برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1281 100 1

Provincial

/prəˈvɪnʃl̩/ /prəˈvɪnʃl̩/

معنی: کوته فکر، استانی، ایالتی، ایالت نشین
معانی دیگر: شهرستانی، ولایتی، دهاتی وار، کوته فکر(انه)، روستامنش(انه)، امل، کوته نظر(انه)، کوته اندیش

بررسی کلمه Provincial

صفت ( adjective )
(1) تعریف: of, relating to, or originating in a province.
مشابه: regional, state

- The provincial government of Manitoba is located in Winnipeg.
[ترجمه ترگمان] دولت استانی مانیتوبا در Winnipeg واقع شده‌است
[ترجمه گوگل] دولت استانی منیتوبا در وینیپگ واقع شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or relating to the provinces that make up a country.
مشابه: state, territorial

- Provincial leaders are meeting in the capital this week.
[ترجمه ترگمان] رهبران استانی این هفته در پایتخت جلسه دارند
[ترجمه گوگل] رهبران ولایتی در این هفته در پایتخت ملاقات می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: having the unsophisticated characteristics and manners attributed to people living in areas remote from cities; not fashionable.
مترادف: churlish, small-town
متضاد: cosmopolitan, fashionable, metropolitan
مشابه: hillbilly, innocent, local, rural, rustic, unsophisticated, vulgar

- She found her cousin's taste in clothing t ...

واژه Provincial در جمله های نمونه

1. provincial elections
انتخابات ایالتی

2. provincial interests
علایق کوته بینانه

3. provincial life invested absolute power in the head of the family
زندگی در شهرستان‌هارئیس خانواده را دارای اختیارات تام می‌کرد.

4. provincial prime ministers of canada
نخست وزیری استان‌های کانادا

5. a provincial accent
لهجه‌ی شهرستانی

6. Provincial assemblies meet once a year.
[ترجمه ترگمان]مجالس استانی یک‌بار در سال تشکیل جلسه می‌دهند
[ترجمه گوگل]مجمع های استان هر ساله ملاقات می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. City dwellers think country folk have provincial attitudes.
[ترجمه ترگمان]ساکنان شهر فکر می‌کنند که مردم کشور نگرش‌های استانی دارند
[ترجمه گوگل]ساکنین شهر فکر می کنند که مردم محلی نگرش های والیتی دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Guerillas captured and briefly held an important provincial capital.
...

مترادف Provincial

کوته فکر (صفت)
narrow , dogmatic , narrow-minded , illiberal , provincial , low-minded
استانی (صفت)
provincial
ایالتی (صفت)
provincial
ایالت نشین (صفت)
provincial

معنی عبارات مرتبط با Provincial به فارسی

لهجه ولایتی
(سبک مبل سازی - معماری) شهرستانی فرانسوی
(سبک مبل سازی سده های 18 و 19 در ایتالیا که ویژگی آن خطوط راست و سادگی و کاربرد چوب میوه و ماهون بود) سبک شهرستانی ایتالیایی

معنی کلمه Provincial به انگلیسی

provincial
• resident of a province; resident of a rural town
• of a province, of a district or region; rural, of a small town, rustic; narrow-minded, parochial, of a limited scope
• provincial means connected with the parts of a country outside the capital.
• someone or something that is provincial is narrow-minded or unsophisticated.
provincial town
• unsophisticated town, countrified town

Provincial را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی اکبر منصوری
صفت)1- دهاتی، پشت کوهی، امل، کوته فکر، کوته بینانه، کوته فکرانه، امل وار، دهاتی وار!
2-ایالتی، استاني، منطقه ای، اقلیمی، محلی!
مثال برای 1-)
- Your father has such a provincial
attitude toward women in politics
پدرتان چه نگرش کوته بینانه ای نسبت به زنان در سیاست دارد!
مثال برای 2-)
- The provincial government of Manitoba is located in Winnipeg
دولت محلی مانیتوبا در وينيپگ واقع شده است!/قرار دارد!
میثم علیزاده
استانی
کوته فکرانه، دمده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی provincial
کلمه : provincial
املای فارسی : پروینکیل
اشتباه تایپی : حقخرهدزهشم
عکس provincial : در گوگل

آیا معنی Provincial مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )