برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1359 100 1

Rest

/ˈrest/ /rest/

معنی: سامان، استراحت، اسایش، نتیجه، باقی، باقی مانده، تکیه، رستی، بقایا، فراغت، دیگران، الباقی، موقعیت سکون، تجدید قوا، سایرین، ارمیدن، متکی بودن به، اسودن، استراحت کردن، راحت کردن، کردن، تکیه دادن
معانی دیگر: خواب، آسایش، آسودش، رامش، تنفس، وقفه، ایستش، راحتی خیال، آسوده خاطری، آسودگی، برآسودگی، آرامش، خوابیدن در بستر مرگ، خواب مرگ، مرگ، (مسافرت) منزلگاه، منزل، توقفگاه، بیتوته گاه، استراحتگاه، رامشگاه، تکیه گاه، نگهدار، - آسا، جا-، غنودن، آساییدن، آسودن، آرامش داشتن، آسوده خاطر بودن، فراغت داشتن، فارغ البال بودن، مرده بودن، در گورآسودن، آرام شدن یا کردن، آرامیدن، غیرفعال شدن، از کار باز ایستادن یا ایستاندن، ناکنشور شدن یا کردن، رها کردن، به حال خود گذاشتن، (درباره ی چیزی) کاری نکردن، (با: on یا upon یا in و غیره) قرار داشتن، متکی بودن، تکیه داشتن، لمیدن، لم دادن، به واسطه ی کسی بودن، مربوط به کسی بودن، وابستگی داشتن، از آن کسی بودن، (به ویژه چشم یا توجه) متوجه چیزی شدن، استراحت دادن، خواباندن، قرار دادن، گذاشتن، نهادن، هشتن، متکی کردن، لماندن، فرج، (موسیقی) مکث، سکوت، (موسیقی) علامت سکوت، رجوع شود به: caesura، به امید کسی بودن، (کشاورزی - زمین) بایر ماندن یا بودن، کشت نشده ماندن، (دادگاه) مدارک و شواهد جرم را تمام کردن، ایستاندن، متوقف کردن، تتمه، بقیه، مابقی، باقیماندن، - بودن، (مهجور) نگهداشتن، (قرون وسطی - زره سینه) جای زوبین، نیزه نگهدار، محل استراحت

بررسی کلمه Rest

اسم ( noun )
عبارات: at rest, lay (something) to rest
(1) تعریف: a state of relaxation or sleep that restores the body.
مترادف: repose

- With rest, she will recover soon.
[ترجمه ترگمان] با استراحت، او به زودی بهبود پیدا خواهد کرد
[ترجمه گوگل] با استراحت، او به زودی بهبود می یابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You should get some rest before the big event tomorrow.
[ترجمه Maryam Haddadi] تو بايد قبل از اتفاق بزرگ فردا يكم استراحت كني
|
[ترجمه Vaniya] شما باید قبل از اتفاق بزرگ فردا کمی استراحت کنید|
[ترجمه ترگمان] باید قبل از مراسم بزرگ یکم استراحت کنی
[ترجمه گوگل] قبل از رویداد بزرگ، فردا باید بقیه را ببینی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه Rest در جمله های نمونه

1. rest after hard physical work
استراحت پس از کار بدنی سخت

2. rest assured!
مطمئن باش‌! خیالتان راحت باشد!

3. rest brings health
استراحت سلامتی می‌آورد.

4. rest is needed to give poise to the nerves
استراحت برای آرامش اعصاب لازم است.

5. rest on one's laurels
به دستاوردها و پیروزی‌های قبلی خود قناعت کردن،غره شدن،به افتخارات گذشته تکیه‌ی بیجا کردن

6. rest on one's oars
برای استراحت توقف کردن

7. bed rest is indicated
استراحت در بستر تجویز می‌شود.

8. eternal rest
استراحت ابدی

9. foot rest
صندلی یا سه‌پایه که پاها را روی آن قرار می‌دهند،پای‌آسا

10. god rest you merry, sir!
خدا به شما آرامش بدهد،آقا!

11. god rest you, gentlemen!
خدا نگهدار،آقایان‌!

12. head rest
سرآسا،محل قرار دادن سر

13. i rest seven hours every night
هر شب هفت ساعت می‌خوابم.

14. midday rest
...

مترادف Rest

سامان (اسم)
capability , skill , wealth , border , abutment , order , country , region , knowledge , rest , target , welfare , calmness , furniture , arms , mind , wit , repose , well-being
استراحت (اسم)
rest , relaxation , breather , respite , repose , recumbency , surcease
اسایش (اسم)
rest , welfare , weal , comfort , easement
نتیجه (اسم)
resolution , rest , growth , conclusion , success , effect , hatch , result , sequence , sequel , corollary , consequence , outcome , upshot , harvest , outgrowth , sequela
باقی (اسم)
rest , residuum , remainder , gleanings , remains , leftovers , leavings
باقی مانده (اسم)
rest , surplus , residue , fragment , debris , odds and ends , residuum , remainder , remnant , dregs , leavings , loose end , survivor
تکیه (اسم)
stop , support , stay , emphasis , rest , reliance , prop
رستی (اسم)
rest , force
بقایا (اسم)
rest , leftover , vestige , remains , reliquiae , remnants
فراغت (اسم)
rest , relief , leisure , rescue , obviation , leisure time
دیگران (اسم)
rest
الباقی (اسم)
rest
موقعیت سکون (اسم)
rest
تجدید قوا (اسم)
rest , refection
سایرین (اسم)
rest , remainder
ارمیدن (فعل)
rest , repose
متکی بودن به (فعل)
rest
اسودن (فعل)
rest , nestle , unbuckle
استراحت کردن (فعل)
retire , rest , lair , lie up , outstretch , lie off , lie down , unbuckle , lie by
راحت کردن (فعل)
rest , lighten , ease , relax
کردن (فعل)
rest , joint , do , perform , have , ramble , char , relocate , gig , kick in
تکیه دادن (فعل)
accent , accentuate , bolster , emphasize , rest

معنی عبارات مرتبط با Rest به فارسی

زمین شخم نشده در میان، دوکردو، مرز
(به ویژه بیماری روانی) آرامش درمانی، معالجه با استراحت
عجرم
آسایشگاه (به ویژه برای سالمندان)
مهمان سرا
(فیزیک) جرم سکون
به دستاوردها و پیروزی های قبلی خود قناعت کردن، غره شدن، به افتخارات گذشته تکیه ی بیجا کردن
برای استراحت توقف کردن
استراحتگاه، موقعیت سکون
استراحتگاه، مستراح
از ان جمله
1- خواب 2- ساکن 3- در حال استراحت 4- آسوده خاطر 5- مرده
(عامیانه) راحتی و تجمل، رفاه و خوشی، زمان استراحت در بستر، غنودن
روز ارامش، سبت
زیرپایی، جاپا، دربیل اسپرک
head ...

معنی Rest در دیکشنری تخصصی

rest
[عمران و معماری] باقیمانده - سکون - بدون حرکت - ساکن
[برق و الکترونیک] سکون ، استراحت
[فوتبال] استراحت
[مهندسی گاز] سکون ، پایه ، تکیه گاه ، تکیه کردن
[حقوق] اعلام پایان ارائه ادله و مدارک (توسط یک طرف دعوی)
[ریاضیات] باقیمانده، مانده، سکون تفاضل، بقیه، باقیمانده ی آن
[عمران و معماری] استراحتگاه
[عمران و معماری] تابلوی استراحتگاه
[برق و الکترونیک] جریان سکون
[زمین شناسی] سخت شدگی ساکن - افزایش مقاومت با گذر زمان در یک فرآورده رسی ثانویه همچنین دست خوردگی یا تعدیل توسط اعمال تنش برشی. ظاهراً یک رخداد یا نمود پیوند الکتروشیمیایی است.
[زمین شناسی] ماگمای ساکن - رجوع شود به residual liquid.
[شیمی] جرم سکون
[عمران و معماری] جرم ساکن
[برق و الکترونیک] جرم سکون
[مهندسی گاز] جرم ساکن
[برق و الکترونیک] نقطه سکون
[برق و الکترونیک] وضعیت سکون
[عمران و معماری] فشار سکون
[زمین شناسی] زاویه شیب آزاد ، زاویه آرامش
[آب و خاک] زاویه ...

معنی کلمه Rest به انگلیسی

rest
• remainder, something that is left over; surplus, excess; repose, sleep; relaxation; support, device for resting upon; cessation of activity; interval of silence corresponding to one of the possible time values within a measure (music)
• repose, relax, sleep; lean against, place against; be based or founded upon; halt, bring to a stop; remain, stay; complete the presentation of a legal case
• the rest of something is all that remains of it.
• when you have been talking about one member of a group of things or people, you can refer to all the other members as the rest.
• if you rest, you do not do anything active for a period of time.
• if you get some rest or have a rest, you sit or lie down and do not do anything active.
• if something such as an idea rests on a particular thing, it depends on that thing; a formal use.
• if a responsibility or duty rests with you, you have that responsibility or duty; a formal use.
• if something rests somewhere, its weight is supported there.
• if your eyes rest on something, you stop looking round you and look at that thing; a literary use.
• a rest is also an object used to support something.
• see also rested.
• when a moving object comes to rest, it stops.
• if you put someone's mind at rest or set their mind at rest, you say something that stops them worrying.
rest and recreation
• relaxation time, break from regular work, opportunity to air off of stress
rest area
• area located near a major highway where travelers can stop and take a rest from driving (often includes bathrooms, restaurant, gasoline, telephones, etc.)
rest assured
• be calmed, be certain, no need to worry, go on being sure
rest day
• day for resting and not doing any work
...

Rest را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

sara
مابقی
sSs
خوابیدن
km
مابقی چیزی
بقیه
عليرضا كريمي وند
آرامش داشتن
سجاد مصلحی
1-استراحت کردن-استراحت دادن به
2-استراحت-فراغت
3-بقیه-باقی
rest on /upon:
1-بستگی داشتن به-وابسته بودن به-متکی بودن به
2-ناشی بودن از
have /take a rest:
استراحت کردن
اريا
استراحت کردن
مهدی زارعی
آسودش، رامش، تنفس، وقفه، ایستش، راحتی خیال، آسوده خاطری، آسودگی، برآسودگی، آرامش، خوابیدن در بستر مرگ، خواب مرگ، مرگ، (مسافرت) منزلگاه، منزل، توقفگاه، بیتوته گاه، استراحتگاه، رامشگاه، تکیه گاه، نگهدار، - آسا، جا-، غنودن، آساییدن، آسودن، آرامش داشتن، آسوده خاطر بودن، فراغت داشتن، فارغ البال بودن، مرده بودن، در گورآسودن، آرام شدن یا کردن، آرامیدن، غیرفعال شدن، از کار باز ایستادن یا ایستاندن، ناکنشور شدن یا کردن، رها کردن، به حال خود گذاشتن، (درباره ی چیزی) کاری نکردن، (با: on یا upon یا in و غیره) قرار داشتن، متکی بودن، تکیه داشتن، لمیدن، لم دادن، به واسطه ی کسی بودن، مربوط به کسی بودن، وابستگی داشتن، از آن کسی بودن، (به ویژه چشم یا توجه) متوجه چیزی شدن، استراحت دادن، خواباندن، قرار دادن، گذاشتن، نهادن، هشتن، متکی کردن، لماندن، فرج، (موسیقی) مکث، سکوت
امیررضا فرهید
باقی مانده
ghofrani
آسودگی خاطر
Taniyan
(.Other people or things that are left : the rest (n
Maryam
بقیه..مابقی
Amir Mahdi Amiri
محل نگه داری زوبین
رامین نعیمی
فرصت
I want the rest of you to find information about them.
Arash
استراحت مابقی
Hanie az
In the rest of the book
در ادامه ی کتاب
Rest =ادامه
سید محمد علوی نسب اشکذری
get some rest
کمی استراحت کردن
tinabailari
استراحت ، بقیه ، مابقی ، آرامش پیدا کردن 🍉
the doctor told him that he should rest for a few days
دکتر به اون گفت که باید چند روز استراحت کنه
ﻋﻠﻲ
اﺳﺘﺮاﺣﺖ
ﻋﻠﻲ
اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﻳﻠﻜﺲ ﻛﺮﺩﻥ
سید محمد علوی نسب اشکذری
باقی مانده یا ما بقی یه چیزی
منظور همون اضافی هاست
Reyhane
Rest بمعنای مابقی )باقی مانده هست
اما اگر با verb مثل take بیاد به معنای استراحت کردن میشه
d.r
استراحت کردن...اما برای بریتانیایی ها rest به معنی سرویس بهداشتی می باشد...(rest room(USاتلق استراحت...rest room of britain isسرویس بهداشتی
محمد حسین رهنی
سوپرت دستگاه تراش

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی rest
کلمه : rest
املای فارسی : رست
اشتباه تایپی : قثسف
عکس rest : در گوگل

آیا معنی Rest مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )