تقلب کردن 4- تمام شدن

12. pass one's lips
1- گفتن،بر لب آوردن 2- خوردن،آشامیدن

13. pass out
1- غش کردن،از حال رفتن 2- منتشر کردن،پخش کردن

14. pass out of existence
...

مترادف Pass

راه (اسم)
pass , access , way , road , path , route , avenue , entry , manner , method , how , autobahn , highway , track
رد (اسم)
denial , disavowal , rejection , abnegation , pass , refusal , trace , veto , exception , contradiction , rebuff , rebuttal , repulse , disapproval , disapprobation , contestation , disproof
پروانه (اسم)
pass , permit , permission , paper , license , billet , butterfly , propeller , moth , governor , fan , licensure
گذرگاه (اسم)
pass , passage , defile , bypass , bus , pathway , causeway , passageway , gangway
بلیط (اسم)
pass , ticket , card
گردونه (اسم)
pass , carrousel
عبور (اسم)
pass , transmission , passage , ferry , outlet , passageway , transition , transit , crossing , passing
معبر (اسم)
cut , pass , passage , ferry , passageway , ford , crossover , crossing , ferryboat , ferry bridge , passover , passway , railway crossing
گذر (اسم)
pass , passage , transit
گدوک (اسم)
pass
گذرنامه (اسم)
pass , passport
جواز (اسم)
pass , immunity , permit , sanction , paper , license , laissez-passer
عقب گذاشتن (فعل)
pass , outpace , outrun , leave behind , outdistance , outstrip
پاس دادن (فعل)
pass
تصویب شدن (فعل)
pass
رایج شدن (فعل)
pass
وفات کردن (فعل)
pass
تمام شدن (فعل)
pass , finish , end , expire , go , give out , spend , poop
سبقت گرفتن از (فعل)
pass , forereach
مرور کردن (فعل)
pass , review , go over , run over
سرامدن (فعل)
pass , expire , surprise , come to an end , come upon
عبور کردن (فعل)
pass , cross , traverse , go through , go across , transit
گذشتن (فعل)
pass , cross , go , elapse , blow over , bypass , go over
رد شدن (فعل)
pass , blow over , fail , percolate
قبول کردن (فعل)
pass , adopt , accept , matriculate , accord , entertain
قبول شدن (فعل)
pass , accept
تصویب کردن (فعل)
pass , approbate , allow , authorize , approve , okay , ratify , subscribe , homologate , okey
رخ دادن (فعل)
pass , arise , occur , happen , befall , outcrop , turn up , bechance , fall out
گذراندن (فعل)
pass , get on , outwear , avert , while , survive , fare
اجتناب کردن (فعل)
pass , avoid , eschew
رد کردن (فعل)
decline , gainsay , deny , disclaim , repudiate , disown , pass , disapprove , interdict , veto , rebuff , confute , repel , balk , rebut , baulk , reject , throw down , refuse , overrule , pass up , ignore , spurn , disaffirm , disorient , contradict , controvert , refute , disallow , disprove , impugn , disavow , discommend , hand off
سپری شدن (فعل)
pass , finish , expire , lapse , be finished , elapse

معنی عبارات مرتبط با Pass به فارسی

مردن، فوت کردن، درگذشتن
رجوع شود به: band-pass filter
دفتر حساب جاری، برای صاحب سپرده نگاه میدارد، دفترنسیه دکاندار
رد شدن، عبور کردن
دهان به دهان نقل کردن یا شدن، به ارث گذاشتن
(آموزش و پرورش) نمره ی رد یا قبولی (به جای از یک تا صد فقط نمره ی قبولی یا ردی می دهند)
(به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن
مورد قضاوت قرار دادن، نظر دادن
کلید خصوصی
واجد شرایط بودن، پذیرفتنی بودن
1- کم کم زائل شدن 2- روی دادن 3- وانمود کردن، جازدن، تقلب کردن 4- تمام شدن
1- گفتن، بر لب آوردن 2- خوردن، آشامیدن
1- غش کردن، از حال رفتن 2- منتشر کردن، پخش کردن، ناگهان بیهوش شدن، مردن
از میان رفتن، نابود شدن
...

معنی Pass در دیکشنری تخصصی

pass
[عمران و معماری] گردنه - عبور - گذرگاه
[کامپیوتر] تصویب شدن ؛ گذشتن ؛ گذراندن ؛ جواز ؛ گذر
[برق و الکترونیک] عبور چرخه کامل خواندن ، پردازش و نوشتن در کامپیوتر . - گذر ، عبور
[فوتبال] پاس
[زمین شناسی] گذرگاه،گردنه (زمین ریخت شناسی): الف) گذرگاهی طبیعی در مناطق مرتفع و صعب العبور مانند یک شکاف، گودی یا دیگر مناطق نسبتاً پست یک رشته کوه که به عنوان یک گذرگاه در نظر گرفته می شوند و یا مجرایی در لبه متصل کننده دو قله که توسط دره ای دربر گرفته شده است. مقایسه شود با:, notch, gap, col وب)نقطه تقاطع یک خط تراز که باعث شکل گیری دو حلقه می شود که هر کدام نشان دهنده نقاط هم ارتفاع یکی از دو قله یا کوه مجاور هم هستند. ( دورسنجی): فرکانس عبوری از یک فیلتر. فیلترهای بالا گذر، داده هایی با فرکانس بالا و فیلترهای پایین گذر، داده هایی با فرکانس پایین را عبور می دهند. ( رودخانه): گذرگاهی در عرض یک رود، آبگذر، مترادف: گذرگاه.
[حقوق] گذشتن، عبور کردن، تصویب کردن، منتقل کردن، محسوب شدن، قبول شدن، عبور، جواز
[ریاضیات] عبور کردن، گذشتن
[کوه نوردی] گردنه ، بشم
[آب و خاک] آبراهه ، مجرا
[برق و الکترونیک] باند گذر
[ریاضیات] ناحیه ی عبور
[برق و الکترونیک] عنصر عبوری عنصر فعالی مانند ترانزیستور یا لامپ خلأ که به طور سری با بار منبع تغذیه DC رگوله شده قرار گرفته است و با تقویت کننده ای کنترل می شود، به طوری که مقاومت سری آن به مقدار لازم برای ثابت نگهداشتن ولتاژ خروجی DC تغییر می کند.
[برق و الکترونیک] فرکانس گذر
[زمین شناسی] نقطه کنترل هر ایستگاهی در سیستم کنترل افقی و یا عمودی که بر روی عکس شناسایی می شود و برای تطابق داده های نشان داده شده بر روی ع ...

معنی کلمه Pass به انگلیسی

pass
• alleyway; narrow road between mountains; successful grade on a test; sending of a ball to another player; movement of the hand
• cross; transport; approve
• if you pass someone or something, you go past them.
• to pass in a particular direction means to move or go in that direction.
• if you pass something such as a rope through something, over it, or round it, you put one end of it through, over, or round that thing.
• if you pass an object to someone, you give it to them.
• if something passes from one person to another, the second person then has it instead of the first.
• in sport, if you pass to someone else in your team, you kick, hit, or throw the ball to them. verb here but can also be used as a count noun. e.g. hughes intercepted a pass by jones.
• when a period of time or an event passes, it happens and finishes.
• if you pass a period of time in a particular way, you spend it in that way.
• if someone or something passes a test or is passed, they are considered to be of an acceptable standard.
• when people in authority pass a new law or a proposal, they formally agree to it or approve it.
• when a judge passes sentence on someone, he or she says what their punishment will be.
• to pass for or as a particular thing means to be accepted as that thing, in spite of not having all the right qualities.
• if something passes without comment or reaction or passes unnoticed, nobody comments on it, reacts to it, or notices it.
• a pass in an examination or test is a successful result in it.
• a pass is also a document that allows you to do something, for example, to visit a particular place, or to travel on a train or bus without paying.
• a pass in a mountainous area is a narrow way between two mountains.
• to pass judgement: see judgement.
• 1. if things such as stories, traditions, or characteristics are passed along, they are told, taught, or given to some ...

Pass را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مریم
دفع شدن
علی
رانده شدن
Niusha
عبورکردن
Shahrzad
قبول شدن
mohamad
پاس تو فوتبال
***
برای مثال Pass thebcake ,please.یعنی : کیک رو بهم بدید لطفا.
علیرضا خلیلیان
در ادبیات آزمون نرم افزار: اجرای موفق (یک برنامه روی یک آزمایه)؛ یعنی برنامه با دریافت این آزمایه خروجی مورد انتظار را تولید کرده است.
asghar. y
تصویب کردن �در علم حقوق �
یارمحمدی
تنگه، گردنه
a narrow, winding mountain pass
yasna
فرستادن - تعارف کردن
ایما محسنی
ازش بگذر(برو بعدی)
🐾 مهدی صباغ
پس دادن
برگشت دادن
مانند:
please pass my book to me : لطفا کتابم را به من برگردان.
ملینا طاهری
برای مثال:I have passed my exam with excellence.
Means:من امتحانم را با نمره عالی قبول شدم.
نتیجه می گیریم که pass:قبول شدن
Eli
تصویب کردن
جواز، پروانه
Sahar azizi
تلنگر
Ati
منتقل شدن
امیر
در رهسازی به معنای تعداد رفت و برگشت غلتک
tinabailari
I hope to pass the test
من امیدوارم که امتحان رو قبول شم
📔📔
Fardin
Pass=دادن
For example=Could you pass me the salt
Hasti
فوت شدن.رهسپارشدن .مردن .به ملکوت اعلا پیوستن.درگذشتن.شهید شدن.ازدنیا رفتن.چشم از جهان فروبستن.
فاطمه :)
برطرف کردن
محدثه فرومدی
به تصویب رساندن
مرجان
Pass a will
وصیت کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی pass
کلمه : pass
املای فارسی : پاس
اشتباه تایپی : حشسس
عکس pass : در گوگل

آیا معنی Pass مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )