برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1287 100 1

plane

/ˈpleɪn/ /pleɪn/

معنی: هواپیما، سطح، پرواز، صفحه، سطح تراز، جهش شبیه پرواز، هموار، مسطح، مستوی، صاف، صاف کردن، رنده کردن، با رنده صاف کردن
معانی دیگر: (گیاه شناسی) چنار (درختان جنس platanus از خانواده ی plane-tree - به آن sycamore هم می گویند)، سطح صاف، سطح مستوی، پهنه ی هموار، هامن، تخت، هامنی، مسطحه، (هندسه) صفحه، (مجازی) حد، مرحله، پایه، (مخفف: airplane) هواپیما، هموار و بی شیب، صاف بودن یا کردن، هموار کردن یا شدن، تخت کردن یا شدن، (نجاری) رنده، (با رنده) تراشیدن، پرواز کردن (بدون موتور یا بال زدن)، هوا سری کردن، (به ویژه هنگام تند رفتن قایق) قدری از آب بیرون آمدن، در آب سریدن، آب سری کردن

بررسی کلمه plane

اسم ( noun )
(1) تعریف: a flat or level surface.
مترادف: level
مشابه: table

(2) تعریف: a relative position of development or accomplishment; stage; level.
مترادف: degree, level
مشابه: footing, point, stage, standing, station, status, stratum

- She raised the art to a higher plane.
[ترجمه ترگمان] او هنر را به سطح بالاتری رساند
[ترجمه گوگل] او هنر را به یک هواپیما بالاتر ارتقا داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an airplane.
مترادف: aircraft, airplane
مشابه: air, airliner, bomber, craft, fighter, jet, jetliner, propjet, ship, turbojet

(4) تعریف: in geometry, any surface so conformed that a straight line will join any two points within it.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: flat or level.
مترادف: even, flat, level, planar
مشابه: flush, horizontal, smooth

(2) تعریف: of or relating to geometric planes.
مترادف: planar
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: planes, planing, planed
• : ...

واژه plane در جمله های نمونه

1. plane wave
موج صفحه‌ای

2. a plane curve
منحنی مستوی

3. a plane in a straightaway flight
هواپیما در مسیر پرواز مستقیم

4. a plane surface
سطح صاف

5. his plane was downed by enemy flak
آتش پاد هوایی دشمن هواپیمای او را به زیر آورد.

6. the plane arrived early
هواپیما پیش از وقت رسید.

7. the plane began its descent into tehran
هواپیما فرود خود را به تهران آغاز کرد.

8. the plane crash-landed in a wheat field
هواپیما در مزرعه‌ی گندم فرود اضطراری کرد.

9. the plane deviated from its course
هواپیما از مسیر خود منحرف شد.

10. the plane dipped to drop its bombs
هواپیما برای انداختن بمب‌هایش شیرجه رفت.

11. the plane flew at an altitude of 3000 meters
هواپیما در ارتفاع سه هزار متری پرواز می‌کرد.

12. the plane held over london
هواپیما روی لندن می‌چرخید و منتظر فرود بود.

13. the plane is due at 6 p. m.
هواپیما ساعت شش بعدازظهر می‌رسد.
...

مترادف plane

هواپیما (اسم)
aircraft , plane , airplane , ship , flying machine , aeroplane
سطح (اسم)
face , level , area , plane , external , surface , superficies
پرواز (اسم)
plane , flight , fly , blast off , flying
صفحه (اسم)
plane , sheet , leaf , plate , tablet , page , disk , disc , folio , lamella
سطح تراز (اسم)
plane
جهش شبیه پرواز (اسم)
plane
هموار (صفت)
plain , even , level , plane , flat , smooth , tabulate
مسطح (صفت)
even , level , plane , flat , flattish , glace , glassy
مستوی (صفت)
level , plane
صاف (صفت)
clean , slick , clear , explicit , plain , even , sleek , glossy , plane , flat , glabrous , smooth , silvery , flattened , limpid , serene , glace , silken , straight-line , unruffled
صاف کردن (فعل)
clear , fine , filter , face , even , sleek , plane , strain , perk , smooth , shave , hone , percolate , pave , liquidize , unwrap , filtrate , smoothen , sleeken
رنده کردن (فعل)
plane , grate , oblique , bevel , shave , chip , smoothen
با رنده صاف کردن (فعل)
plane

معنی عبارات مرتبط با plane به فارسی

زاویه ی مستوی، گوشه ی هامن، زاویه مستوی
مانند افتاب روشن
هندسه ی مسطح، هندسه ی مستوی، هندسه مسطحه
(نقشه برداری زمین) میزرسم، صفحه و سه پایه ی نقشه کشی، صفحه عضاده دار، صفحه گردی که روی ان عضاده ای کارگذاشته اند، زوایه سنجی
(گیاه شناسی) درخت چنار (plane و sycamore هم می گویند)، (گیاه شناسی) وابسته به چناران (تیره ی platanaceae و راسته ی hamamelidales)، درخت چنار
هواپیما، طیاره
هواپیمای جنگی
رختخواب، تشک و لحاف و ملافه و غیره، کاه و غیره که چارپایان روی آن استراحت کنند، زیر کاری، زیر ساز، لایه ی زیرین، پایه، شالوده، (زمین شناسی) لایه، چینه، چینمان، بسترش، (زمین شناسی) بستره، رویه ی چینمان، (سطحی که دو لایه ی سنگ را از هم جدا می کند) لایه مرز
(نجاری) رنده ی کوچکی که برای صافکاری ته چوب (و عمود بر خواب چوب یا آوندهای آن) به کار می رود، رنده ی پرداخت، رنده ی آوندکاو
رنده سینه
رجوع شود به: plano-convex
صفحه ...

معنی plane در دیکشنری تخصصی

plane
[عمران و معماری] صفحه - مسطح - مستوی - هواپیما - سطح - صاف - رنده
[کامپیوتر] صفحه 1. ( در هندسه ) تمامی نقاط بر روی یک سطح صاف . از این رو صفحه . یک فضای دو بعدی است که اشیای روی آن دارای طول و عرض هستند . اما ضخامت ندارند. 2. در گرافیک کامپیوتری ، یکی از چندین تصویری که روی هم قرار میگیرند تا تصویر نهایی را بسازند . مثلاً بسیاری از کارتهای ویدیویی صفحه های مجزایی ( طرح بیت های داخلی ) برای قرمز ، سبز و آبی دارند . تصویر کامل ، ترکیب از تصاویر ذخیره شده بر روی سه صفحه است . نگاه کنیدبه channel .
[برق و الکترونیک] تخت
[زمین شناسی] صفحه ،سطح - شکل دوبعدی فاقد خمیدگی ، به طور ایده آل یک سطح هموار یا صاف. در زمین شناسی این واژه برای سطوحی نظیر سطح لایه بندی یا هر سطح پهن به کار می رود.صفت:مسطح.
[نساجی] صفحه - سطح - سطح مستوی - رنده نجاری - رنده کردن - صاف کردن
[ریاضیات] صفحه
[برق و الکترونیک] آنتن تخت
[عمران و معماری] پیاده شدن از هواپیما - تخلیه هواپیما
[عمران و معماری] مدت زمان پیاده شدن از هواپیما - مدت زمان تخلیه هواپیما
[عمران و معماری] مدت زمان پیاده شدن از هواپیما - مدت زمان تخلیه هواپیما
[عمران و معماری] مدت زمان پیاده شدن از هواپیما
[عمران و معماری] زاویه سطحی
[ریاضیات] زاویه ی مسطحه ی فرجه، زاویه ی مسطحه
[ ...

معنی کلمه plane به انگلیسی

plane
• flat surface on which any geometrical line that joins two points can lie (geometry); two-dimensional surface (art); airplane; rank, level; type of tree; bladed tool used to smooth wood
• smooth wood using a plane; make smooth, remove rough areas
• flat, planar; level, even
• a plane is a vehicle with wings and engines which can fly.
• a plane is also a flat surface; a technical use.
• you can refer to a particular level of something as a particular plane; a literary use.
• a plane is also a tool that has a flat bottom with a sharp blade in it. you move the plane over a piece of wood to remove thin pieces of its surface. count noun here but can also be used as a verb. e.g. it's simply a few planks taken down to a workshop to be planed down. planes
plane away
• send away, dismiss; straighten, make flat
plane form
• form which is flat and not three-dimensional
plane geometry
• field in geometry that deals with one dimensional figures
plane of projection
• plane used to show geometrical objects, plane on which geometrical figures are drawn (geometry)
plane table
• drafting table, table used for drawing blueprints
plane tree
• a plane tree is a large tree with broad leaves that often grows in towns.
coastal plane
• flat area of land along the seashore
datum plane
• level from which heights and depths are measured
fighter plane
• fast and highly maneuverable combat airplane
fine plane
• smooth with a plane (carpenter's tool)
...

plane را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ملوری
مکان صاف و مسطح
سهرابی
صفحه
Ghorban
هواپیما
خورشيدوند
جهش شبيه پروازmutation
The plane mutation me and the cheetah in Life reality
جهش من و یوزپلنگ در واقعیت زندگی
امیل به بدی
پهنه . سطح .مرحله .سطحی ازسطوح. پهنه مسطح
Aryan
هواپیما
حمید رضا اثنی عشری
سیاره
The Rise of the Plane of the Apes

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی plane
کلمه : plane
املای فارسی : پلن
اشتباه تایپی : حمشدث
عکس plane : در گوگل

آیا معنی plane مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )