انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 954 100 1

real

تلفظ real
تلفظ real به آمریکایی/ˈriːl/ تلفظ real به انگلیسی/reɪˈɑːl/

معنی: اصل، ریل، راستین، غیر مصنوعی، بی خدشه، موجود، صمیمی، طبیعی، واقعی، حقیقی، عملی، حسابی
معانی دیگر: هستمند، باشا، اصیل، (ملک) غیر منقول، (ریاضی) حقیقی 5 - (با: the) واقع، واقعیت -6 (عامیانه) راستی، واقعا، خیلی، بسیار، (واحد پولی سابق اسپانیا و پرتغال) رآل، مفرد واژه ی: reis

بررسی کلمه real

صفت ( adjective )
(1) تعریف: not fictional or imagined; having actual existence; true.
مترادف: actual, tangible, true
متضاد: airy, apparent, chimerical, fictional, illusory, imaginary, nominal, nonexistent, notional, unreal
مشابه: authentic, concrete, corporeal, existent, factual, honest-to-goodness, material, objective, physical, realistic, regular, substantial, substantive, truthful, undistorted, unembellished, unfeigned, unvarnished, valid, veritable

(2) تعریف: authentic rather than copied.
مترادف: authentic, bona fide, genuine
متضاد: artificial, bogus, false, imitation, man-made, phony
مشابه: actual, honest-to-goodness, original, pure, rightful, true, unadulterated, unembellished, veritable

- a real flower
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک گل واقعی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک گل واقعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: most important or basic.
مترادف: essential, true
متضاد: peripheral
مشابه: basic, chief, consequential, fundamental, important, main, material, primary, principal, significant

- The real issue is justice.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مساله واقعی عدالت است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مسئله واقعی عدالت است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: sincere; genuine.
مترادف: genuine, sincere, unfeigned
متضاد: false
مشابه: artless, authentic, bona fide, earnest, guileless, heartfelt, honest, honest-to-goodness, important, ingenuous, natural, true, unadulterated, unaffected

- a real friend
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه دوست واقعی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک دوست واقعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: worthy of serious consideration.
مترادف: important
مشابه: consequential, serious, significant, true

- a real difficulty
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک مشکل واقعی …
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک مشکل واقعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
عبارات: for real
• : تعریف: (informal) very.
مترادف: very
مشابه: exceedingly, extremely, quite, really, truly

- I'm real glad you won.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خیلی خوشحالم که بردی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من واقعا خوشحالم که شما برنده شدید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
• : تعریف: a silver coin formerly in circulation in Spain and Spanish America.
اسم ( noun )
حالات: reals, reis
• : تعریف: a former monetary unit of Brazil and Portugal.

واژه real در جمله های نمونه

1. real estate broker
ترجمه واسطه‌ی معاملات ملکی

2. real life is the stuff of his poetry
ترجمه مایه‌ی شعر او زندگی واقعی است.

3. real property
ترجمه دارایی غیر منقول

4. a real estate agent
ترجمه دلال معاملات ملکی

5. a real estate company
ترجمه بنگاه معاملات ملکی

6. a real estate swindle
ترجمه گوشبری در معاملات املاک

7. a real story
ترجمه یک داستان واقعی

8. the real reason
ترجمه دلیل واقعی

9. for real
ترجمه (خودمانی) واقعی،واقعا،حقیقتا

10. the real thing (or the real mccoy)
ترجمه (شخص یا چیز) اصیل،واقعی

11. i am real happy to meet you
ترجمه از ملاقات شما خیلی خوشحالم.

12. i am real tired
ترجمه بسیار خسته‌ام

13. she's got real class
ترجمه او واقعا با وقار است.

14. soon his real intention became plain
ترجمه به زودی قصد واقعی او آشکار شد.

15. a bouquet of real flowers
ترجمه یک دسته گل واقعی (نه مصنوعی)

16. god is my real prop
ترجمه خدا نگهدار واقعی من است.

17. he is a real mischief to his family
ترجمه او واقعا برای خانواده‌اش مایه‌ی دردسر است.

18. he is a real swell on persian carpets
ترجمه او در کار فرش ایرانی واقعا استاد است.

19. he made a real botch of that job
ترجمه در انجام آن کار واقعا گند زد.

20. he married a real dowdy
ترجمه با زن واقعا شلخته‌ای ازدواج کرد.

21. it is a real luxury to be able to travel where one pleases
ترجمه واقعا نعمتی است که انسان بتواند هر کجا خواست سفر کند.

22. my daughters are real jewels
ترجمه دختران من واقعا جواهرند.

23. to hide one's real identity
ترجمه هویت واقعی خود را مخفی نگهداشتن

24. what is her real name?
ترجمه اسم راستین او چیست‌؟

25. what was the real import of his statement?
ترجمه معنی واقعی اظهارات او چه بود؟

26. a dummy corporation whose real aim was . . .
ترجمه شرکت قلابی که هدف واقعی آن . . . بود.

27. falling down is a real danger for the elderly
ترجمه برای سالمندان زمین خوردن یک خطر جدی است.

28. his brother is a real sport
ترجمه برادرش واقعا نازنین است.

29. his father is a real stinker
ترجمه پدرش آدم خیلی گندی است.

30. his latest poem is real magic
ترجمه آخرین شعر او واقعا معرکه است.

31. i didn't catch his real meaning
ترجمه منظور واقعی او را درک نکردم.

32. i didn't notice his real intention
ترجمه متوجه مقصود واقعی او نشدم.

33. many queries concerning his real name
ترجمه پرس و جوهای بسیار درباره‌ی نام واقعی او

34. my mother was a real homemaker
ترجمه مادرم واقعا کدبانو بود.

35. nobody could assess the real value of the old book
ترجمه هیچکس نتوانست ارزش واقعی کتاب قدیمی را برآورد کند.

36. she easily detected the real killer
ترجمه او قاتل حقیقی را به آسانی شناسایی کرد.

37. she quickly divined their real intention
ترجمه او به سرعت منظور واقعی آنها را درک کرد.

38. the teacher neglected the real needs of his students
ترجمه معلم به نیازهای واقعی شاگردان خود توجه نکرد.

39. this bike is a real beauty
ترجمه این دوچرخه واقعا عالی است.

40. this book is a real humdinger
ترجمه این کتاب واقعا معرکه است.

41. he tried to cloak his real intention
ترجمه او کوشید منظور واقعی خود را پنهان بدارد.

42. he tried to conceal his real identity
ترجمه او کوشید هویت واقعی خود را پنهان کند.

43. his cheerful manner belied his real feellings
ترجمه رفتار شاد او احساسات واقعی او را مستور می‌کرد.

44. his untimely death was a real tragedy
ترجمه مرگ نابهنگام او واقعا جانگداز بود.

45. i could not decipher his real intention
ترجمه نتوانستم منظور واقعی او را دریابم.

46. the painful actuality of the real world
ترجمه واقعیت دردناک جهان حقیقی

47. we often fail to apprehend the real meaning of change
ترجمه ما اغلب معنی واقعی دگرگونی را درک نمی‌کنیم.

48. we didn't think their threats were for real
ترجمه فکر نمی‌کردیم تهدیدهای آنها واقعی باشد.

49. the ostensible reason for his trip to kashan was to purchase rugs but his real reason was to see his fiancée
ترجمه دلیل ظاهری سفر او به کاشان خرید قالی بود ولی دلیل واقعی آن دیدن نامزدش بود.

مترادف real

اصل (اسم)
point , quintessence , inception , principle , real , maxim , axiom , germ , origin , root , stem , radical , element , strain , authorship , provenance , fatherhood , paternity , mother , motif , principium , rootstock
ریل (اسم)
real , railing
راستین (صفت)
true , real
غیر مصنوعی (صفت)
real
بی خدشه (صفت)
real
موجود (صفت)
ready , present , stock , available , handy , going , real , existing , existent , extant
صمیمی (صفت)
near , frank , real , cordial , sincere , loving , warm , privy , candid , big-hearted , intimate , heartfelt , unaffected , hearty , chummy , heart-to-heart , whole-hearted , true-hearted
طبیعی (صفت)
indigenous , normal , real , inherent , intrinsic , innate , natural , born , physical , somatic , homebred
واقعی (صفت)
very , right , true , genuine , essential , actual , real , factual , concrete , virtual , veracious , down-to-earth , sterling , literal , lifelike , true-life , unfeigned , veritable
حقیقی (صفت)
true , genuine , actual , real , rightful , substantive , regular , intrinsic , unfeigned , veritable
عملی (صفت)
artificial , real , factual , applicatory , applicative , practical , feasible , pragmatic , applied , practicable
حسابی (صفت)
thorough-paced , real , square , arithmetical

معنی عبارات مرتبط با real به فارسی

ملکی، دارایی غیر منقول، مستغل (مستغلات)
(خودمانی) واقعی، واقعا، حقیقتا

معنی real در دیکشنری تخصصی

real
[برق و الکترونیک] حقیقی
[حقوق] واقعی، حقیقی، مربوط به مال یا ملک
[نساجی] حقیقی - واقعی - درست
[ریاضیات] حقیقی، واقعی
[حقوق] دعوای مالکیت (مستغلات)
[کامپیوتر] آدرس حقیقی ،آدرس واقعی
[کامپیوتر] نوعی پروتکل رایج که شرکت http://www,realaudio.com) Real Networks ) آن را ساخته است . این پروتکل به سیگنالهای صوتی امکان پخش از طریق اینترنت را می دهد . کاربر به طور مستقیم و فوری صوت را می شنود و نیازی به بار کردن فایل و سپس اجرای آن ندارد . پروتکل فوق گاهی برای توزیع پخشهای رادیویی خاصی به کار می رود.
[ریاضیات] آنالیز حقیقی
[ریاضیات] تابع تحلیلی حقیقی
[حسابداری] داراییهای حقیقی
[ریاضیات] دارای غیر منقول
[ریاضیات] محور حقیقی
[ریاضیات] فضای باناخ حقیقی
[حقوق] هر گونه علایق و منافع در املاک و مستغلات، به استثنای مالکیت عین
[کامپیوتر] ثابت حقیقی
[سینما] نوار اصلی
[ریاضیات] غیر حقیقی
[حقوق] ذینفع واقعی
[برق و الکترونیک] حقیقی مثبت
[ریاضیات] شبه حقیقی

معنی کلمه real به انگلیسی

real
• basic unit of currency in brazil (equal to 100 centavos)
• true, factual; genuine, authentic; actual, substantial; of reality, realistic; practical
• very, extremely (informal)
• reality, actuality
• something that is real actually exists and is not imagined, invented, or theoretical.
• real also means genuine and not artificial or an imitation.
• you also use real to say that something has all the characteristics or qualities that such a thing typically has.
• real can also mean that something is the true or original thing of its kind, in contrast to one that people may wrongly believe to be true or original.
• in american english, real is sometimes used instead of `very'.
• you use for real to emphasize that something is actually happening or being done; an informal expression.
• you use in real terms to talk about the actual value or cost of something. for example, if your salary rises by 5% but prices rise by 10%, your salary has fallen in real terms.
real account
• list of activities in which the remaining balance appears on the statement
real action
• action that has the potential to bring change
real cost
• (economics) financial cost of a product after deducting the influence of inflation
real danger
• concrete peril
real devaluation
• currency's loss of value in relation to other currencies influenced by the index
real diamond
• genuine diamond, original diamond, expensive diamond
real effective exchange rate
• exchange rate with deductions of the influence of inflation and international trade
real estate
• permanent lands and the attached buildings
• real estate is property in the form of buildings and land; used in american english.
real estate agency
• office which tracks down properties for sale or rent and presents these to potential buyers for a percentage of the deal
real estate agent
• realtor, real-estate broker, one who creates ties between people selling a property to potential buyers for a percentage of the sale
real estate broker
• realtor, real-estate agent, one who creates ties between people selling their property and potential buyers for a percentage of the sale
real estate business
• business of buying and selling land and the buildings on it
real estate company
• company that deals with buying and selling land and the buildings on it
real estate transaction
• sale or purchase of a piece of land
real exchange rate
• value of a currency in comparison to other currencies as influenced by changes in the index
real gain
• profit that remains after calculating the influence of inflation (economics)
real gentleman
• one who has the qualities of a gentleman, one who is honest and decent
real income
• value of the income as influenced by changes in the index
real interest
• rate of interest as influenced by changes in the index
real interest rate
• interest rate as influenced by changes in the index
for real
• genuinely, in reality, actually

real را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی real

mohamad ١٣:٠٠ - ١٣٩٧/٠١/٢٣
واقعی
|

Sadaf ١٨:٥٥ - ١٣٩٧/٠٢/٠٥
واقعی
|

Arvin ٢١:٥٥ - ١٣٩٧/٠٢/١٠
واقعی . اصل . راستین . حقیقی
|

Maryam ٠٤:٥٠ - ١٣٩٧/٠٣/٢٧
واقعی
|

marzieh ١٥:٤٢ - ١٣٩٧/٠٧/٠١
واقعی
|

پگاه درویش زاد ١٢:٤٧ - ١٣٩٧/٠٧/٠٦
حاضر (real time = زمان حاضر)
|

a.r ١٤:٢٠ - ١٣٩٧/٠٧/٠٨
inf. (intensifier) absolute; complete; utter
|

Fati ١٧:٥٨ - ١٣٩٧/٠٧/٠٨
In fact:در حقیقت
|

P ١٥:١١ - ١٣٩٧/٠٧/٢٥
True is synonym for real
|

M ١٥:٢٧ - ١٣٩٧/١١/١٢
حقیقی،واقعی
|

سارا ٠٩:٥٥ - ١٣٩٧/١١/١٧
واقعی
|

Mohammad reza ١٤:١٥ - ١٣٩٨/٠٢/٣١
حقیقی
|

ایمان حجتی ٠٧:٤٦ - ١٣٩٨/٠٤/٢١
درمورد وجه نقد: غیرتقلبی، اصل، معتبر
|

پیشنهاد شما درباره معنی real



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی real
کلمه : real
املای فارسی : ریل
اشتباه تایپی : قثشم
عکس real : در گوگل


آیا معنی real مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )