انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1103 100 1

race

تلفظ race
تلفظ race به آمریکایی/ˈreɪs/ تلفظ race به انگلیسی/reɪs/

معنی: گردش، دور، تبار، طبقه، نژاد، دوران، طایفه، مسابقه، نسل، قوم، سرعت گرفتن، دویدن، بسرعت رفتن، مسابقه دادن
معانی دیگر: (برای سرعت) مسابقه، پادکوشی، همداوی، ریس، (جمع) مسابقه ی اسبدوانی، مسابقه ی اتومبیل رانی، (انتخابات و غیره) رقابت، هم چشمی، مبارزه، پیکار، هم پیکاری، پیشی جویی، حرکت، جریان، پیشرفت، جریان سریع آب، تنداب، تاخت آب، جوی چوبی (که آب در آن به سرعت حرکت می کند- معمولا برای به حرکت درآوردن آسیاب یا چرخ)، در مسابقه (به ویژه مسابقه ی سرعت) شرکت کردن، پادکوشی کردن، همداوی کردن، تاختن، تند رفتن، به سرعت حرکت کردن، (به سرعت) راندن، (اسب یا اتومبیل و غیره را) در مسابقه شرکت دادن، (ماشین آلات یا موتور) در جا کار کردن، (موتور را در دنده خلاص گذاشتن و) گاز دادن، تند کار کردن، مدت عمر، دوران حیات، (در بخش های متحرک ماشین یا در بلبرینگ) شیار، (هوانوردی) رجوع شود به: slipstream، (غیر دقیق) ملت، مردمان، ملیت، دودمان، تیره، (زیست شناسی) زیرگونه، (زیست شناسی) رجوع شود به: breed، (نادر) طعم شراب، ویژگی شراب، مسیر

بررسی کلمه race

اسم ( noun )
(1) تعریف: a sport or competition of speed.
مترادف: derby
مشابه: run

(2) تعریف: any competitive process, esp. one in which timing or speed is a factor.
مترادف: competition, contest
مشابه: rivalry

(3) تعریف: the political competition prior to an election.
مترادف: campaign

(4) تعریف: an artificial channel through which water moves to generate hydroelectric power.
مترادف: millrace, spillway
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: races, racing, raced
(1) تعریف: to take part in a contest of speed.
مشابه: compete, run, spring

(2) تعریف: to move at high speed.
مترادف: dart, dash, run, rush, speed, tear
مشابه: bolt, career, clip, course, fly, hasten, hie, hurry, hustle, scud, sprint, whiz, zip, zoom
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to run or compete against.
مترادف: compete against
مشابه: run

(2) تعریف: to cause to run or move at high speed.
مترادف: accelerate, rush, speed
مشابه: hasten, hurry, hustle, rev, run, whisk

- He raced his engine in impatience.
ترجمه کاربر [ترجمه nona] موتورش را بيصبرانه سرعت داد
|

ترجمه کاربر [ترجمه فریبا] موترش را بی صبرانه سرعت داد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با بی‌صبری موتور را صدا کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او موتور خود را بی صبری کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: a human population sharing certain common hereditary physical features.
مترادف: people, strain

(2) تعریف: all humanity; mankind.
مترادف: Homo sapiens, humanity, humankind, man, mankind, species
مشابه: earth

- the future of the race
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آینده مسابقه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آینده مسابقه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a group of peoples or tribes with a common history, geography, or nationality.
مترادف: nation, people

(4) تعریف: subspecies; breed.
مترادف: breed, subspecies
مشابه: strain

- various races of dogs
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نژاده‌ای مختلف سگ‌ها،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نژادهای مختلف سگ ها
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: the question, issue, or practice of racial discrimination.
مترادف: discrimination, prejudice, racism

- personnel policies marred by race
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سیاست‌های پرسنلی که با مسابقه تخریب شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خط مشی های کارکنان توسط مسابقه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه race در جمله های نمونه

1. race makes no difference to me whether black or white, brown or yellow
ترجمه نژاد برایم فرق نمی‌کند چه سیاه،سفید،قهوه‌ای یا زرد.

2. a race course
ترجمه زمین مسابقه

3. a race for mayor
ترجمه رقابت برای شهردار شدن

4. a race for power
ترجمه مبارزه بر سر قدرت

5. horse race
ترجمه مسابقه‌ی اسبدوانی

6. hurdle race
ترجمه مسابقه (دو یا اسبدوانی) با مانع

7. the race of time
ترجمه گذشت زمان

8. the race pulled a large crowd
ترجمه مسابقه تماشاچیان فراوانی را جلب کرد.

9. obstacle race
ترجمه (مسابقه) دو صحرایی با مانع

10. a cup race for sailboats
ترجمه مسابقه‌ی جام قهرمانی ویژه‌ی قایق‌های بادی

11. a lost race
ترجمه مسابقه‌ی باخته

12. a maiden race
ترجمه مسابقه‌ی اسب‌هایی که تاکنون برنده نشده‌اند

13. a one-sided race
ترجمه مسابقه‌ی نا برابر

14. a running race
ترجمه مسابقه‌ی دو

15. a running race
ترجمه مسابقه دو

16. a running race
ترجمه مسابقه‌ی سرعت

17. a tight race
ترجمه مسابقه‌ی تقریبا مساوی

18. the anglo-saxon race
ترجمه نژاد انگلوساکسون

19. the aryan race
ترجمه نژاد آریایی

20. the human race
ترجمه نژاد بشر

21. the presidential race has just started
ترجمه مبارزه‌ی انتخاباتی برای ریاست جمهوری تازه شروع شده است.

22. the white race
ترجمه نژاد سفید

23. swim a race
ترجمه در مسابقه‌ی شنا شرکت کردن

24. the (human) race
ترجمه نژاد بشر،آدمیزاد

25. eight horses will race for the golden cup
ترجمه هشت اسب برای کاپ طلا مسابقه خواهند داد.

26. first in a race
ترجمه اول در مسابقه

27. he offered to race me to the big tree
ترجمه پیشنهاد کرد که تا درخت بزرگ با من مسابقه‌ی دو بدهد.

28. in the running race he gave me a start of ten meters and still beat me!
ترجمه در مسابقه‌ی دو به من ده متر آوانس داد ولی باز برنده شد!

29. to run a race
ترجمه در مسابقه شرکت کردن

30. without regard to race or religion
ترجمه بدون در نظر گرفتن نژاد یا مذهب

31. a 10 kilometer cross-country race
ترجمه مسابقه‌ی دو صحرایی ده کیلومتری

32. a boy jogs the race horse around the track
ترجمه پسری اسب مسابقه را دور زمین می‌دواند.

33. a person of another race
ترجمه شخصی از نژاد دیگر

34. he fainted during the race
ترجمه او هنگام مسابقه غش کرد.

35. he won the running race
ترجمه او در مسابقه‌ی دو اول شد.

36. to charge the battery, race the engine
ترجمه برای پر کردن باتری موتور را در جا گاز بده.

37. to win a boat race by two lengths
ترجمه مسابقه‌ی قایق‌رانی را به طول دو درازای قایق بردن

38. discrimination on the basis of race or nationality or creed
ترجمه تبعیض بر پایه‌ی نژاد یا ملیت یا کیش

39. discrimination on the basis of race or religion or gender is against the law
ترجمه تبعیض بر مبنای نژاد یا مذهب یا جنسیت خلاف قانون است.

40. he officially entered the gubernatorial race
ترجمه او رسما وارد مبارزه‌ی انتخاباتی برای فرمانداری ایالت شد.

41. the course of the bicycle race
ترجمه مسیر مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری

42. slow and steady wins the race
ترجمه رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

43. anyone can vote without respect to race or religion
ترجمه همه می‌توانند از هر نژاد یا مذهبی که باشند رای بدهند.

44. he came in last in the race
ترجمه در مسابقه از همه عقب‌تر بود.

45. he won third place in the race
ترجمه در مسابقه نفر سوم شد.

46. prejudice against those of a different race or religion
ترجمه پیشداوری نسبت به کسانی که از نژاد یا مذهب دیگری هستند

47. the impoverished descendents of a noble race
ترجمه بازماندگان فقیر یک دودمان اشرافی

48. we aim to win in this race
ترجمه ما می‌خواهیم در این مسابقه برنده شویم.

49. to stay the distance in a long race
ترجمه تا آخر یک مسابقه‌ی طولانی دوام آوردن

50. all the cruelties and deformities of the human race
ترجمه کلیه‌ی بیدادگری‌ها و زشت‌خویی‌های نژاد بشر

51. he lost steam near the end of the race
ترجمه در اواخر مسابقه از رمق افتاد.

52. there is always the danger that the human race may be atomized
ترجمه همیشه این خطر وجود دارد که نژاد بشر با سلاح اتمی نابود شود.

53. they had been oppressed by a more dominant race
ترجمه آنان توسط نژاد چیره‌تری مورد ظلم و جور قرار گرفته بودند.

54. we will enforce the laws without regard to race or religion
ترجمه قوانین را بدون در نظر گرفتن نژاد یا مذهب اجرا خواهیم کرد.

55. a fair treatment of people without regard to their race or religion
ترجمه رفتار منصفانه با مردم بدون درنظر گرفتن نژاد و مذهب آنها

56. asghar laid a wager of five dollars on the race
ترجمه اصغر پنج دلار روی آن مسابقه شرط بندی کرد.

57. he too was one of the competitors in the race
ترجمه او نیز یکی از حریفان مسابقه بود.

58. the runners were panting for a few minutes after the race
ترجمه دوندگان تا چند دقیقه بعد از مسابقه نفس نفس می‌زدند.

مترادف race

گردش (اسم)
flow , progress , operation , movement , travel , period , airing , circulation , turn , excursion , twirl , paseo , revolution , promenade , race , wrest , canter , roll , trip , circuit , circumvolution , itineracy , itinerancy , stroll , saunter , gyration , hike , jaunt , meander , nutation
دور (اسم)
cycle , circle , revolution , race , wheel , orbit , circuit , meander
تبار (اسم)
antecedent , ancestry , pedigree , race , tribe
طبقه (اسم)
sort , kind , degree , grade , race , bed , floor , stage , category , class , estate , stratum , folium , caste , lair , genus , ilk , layer , pigeonhole
نژاد (اسم)
issue , pedigree , race , strain , blood , descent , phylum , stirps
دوران (اسم)
era , circulation , revolution , race , season , rotation , vertigo
طایفه (اسم)
race , tribe , people , clan , family , nation
مسابقه (اسم)
match , game , contest , race , competition , emulation , tourney , racing , tournament
نسل (اسم)
slip , race , generation , descendant , descendent , filiation
قوم (اسم)
race , people , nation
سرعت گرفتن (فعل)
speed , pick up , race
دویدن (فعل)
run , race , trig , leap
بسرعت رفتن (فعل)
flee , race , dash
مسابقه دادن (فعل)
race , compete , tourney

معنی عبارات مرتبط با race به فارسی

برنامه اسب دوانی
دوربین ویژه برای تماشای مسابقه
اسب مسابقه
روز اسب دوانی
شورش اقلیت نژادی شهر
نوعی مسابقه اسبدوانی که در آن هر یک از اسبان را قبل از آغاز مسابقه به معرض فروش می گذارند
(اتومبیلرانی) مسابقه تعیین شتاب (drag strip هم می گویند)
مسابقه دو
(اسب دوانی) مسابقه ی اسب های دو ساله که پیش از تولد برای مسابقه ی بخصوصی گزیده شده اند
مسابقه ی کالسکه رانی
تنوره اسیاب
اسب دوانی
اسپ دوانی با پرش از موانع
نژاد برتر
(مسابقه ی دو که شرکت کنندگان هر یک فاصله ی نایکسانی را باید بپیمایند یا مسابقه ی شنا که هر طول استخر را باید به گونه ی متفاوتی شنا کنند) ناورد آمیخته، مسابقه ی آمیخته (medley relay هم می گویند)
آب آسیاب، جوی آسیاب جوی اسیاب، ابراهه اسیاب

معنی race در دیکشنری تخصصی

race
[برق و الکترونیک] رقابت شرایط گذرایی که در آن دو یا چند عنصر حافظه در مدار کامپیوترری نا همزمان ، به طور همزمان تغییر وضعیت می دهند .
[زمین شناسی] آبراه ، نژاد، جریان - در دیرینه شناسی، گروهی از موجودات زنده با ویژگی های مشابه اما برای رده بندی به عنوان گونه یا زیرگونه به اندازه کافی ، مشخص نیستند - در رسوب شناسی، کنکرسیون های کوچک کربنات کلسیم عموماً یافت شده در رس آجر؛ ذرات چالک در یک خمیره رسی. -
[نساجی] صفحه ماکو - میز ماکو - ماکو رو
[کامپیوتر] حالت نا معینی که به هنگام عملکرد همزمان و دستورالعملهای دو کامپیوتر بوجود می آید و امکان شناخت این مسئله که کدام یک از انها ابتدا تمام خواهند شد وجود ندارد .
[برق و الکترونیک] شرایط رقابت 1. موقعیتی که به هنگام رسیدن ورودیها به گیت قطعه ی نیمرسانا ، به طور موازی و از طریق مسیر های مداری مختلف ایجاد می شود . تاخیر های مسیر مختلف می تواند مسبب عدم تعیین زمان درست رسیدن سیگنالها به گیت و زمان گذرای غیر معینی در خروج گیت شود . 2. شرایط مبهمی که به هنگام تغییر وضعیت یک فلیپ فلاپ به حالت بعدی خود ف پیش از ایجاد زمان کافی برای تثبیت حالت فلیپ فالپ دیگر ، درشمارنده های کنترلی به وجود می آید .
[ریاضیات] مسابقه
[آب و خاک] جوی تراز
[برق و الکترونیک] رقابت بحرانی
[برق و الکترونیک] رقابت غیر بحرانی
[برق و الکترونیک] موش دوان
[عمران و معماری] مجرای خروجی
[آب و خاک] نهر پایاب
[زمین شناسی] مسیر آب - یک جریان آب یا آبراهه.

معنی کلمه race به انگلیسی

race
• contest of speed; descent, heritage
• participate in a contest of speed (i.e. running, driving, cycling)
• a race is a competition to see who is the fastest, for example in running or driving.
• a race for power or control is a situation in which people compete for power or control.
• if you race someone or race against them, you compete with them in a race.
• if you race somewhere, you go there as quickly as possible.
• if your heart races, it beats very quickly.
• a race is also one of the major groups which human beings can be divided into according to their physical features, such as their skin colour.
• if you describe a situation as a race against time, you mean you have to work very fast to get something done before a particular time.
• see also human race, rat race, racing.
race course
• special path or lane for races
race driver
• sportsman who competes in driving a race-car
race horse
• horse kept and trained for racing
race meeting
• a race meeting is an occasion when a series of horse races are held at the same racecourse, often during a period of several days.
race relations
• manner in which members of different races interact with and respond to one other
• race relations are the ways in which people of different races behave towards each other.
race riot
• public disorder based on racial issues
race track
• special path or lane for races
armaments race
• arms race, competition between different nations to acquire the most advanced weapons in order to have strategic superiority
arms race
• competition between different nations to acquire the most advanced weapons in order to have strategic superiority
• the arms race is the attempt by powerful countries always to have more and better weapons than their rivals.
black race
• race of dark skinned people
boat race
• race between people who are rowing or driving boats; annual rowing race between oxford and cambridge universities on the thames river (each university represented by a crew of eight on one boat)
• participate in a boat race
drop out of a race
• withdraw from a race
horse race
• professional competition of speed of horses and their riders
human race
• mankind, human beings, human species, humankind
• you can refer to the whole of mankind as the human race.
indoor hundred meter race
• swimming race of one hundred meters conducted in an indoor swimming pool
inferior race
• people group that is considered lower than other groups
marathon race
• long-distance race, foot race of approximately 26 miles, race of 42.195 km

race را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Gf ١٣:٥٥ - ١٣٩٦/٠٢/١٦
مسابقه
|

نسیم ١٧:٢١ - ١٣٩٧/٠٥/١٠
مسابقه
competition=match=race
|

Sunflower ١٩:٥٨ - ١٣٩٧/٠٦/١٩
of a person's heart or pulse - beat faster
than usual because of fear or excitement

(قلب یا نبض) تُند تُند زدن،
تند تند تپیدن،
در سینه کوبیدن،
به ضربان افتادن،



|

faezeh ١١:٥٧ - ١٣٩٧/٠٦/٢١
مسابقه
|

tina ١٥:٢٤ - ١٣٩٧/٠٨/٢٤
try to win in a game
|

Delaram ١٩:٢٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٨
توجه توجه
این کلمه اگر اسم (noun) باشد به معنی مسابقه است
اما اگر فعل (verb ) باشد به معنی تلاش برای بردن بازی است
👇👇👇👇👇
Try to win a game
|

Rr ١٤:٤٨ - ١٣٩٧/١١/١٠
1-مسابقه
2-نوع
3-طبقه
4-نژاد
|

Ariii ١١:٤٣ - ١٣٩٨/٠١/٢٣
(فعل)
خیلی سریع یه جایی رفتن
|

Parnian ١٧:٣٥ - ١٣٩٨/٠١/٢٨
Computation contest of speed
|

mahnik ١٥:٠٣ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
اگر noun باشد به معنی مسابقه و اگر verb باشد به معنی مسابقه دادن است
|

Hananeh ١٣:١٠ - ١٣٩٨/٠٤/٢١
(race(V به معنای بسیار سریع رفتن
RACE:verb to go a very fast
|

shiva_sisi‌ ١٦:٢٣ - ١٣٩٨/٠٥/٠١
verb: try to win in a game
|

عین اله ٠٠:٤٩ - ١٣٩٨/٠٦/١٥
عدم پیشرفت، درجا زدن، عقب ماندگی
|

❤ghazal👑alireza❤ ١٥:٥٣ - ١٣٩٨/٠٧/٢٦
مسابقه👽👽
دور👾👾
طایفه💀💀
گردش👀👀
|

محمد ریاحی ١٣:٣٣ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
تلاش برای پیروزی
|

امیر ١١:٣٩ - ١٣٩٨/٠٨/٣٠
If the mind is racing
هیچکدام از معانی بالا نیست....
|

سید محمد علوی نسب اشکذری ١٨:٠٦ - ١٣٩٨/٠٩/١٢
مسابقه سرعت ماشین
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی race
کلمه : race
املای فارسی : ریس
اشتباه تایپی : قشزث
عکس race : در گوگل


آیا معنی race مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )