انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1014 100 1

Play

تلفظ play
تلفظ play به آمریکایی/ˈpleɪ/ تلفظ play به انگلیسی/pleɪ/

معنی: بازی، تفریح، نمایش، نواخت، لهو، نواختن ساز و غیره، سرگرمی مخصوص، ورزش، نمایشنامه، نواختن، بازی کردن، الت موسیقی نواختن، رل بازی کردن، روی صحنه ء نمایش ظاهر شدن، تفریح کردن، زدن
معانی دیگر: قماربازی کردن، (معمولا با: on یا with) به بازی گرفتن، با بی ملاحظگی رفتار کردن، سو استفاده کردن، تند و نامرتب حرکت کردن، (ساز) زدن، (ساز یا گرامافون یا ضبط صوت و غیره) کارکردن، به کار انداختن، (صفحه یا نوار و غیره) گذاشتن، صدا دادن، وانمود کردن، تو بازی رفتن، (تئاتر و سینما و غیره) نقش بازی کردن، در نقش کسی ظاهر شدن، (در سینما یا تلویزیون و غیره) اجرا کردن، نمایش دادن، نشان دادن (فیلم و غیره)، (مکانیک) لق بودن، (چرخ یا گیره یا دسته و غیره) بازی کردن، شل بودن (معمولا عمدا)، لقی، شلی، (بازی های ورزشی) در جا یا نقش بخصوصی بازی کردن، (بازی های ورزشی) به بازی گماشتن، (ورق بازی) انداختن ورق، ورق بخصوصی را بازی کردن، موجب شدن، انجام دادن، عمل کردن، (بازی کودکان) شدن، کار، شوخی، مسخره بازی، نوبت بازی، ترفند، حیله، (مهجور) رابطه ی جنسی برقرار کردن، جماع کردن، رابطه ی جنسی، مغازله

بررسی کلمه Play

اسم ( noun )
عبارات: bring into play
(1) تعریف: a composition written for the stage; drama.
مترادف: drama
مشابه: comedy, melodrama, performance, photoplay, screenplay, show, skit, teleplay, theatrical, tragedy

- William Shakespeare is most famous for the many plays that he wrote for the stage.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ویلیام شکسپیر به خاطر بسیاری از نمایشنامه‌هایی که برای این مرحله می‌نوشت مشهور است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ویلیام شکسپیر معروف ترین برای بسیاری از نمایشنامه که او برای مرحله نوشته شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: activity that is intended for relaxation or amusement.
مترادف: amusement, entertainment, frolic, game, merrymaking, recreation, sport
متضاد: work
مشابه: diversion, divertissement, fun, merriment, pastime, revelry, romp

- Young children learn a great deal through play.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌ها بازی زیادی را از طریق بازی یاد می‌گیرند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بچه های کوچک از طریق بازی یاد می گیرند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: fun, jest, or wittiness.
مترادف: fun, jest
مشابه: foolery, frivolity, joke, levity, sport

- His remarks were made in play.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] remarks را به نمایش گذاشته بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اظهارات او در بازی ساخته شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: general way of conducting oneself in a game.
مترادف: performance
مشابه: execution

- Throughout the season, the team's play was mediocre.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در تمام این فصل بازی تیم به حد متوسط بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در طول فصل، بازی تیم به طور متوسط ​​بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a specific action in a game.
مترادف: move
مشابه: double play, maneuver, save, score, setup, triple play

- The outfielder made a great play at third base.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] The در جایگاه سوم بازی بزرگی انجام دادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بازيکن خارجي بازي خوبي در پايگاه سوم انجام داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: an instance of gambling.
مترادف: betting, gambling, gaming, wagering
مشابه: gamble, plunging

(7) تعریف: unrestrained movement or action.
مترادف: action, give, looseness
مشابه: mobility, motion, movement, room

- The steering wheel has too much play.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فرمان ماشین بیش از حد بازی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فرمان بازی خیلی زیاد است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: liberty for unhindered action or thought.
مترادف: breadth, latitude, scope
مشابه: amplitude, elbowroom, range

- the play of his mind
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در ذهنش نقش بازی می‌کرد،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بازی ذهن او
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: plays, playing, played
(1) تعریف: to act the part of in a drama.
مترادف: act, enact, perform, personate, portray
مشابه: depict, impersonate, represent

- He's playing Romeo in a new production of Shakespeare's tragedy.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در حال بازی رومئو در یک محصول جدید از تراژدی شکسپیر است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در تولید جدید تراژدی شکسپیر نقش رومئو بازی میکند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to act (a role) in real life.
مترادف: act, affect, feign
مشابه: assume, overplay, pretend, sham

- She is playing the innocent victim again.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون داره دوباره نقش قربانی بی‌گناه رو بازی می کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دوباره قربانی بی گناه را بازی می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to perform in (a place or places).
مشابه: tour

- Our band played all the big cities.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گروه ما تمام شهرهای بزرگ را بازی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گروه ما همه شهرهای بزرگ را بازی کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They knew they'd reached the big time when they played The Apollo.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ان‌ها می‌دانستند که آن‌ها به زمانی بزرگ رسیدند که آن‌ها آپولو را بازی می‌کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها می دانستند وقتی آپولو بازی می کردند، به زمان بزرگ رسیدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to take part in (a game or contest).
مترادف: compete in, participate in
مشابه: bow

- Let's play soccer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بیا فوتبال بازی کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیا فوتبال بازی کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to make music with (an instrument).
مشابه: perform

- She plays the cello in the orchestra.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او با ویولن سل در ارکست نوازندگی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ویولون را در ارکستر بازی می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to manipulate for one's advantage (sometimes fol. by "off").
مترادف: exploit, use
مشابه: manipulate

- Be careful. She's just playing you.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مراقب باش اون فقط داره بازیت میده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مراقب باش او فقط به شما بازی می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to control (a hooked fish).
مشابه: reel
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: playable (adj.), playlike (adj.)
(1) تعریف: to engage in recreation; have fun.
مترادف: disport, sport
متضاد: work
مشابه: frolic, lark, recreate, romp

- The children played outside until it was dark.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌ها بیرون بازی کردند تا هوا تاریک شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودکان تا زمانی که تاریک بودند بازی میکردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to engage in a sport or game.
مترادف: compete, sport
مشابه: participate, vie

- Who's playing in the Super Bowl this year?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امسال کی با جام برتر بازی می کنه؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چه کسی در سال جاری در Super Bowl بازی می کند؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to behave in a specified way.
مترادف: conform
مشابه: behave, perform

- He doesn't play fair.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون منصفانه بازی نمی‌کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او عادلانه بازی نمی کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to make music with an instrument.
مشابه: improvise, jam, perform

- I love the piano, but I can't play well.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیانو را دوست دارم، اما نمی‌توانم بازی کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من پیانو را دوست دارم اما نمیتوانم به خوبی بازی کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to make a toy of another; use another without due regard for his or her feelings.
مترادف: dally, trifle, try
مشابه: disport, fool, tease, toy

- He is simply playing with me.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او فقط دارد با من بازی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به سادگی با من بازی می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Play در جمله های نمونه

1. play it again, sam!
ترجمه سام،دوباره بنواز!

2. play the phonograph!
ترجمه گرامافون را روشن کن‌!

3. play the tape once more!
ترجمه یکبار دیگر نوار را بگذار!

4. play (it) safe
ترجمه جانب احتیاط را رعایت کردن

5. play (or pull) a fast one
ترجمه (خودمانی) عمل تقلب‌آمیز،شیادی،تردستی

6. play (or raise) hob with
ترجمه اذیت کردن،گرفتاری درست کردن،بهم زدن

7. play a central role
ترجمه نقش اساسی داشتن

8. play a part
ترجمه 1- نقش داشتن (در)،سهم داشتن،دخیل بودن 2- توبازی رفتن

9. play along (with)
ترجمه ملحق شدن (به)،همکاری کردن (با)

10. play around
ترجمه 1- روابط عاشقانه‌ی سری برقرار کردن،بیش از یک معشوق داشتن 2- خوش گذرانی کردن

11. play at
ترجمه 1- شرکت کردن (در) 2- به شرکت در چیزی تظاهر کردن 3- سرسری کار کردن

12. play ball
ترجمه 1- ورزشی توپ‌دار را آغاز کردن یا ادامه دادن 2- همکاری کردن 3- کاری را آغاز کردن یا ادامه دادن

13. play ball
ترجمه 1- (در وزش‌های با توپ) بازی کردن 2- (عامیانه) همکاری کردن

14. play both ends against the middle
ترجمه 1- از این شاخ به آن شاخ پریدن 2- (رقیبان را) بهم انداختن،تفرقه انداختن

15. play by ear
ترجمه بدون نت (آلت موسیقی را) نواختن،فی البداهه نغمه سرایی کردن

16. play cards
ترجمه (با ورق بازی) بازی کردن

17. play catch up ball
ترجمه (امریکا - عامیانه - در مسابقه) برای رسیدن و جلو زدن از تیم مقابل کوشیدن

18. play catch-up (ball)
ترجمه (امریکا- در مسابقات) کوشیدن برای رسیدن به یا جلو زدن از حریف

19. play chicken
ترجمه (خودمانی) متقابلا تهدید و مبارزه جویی کردن (برای از میدان در کردن حریف)

20. play down
ترجمه اهمیت ندادن،بزرگ جلوه ندادن،غلو نکردن،کمتر از واقعیت نمایاندن

21. play fair
ترجمه منصفانه رفتار کردن،جوانمردانه رفتار کردن،از مقررات پیروی کردن

22. play fast and loose (with)
ترجمه شل کن سفت کن کردن،نارو زدن

23. play footsie (with)
ترجمه 1- (به منظور اظهار محبت یا ابراز شهوت) پا به پای کسی مالیدن،زانو به زانوی کسی مالیدن (به ویژه در زیر میز) 2- (مجازی)رابطه‌ی مخفیانه داشتن با،(مخفیانه) لاس زدن با

24. play for time
ترجمه دنبال فرصت گشتن،تعلل کردن،(برای بدست آوردن فرصت بهتر) تاخیر کردن

25. play hardball
ترجمه (امریکا) دست بکار فعالیت پر رقابت و بی‌رحمانه شدن

26. play havoc with
ترجمه کاملا ویران کردن،به کلی خراب کردن،با خاک یکسان کردن

27. play house
ترجمه (بچه‌ها) عروسک بازی و خانه بازی کردن

28. play into someone's hands
ترجمه به دلخواه دیگری رفتار کردن،به دام شخص دیگر افتادن

29. play it
ترجمه (به روش بخصوص) عمل کردن

30. play it by ear
ترجمه (بدون برنامه ریزی قبلی) کاری را کردن،درجا تصمیم گرفتن

31. play it by ear
ترجمه (بدون نقشه‌ی قبلی) با در نظر گرفتن شرایط وقت عمل کردن

32. play it cool
ترجمه با خونسردی عمل کردن،دستپاچه یا آشفته نشدن

33. play it cool
ترجمه خونسردانه عمل کردن

34. play it cozy
ترجمه (امریکا - خودمانی) با احتیاط عمل کردن

35. play kissy-face
ترجمه ماچ و بوسه کردن،به هم ور رفتن،عشق‌بازی و دست‌ورزی کردن

36. play off
ترجمه 1- به هم جنگ انداختن،با هم مخالفت کردن 2- (در مسابقات - هنگام مساوی بودن طرفین) مسابقه‌ی حذفی یا نهایی انجام دادن

37. play one's trump card
ترجمه ورق برنده‌ی خود را بازی کردن

38. play out
ترجمه 1- تا پایان ادامه دادن 2- (طناب و غیره) کم کم رها کردن

39. play possum
ترجمه خود را به خواب (یا به مردن یا مریضی یا جهالت) زدن

40. play second fiddle
ترجمه (به ویژه از نظر عشق یا دوستی) در درجه‌ی دوم قرار داشتن

41. play second fiddle (to)
ترجمه نقش ثانوی داشتن،در درجه‌ی دوم اهمیت بودن

42. play silly buggers
ترجمه (انگلیس - خودمانی) لوس شدن،لوس بازی در آوردن،خود را ننر کردن

43. play someone false
ترجمه (کسی را) گول زدن،دغل کاری کردن،دو رویی کردن،خیانت کردن

44. play the devil with
ترجمه (عامیانه) به همزدن،خراب کردن،دخل کسی (یا چیزی) را آوردن

45. play the devil with
ترجمه سخت صدمه زدن،شدیدا مختل کردن

46. play the field
ترجمه (در آن واحد) به چند فعالیت پرداختن،با بیش از یک نفر یا یک کار سر و کار داشتن،(در مورد رابطه‌ی جنسی) از هر چمن گلی چیدن

47. play the field
ترجمه (عامیانه) بیش از یک معشوقه داشتن

48. play the fool
ترجمه دلقک‌بازی درآوردن،لودگی کردن

49. play the market
ترجمه (در بورس سهام) خرید و فروش کردن

50. play to the gallery
ترجمه خودشیرینی کردن،بازی درآوردن

51. play to the gallery
ترجمه عوام فریبی کردن،برای جلب محبوبیت هر کاری کردن

52. play truant
ترجمه از مدرسه فرار کردن،وظیفه‌نشناسی کردن

53. play up
ترجمه (عامیانه) مهم جلوه دادن،(کسی یا رویدادی را) بزرگ کردن

54. play up to
ترجمه (عامیانه) خود شیرینی کردن،تعریف بی جا کردن،چاپلوسی کردن

55. play with fire
ترجمه کار خطرناک کردن،با آتش بازی کردن

56. play your cards right
ترجمه دست خود را خوب بازی کردن،صحیح عمل کردن

57. a play that packs several meanings
ترجمه نمایشی که حاوی چندین پیام است

58. a play that ran for a full year
ترجمه نمایشی که یک سال تمام روی صحنه آورده می‌شد

59. a play that stages well
ترجمه نمایشی که روی صحنه خوب جلوه می‌کند

60. a play with a sorrowful atmosphere
ترجمه نمایشی با تاثیری حزن انگیز

61. children's play area in a park
ترجمه محوطه‌ی بازی کودکان در پارک

62. don't play with the radio; you'll break it!
ترجمه با رادیو بازی نکن‌; خرابش می‌کنی.

63. his play is excellent
ترجمه بازی او عالی است.

64. his play is full of funny speeches
ترجمه نمایش او پر از تک گویی‌های مضحک است.

65. his play is full of references to recent events
ترجمه نمایشنامه‌ی او پر از اشارات به رویدادهای اخیر است.

66. let's play a game of darts
ترجمه بیا باهم بازی تیرپرانی بکنیم.

67. let's play dolls!
ترجمه بیا عروسک بازی کنیم‌!

68. let's play it safe
ترجمه بیا محتاط عمل کنیم.

69. mehri's play was amusing and its sociological angle had a great appeal
ترجمه نمایشنامه‌ی مهری سرگرم کننده بود و جنبه‌ی اجتماعی بسیار گیرایی داشت.

70. sword play
ترجمه شمشیر بازی

مترادف Play

بازی (اسم)
action , play , sport , game , gaming , fun , skittle
تفریح (اسم)
amusement , break , play , paseo , walk , pastime , recreation , promenade , diversion , divertimento , jaunt
نمایش (اسم)
amusement , performance , play , display , show , appearance , demonstration , ostentation , histrionics , representation , presentation , exhibition , portrayal , parade , presentment , staging , showing , exposure , drama , flare , spectacle
نواخت (اسم)
play , rhythm , melody
لهو (اسم)
play
نواختن ساز و غیره (اسم)
play
سرگرمی مخصوص (اسم)
play
ورزش (اسم)
practice , exercise , play , sport , pastime , callisthenics , exercitation
نمایشنامه (اسم)
play , drama
نواختن (فعل)
execute , play , sound , strike up
بازی کردن (فعل)
perform , act , play , twiddle , sport , toy , disport , move
الت موسیقی نواختن (فعل)
play
رل بازی کردن (فعل)
play , playact
روی صحنه ء نمایش ظاهر شدن (فعل)
play
تفریح کردن (فعل)
article , play , disport , game , recreate
زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip

معنی عبارات مرتبط با Play به فارسی

نقش اساسی داشتن
(خودمانی) عمل تقلب آمیز، شیادی، تردستی
1- نقش داشتن (در)، سهم داشتن، دخیل بودن 2- توبازی رفتن
ملحق شدن (به)، همکاری کردن (با)
1- روابط عاشقانه ی سری برقرار کردن، بیش از یک معشوق داشتن 2- خوش گذرانی کردن
1- شرکت کردن (در) 2- به شرکت در چیزی تظاهر کردن 3- سرسری کار کردن
1- ورزشی توپ دار را آغاز کردن یا ادامه دادن 2- همکاری کردن 3- کاری را آغاز کردن یا ادامه دادن، 1- (در وزش های با توپ) بازی کردن 2- (عامیانه) همکاری کردن
دست به دست کسی دادن ، با کسی همکاری کردن
اگهی نمایش، اعلان نمایش
1- از این شاخ به آن شاخ پریدن 2- (رقیبان را) بهم انداختن، تفرقه انداختن
بدون نت (آلت موسیقی را) نواختن، فی البداهه نغمه سرایی کردن
(پخش مسابقه از رادیو یا تلویزیون) گزارش کامل،گزارش بدون حذف، پخش رادیویى ورزش : پخش رادیویى مسابقه
(با ورق بازی) بازی کردن
بچه بازی، بازی کودکان، بازی کودکان هر کار بسیار آسان
دخیل بودن یا شدن، موثر شدن
(بازی بیس بال) بیرون کردن دو بازیکن حریف با یک حرکت
(رفتار منصفانه و طبق مقررات به ویژه با مشتریان یا رقیبان یا هم بازی ها) جوانمردی، انصاف و مروت، بی شیله پیله بودن، رازی، شرایط برابر
عمل شنیع، جنایت، آدمکشی، (ورزش) ناجوانمردی، نادرستی، خطای عمدی، حقه، کار نادرست، قتل
مشت زنى، شوخى بادست
(توپ بازی و غیره) قابل بازی کردن (یا نکردن)، داخل (یا خارج) زمین
بیایید بازی کنیم
lp صفحه 33 دور، صفحه طولانی
(تنیس و غیره) شرکت در مسابقه
(بازی گلف) مسابقه ی پایزه ای (که تعداد کل امتیازهای هر بازیکن را در شمار معلومی hole حساب می کنند) (در برابر: match play)
(نمایش مذهبی قرون وسطایی که زندگی مقدسان کلیسا را نشان می داد) نمایش میراکل، نمایش بخشی از زندگی پیغمبران یا صاحبان کشف و کرامت

معنی Play در دیکشنری تخصصی

[سینما] حرکت - نمایش
[فوتبال] بازی کردن
[ریاضیات] بازی کردن، بازی
[سینما] جای ورودی برق
[سینما] بازبینی / بازشنوی - پخش صدا - ضبط قبلی صدا
[ریاضیات] تخته ی سیمبندی
[نساجی] لباس ورزش
[آمار] نمونه گیری بازی بازنده به جا
[آمار] قاعده بازی برنده به جا
[سینما] نمایشنامه مجلسی
[فوتبال] بازیکن خطرناک
[آمار] مدت بازی
[نساجی] بازی با لقی طولی یک محور
[نساجی] بازی جانبی
[سینما] دور طولانی
[سینما] واحد دمای رنگ
[فوتبال] بی تاثیر دربازی
[کامپیوتر] اتصال و اجرا کردن - روش استاندارد پیکر بندی خودکار در سخت افزار کامپیوتر سازگار با PC که میکروسافت و چند شرکت دیگر در اواسط دهه ی 90 آن را ارائه دادند . این نوع سخت افزار آماده یا سخت افزارهای مرسوم (PCMCI, PCI.ISA ... , MicroChennel ) سازگار است ،اما قابلیت های بیشتری دارد . هر کارت یا لوازم جانبی اضافه شده به کامپیوتر ،اطلاعاتی دارد که BIOS و سیستم عامل می توانند آن را بخوانند ؛از این رو ،کامپیوتر می تواند تمام لوازم اضافه شده را دیده و خود را طوری پیکربندی کند که بتواند آنها را به طور مناسب به کار ببرد .
[سینما] سناریو - کل فیلمنامه - فیلمنامه

معنی کلمه Play به انگلیسی

play
• dramatic performance; game; entertainment; laughter; bet, wager
• engage in a game; perform a role, act. portray; make music with a musical instrument
• when children play, they spend time with their toys or taking part in games. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. the very uselessness of play is its greatest asset.
• when you play a sport, game, or match, you take part in it.
• when one person or team plays another, they compete against them in a sport or game.
• play is the playing of a game or match for a period of time.
• if you play a joke or a trick on someone, you deceive or surprise them in a way that you think is funny, but may annoy them.
• you can use play to say how someone behaves. for example, if someone plays the innocent, they pretend to be innocent; an informal use.
• a play is a piece of writing performed in a theatre, on the radio, or on television.
• if an actor plays a character in a play or film, he or she performs the part of that character.
• when you play a musical instrument or play a tune on it, you produce music from it.
• if you play a record or tape, you put it on a machine so you can listen to it.
• see also fair play, foul play.
• if something or someone plays a part or plays a role in a situation, they are involved in it and have an effect on it.
• if someone plays it safe, they do not take risks.
• if you play for time, you try to delay something happening, so that you can prepare for it or prevent it from happening.
• if you play along with a person you agree with them and do what they want, even though you are not sure whether they are right.
• if you play at an activity, you do it casually and without any real effort.
• if someone, especially a child, plays at being a particular kind of person or being in a particular situation, they pretend to be that person or in that situation, usually as a game.
• if you ask what someone is playing at, you are angry because you think that they are doing something stupid or wrong; an informal expression.
• when you play back a tape or film, you listen to the sounds or watch the pictures after recording them.
• if you play down a fact or feature, you try to make people think that it is not particularly important.
• if you play people off against each other, you make them compete or argue, so that you gain some advantage.
• if you play on or play upon people's weaknesses or faults, you deliberately use them in order to achieve what you want.
• if you play up a fact or feature, you emphasize it and try to make people think that it is more important than it really is.
• if something such as a machine or a part of your body is playing up or is playing you up, it is not working properly.
• when children are playing up, they are being naughty and are difficult to control; an informal use.
play a good knife and fork
• eat ravenously, eat a lot of food quickly
play a part
• act a role; participate
play a person false
• cheat, deceive, scam
play act
• someone who is play-acting is pretending to have feelings or attitudes that they do not really have.
play at
• act as if, pretend
play back
• play over again; rewind a cassette
play backgammon
• participate in a game of backgammon
play ball
• cooperate, be a "team player"
play both ends against the middle
• place two sides in opposition in order to try and attain an advantage
play by ear
• play a tune after hearing it without looking at musical notes
play by the rules
• obey the rules (of a game, society, etc.), play fair
bring into play
• activate, set into motion, operate
by play
• by-play is something that is happening at the same time as something else, but that is not as important. by-play is very common in drama.
child's play
• easy task, simple job
childs play
• if you say that something is child's play, you mean that it can be done very easily; an informal expression.
chronicle play
• drama based loosely on historical events
costume play
• play in which the actors wear costumes
end play
• (machinery) end-to-end movement endwise, movement along the length; light movement of shaft in the direction of its center line
fair play
• playing or behaving according to the rules; justice
• if you want fair play, you want everyone to be treated in a reasonable and just way.
fairy play
• games played by fairies
figure in a play
• perform in a play
foul play
• unfair or illegal play in a sports match; unfair or treacherous behavior
• foul play is criminal violence or activity that results in someone's death or other serious consequences..
in play
• in jest, in fun; in action, operative; qualified for play (sports); open for corporate takeover (business)
long play
• long playing record, record that makes 33 turns per second

Play را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Play

کامبیز اخوان ٠٠:٥٩ - ١٣٩٦/٠٩/١٢
تئاتر
|

محمد خ1 ١١:٢٠ - ١٣٩٦/١٠/٠١
رو کردن
|

رقیه ١٠:٠٢ - ١٣٩٦/١٠/٠٦
شکار کردن
|

omid ١٠:٥٨ - ١٣٩٦/١٠/٢١
بازی
مثلا::play fotbal یعنی:::بازی کن فوتبال
|

مهری نبویان ٠٩:٤٩ - ١٣٩٦/١١/١٦
نقش داشتن
|

Johnny ١٩:٣٢ - ١٣٩٧/٠٥/١٨
شروع کردن
|

Reza ٢٢:٢٣ - ١٣٩٧/٠٥/٢٣
بازی کردن انجام دادن
|

علی ١٩:٢٥ - ١٣٩٧/٠٥/٢٦
نمایش
|

yasin ٠٠:٢٠ - ١٣٩٧/٠٥/٣٠
اجرا کردن ، نواختن
|

ghodrat ٢٣:٣١ - ١٣٩٧/٠٦/٢٥
تخصصی (حقوق)
رعایت کردن
|

ه.ی.ث.ع ١٣:٤٧ - ١٣٩٧/٠٧/٢٩
دو معنی می ده . یکی بازی . و دیگری نواختن و اجرا کردن همانطور که دوست مدرسه ام یاسین گفت
|

Aram ١٠:٢٣ - ١٣٩٧/٠٨/١١
بازی کردن
|

مقداد سلمانپور ١٤:٣٩ - ١٣٩٧/٠٩/٢٢
حوضه رسوبی نسبتا شناخته شده ای که بالقوه دارای ذخایر نفت و گاز است که البته احتمال وجود این ذخایر از مراحل lead و prospect کمتر است.
نمایش.
نمایشی از وجود نفت و گاز در حوضه رسوبی با احتمال پایین.
فعالیت جدید و تکمیلی در منطقه نفتی.
|

H ١٠:٠٧ - ١٣٩٧/١٠/١١
A srory that actirs per form in the theter is a play
|

N ١٤:٣٨ - ١٣٩٧/١٠/١٢
نمایش
|

احسان ١٦:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/١٥
وقتی در اول جمله می آید جمله امری است
مثال: play basketball یعنی بسکتبال بازی کن
|

نصرالله ١٥:١٢ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
به تنهایی معنی آغاز (شروع)رومیده ودر کنار هرجمله ای معنامیگیره مثال معنی مدیپلیر نمیشه بازی موزیک.مثل آب که از خودش شکلی نداره و......
|

محمد ولی زاده ١٧:١٩ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
A story that actors perform in the theater is a play
|

Negar ١٠:١١ - ١٣٩٨/٠٤/٠٩
۱، نمایش نامه
۲، نمایش، تئاتر
|

👍 ١٤:٣٠ - ١٣٩٨/٠٤/١٨
A story that actors performins theater is a play
|

Shahrzad ١٢:٤٣ - ١٣٩٨/٠٤/٢٠
A story that actorsperform in the theater
|

Rzhna ١٣:٢٣ - ١٣٩٨/٠٥/١٥
نمایش،نمایش روی صحنه
|

سارا ١٩:١٧ - ١٣٩٨/٠٦/١٢
سلام ببخشید میشه دراین جمله منو بگینplay چه معنی داره ? I don't know if Zevrev played bad or Schwitzman was great

اخه من این جملهر و نوشتم همه خندیدن


|

میلاد علی پور ١٧:١٨ - ١٣٩٨/٠٦/٢٢
رقابت
|

پیشنهاد شما درباره معنی Play



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی play
کلمه : play
املای فارسی : پلی
اشتباه تایپی : حمشغ
عکس play : در گوگل


آیا معنی Play مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )