برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1188 100 1

Patch

/ˈpæt͡ʃ/ /pæt͡ʃ/

معنی: مسخره، مشمع روی زخم، تکه، مدت، وصله، قطعه زمین، زمان معین، وصله ناجور، وصله دوزی کردن، بهم جور کردن، تعمیر کردن، وصله کردن
معانی دیگر: پینه، پرگاله، پهرو، ژنده، لاخه، چسب زخم، نوار چسب برای روی زخم، (پارچه ی سیاه که با آن چشم را می پوشانند) چشم پوش، چشم بند، بالشتک چشم، (کوچک) تکه، لخته، قطعه، قواره، پهنک، (پوست و غیره) لک، لکه، پیسی، زغار، تفسه، وژنگ، مزرعه ی کوچک، کشتزار، کردو، پالیز، مرزو، جالیز، پاشنگاه، (برق و مکانیک) سیم همبند، سیم رابط، سیم سرهم بندی، همبندی کردن، پرگاله کردن، پینه کردن، پهرو کردن، به هم دوختن، (معمولا با: up یا together) با عجله ساختن، سرهم بندی کردن، اصلاح کردن، فیصله دادن، رجوع شود به: beauty spot، (کامپیوتر) پرگاله، (دستور اضافی) پس دستور، (ارتش) سردوشی، یخ شناور، یخپاره، (قدیمی)، دلقک دربار

بررسی کلمه Patch

اسم ( noun )
(1) تعریف: a small piece of material, esp. fabric, applied to a larger piece of the same or similar material to cover a hole or tear, or to strengthen a weakened place.
مشابه: covering, piece, reinforcement

(2) تعریف: a small pad or other covering used to protect an injury, as to an eye.
مشابه: bandage, dressing, gauze, pad

(3) تعریف: a fairly small piece of land, esp. one in which a particular crop grows.
مترادف: plat, plot
مشابه: bed, garden, lot, parcel, tract

- a berry patch
[ترجمه ترگمان] یک تکه توت سفید
[ترجمه گوگل] پچ توت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an area that is part of a larger area but differs from it in color, texture, quality, or the like.
مترادف: spot
مشابه: area, expanse, place, section, stretch, zone

- an inflamed patch of skin
[ترجمه ترگمان] یک تکه پوست ملتهب از پوست
[ترجمه گوگل] پچ ملتحمه پوست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه Patch در جمله های نمونه

1. a patch of ground by the river
یک قطعه زمین کوچک در کنار رودخانه

2. a patch of white on the black horse's forehead
لکه‌ای سفید برپیشانی اسب سیاه

3. phone patch
سیم همبند تلفن

4. to patch a quilt
لحاف چهل تکه دوختن

5. a cabbage patch
پالیز کدو

6. a cucumber patch
جالیز خیار

7. a potato patch
کشتزار سیب زمینی

8. a watermellon patch
کردوی هندوانه

9. a watermelon patch
لته،کردوی هندوانه

10. she sewed a patch to the elbow of my jacket
او یک وصله به آرنج کت من دوخت.

11. not be a patch on somebody (or something)
به خوبی قبلی‌ها نبودن،به پای کس یا چیز دیگر نرسیدن

12. my mother used to patch our socks
مادرم جوراب‌های ما را وصله می‌کرد.

13. poetry is going through a bad patch
شعر و شاعری دوران بدی را طی می‌کند.

14. he covered the injection mark with a patch and an adhesive tape
...

مترادف Patch

مسخره (اسم)
flout , antic , mockery , ridicule , scoff , zany , aunt sally , irony , patch , gibe , butt , jeer , bob , jest , taunt , buffoon , clown , droll , laughingstock , staring-quarter , cut-up , witticism , merry-andrew , mickey , own-glass , pickle herring , punchball
مشمع روی زخم (اسم)
bandage , patch
تکه (اسم)
slice , lump , bit , whit , tailing , portion , gob , lot , fragment , item , patch , piece , dab , chunk , morsel , shred , nub , slab , cantle , scrap , doit , dribblet , loaf , ort , smidgen , nubble , pane
مدت (اسم)
interval , life , outage , tract , length , time , period , term , stretch , patch , interspace , duration , usance
وصله (اسم)
inset , patch , vamp , imp , patching , splotch
قطعه زمین (اسم)
lot , patch
زمان معین (اسم)
patch
وصله ناجور (اسم)
patch
وصله دوزی کردن (فعل)
patch
بهم جور کردن (فعل)
patch , pan
تعمیر کردن (فعل)
service , fix , repair , remodel , remedy , restore , patch , tinker , vamp , mend , refit , remake , renovate , refashion , rehash
وصله کردن (فعل)
clobber , patch , piece , vamp , clout

معنی عبارات مرتبط با Patch به فارسی

سیم سرهم بندی، سیم رابط
تابلوی سرهم بندی
(دوزندگی) جیب دوخته شده روی کت (معمولا از پارچه ی طرح دار)
آبسنگ مرجانی (معمولا کوچک و منفرد)
(پزشکی) آزمایش حساسیت یا آلرژی، آزیرآزمون
دوران بدی را گذراندن
passage purple نوشته اراسته به صنایع بدیعی
(ارتش) نشان بازو، نشان سرآستین، درجه روی بازوی درجه داران

معنی Patch در دیکشنری تخصصی

patch
[عمران و معماری] وصله - قطعه
[کامپیوتر] وصله ، سرهم بندی - تصحیح قطعه ی ناقص از نرم افزار به وسیله ی اصلاح یک یا چند فایلی که قطعه مذکور در آنها مقیم است.
[برق و الکترونیک] اتصال موقت 1. اتصال موقت بین فیشها یا پایانه های دیگر روی برد اتصال موقت 2. بخشی از رمز گذاری وارد شده به روال کامپیوتری برای تصحیح خلا یا روال قدیمی .
[مهندسی گاز] اصلاح کردن ، وصله کردن ، تعمیرکردن
[زمین شناسی] اطلاعات وابسته به ناحیهای کوچک به طور معمول زیر مجموعهای از پایگاه دادههای فضایی با وسعت بیشتر
[نساجی] وصله رفو شده
[صنایع غذایی] لکه سبز گوشت : لکه های سبز رنگ در نتیجه نشو و نمای گونه های پنی سیلیوم مثل اکسپانسوم
[برق و الکترونیک] اتصال موقت تلفن قطعه ای که فرستنده / گیرنده باند آماتوری را به طور موقت به سیم تلفن وصل می کند .
[عمران و معماری] لکه برف

معنی کلمه Patch به انگلیسی

patch
• area of fabric used to repair a hole; stain; bandage; lot, plot of land; small repair to a program which adds or changes only a small part of the program (computers)
• cover a hole with a piece of material; use as a patch, use to cover a hole
• a patch is a piece of material used to cover a hole in something.
• if you patch something that has a hole in it, you mend it by fixing a patch over the hole.
• an eye patch is a small piece of material which you wear to cover an injured eye.
• a patch on a surface is a part of it which is different in appearance from the area around it.
• you can refer to a period of difficulties or problems as a bad patch.
• if people patch over their differences, they decide not to give them too much importance when coming to an agreement.
• if someone patches over a problem, they try to hide it or make it seem less important than it is.
• if something is patched together, it is formed from a number of parts in a hurried or careless way.
• if you patch up something which is damaged, you mend it.
• if you patch up a quarrel or a difference with someone, you end it.
• if you patch up an agreement with someone, you decide on a compromise after a difficult discussion.
patch of sunlight
• small area in sunshine, sunlit area
patch up
• mend, fix up; settle (an argument)
bare patch
• sparsely wooded area of a forest, exposed area
cross patch
• grouch, bad-tempered person
eye patch
• an eye patch is a piece of material which you wear over your eye when you have damaged or injured it.
landing patch
• large flat area for landing aircraft
purple patch
...

Patch را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

yekta
چشم بند
سعید
لکه [اکولوژی]
فرزاد
(پوست)پوسته پوسته
Mehrdad Sayehban
وصله
a small piece of material sewn or stuck over something to cover it
آریوبرزن(حامد) بهزادی
بسته به اینکه در کدام حیطه موضوعی ازش استفاده میشه متفاوته.ولی با چشم پوشی از تفاوتهای کوچیک در مجموع دو معنای کلی داره .یکی به معنای یه تکه یا قسمت جدا که محصور شده از بقیه اطرافشه که وقتی مربوط به لباس باشه میشه وصله یا تکه اضافی که دورش دوخته شده و اگه دشت و زمین و ..باشه منظور یه تکه حدا شده و محصور شده...معنی دومش تو علوم کامپیوتریه که به معنای یه تصحیح کننده اس.به طور نمونه رام گوشی ما دچار یه مشکل جزیی است.ما بدنبال یک برنامه کوچیک هستیم تا بدون اینکه کل رام عوض شه تنها تکه معیوب رو درست کنه یا با چند خط کد درست جایگزین کنه.اینجا از یه patch که متناسب با رام و دستگاه ماست استفاده میکنیم.پس جایگزین کننده یا اصلاح کننده
ghanari4767
وصله
نقاب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی patch
کلمه : patch
املای فارسی : پتچ
اشتباه تایپی : حشفزا
عکس patch : در گوگل

آیا معنی Patch مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )