برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1285 100 1

prince

/ˈprɪns/ /prɪns/

معنی: سرور، سید، ولیعهد، شاهزاده
معانی دیگر: (حکمرانی که مقام او از شاه کمتر است) ملک، امیر، پرنس، آدم مهم، سردمدار، سردسته، سالار، بزرگ، (عامیانه) آدم خوب، شازده، (در اصل) پادشاه، سلطان، شاهپور، اعیان زاده، فرمانروای مطلق، شاهزاده بودن، مثل شاهزاده رفتار کردن، سروری کردن

بررسی کلمه prince

اسم ( noun )
(1) تعریف: the son or grandson of a monarch.

- As a prince, he had been self-indulgent and unruly, but he was forced to be more disciplined after becoming king.
[ترجمه ترگمان] به عنوان یک شاهزاده، او خود را - و سرکش نشان داده بود، اما ناچار شد که پس از آن که پادشاه شود نظم بیشتری داشته باشد
[ترجمه گوگل] به عنوان یک شاهزاده، او خودخواهانه و بی رحم بود، اما پس از تبدیل شدن به پادشاه مجبور شد بیشتر نظم یابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: formerly, a king; presently, the ruler of a small state or principality.

(3) تعریف: a man who is of the highest rank or excellence in a particular category.
مشابه: lord

- the prince of rock music
[ترجمه ترگمان] پرنس موسیقی راک اند رول
[ترجمه گوگل] شاهزاده موسیقی راک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an admirable person.

واژه prince در جمله های نمونه

1. prince regent
شاهزاده نایب‌السلطنه

2. a prince who was enchanted by a cruel sorcerer
شاهزاده‌ای که توسط جادوگر سنگدلی افسون شده بود

3. the prince did not have wise counsel(l)ors
شاهزاده مشاوران عاقلی نداشت.

4. the prince of thieves
سردسته‌ی دزدان

5. a madcap prince
شاهزاده‌ی بزن بهادر

6. a merchant prince
ملک التجار

7. the little prince was not used to being roughed about
شاهزاده‌ی کوچک عادت نداشت که مورد خشونت قرار گیرد.

8. he was the evil genius of that unfortunate prince
او برای آن شاهزاده‌ی تیره بخت ناصح بسیار بدی بود.

9. The prince fell in love with a fair young maiden.
[ترجمه ترگمان]شاهزاده عاشق دختر زیبای جوانی شد
[ترجمه گوگل]شاهزاده عاشق دختر جوان عادلانه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. In the story, the prince woos and wins the fair maiden.
[ترجمه ترگمان]در این داستان، شاهزاده \"woos\" و برنده دختر زیبا میشه
[ترجمه گوگ ...

مترادف prince

سرور (اسم)
master , chief , leader , mirth , delight , joy , cheerfulness , prince
سید (اسم)
master , chief , lord , prince , descendant of the prophet
ولیعهد (اسم)
prince , crown prince
شاهزاده (اسم)
lord , prince , seigneur

معنی عبارات مرتبط با prince به فارسی

شهر پرینس آلبرت (در کانادا)
شاهزاده اسقف
شوهر ملکه، همسر شاهزاده
جزیره ی پرینس ادوارد (در جنوب شرقی کانادا)
شیطان، مالک دوزخ، لقب اهریمن یا شیطان
سلطان مورخین، سلطان المورخین
عیسی مسیح
شاهزاده اصیل
عنوان ولیعهد انگلیس، ولیعهد ذکور وارک تاج وتخت انگلیس
شاهزاده نایب السلطنه
(شاه یا ملکه) پسر ارشد، لقب پسر ارشد پادشاه انگلیس
ولیعهد، نایب السلطنه
بازرگان دولتمند
شهر پورت اوپرنس (پایتخت کشور هائیتی)

معنی کلمه prince به انگلیسی

prince
• son of a king; ruler, sovereign
• a prince is a male member of a royal family, especially the son of a king or queen.
prince charles
• prince of wales, oldest son of elizabeth ii (born in 1948), heir to the crown in great britain
prince charming
• man who fulfills a woman's romantic expectations
prince consort
• husband of the queen
prince edward island
• island in the gulf of saint lawrence in atlantic canada; canadian province located on prince edward island
prince of darkness
• satan, devil
prince of wahlstatt
• gebhard leberecht von blucher (1742-1819), prussian field marshal, developer of a type of leather boot used by the military
prince of wales
• english heir apparent, prince charles
• the prince of wales is the eldest son of the british monarch. he is the person who will be the next king.
be as happy as a prince
• be very happy, be ecstatic
crown prince
• male heir apparent to the throne
• a crown prince is a prince who will be king of his country when the present king or queen dies.
le petit prince
• children's story of saint-exupery that became popular among adults
live like a prince
• live extravagantly
philip, prince
• prince philip, duke of edinburgh, is the husband of queen elizabeth ii of great britain and northern ireland. he is the son of prince andrew of greece and denmark. in 1947, at his marriage, he renounced his succe ...

prince را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

خورشيدوند
My love is the king of my heart
عشقم پادشاه قلب من است
زینب
Spring weather is good
Live and live happily
Life has to live with great pride
You are the beautiful prince of humanity
هوای بهاری خوبه
بلندشو و شاد زندگی کن
تا عمری هست باید با سربلندی زندگی کرد
تو شاهزاده پرنس زیبا از بشریت هستی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی prince
کلمه : prince
املای فارسی : پرنس
اشتباه تایپی : حقهدزث
عکس prince : در گوگل

آیا معنی prince مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )