انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1050 100 1

Ring

تلفظ ring
تلفظ ring به آمریکایی/ˈrɪŋ/ تلفظ ring به انگلیسی/rɪŋ/

معنی: محفل، میدان، طوق، حلقه، عرصه، گود، گروه، ناقوس، طنین صدا، زنگ اخبار، طنین، چنبر، طوقه، انگشتر، صحنه ورزش، جسم حلقوی، صدای زنگ تلفن، چرخ خوردن، زنگ زدن، حلقه زدن، احاطه کردن، گرد امدن
معانی دیگر: (زنگ یا ناقوس و غیره) به صدا درآوردن یا درآمدن، صدا کردن، طنین افکن شدن، صدای بلند کردن، پژواک کردن یا شدن، (صدا) پیچیدن، جرنگیدن، (زنگ زدن و) سفارش دادن، خواستن، پر بودن یا کردن، مملو کردن یا بودن، (مجازی) بوق و کرنا کردن، (با صدای بلند) تکرار کردن، اعلام کردن، تلفن زدن یا کردن (معمولا با: up یا give)، (صندوق دریافت فروشگاه و غیره) زنگ زدن و ثبت کردن، به کار انداختن (صندوق)، (صدای) زنگ، دینگ، به نظر آمدن، (چنین) نمودن، نمود، ویژگی، حالت، کچه، هرچیز حلقه مانند که برای نگهداشتن به کار می رود:، طوقی، چنبره، چرخ، غل، گردی، برنجن، رزه، زرفین، دایره، پرهون، (با تداعی منفی) دسته، جرگه، باند، هنکه، زمره، (سیرک و غیره) پهنه، صحنه، نمودگاه، ناوردگاه، محوطه، (مجازی) مسابقه، رقابت، همداوی، (نجوم) حلقه، پیراگیر، (ریاضی) حلقه، (با حلقه) احاطه کردن، گرداگرد گرفتن، محاصره کردن، (در بینی جانور) حلقه گذاشتن، دور زدن، مسیر دایره وار داشتن، واشر حلقوی، (در تنه ی درخت) دایره (هر دایره نمایشگر یک سال است)، رجوع شود به: annual ring، (در پیچه helix و مارپیچ spiral) پیچ، تاب، چرخه، مسیر مدور، گرد راه، گردونه، (مشت زنی) رینگ، (با: the) مشت زنی، (جمع - با: the - ورزش های ژیمناستیک) حلقه، (شیمی) رجوع شود به: closed chain، (هندسه) باریکه یا سطح میان دو دایره ی متحدالمرکز، تبدیل به حلقه کردن، حلقه دار کردن، چر  خوردن

بررسی کلمه Ring

اسم ( noun )
(1) تعریف: the outer boundary of a circle; circular line or shape.
مترادف: circle
مشابه: band, rim, round

(2) تعریف: a small circular band of metal or other hard material worn on the finger as an ornament or symbol.
مشابه: band

- a wedding ring
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه حلقه ازدواج
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حلقه عروسی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a circular band used to surround or hold something.
مترادف: hoop, loop
مشابه: circle

- curtain rings
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] rings
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حلقه پرده
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a circular or surrounding mark.
مشابه: circle

- dark rings around the cat's tail
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حلقه‌های تیره‌ای اطراف دم گربه بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حلقه های تاریک در اطراف دم گربه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a circular arrangement.
مترادف: circle, whorl

- a ring of stones
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه حلقه سنگ‌ها
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حلقه سنگ
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a circular course.
مترادف: circuit, gyre, loop, orbit
مشابه: circle

- They rode in a ring around the village.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها در یک حلقه دور دهکده به راه افتادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها در یک حلقه در اطراف روستا رفتند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: an enclosure or partition for a sports event, contest, or exhibition; arena.
مترادف: arena

(8) تعریف: the sport of prizefighting; boxing (usu. prec. by the).
مترادف: boxing, fisticuffs, prizefighting

(9) تعریف: a network of people cooperating in a private or illegal activity.
مترادف: gang

- a ring of smugglers
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حلقه‌ای از قاچاقچیان
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حلقه قاچاقچیان
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: rings, ringing, ringed
(1) تعریف: to enclose in a ring; encircle.
مترادف: circle, compass, encircle, gird, girdle, hoop, surround
مشابه: belt, circuit, circumscribe, enclose, encompass, loop, orbit, rim

(2) تعریف: to shape into a ring or rings.
مترادف: curl, loop
مشابه: coil, wind
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: ringlike (adj.)
عبارات: ring off
(1) تعریف: to form a ring or rings.
مترادف: coil, curl, loop

(2) تعریف: to move in a circular, spiral, or curving course.
مترادف: circle, circuit, coil, curl, gyrate, orbit, revolve, rotate, wind
مشابه: loop, roll, spin, spiral
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: rings, ringing, rang, rung
(1) تعریف: to give out a clear, resonant sound.
مترادف: chime, clang, peal
مشابه: bong, clink, ding, jingle, plink, sound, tinkle

- The doorbell, alarm, and telephone all rang at once.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زنگ در زنگ زد و زنگ تلفن فورا به صدا درآمد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زنگ زنگ، زنگ هشدار، و تلفن همگی یکبار زنگ زدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause a bell to emit a sound as a signal or summons.
مترادف: chime, knell
مشابه: buzz, call, phone, sound, telephone, toll

(3) تعریف: to seem clearly as specified.
مشابه: feel, seem, sound

- Her words rang true.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صدایش واقعی به نظر می‌رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کلماتش درست شنیدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to sound loudly; resound (often fol. by out).
مترادف: blare, peal, resonate, resound
مشابه: sound

- Her voice rang out in the empty hall.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صدایش در سالن خالی طنین انداخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صدای او در سالن خالی زنگ زد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to be filled with sound; vibrate.
مترادف: hum, resonate, resound, reverberate, vibrate
مشابه: buzz, drone, echo

- The building rang with the sound of typewriters.
ترجمه کاربر [ترجمه گلی افجه] صدای ماشین تحریر ها در ساختمان طنین انداخت
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ساختمان با صدای ماشین‌تحریر زنگ زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این ساختمان با صدای ماشین های تایپ شده صدا زد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: of the ears, to hum, buzz, or echo with sound.
مترادف: buzz, hum, reverberate
مشابه: echo

- After the concert his ears were ringing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعد از کنسرت گوش‌هایش زنگ زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بعد از کنسرت، گوشش زنگ زد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause (a bell or other device) to make a clear, resonant sound.
مشابه: chime, clang, clink, ding, plink, toll

(2) تعریف: to make (a sound) by striking a bell or by similar means.
مترادف: chime
مشابه: buzz, clang, clink, jingle, sound, tinkle, vibrate

(3) تعریف: to summon or proclaim with the sound of a bell or similar device.
مترادف: knell, peal, toll
مشابه: blare, buzz, call, chime, phone, signal, sound, telephone, trumpet

(4) تعریف: (chiefly British) to call (someone) on the telephone.

- I'll ring you in the morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صبح به تو زنگ می‌زنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من صبح زنگ خواهم زد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: the sound of a ringing bell.
مترادف: bong, chime, ding, ding-dong, dong, toll
مشابه: bell

(2) تعریف: a clear, vibrating sound like that of a bell.
مترادف: clang, clink, jingle, plink, tinkle

(3) تعریف: the act of sounding a bell.
مترادف: toll

(4) تعریف: any loud or constant sound.
مترادف: clamor, echo, peal, resonance, reverberation

(5) تعریف: a telephone call.
مترادف: buzz, call

(6) تعریف: the suggestion of a specified quality.
مترادف: sound, tone, vibrations

- Her statements had an ironic ring.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون statements یه حلقه کنایه دار داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اظهارات او یک حلقه زرد داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Ring در جمله های نمونه

1. ring isomorphism
ترجمه یکریختی حلقوی

2. ring me up again, o. k. ?
ترجمه دوباره به من تلفن بزن،خب‌؟

3. ring theory
ترجمه نظریه‌ی حلقه،نگره‌ی چنبر

4. ring up beforehand to reserve a table
ترجمه برای رزرو کردن میز از پیش تلفن بزنید.

5. ring a bell
ترجمه 1- زنگ را زدن 2- خاطره‌ای را زنده کردن،به یاد آوردن،به نظر آشنا آمدن

6. ring down the curtain
ترجمه 1- (تئاتر) دستور پایین آوردن پرده را دادن 2- به پایان رساندن

7. ring in (or out)
ترجمه 1- (با مهر زدن یا punch کردن) ورود یا خروج خود را ثبت کردن 2- (با سلام و صلوات) آوردن (یا بردن)

8. ring road
ترجمه (انگلیس) جاده‌ی کمربندی (امریکا: beltway)

9. ring the bell
ترجمه (خودمانی) موفق شدن،به کامیابی رسیدن

10. ring the changes
ترجمه 1- (موسیقی - آلت زنگوله‌ای) زنگوله‌ها را با آواهای گوناگون به صدا درآوردن 2- به طرق گوناگون گفتن یا انجام دادن

11. ring true
ترجمه راست به نظر آمدن،بوی حقیقت را دادن

12. ring up
ترجمه (در صندوق فروشگاه و غیره) ثبت کردن،وارد کردن

13. ring up the curtain
ترجمه 1- (تئاتر) دستور بالا بردن پرده را دادن 2- آغاز کردن

14. a ring encircled his little finger
ترجمه یک انگشتر بر انگشت کوچکش قرار داشت.

15. a ring of mountains in which the town is pocketed
ترجمه حلقه‌ای از کوه که شهر را احاطه کرده است

16. a ring of smugglers
ترجمه باند قاچاقچیان

17. a ring of white feathers around the neck of a pigeon
ترجمه طوق پرهای سفید دور گردن کبوتر

18. annual ring
ترجمه چنبر سالیانه،حلقه‌ی سالیانه

19. i'll ring you up in the morning
ترجمه فردا صبح به تو تلفن خواهم زد.

20. the ring around saturn
ترجمه حلقه‌ی دور زحل

21. the ring had fallen under the sofa's cushion
ترجمه انگشتر زیر تشک کاناپه افتاده بود.

22. the ring of a bell
ترجمه صدای زنگ

23. the ring of a thin wineglass
ترجمه صدای جرنگ یک لیوان شراب خوری نازک

24. the ring of hammer upon anvil
ترجمه صدای دینگ چکش بر روی سندان

25. the ring of the horizon
ترجمه دایره‌ی افق

26. the ring of the phone
ترجمه زنگ تلفن

27. the ring of their laughter
ترجمه طنین خنده‌ی آنها

28. to ring a bell
ترجمه زنگ زدن

29. to ring a sale
ترجمه فروش را (با دریافت پول و قرار دادن در صندوق) ثبت کردن

30. to ring a time clock
ترجمه با ساعت ویژه (ورود و خروج کارمندان را) ثبت کردن

31. to ring denunciations on somebody
ترجمه باران تکذیب و تقبیح را برسر کسی فرود آوردن

32. to ring for a maid
ترجمه (با زنگ زدن) مستخدمه را احضار کردن

33. to ring for breakfast
ترجمه (با زنگ زدن یا تلفن کردن) صبحانه سفارش دادن

34. to ring in the new year
ترجمه سال نو را با شادی استقبال کردن

35. to ring the alarm
ترجمه زنگ خطر (آژیر) را زدن

36. to ring the doorbell
ترجمه زنگ در را زدن

37. a circus ring
ترجمه صحنه‌ی سیرک

38. a diamond ring
ترجمه انگشتر الماس

39. a gold ring
ترجمه انگشتر طلا

40. a key ring
ترجمه حلقه (برای نگهداری) کلیدها

41. a napkin ring
ترجمه حلقه برای نگهداری دستمال سفره

42. an engagement ring
ترجمه حلقه‌ی نامزدی

43. buying that ring was utter madness
ترجمه خریدن آن انگشتر حماقت محض بود.

44. his statements ring true
ترجمه اظهارات او به نظر راست می‌آید.

45. sherry's engagement ring
ترجمه انگشتر نامزدی شری

46. the selfsame ring
ترجمه عینا همان انگشتر

47. this diamond ring is an expensive piece of jewelry
ترجمه این انگشتر الماس،جواهر پر قیمتی است.

48. he offered his ring as a pledge for the loan
ترجمه او انگشتر خود را به عنوان وثیقه‌ی وام ارائه داد.

49. her story doesn't ring true to me
ترجمه داستان او به نظر من راست نمی‌نماید.

50. i heard a ring
ترجمه صدای زنگ شنیدم.

51. sea nymphs hourly ring his knell
ترجمه (شکسپیر) پریان دریایی هر ساعت برایش ناقوس می‌زنند.

52. she hurled the ring i had given her in my face
ترجمه انگشتری را که به او داده بودم به صورتم پرتاب کرد.

53. she pinched the ring but was caught
ترجمه او انگشتر را بلند کرد ولی گیر افتاد.

54. the very same ring
ترجمه عینا همان انگشتر

55. there was a ring of truth in her words
ترجمه از حرف‌هایش بوی حقیقت می‌آمد.

56. to put a ring in pawn
ترجمه یک انگشتر را گرو گذاشتن

57. give someone a ring
ترجمه به کسی تلفن زدن

58. make the welkin ring
ترجمه صدای بسیار بلند ایجاد کردن،آسمان را به غرش در آوردن

59. i found a gold ring
ترجمه یک انگشتر طلا پیدا کردم.

60. i'll give you a ring tomorrow
ترجمه فردا به تو تلفن خواهم کرد.

61. she claimed that the ring was hers
ترجمه او ادعا کرد که انگشتر مال اوست.

62. the search for the missing ring
ترجمه جستجو برای (یافتن) انگشتر گمشده

63. throw one's hat into the ring
ترجمه وارد مبارزه شدن،خود را نامزد انتخاباتی کردن

64. a diamond implanted in a gold ring
ترجمه الماسی که در انگشتر طلا کار گذاشته شده است

65. meaningful computer sounds still lack the ring of natural human speech
ترجمه صداهای معنی‌دار کامپیوتر هنوز حالت صحبت طبیعی انسان را ندارند.

66. our vain search to find the ring
ترجمه جستجوی بیهوده‌ی ما برای یافتن انگشتر

67. mohammad ali made his comeback in the ring
ترجمه محمد علی دوباره به عرصه‌ی مشت‌بازی رجعت نمود.

68. we were waiting for the telephone to ring
ترجمه ما گوش به زنگ تلفن بودیم.

69. a new candidate threw his hat in the ring
ترجمه نامزد انتخاباتی دیگری وارد مبارزه شد.

مترادف Ring

محفل (اسم)
society , agora , circle , clique , ring
میدان (اسم)
amplitude , ground , place , field , plaza , ring , scope , square , battlefield , forum , band , purview
طوق (اسم)
circle , ring , necklace , anadem , collar , torque , dog collar
حلقه (اسم)
loop , ring , segment , annulus , reel , chain , hoop , vortex , wicket , gird , girdle , hank , volute , wisp , curl , cincture , convolution , earring , gyre , eyelet , facia , fascia , ferrule , grummet , handfast , whorl
عرصه (اسم)
field , ring , square , arena , court
گود (اسم)
ring , arena
گروه (اسم)
many , school , section , outfit , mass , heap , cohort , kind , flock , society , assembly , clique , ring , troop , team , pack , army , host , corps , group , company , platoon , folk , crowd , class , gang , clinch , cluster , bunch , ensign , fry , shoal , bevy , concourse , swarm , throng , congregation , covey , herd , multitude , horde , legion , rout , skulk , squad
ناقوس (اسم)
ring , bell , gong
طنین صدا (اسم)
ring , bong , echo
زنگ اخبار (اسم)
ring , buzzer
طنین (اسم)
resonance , clamor , ring , noise , echo , ting , chirm , reverberation
چنبر (اسم)
loop , circle , ring , hoop , tore , collarbone , clavicle
طوقه (اسم)
ring , torque , gorget , strake
انگشتر (اسم)
ring , hoop
صحنه ورزش (اسم)
ring
جسم حلقوی (اسم)
ring
صدای زنگ تلفن (اسم)
ring
چرخ خوردن (فعل)
ring , turn , wamble
زنگ زدن (فعل)
smut , ring , stain , corrode , rust , hang up , oxidize
حلقه زدن (فعل)
ring , wind , encircle , encompass
احاطه کردن (فعل)
envelop , circle , ring , sphere , skirt , beset , hoop , orb , hedge , encircle , beleaguer , hem , corral , encompass , girdle , environ , pale , cincture , circuit , clip , whelm , ensphere , impale , insphere , laager
گرد امدن (فعل)
assemble , gather , agglomerate , constringe , convene , flock , forgather , ring , rally , gam , herd

معنی عبارات مرتبط با Ring به فارسی

1- زنگ را زدن 2- خاطره ای را زنده کردن، به یاد آوردن، به نظر آشنا آمدن
(امریکا - خودمانی)، بسیار هیجان انگیز، نشاط انگیز
(بازی کودکان) قایم موشک، قایم باشک، قایم شدنک
پوست درختی را حلقه ایی بریدن
می پیچ حلقه دار
استخوان زیادی در بخولق اسب
حلقه ای، حلقوی
شمارنده حلقه ای
فاخته، قمری
قمری، فاخته، کبوتر، جنگلی
1- (تئاتر) دستور پایین آوردن پرده را دادن 2- به پایان رساندن
انگشت دوم، انگشت انگشتر، انگشت چهارم دست چپ
1- (با مهر زدن یا punch کردن) ورود یا خروج خود را ثبت کردن 2- (با سلام و صلوات) آوردن (یا بردن)
علوم مهندسى : زره
رئیس سیرک
(امریکا) بر حسب سال محاسبه کردن، سالانه کردن، (گیاه شناسی) دایره ی سالیانه، حلقه ی سالیانه، چنبر سالیانه
(شیمی) حلقه ی بنزن (که از شش اتم کربن با اتصال مضاعف یک در میان تشکیل شده است) (benzene nucleus هم می گویند)
زنبق شمعدان
انگشتر مهمانی (انگشتر دارای جواهر درشت که زن ها در مهمانی به دست می کنند)
گوشواره، حلقه، اویز
حلقه کوچک فلزی که درسورا  پارچه ومانندان میگذارندکه زودپاره
انبوه قارچ ها (حلقه ای از قارچ ها در مرغزار که سابقا می گفتند پریان آنجا پایکوبی می کنند)، حلقه قارچ، قارچ حلقوی حلقه نمایانی درچمن زارهاکه عوام گمان میکنندازاثرپای کوبی پری
اسبابی که برای تراز نگاهداشتن قطب نما و چیزهای دیگر در دریا بکار میرود
زنگ رابرنید
حلقه ای که دوسران رابجای جوش دادن بهم پیچیده باشند
حلقه گشادگرداگرد سنبه ماشین درون سوز، حلقه سنبه
(حلقه ای که در آن کلید می آویزند) حلقه ی دسته کلید، جاکلیدی، حلقه کلید، حلقه ای که بدان کلید می اویزند

معنی Ring در دیکشنری تخصصی

ring
[عمران و معماری] حلقه
[کامپیوتر] احاطه کردن ؛زنگ زدن ؛ حلقه
[دندانپزشکی] بند ، رینگ -حلقه ای فلزی که دور دندان قرار می گیرد و بر روی آن باکال تیوب ، براکت، هوک و... لحیم یا جوش داده می شود
[برق و الکترونیک] حلقه
[مهندسی گاز] حلقه
[زمین شناسی] حلقه ، زنگ زدن ، احاطه کردن ، محفل ، گروه - سکانس بسته و محصور زنجیرها، رشتهها یا قوسهایی که همدیگر را قطع نمی کنند
[نساجی] رینگ - حلقه - حلقوی- ماشین تمام تاب رینگ - عینکی
[ریاضیات] حلقه (ها)
[زمین شناسی] چوب حلقه متخلخل - چوبی که در آن، منافذ (مجراها) در یک حلقه سالیانه به وضوح متفاوت از منافذ در سایر بخش های حلقه، از نظر اندازه یا تعداد (یا هر دو) می باشند. (فولر و تیپو 1954).
[برق و الکترونیک] نوسان حلقه ای تحریک ناخواسته باز فرستنده با فرستنده ی خودش یا تحریک آن در همه جهتها به طوری که نمایش حلقوی نوسانی روی صفحه نمایش PPI رادار به وجود آید.
[عمران و معماری] تیر حلقوی
[زمین شناسی] کانال حلقوی - یک لوله یا مجرای درونی را گویند که ناحیه دهانی یک خارپوست را که از آن کانال های شعاعی، منشعب می شوند، احاطه می کند.
[عمران و معماری] مدار حلقوی
[شیمی] حلقه بندی
[شیمی] واکنش حلقه بندی
[زمین شناسی] کمپلکس حلقوی - مجموعه ای از دایکهای حلقوی و ورقه های مخروطی.
[نساجی] ترکیب شیمیایی حلقوی
[ریاضیات] دوری، سیکلیک
[مهندسی گاز] ترکیبات حلقوی
[ریاضیات] حلقه ی آبلی
[ریاضیات] الحاق یک جذر به یک حلقه
[ریاضیات] حلقه ی آفین
[پلیمر] حلقه بادزن
[ریاضیات] حلقه ی متناوب
[ریاضیات] چنبره
[زمین شناسی] حلقه رشد سالیانه ، حلقه رشد سالیانه.
[نساجی] نوعی عینکی ماشین رینگ که شیطانک آن بیضی شکل است
[ریاضیات] حلقه ی آرتینی
[نفت] حلقه ی پنبه ی نسوز

معنی کلمه Ring به انگلیسی

ring
• sound of a bell; telephone call; circle of metal worn on the finger; circle; circular object or course; tone, sound; group of people engaged in a particular activity; enclosed area for sports competitions (i.e. bullring, boxing ring); bookies at a race track; place where bets are made at a race track
• call on the telephone (british); bid, call, summon; encircle, surround; form into a ring; sound a bell; seem, appear; resound, be filled with sound; reverberate, echo
ring a bell
• bring back a memory
ring binder
• a ring binder is a document folder made of thick cardboard and often covered in plastic, with metal rings inside which clip open and shut.
ring finger
• fourth finger, finger between the pinky and middle fingers
• your ring finger is the third finger of either your left or your right hand. it is the finger on which people wear a wedding ring or engagement ring.
ring hollow
• sound hollow; sound insincere, sound dishonest
ring in
• inform, give information
ring indicator
• (in data communications) signal from the modem (dce) to the computer (dte) that the telephone is ringing, ri
ring man
• assistant of an auctioneer; person who operates a ring machine (in printing)
call waiting ring
• signal on the telephone line indicating a second caller on line
diamond ring
• (astronomy) large gush of light that shows up a few seconds before and after totality during a solar eclipse (caused by the last bit of sunlight that shines through valleys on the edge of the moon); ring bearing a diamond or a number of diamonds (usually given as an engagement ring)
division ring
• (mathematics) is a ring in which every nonzero element has a multiplicative inverse but multiplication is not necessarily commutative (abstract algebra)
ear ring
• ring or other small ornament for the lobe of the ear
engagement ring
• ring given to a fiancee by her man to mark their engagement to be married
• an engagement ring is a ring worn by a woman when she is engaged to be married.
false ring
• additional tree ring that is grown in one year (botany); false sound, untrustworthy element
gas ring
• a gas ring is a circular gas pipe on a cooker, which has several holes in it and directs the flames under pans.
give a ring
• call on the phone
growth ring
• rings that form in the wood of a tree during seasonal growth (can be viewed in a cross-sectional slice and used to estimate the age of the tree)
key ring
• metal ring for holding keys
• a key-ring is a ring which you use to keep your keys together.

Ring را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Mehrdad Sayehban ٢٣:٢٠ - ١٣٩٦/٠١/٣١
زنگ خوردن
|

سجاد ١٢:٣٢ - ١٣٩٦/٠٣/٢٩
(شیمی)زنگ زدن
|

مریم.د ٠١:٠٨ - ١٣٩٦/٠٦/٠٨
خبر کردن .صدا کردن
|

مهدی ٠١:١٤ - ١٣٩٦/٠٧/٠٧
زنگ خوردن
|

Mohammad ١٩:٠٥ - ١٣٩٦/٠٨/٢١
مدار
|

fatemeh ١٧:٠٠ - ١٣٩٦/٠٨/٢٨
حلقه
|

Ghazal ٠١:٤٨ - ١٣٩٦/١٠/٢٧
Ring-an object in the shap of acircle with a large hole in the middle
|

Pooya ١٦:٣٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
اسم:حلقه
فعل:زنگ زدن
|

Hesam ١٢:١٥ - ١٣٩٧/٠٦/١٧
انگشتر
|

Hesam ١٢:١٥ - ١٣٩٧/٠٦/١٧
انگشتر
|

Mohammad ١٢:١٣ - ١٣٩٧/١٠/١٨
حلقه
|

Town ١٥:٤٩ - ١٣٩٧/١٠/٢٣
حلقه انگشتر
|

m.d ٢٢:٥٦ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
حلقه های دور سیاره زحل
|

Zahra ١٢:٤٨ - ١٣٩٨/٠٦/٠٣
زنگ زدن ، حلقه، گاهی مواقع هم حلقه زدن
|

Am ١٨:٥٥ - ١٣٩٨/٠٧/٢٢
انگشتر
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

Reyhaneh > get to know
جواد طایفی > Eurious
sina > tip over
Mah > Tug of love
محسن نجات حسینی > نظرات
مسعو ذهنیان > انگوری
عباس کاظمی > compresores
reza > providence

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی ring
کلمه : ring
املای فارسی : رینگ
اشتباه تایپی : قهدل
عکس ring : در گوگل


آیا معنی Ring مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )