انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 894 100 1

period

تلفظ period
تلفظ period به آمریکایی/ˈpɪriəd/ تلفظ period به انگلیسی/ˈpɪərɪəd/

معنی: حد، کمال، نقطه، عصر، دوره، گردش، نوبت، ایست، فرجه، پایان، منتها درجه، روزگار، زمان، مرحله، مدت، وقت، طمی، موقع، مدتی، گاه، نتیجه غایی، قاعده زنان، جمله کامل، نقطه پایان جمله، دوران مربوط به دوره بخصوصی
معانی دیگر: دوران، زمانه، عهد، (آموزش) زنگ، بخش، ساعت درس، (زنان) قاعدگی، طمث، حیض، عادت ماهانه، رگل، خاتمه، (زمین شناسی) دوره (با: دوران era و دور epoch فرق دارد)، (دستور زبان) جمله، جمله ی کامل، (نقطه گذاری) نقطه، (ریاضی) ممیز، (مبل و جامه و غیره) وابسته به دوره ی بخصوصی، قدیمی، (ندا) همین !، همین و بس !، و السلام !، (پزشکی) دوران بیماری، رجوع شود به: periodic sentence، (فیزیک) گردش، پس گشت، زمان چرخه، دوره ی تناوب، فاصله ی زمانی، مکک، طمک

بررسی کلمه period

اسم ( noun )
(1) تعریف: a specific, limited interval or span of time.
مترادف: duration, space, term, time
مشابه: bout, day, hour, minute, span, stretch, year

- He's been missing for a period of six days.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شش روز است که گم‌شده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مدت شش روز از دست رفته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Years, months, and weeks are periods of time that most of us recognize.
ترجمه کاربر [ترجمه میلاد علی پور] سال و ماه و هفته, زمانهایی هستند که اکثر مان با آن آشنا هستیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سال‌ها، ماه‌ها و هفته‌ها زمانی هستند که بیشتر ما می‌دانیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سال ها، ماه ها و هفته ها دوره هایی هستند که اکثر ما از آنها تشخیص می دهیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: an extended and indefinite span of time, as of an archaeological or historical era.
مترادف: age, epoch, era, times
مشابه: cycle, dot, eon, interlude, interval, time, world

- Leonardo da Vinci was an artist of the Renaissance period.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لیوناردو داوینچی هنرمند دوره رنسانس بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لئوناردو داوینچی هنرمند دوره رنسانس بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: (cap.) a subdivision of a geological era that also corresponds to a particular rock system, and that is sometimes divided into epochs.
مشابه: age, eon

- the Algonkian period
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوره Algonkian
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دوره Algonkian
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a specific, timed portion of a school day.
مشابه: class, hour, module, session

- Why were you absent during fifth period?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چرا در طول مدت پنجم غایب بودی؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چرا در دوره پنجم شما نبودید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a duration of time marked by the recurrence of a particular event.
مترادف: cycle
مشابه: generation, periodicity, session, time

- The period of the earth's rotation is about twenty-four hours.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوره چرخش زمین حدود بیست و چهار ساعت است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دوره چرخش زمین حدود بیست و چهار ساعت است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a punctuation mark (.) used to indicate the end of a sentence or abbreviation. Also used after a single word or phrase that captures the essence of a full sentence; full stop.
مترادف: full stop
مشابه: point

- You forgot to put a period at the end of your sentence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تو فراموش کردی که در آخر عمرت یه دوره رو بذاری کنار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما فراموش کرده اید که دوره ای را در انتهای حکم خود قرار دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: the time of the month when menstruation occurs, or menstruation itself.
مترادف: menstruation
مشابه: flow, menses, the curse

- She suffers from painful periods.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او از دوره‌های دردناک رنج می‌برد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از دوره های دردناک رنج می برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
• : تعریف: of or pertaining to a particular historical period.
مترادف: historical

- I enjoy period dramas set in England.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من از کمدی‌های دوره در انگلستان لذت می‌برم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من لذت بردن از دوره درام در انگلستان تنظیم شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The actors will be wearing period costumes.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این بازیگران لباس‌های دوره می‌پوشند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بازیگران لباس پوشیدن را پوشانده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه period در جمله های نمونه

1. period furniture
ترجمه مبل قدیمی (وابسته به سبک و دوران خاص)

2. period of grace (or grace period)
ترجمه ضرب العجل،مهلت

3. a period of contraction in economic activities
ترجمه دوران رکود فعالیت‌های اقتصادی

4. a period of dictatorship which only ended in revolution
ترجمه دوران دیکتاتوری که در پایان به انقلاب منجر شد

5. a period of economic retooling
ترجمه دوران نوسامانی اقتصادی

6. a period of great scientific output
ترجمه دوران شکوفایی عظیم علمی

7. a period of transition
ترجمه یک دوره‌ی تحول

8. a period subsequent to the war
ترجمه دوران بعد از جنگ

9. scavenging period
ترجمه زمان گازروبی

10. that period marks the divide between two eras of american history
ترجمه آن عصر حدفاصل دو دوره‌ی تاریخ امریکا است.

11. the period between two full moons
ترجمه دوران بین دو ماه شب چهارده

12. the period of ignorance amongst the arabs
ترجمه دوران جهالت اعراب

13. the period of iran's literary and artistic efflorescence
ترجمه دوران شکوفایی ادبی و هنری ایران

14. the period of my youth
ترجمه روزگار جوانی من

15. the period when dyeing and curling the hair were all the rage
ترجمه دوره‌ای که مو رنگ کردن و مو فر زدن کاملا مد شده بود

16. base period
ترجمه دوره‌ی پایه،دوره‌ی مبنا

17. curfew period
ترجمه ساعت خاموش باش

18. grace period
ترجمه مهلت،ضرب‌الاجل

19. a dull period for sales
ترجمه دوران کسادی فروش

20. a fifty-year period of peace
ترجمه یک دوره‌ی صلح پنجاه ساله

21. a geological period is longer than an epoch and shorter than an era
ترجمه دوره‌ی زمین شناسی از دور طولانی‌تر و از دوران کوتاه‌تر است.

22. a juvenile period that is essentially asexual
ترجمه دوران جوانی که اصولا غیر جنسی است.

23. a long period of rustication
ترجمه دوران طولانی زندگی روستایی

24. a postpartum period of forty days
ترجمه دوران پس زایمانی به مدت چهل روز

25. a seven-day period of merrymaking
ترجمه دوران هفت روزه‌ی جشن

26. a short period
ترجمه مدت کم

27. a tense period of illusory peace
ترجمه دوران پرتنش صلح واهی

28. a trial period
ترجمه دوره‌ی آزمایشی

29. an exciting period in the history on our nation
ترجمه دورانی پرشور در تاریخ ملت ما

30. an indefinite period
ترجمه زمان نامعین

31. during (the period of) his kingship
ترجمه در دوران پادشاهی او

32. during (the period of) reagan's incumbency
ترجمه در دوران تصدی ریگان

33. during the period of his apostolate
ترجمه در دوران رسالت او

34. put a period at the end of each sentence
ترجمه در آخر هر جمله نقطه بگذار.

35. the epic period in greek history
ترجمه دوران پهلوانی در تاریخ یونان

36. the gestation period of rabbits is shorter than that of elephants
ترجمه دوره‌ی آبستنی خرگوش از فیل کوتاهتر است.

37. the golden period of greek literature
ترجمه عصر طلایی ادبیات یونان

38. the latent period of a disease
ترجمه دوران کمون بیماری

39. the medieval period extended roughly from a. d. 500 to 1500
ترجمه قرون وسطی تقریبا از 500 تا 1500 میلادی ادامه داشت.

40. the modern period begins from 1450
ترجمه دوران نوین از سال 1450 آغاز می گردد.

41. the postwar period has witnessed great changes in japan
ترجمه سال‌های بعد از جنگ شاهد تغییرات عظیمی در ژاپن بوده است.

42. the present period
ترجمه زمان کنونی،عصر حاضر

43. the refractory period of the heart
ترجمه دوران تحرک ناپذیری قلب

44. the revolutionary period that the world is traversing now
ترجمه دوران انقلابی که اکنون دنیا می‌گذراند

45. put a period (to something)
ترجمه (چیزی را) به پایان رساندن

46. a mandatory waiting period of six months
ترجمه یک دوره‌ی انتظار اجباری شش ماهه

47. a six-month hospitalization period
ترجمه دوران بیمارستانی شش ماهه

48. a ten-minute rest period
ترجمه یک تنفس ده دقیقه‌ای

49. christmas is a period of feasting and thanksgiving
ترجمه کریسمس دوران جشن و شکرگزاری است.

50. death put a period to his plans
ترجمه مرگ نقشه‌های او را نقش‌بر آب کرده.

51. during the fatefull period when hundreds of people were killed
ترجمه طی دوران مصیبت‌باری که در آن صدها نفر کشته شدند

52. the locale and period of the story
ترجمه محل و زمان داستان

53. to fix the period of the dinosaurs' existance
ترجمه دوران زیست دیناسورها را باز نمون کردن

54. she is having her period and she doesn't want to swim
ترجمه او قاعده است و نمی‌خواهد شنا کند.

55. the perturbations of the period of revolution
ترجمه اغتشاشات دوران انقلاب

56. an example of the ghajar period decor
ترجمه نمونه‌ای از آذین پردازی دوران قاجار

57. english poetry during the romantic period
ترجمه شعر انگلیسی در دوران رومانتیک

58. illuminated manuscripts of the saffavid period
ترجمه متون مذهب دوران صفوی

59. the achievements that illuminated that period
ترجمه دستاوردهایی که آن دوره را منور نمود.

60. upon the expiration of the period of his stay in tehran
ترجمه در پایان مدت اقامت او در تهران

61. for some christians, lent was a period of fasting and prayer
ترجمه برای برخی مسیحیان ایام ((لنت)) دوران پرهیز و عبادت بود.

62. this play is from the classical period
ترجمه این نمایشنامه مربوط به دوره‌ی کلاسیک است.

63. we have history in the second period
ترجمه زنگ دوم تاریخ داریم.

64. he was the foremost writer of that period
ترجمه او گل سرسبد نویسندگان آن دوره بود.

65. one of the lustrous actors of that period
ترجمه یکی از هنرپیشگان برجسته آن دوران

66. to spread loan payments over a two-year period
ترجمه باز پرداخت وام را در دو سال تقسیط کردن

67. in the 1890's, colorado enjoyed a bonanza mining period
ترجمه در دهه 1890 ایالت کلرادو دوره‌ی معدنی پر رونقی را می‌گذراند.

68. it is doubtful whether he can last out the training period
ترجمه معلوم نیست که بتواند تاب تحمل دوره‌ی آموزشی را داشته باشد.

69. the institution of this custom dates back to the safavid period
ترجمه برقراری این رسم به دوران صفویان برمی‌گردد.

70. a sentence usually begins with a capital letter and ends with a period
ترجمه معمولا جمله با حرف بزرگ آغاز و با نقطه تمام می‌شود.

مترادف period

حد (اسم)
tract , border , bound , abutment , margin , limit , extent , measure , end , deal , period , mark , precinct , quantity , provenance , confine
کمال (اسم)
prime , amplitude , accomplishment , perfection , integrity , maturity , completeness , sophistication , exactitude , period , complementarity , plenitude , plentitude
نقطه (اسم)
stop , ace , speck , point , spot , dot , part , jot , period , mark , prick , mote , minim , iota , plot , fleck , full stop , splotch , punctation , speckle , tittle
عصر (اسم)
afternoon , age , era , evening , time , period , epoch
دوره (اسم)
space , course , age , era , period , term , cycle , set , periodicity , periphery , stretch , spell , circuit , stadium , epoch , felly
گردش (اسم)
flow , progress , operation , movement , travel , period , airing , circulation , turn , excursion , twirl , paseo , revolution , promenade , race , wrest , canter , roll , trip , circuit , circumvolution , itineracy , itinerancy , stroll , saunter , gyration , hike , jaunt , meander , nutation
نوبت (اسم)
shift , period , round , turn , alternation , periodicity , intermittence , innings , heat , tour , reprise
ایست (اسم)
stop , cessation , suspension , interval , standstill , stay , stand , halt , cease , close , period , timeout , caesura , flag stop , torpidity , stoppage
فرجه (اسم)
break , interval , value , period , hole , slot , respite , interspace , slit
پایان (اسم)
cessation , finish , termination , close , limit , end , conclusion , point , period , ending , sequel , terminal , finis , surcease , finality , winding-up
منتها درجه (اسم)
climax , peak , summit , period , maximum , extreme
روزگار (اسم)
time , period , condition
زمان (اسم)
time , period , moment , date , epoch
مرحله (اسم)
leg , point , period , degree , grade , stage , station , stadium , step , phase
مدت (اسم)
interval , life , outage , tract , length , time , period , term , stretch , patch , interspace , duration , usance
وقت (اسم)
time , period , hour , tempo
طمی (اسم)
period , menses , menstruation
موقع (اسم)
occasion , situation , time , period , moment , opportunity
مدتی (اسم)
period
گاه (اسم)
time , period
نتیجه غایی (اسم)
period , ultima
قاعده زنان (اسم)
period
جمله کامل (اسم)
period
نقطه پایان جمله (اسم)
period
دوران مربوط به دوره بخصوصی (اسم)
period

معنی عبارات مرتبط با period به فارسی

ضرب العجل، مهلت
دوره نهفتگی
دوره کنش
بعدها، در موقع دیگر
مزد پایه (اصل حقوق بدون احتساب اضافه کار و مزایا و غیره)، دوره ی پایه، دوره ی مبنا
ساعت خاموش باش
ورزش : وقت اضافى

معنی period در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] دوره
[علوم دامی] گامه ، مرحله .
[شیمی] تناوب ، دوره
[عمران و معماری] دوره - دوره تناوب - زمان تناوب - مدت زمان - تناوب
[برق و الکترونیک] دوره تناوب زمان لازم برای یک سیکل کامل از مجموعه حوادثی که به طور منظم تکرار می شوند . - دوره متناوب
[مهندسی گاز] دوره ، مدت
[صنعت] دوره ، سیکل ، پریود
[نساجی] دوره - تناوب
[ریاضیات] تناوب، دوره، گردش، مدت یک نوسان، دوره ی تناوب
[آمار] دوره
[آب و خاک] دوره
[زمین شناسی] دوره ( مقیاس زمان زمین شناسی) تقسیمات کوچکتر از دوران که در برگیرنده آشکوب ها می باشد.
[سینما] موسیقی ادوار و جلوه های تاریخی
[آب و خاک] میانگین دوره ای
[صنعت] کنترل دوره ای انباشته
[حقوق] برات مدت دار
[ریاضیات] بودجه ی دوره ای
[حسابداری] هزینه دوره
[حسابداری] هزینه های دوره جاری
[ریاضیات] خم دوره ای، خم تناوبی
[حسابداری] مدت قبول پیشنهادات شرکت در مناقصه
[حسابداری] دوره مالی
[ریاضیات] دوره ی محاسباتی، دوره ی حسابداری، دوره ی عمل حسابداری
[صنعت] مقدار واقعی این دوره
[عمران و معماری] مدت زمان پیاده شدن
[عمران و معماری] دوره مستهلک کردن
[نساجی] مدت اعتبار
[حسابداری] متوسط دوره وصول مطالبات
[حسابداری] دوره مبنا
[عمران و معماری] دوره پایه
[ریاضیات] دوره ی پایه
[عمران و معماری] مدت زمان سوار شدن
[حسابداری] دوره بودجه
[عمران و معماری] مدت زمان پیاده شدن از اتوبوس

معنی کلمه period به انگلیسی

period
• age, era; season; lesson; length of time; (sports) one of the segments of the playing time of a game (such as quarter, half or overtime)
• menstrual period, menstrual cycle
• punctuation mark resembling a small dot placed at the end of a sentence; end; pause at end of a phrase; full sentence
• a particular period is a particular length of time.
• period costumes, objects, and houses were made at an earlier time in history, or look as if they were made then.
• a woman's period is the bleeding from her womb that happens each month.
• a period is also a full stop; used in american english.
• people sometimes say `period' at the end of a statement to emphasize that they think it is a totally accurate summary of a situation, and no more can be said about it; used in american english.
period of absence
• period of time when a person is not present
period of articles
• period of time in which a freelance worker gains professional skills
accounting period
• defined and uniform period of time in which account activity is recorded
adaptation period
• period of time needed to adjust, time of accustoming oneself
asuka period
• era in the history of japan from 538 a.d.to 710 a.d.
austerity period
• first years of statehood which were managed with a lot of rationing and reduction
azuchi momoyama period
• era in the history of japan from 1568 to 1600
breaking in period
• period of adjusting, period of becoming accustomed (to something new)
changeover period
• period in which a veteran employee and a new employee work together, learning period for a new worker
compound period
• period of time on which a calculation is based
cooling off period
• period of time that must pass between retirement from a public position to getting involved with certain private ventures; period of time where striking is not allowed after a quarrel has been declared; period of time that a person needs in order to calm down
• a cooling-off period is a set period of time during which two groups with opposing views try to resolve a dispute before taking any serious action.
cretaceous period
• geologic timescale from 135 million to 63 million years ago; end of the age of reptiles; appearance of modern insects and flowering plants
czarist period
• period of time in which russia was rules by czars from the 16th century until the revolution
edo period
• era in japan from 1603 to 1867 which period was governed by tokugawa shogunate
exam period
• time of examinations, testing cycle
free period
• lesson in which the students may do as they wish (due to a teacher's absence)
gaonic period
• period between the 6th and 11th centuries ad

period را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی period

مممحسین ٢٣:١١ - ١٣٩٦/٠٨/١٤
دوره زمانی
|

پريسا ١٤:٢٣ - ١٣٩٦/١٠/٢٧
اگه
|

حجت ١١:٥٤ - ١٣٩٦/١٢/٠٧
اول-نخست-نیمه اول
|

MOHAMMAD ١٦:٣٥ - ١٣٩٧/٠٤/٢٣
مدت
دوره زمانی
|

Mobina ١١:٤٣ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
درجه ، زمان، مدت ، روزگار و ......
|

Fati ١٦:٢٥ - ١٣٩٧/٠٨/١١
در طول زمان. A length of time
|

Sogol ١٠:٠٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
مدت زماني - دوره - نقطه
|

Sogol ١٠:٠٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٦
مدت زماني - دوره - نقطه
|

Mm ١٥:١٧ - ١٣٩٧/١٢/٠٤
دوره. زمان. مرحله.مدت.
|

حسین قمی ٢٢:١١ - ١٣٩٧/١٢/٠٦
An a mount of time
دوره،مدت زمان مشخص
|

وحید ٢٠:٣٢ - ١٣٩٧/١٢/٢٦
اگر به صورت شبه جمله بیاید به معنی ختم کلام یا قطعا است.
.I'd simply destroy you, period
|

ebitaheri@gmail.com ١١:٣٩ - ١٣٩٨/٠١/١٤
چرخه ، چرخه زمانی
|

میلاد علی پور ١٩:٢٩ - ١٣٩٨/٠١/٢١
زنگ (کلاس درس, زنگ اول, زنگ دوم و....)
|

پیشنهاد شما درباره معنی period



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی period
کلمه : period
املای فارسی : پریود
اشتباه تایپی : حثقهخی
عکس period : در گوگل


آیا معنی period مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )