انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 920 100 1

بررسی کلمه Plaything

اسم ( noun )
(1) تعریف: something that is played with or regarded or treated as a toy.
مترادف: toy

(2) تعریف: a person who is treated as a toy.
مشابه: creature, minion, pawn, puppet, tool, toy

واژه Plaything در جمله های نمونه

1. The teddy bear was his favourite plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]خرس عروسکی بازیچه مورد علاقه او بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خرس عروسکی بازی های مورد علاقه او بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

2. a plaything of fate.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بازیچه سرنوشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک بازی از سرنوشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

3. The quintet is Peter Verkhovensky's plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این‌ها اسباب‌بازی پیتر Verkhovensky است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کوئینتت بازی پیتر ورچوهنسکی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

4. That way, he would no longer be her plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به این ترتیب او دیگر بازیچه او نمی‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]به این ترتیب او دیگر نخواهد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. They are not a political plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها یک بازیچه سیاسی نیستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها یک بازی سیاسی نیستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. It is better for the poor little plaything to die so, than to live.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برای این بازیچه کوچک بهتر از زیستن است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بهتر است که بازی های کوچک فقیری را بکشیم تا زندگی کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. He treated the silly girl as a plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او با آن دختر احمق به عنوان بازیچه رفتار می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او دختر احمقانه را به عنوان یک بازی عروسی درمان کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. A shake of her head tossed the plaything sky - high.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سرش را تکان داد و سرش را تکان داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]لرزش سرش، آسمان بازی را پررنگ کرد - بالا
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. The pessimist feels like fate's plaything and moves slowly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بدبین به اسباب‌بازی سرنوشت دچار می‌شود و به کندی حرکت می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]احساس گرسنگی احساس می کند مانند بازی سرنوشت و به آرامی حرکت می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. He had become her plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او بازیچه او شده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او بازیچه اش بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. You are a child's plaything!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تو بازیچه یک بچه هستی!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شما یک بازی سرگرم کننده کودک هستید!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. She was an intelligent woman who refused to be a rich man's plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او زنی باهوش و باهوش بود که نمی‌خواست بازیچه یک مرد ثروتمند باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک زن هوشمند بود که از یک بازیگر مرد ثروتمند امتناع ورزید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. She seemed content with her life as a rich man's plaything.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به نظر می‌رسید که از زندگی او به عنوان بازیچه یک مرد ثروتمند راضی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با زندگی اش به عنوان یک بازیگر مرد ثروتمند به نظر می رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Egalitarian Rousseau lived out his life as the spoilt plaything of eccentric aristocrats.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]روسو زندگی خود را به عنوان بازیچه spoilt از اشراف عجیب و غریب زندگی می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]روستایی عادلانه زندگی خود را به عنوان بازیگری خرابکارانه از اشراف غولپیکر زندگی می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Plaything

بازیچه (اسم)
toy , fun , gimcrack , plaything , gewgaw
اسباب بازی (اسم)
toy , plaything

معنی کلمه Plaything به انگلیسی

plaything
• toy, item to be played with
• a plaything is a toy that a child plays with; a formal word.
• you can refer to a person or thing that someone uses carelessly for their own pleasure or for some other purpose as a plaything; a formal word.

Plaything را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Plaything

P.N ٠٤:١٦ - ١٣٩٨/٠٣/٢٣
اسباب بازی
|

پیشنهاد شما درباره معنی Plaything



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی plaything
کلمه : plaything
املای فارسی : پلیتهینگ
اشتباه تایپی : حمشغفاهدل
عکس plaything : در گوگل


آیا معنی Plaything مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )