انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 894 100 1

plate

تلفظ plate
تلفظ plate به آمریکایی/ˈpleɪt/ تلفظ plate به انگلیسی/pleɪt/

معنی: روکش، لوحه، لوح، قاب، صفحه، بشقاب، نعل اسب، پلاک، صفحه فلزی، بقدر یک بشقاب، ورقه یا صفحه، روکش فلزی کردن، اندودن، متورق کردن، ابکاری فلزی کردن، روکش کردن
معانی دیگر: صفحه (فلزی و غیره)، (فلز) ورق، پلاک (صفحه ی فلزی که نام شخص یا طرح و غیره روی آن حک شده)، عکس چاپی (به ویژه در کتاب)، اسکره، ظروف فلزی (به ویژه از طلا یا نقره)، خوراک، غذا، وعده، سهم، پرس، (کالبد شناسی - جانور شناسی) پهنه، فلس (scute و lamina هم می گویند)، آب طلا دادن، آب نقره دادن، (دارای) روکش فلزی، اندوده، زره صفحه ای (ساخته شده از صفحات فلزی - plate armor هم می گویند)، هر یک از صفحه های این زره (به زره زنجیری یا درع می گویند: mail)، (کلیسا) ظرف خیرات، (به ویژه مسابقه ی اسبدوانی) جایزه (در اصل عبارت بود از جام زرین یا سیمین)، مسابقه (به ویژه مسابقه اسبدوانی سر بردن جایزه و نه برای قمار ـ plate race هم می گویند)، رجوع شود به: petri dish، یک قطعه گوشت (از سینه ی گاو)، گوشت سینه ی گاو، تیر افقی زیر شیروانی (که پایه های شیروانی و تیره های عمود را نگه می دارد)، (بیس بال) رجوع شود به: home plate، (دندان پزشکی) گیره ی دندان مصنوعی، (معمولا جمع) دندان مصنوعی، (برق) رجوع شود به: anode، پلاک باتری، (عکاسی) شیشه ی عکس، (چاپ) گراور، کلیشه، (با لایه یا ورقه ی فلزی) پوشاندن، فلز پوش کردن، به قدر یک بشقاب (plateful هم می گویند)، قاب مثل قاب ساعت، vt : روکش فلزی کردن

بررسی کلمه plate

اسم ( noun )
(1) تعریف: a flat, round dish from which food is served or eaten, or the food on such a dish.

(2) تعریف: objects made of gold, silver or other metals.

(3) تعریف: a thin sheet of metal.
مشابه: lamina, leaf, sheet

(4) تعریف: an illustration or engraving in a book, often full-page and in color.

(5) تعریف: a flat piece of metal or other material that is engraved and used to make printed impressions, or the impression or picture made from this.

(6) تعریف: a support for artificial teeth; denture.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: plates, plating, plated
مشتقات: platelike (adj.)
(1) تعریف: to cover (metal) with a thin layer of gold, silver, platinum, or the like, usu. by chemical methods.

(2) تعریف: to place or arrange food on a plate before serving.

- The chef demonstrated how to plate the salmon dish.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آشپز نحوه بشقاب ماهی سالمون را نشان داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سرآشپز نشان داد چگونگی پختن غذای سالمون
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه plate در جمله های نمونه

1. a plate full of fruits
ترجمه یک بشقاب پر از میوه

2. gold plate
ترجمه روکش طلا

3. paper plate
ترجمه بشقاب مقوایی

4. steel plate
ترجمه صفحه‌ی فولاد(ی)

5. the plate has a red stripe along the edge
ترجمه یک خط قرمز در امتداد لبه‌ی بشقاب وجود دارد.

6. the plate was in shatters on the floor
ترجمه بشقاب روی کف اتاق تکه‌تکه افتاده بود.

7. a china plate
ترجمه بشقاب چینی

8. a fish plate
ترجمه یک وعده خوراک ماهی

9. a white plate with a red band around the edge
ترجمه بشقاب سفید با لبه‌ی قرمز

10. on a plate
ترجمه (عامیانه) با کوشش کم،دو دستی (تقدیم شده)

11. on one's plate
ترجمه (عامیانه) کار (در دست انجام)

12. a car's license plate
ترجمه نمره‌ی اتومبیل

13. all the church plate was stolen
ترجمه تمام ظروف فلزی کلیسا را دزدیدند.

14. he finished his plate and asked for seconds
ترجمه بشقاب خود را تمام کرد و درخواست خوراک دوباره کرد.

15. he pulled the plate of rice toward himself
ترجمه بشقاب پلو را به سوی خودش کشید.

16. i filled my plate with rice
ترجمه بشقاب خود را پر از برنج کردم.

17. to nick a plate
ترجمه بشقاب را لب پریده کردن

18. to turn a plate upside down
ترجمه بشقابی را پشت و رو کردن

19. dinner at $20 a plate
ترجمه شام هر پرس 20 دلار

20. he ate up his plate and asked for more
ترجمه او غذایش را تا ته خورد و باز هم خواست.

21. he eats off a crystal plate
ترجمه از بشقاب بلور خوراک می‌خورد.

22. the surgeon inserted a metal plate into his damaged skull
ترجمه جراح صفحه‌ای فلزی در جمجمه‌ی مصدوم او قرار داد.

23. afsaneh stubbed her cigarette against her plate
ترجمه افسانه سیگار خود را در بشقابش خاموش کرد.

24. he devoured the food on his plate
ترجمه خوراک روی بشقابش را با ولع خورد.

25. he drilled a hole in the plate and passed the screw through it
ترجمه او صفحه را سوراخ کرد و پیچ را از آن گذراند.

26. he piled the rice onto his plate
ترجمه او بشقاب خود را از پلو پر کرد.

27. she scooped the ice-cream on the plate
ترجمه بستنی را با ملاقه در بشقاب گذاشت.

28. their names were inscribed on a large metal plate
ترجمه اسم‌های آنان روی یک صفحه‌ی فلزی بزرگ برنوشته شده بود.

29. he put a gob of ice cream on my plate
ترجمه یک قلمبه بستنی تو بشقابم گذاشت.

30. she parched the almonds and put them in a plate
ترجمه بادام‌ها را بو داد و در بشقاب قرار داد.

31. i can't do it; i already have too much on my plate
ترجمه نمی‌توانم آن کار را بکنم (چون) حسابی سرم شلوغ است.

مترادف plate

روکش (اسم)
slip , facing , coat , coating , plate , blanket , veneer , capote , casing
لوحه (اسم)
plate , tablet , slab , bred , signboard , plaque
لوح (اسم)
plate , tablet , bred , table
قاب (اسم)
case , frame , plate , pan , patina , patine
صفحه (اسم)
plane , sheet , leaf , plate , tablet , page , disk , disc , folio , lamella
بشقاب (اسم)
dish , vessel , plate , saucer
نعل اسب (اسم)
plate , shoe , horseshoe
پلاک (اسم)
tag , plate , plaque , license plate
صفحه فلزی (اسم)
plate
بقدر یک بشقاب (اسم)
plate , plateful
ورقه یا صفحه (اسم)
plate
روکش فلزی کردن (فعل)
plate
اندودن (فعل)
coat , bedaub , besmear , plate , daub , emboss , parget
متورق کردن (فعل)
plate , laminate
ابکاری فلزی کردن (فعل)
plate , galvanize
روکش کردن (فعل)
face , coat , plate , recap , encase , encrust , retread , revest

معنی عبارات مرتبط با plate به فارسی

سبد قاشق و چنگال
(گردآوری تمبر پست) یک صفحه تمبر (که شماره ی ترتیب آن یا plate number در حاشیه ی آن چاپ شده است)
شیشه ی جام، شیشه ی قدی، شیشه سنگ، شیشه تحته ای
متصدی تعمیر خط اهن
نشان عیار، انگ، طرف و دولت روی سیمینه وزرینه گذاشته میشود
نمونه اول صفحات و مطلب چاپ شده
جایی که بشقاب هامی گذارند خشک شود
تاقچه بلند (که روی آن بشقاب و اشیای تزیینی می گذارند)، رف
(زمین شناسی - این نظریه: سطح زمین از چندین صفحه ی عظیم تشکیل شده که مرتبا در حرکت اند و موجب زلزله و به وجود آمدن کوه ها و غیره هستند) زمین ساز شناسی
کسی که زره ارباب خود را حمل می کرد، زره بر، جنگ افزاردار، صفحه یا پوشش زرهی، جوشن، جوشن an armor plated car اتومبیل مجهز به پوشش زرهی
برچسب کتاب
زره سینه، سینه بند اسب
علوم مهندسى : ابکارى کادمیومى کردن
علوم دریایى : - drop keel
علوم مهندسى : روکش کردن با کروم
قلمزنی مس ,مس قلم زده
پلاک در
(کالبدشناسی) صفحه ی انتهایی، ته بافت (نسج های ویژه ای که رشته های ماهیچه را به عصب جنبش بخش وصل می کنند)
علوم مهندسى : صفحه گیره
(امریکا)، عکسی که مد روز را نشان می دهد، شکل یا عکس ژونال مد، ادم شیک پوش صفحه ای که اشکال لباس های متداول رانشان میدهد
قطعه ای ازفلزیاچینی یاشیشه که بالاوپایین دسته درمیگذارندکه از
(کشتی) صفحه ی فلزی دکل زیرین
کارد و چنگال و قاشق طلایی یا دارای روکش طلا

معنی plate در دیکشنری تخصصی

[سینما] تصویر پسزمینه [در جلوه های ویژه ]
[عمران و معماری] ورق - صفحه - ورقه - لوحه - برگه
[برق و الکترونیک] جوشن ، صفحه - جوشن 1. یکی از سطوح رسانا در خازن 2. یکی از الکترودهای باتری انباره ای 3. آند [P] .
[مهندسی گاز] ورقه ، صفحه فلزی ، آبکاری کردن
[ریاضیات] تنکه، رویه ی هموار، صفحه، ورقه، روکش کردن، متورق کردن، لوح، آبکاری، اندودن، صفحه
[زمین شناسی] صفحه هم ارز - بخشی از دیواره سلولی دینوفلاژله که تصور می شود موقعیتی هم ارز با نمونه ای که توسط یک صفحه دیواره اشغال می شود را در بر می گیرد.
[زمین شناسی] ورقه ، صفحه - زمین از چندین صفحه اصلی و تعداد بیشتری صفحه فرعی تشکیل شده است. صفحات تکتونیکی بطور ثابت در حال حرکت هستند. - - زمین شناسی:الف) قطعه نازک مسطح سنگ نظیر یک ورقه یا ماسه سنگ متورق. - ب) قطعه نازک سخت و پیچشی لیتوسفر زمین که ممکن است تصور شود که به صورت افقی حرکت نموده و در طول مناطق فعال لرزه ای به ورقه های دیگر متصل شده(دنیس، آتواتر،1974). - ج) یک بلور برفی به شکل یک صفحه شش ضلعی مسطح. - - دیرینه شناسی:الف) هر صفحه آهکی مجزا، مسطح یا صفحه ای در اسکلت یک خارپوست ، مرکب از بلورهای جداگانه کربنات کلسیم . این واژه گاهی تنها برای صفحات خارجی" اما تمامی اجسام آهکی تشکیل شده که به عنوان چارچوب محافظ بخش های نرم یا صفحات مرکب به کار می روند" استفاده می شود. - ب) ساخت مرکب از پلاتفرم های داخلی و خارجی و متصل شده به بخشی از محور یک کونودونت صفحه ای. این واژه به صورت ناصحیح برای اشاره به یک پلاتفرم به کار می رود. - ج) لامینایی که بخشی از بدن یک جانور را تشکیل می دهد، نظیر کفه یک نرم تن یا سخت پوست یا اسکلت داخلی مسطح یک اکتوکورالین بسیار ضخیم تحت عنوان scale(فلس). - د) ساخت مسطح، آهکی و عموماً رومبوهدرا ل ، تشکیل دهنده دورترین بخش یک receptaculitid merome. -
[زمین شناسی] تیرورق
[معدن] آزمون صفحه باربر (مکانیک سنگ)
[عمران و معماری] المان صفحه ای خمشی
[زمین شناسی] حاشیه صفحه،مرز صفحه - منطقه فعال لرزه ای و تکتونیکی در طول لبه های صفحات لیتوسفری که نشان دهنده حرکت نسبی بین صفحات است(دنیس، آتواتر،1974).
[مهندسی گاز] کلاچ صفحه ای ، کلاچ دیسکی
[خاک شناسی] شمارش کلنی
[صنایع غذایی] تبخیر کننده صفحه ای : دستگاه تغلظ و شامل صفحاتی است که در یک طرف آنها مایع و در طرف دیگر بخار حرکت میکند در این روش معمولا مایع در بعضی از صفحات به طرف بالا و در برخی دیگر به طرف پایین حرکت میکند مایع پس از عبور از صفحات حرارت میبیند و در محفظه ای بخار آن جدا تغلیظ میشود
[نساجی] غلتک تغذیه ( در شوت فید )
[عمران و معماری] صفحه مهار
[زمین شناسی] صفحه مهاری ، ورق مهاری
[آب و خاک] صفحه جنوبگان
[سینما] صفحه دهانه - صفحه دریچه تصویر
[سینما] عدسی تصحیح کننده شبکه کروی
[سینما] تیغه نصب
[زمین شناسی] صفحه قاعده ای تک و بی جفت کوچکترین صفحه از بین 3 صفحه میله های غضروفی یک بلاستوئید که معمولا بصورت میان شعاع AB ولی بعضی اوقات در میان شعاع DE قرار گرفته است. مقایسه شود با: Zygous basal plate
[سینما] تصویر پس زمینه [در جلوه های ویژه ] - فیلم زمینه
[عمران و معماری] پشتنبد
[زمین شناسی] پشت بند
[شیمی] صفحه منحرف کن ، صفحه انحراف
[مهندسی گاز] صفحه موجگیر
[نفت] صفحه منحرف کننده
[کوه نوردی] صفحة ضد برف

معنی کلمه plate به انگلیسی

plate
• flat dish for serving food; portion; dishes; covering, coating; board; name plate, small board inscribed with a name
• cover with a thin layer of metal, coat with metal
• a plate is a round or oval flat dish used to hold food.
• you can use plate to refer to a plate and its contents, or to the contents only.
• a plate is also a flat piece of metal, especially on machinery or a building.
• plate consists of dishes, bowls, and cups made of silver or gold.
• a plate in a book is a picture or photograph which takes up a whole page.
• a dental plate is a piece of shaped plastic with a set of false teeth attached to it.
• if you have a lot on your plate, you have a lot of work to do or a lot of things to deal with; an informal expression.
• see also license plate, number plate.
plate glass
• plate glass is thick glass made in large, flat pieces, used to make large windows and doors.
plate of fish
• plate containing fish served at a restaurant
plate shears
• scissors which are capable of cutting tin
plate tectonics
• geological theory that is widely accepted today, theory that the earth's crust is composed of many separate plates which are moving on top of the molten material inside the earth
armor plate
• heavy metal plating (used on warships, tanks, etc.)
boiler plate
• thick tin used to make water heaters and ship parts; template, document used for basic structure (in a newspaper or magazine); parts of text that are stored in memory of a word processor for repeated use (in computers)
book plate
• a book plate is a piece of decorated paper which is stuck in the front of a book and on which the owner's name is printed or written.
brass plate
• metal signboard placed on the door or near the entrance of a house or other building
charge plate
• plastic card with a magnetic strip given to a customer by a bank or other business for the purpose of making purchases on credit, credit card, charge card
disposable plate
• plastic or paper plates that are thrown away after use
door plate
• small plate on the outside door of a house or apartment listing the resident's name or the number of the house or apartment
draw plate
• metal plate with hole used to form wire or tubing with small diameter by drawing non formed metal through the hole
dry plate
• dry glass plate coated with a sensitive emulsion atop which photographic negatives or pictures can be made (photography)

plate را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی plate

r.hahsemi ١١:٢٤ - ١٣٩٦/٠٦/٢٠
ورق
|

rezvan ١١:٥٩ - ١٣٩٦/٠٨/١٦
بشقاب ؛ ِغذا
|

صدرا ٢٠:١٨ - ١٣٩٦/٠٩/١١
صفحه(مثلا صفحه های پوسته ی زمین)
|

ebitaheri@gmail.com ٢١:٢٣ - ١٣٩٦/١٠/٠٩
کفه
|

Motahareh Amin pour ١٦:٢٤ - ١٣٩٧/٠٥/٠١
بشقاب
|

امیرحسین ١٤:٢٢ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
صفحه مثلا:صفحه ی فلزی.
|

Asal ١٦:٢٧ - ١٣٩٧/٠٨/١١
پلوپز
|

Raana ٢١:٤٨ - ١٣٩٧/٠٩/١٥
پلاک ماشین
|

h.gh7 ٢٢:٢٩ - ١٣٩٧/١١/١٠
(in baseball )مسابقه
|

پیشنهاد شما درباره معنی plate



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

A... > were
رضا خرم > relies
مریم > مریم
مهرسا > claim
Karim > ژینوس
علی سهام > biomolecular
فاطمه شعبانی > چیکال
فافا > رونا

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی plate
کلمه : plate
املای فارسی : پلیت
اشتباه تایپی : حمشفث
عکس plate : در گوگل


آیا معنی plate مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )