برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1327 100 1

pay off

/ˈpeɪˈɒf/ /peɪɒf/

معنی: پرداختن، پرداخت کردن، تسویه کردن، تادیه کردن
معانی دیگر: 1- همه ی بدهی را دادن، یکجا بازپرداخت کردن 2- انتقام گرفتن، تقاص گرفتن 3- (عامیانه) نتیجه مطلوب دادن، موجب کامیابی شدن، 4- (سینه ی کشتی) از جهت وزش باد منحرف شدن یا کردن، پرداخت کردن تمام دیون، منفعت، جزای کیفر، نتیجه نهایی

بررسی کلمه pay off

عبارت ( phrase )
(1) تعریف: to finish payments on (a debt).
مترادف: discharge, liquidate, satisfy, settle
مشابه: redeem, remit, repay, requite, square

(2) تعریف: (informal) to give a bribe to.
مترادف: bribe, buy off
مشابه: buy, corrupt, graft

واژه pay off در جمله های نمونه

1. Thankfully, I managed to pay off all my debts before we got married.
[ترجمه ترگمان]خوشبختانه، من توانستم قبل از ازدواج همه قرض‌های خود را پرداخت کنم
[ترجمه گوگل]خوشبختانه، من موفق به پرداخت تمام بدهی های من قبل از اینکه ازدواج کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. He has a huge overdraft to pay off.
[ترجمه ترگمان]پول زیادی برای پرداخت جریمه دارد
[ترجمه گوگل]او بازپرداخت بزرگی برای پرداخت کردن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. I need to pay off all my debts before I leave the country.
[ترجمه ترگمان]قبل از اینکه کشور را ترک کنم باید تمام debts را بپردازم
[ترجمه گوگل]من قبل از ترک کشور، باید تمام بدهی هایم را پرداخت کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. He managed to pay off his debts in two years.
[ترجمه ترگمان]او توانست در عرض دو سال بدهی‌های خود را پرداخت کند
[ترجمه گوگل]او موفق به پرداخت بدهی های خود را در دو سال
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویس ...

مترادف pay off

پرداختن (فعل)
score , pay , begin , shell out , reimburse , pay off , give money , buff , polish , burnish , disburse , set to , spend money
پرداخت کردن (فعل)
scour , pay , pay off , give money , buff , polish , burnish , disburse , furbish , spend money
تسویه کردن (فعل)
settle , compromise , smooth , pay off , defray , liquidate , liquidize
تادیه کردن (فعل)
pay off

معنی pay off در دیکشنری تخصصی

pay off
[ریاضیات] دریافتی، بازده، تسویه حساب کردن

معنی کلمه pay off به انگلیسی

pay off
• pay a debt in full; yield a profit; pay a person who has influence as to obtain a favor; reward; punish, get revenge
pay off old scores
• settle an old account, repay an old bill
always pay off
• always repay debts, never be in debt

pay off را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد جواد
مثمر ثمر بودن-نتیجه خوب داشتن
ستاره
موفق بودن
فرزانه جمشیدی
به خرج دادن.مثل Hard work and perseverance pay off
سخت کوشی و استقامت ب خرج دادن
دکتر علی ناجی
جواب میده
اکیه
( یک اصطلاح هست که درواقع در جواب سوال دیگران می توان گفت : آره اکیه . جواب میده ، .... )
دکتر علی ناجی
if something you do pays off, it is successful or has a good result
جواب میده ...
مثال :
Teamwork paid off
کار تیمی ، جواب میده ( موثره )
میثم نبی پور
-نتیجه مطلوب داشتن
-نتیجه دادن
-به موفقیت رسیدن
-موثر بودن
-مثمر ثمر واقع شدن
Yoya
به بار نشستن
Saman
Help to support sth that is weak or going to collapse
SYN:prop sth up
به چیزی که ضعیفه یا در حال سقوطه کمک کردن
سمیه دادرس
باز پرداخت کردن
صاف کردن بدهی یا حساب
لیلی موسوی
جبران یک هزینه، بازپرداخت، به صرفه بودن
حمیدرضا شریف پناه
موفق شدن، پاداش کار خود را گرفتن
رضا
پرداخت پول برای خلاصی از چیزی یا کسی
مثلا He paid off the police or He paid the police off
داریوش
1حق السکوت دادن/2دادن پول برای انجام کار خلاف
سید مهران زارع
به دردخور، به دردخور بودن
راشد افراز
رشوه دادن
مهدی باقری
۱-تسویه حساب کردن و اخراج کردن
۲-حق السکوت دادن
۳-تسویه حساب بدهکاری

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی pay off
کلمه : pay off
املای فارسی : پای آاف
اشتباه تایپی : حشغ خبب
عکس pay off : در گوگل

آیا معنی pay off مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )