انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1097 100 1

presidency

تلفظ presidency
تلفظ presidency به آمریکایی/ˈprezədənsi/ تلفظ presidency به انگلیسی/ˈprezɪdənsi/

معنی: نظارت، ریاست، مقام یا دوره ریاست جمهوری
معانی دیگر: دوران ریاست جمهوری، (معمولا p بزرگ - امریکا) دفتر ریاست جمهوری، مقام ریاست جمهوری

بررسی کلمه presidency

اسم ( noun )
حالات: presidencies
(1) تعریف: the office, term, or functions of a president.

(2) تعریف: (cap.) the office of the president of a country, esp. the United States.

واژه presidency در جمله های نمونه

1. he held the presidency for four years
ترجمه چهار سال مقام ریاست جمهوری را (بعهده) داشت.

2. he wrote his presidency memoirs in two volumes
ترجمه او شرح وقایع دوران تصدی‌ریاست جمهوری خود را در دو جلد نوشت.

3. the great honor of presidency
ترجمه مقام والای ریاست جمهوری

4. another possible candidate for the presidency
ترجمه یک نامزد احتمالی دیگر برای ریاست جمهوری

5. circumstances lifted him to the presidency
ترجمه اوضاع جوری شد که او به ریاست جمهوری رسید.

6. he filled the office of presidency for six years
ترجمه او شش سال مقام ریاست جمهوری را به عهده داشت.

7. the democratic candidate for the presidency of the united states
ترجمه نامزد حزب دموکرات برای ریاست جمهوری امریکا

8. he fought his way to the presidency
ترجمه او با تلاش مداوم به ریاست جمهوری رسید.

9. hard work and intelligence elevated him to the presidency
ترجمه پشتکار و هوش او را به مقام ریاست جمهوری ارتقا داد.

10. his enemies tried to sink his bid for the presidency
ترجمه دشمنانش کوشیدند اقدام او برای رئیس‌جمهور شدن را تخطئه کنند.

11. Determining how the Democratic challenger would conduct his presidency isn't quite so obvious.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مشخص کردن اینکه رقیب دموکرات چگونه ریاست او را بر عهده خواهد داشت کاملا مشخص نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تعیین اینکه چطور رقیب دموکرات ریاست جمهوری خود را انجام دهد، کاملا واضح نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. She has been nominated for the Presidency.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او نامزد ریاست‌جمهوری شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او برای ریاست جمهوری نامزد شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. The European Union's rotating presidency passed from Sweden to Belgium.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دوره ریاست دوره‌ای اتحادیه اروپا از سوئد به بلژیک رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دوران ریاست اتحادیه اروپا از سوئد به بلژیک گذشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. His presidency was very successful - it'll be a hard act to follow.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ریاست‌جمهوری او بسیار موفق بود - پی‌گیری دشواری خواهد بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ریاست جمهوری او بسیار موفق بود - یک اقدام سخت برای پیروزی خواهد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. I propose him as a candidate for the presidency.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من او را به عنوان یک نامزد برای ریاست‌جمهوری پیشنهاد می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من او را به عنوان نامزدی برای ریاست جمهوری پیشنهاد می کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. She won the presidency by a wide margin.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او با حاشیه پهنی در انتخابات ریاست‌جمهوری پیروز شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او ریاست جمهوری را با یک حاشیه گسترده برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف presidency

نظارت (اسم)
supervision , superintendency , surveillance , bailiwick , stewardship , superintendence , helm , presidency , proctorship
ریاست (اسم)
superintendency , chairmanship , superintendence , presidency , headship , generalship
مقام یا دوره ریاست جمهوری (اسم)
presidency

معنی عبارات مرتبط با presidency به فارسی

مقام یا محل اقامت معاون رئیس جمهور

معنی کلمه presidency به انگلیسی

presidency
• office of president, chairmanship
• the presidency is the position or function of being the president of a country.
presidency of the european common market
• country currently assigned executive command of the european common market
candidate for the presidency
• one who is running in an election for president
rotating presidency
• presidency that is held by various people in turn

presidency را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

jahanaks.blog.ir ٠٠:٣٧ - ١٣٩٨/٠٩/١٢

lost the presidency to someone
مقام ریاست جمهوری را (در طی انتخابات) به کسی باختن
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی presidency
کلمه : presidency
املای فارسی : پرسیدنکی
اشتباه تایپی : حقثسهیثدزغ
عکس presidency : در گوگل


آیا معنی presidency مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )