انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 894 100 1

regular

تلفظ regular
تلفظ regular به آمریکایی/ˈreɡjələr/ تلفظ regular به انگلیسی/ˈreɡjʊlə/

معنی: حقیقی، معین، مرتب، منظم، عادی، متقارن، پا بر جا، با قاعده
معانی دیگر: بسامان، راستاد، ساخته و پرداخته، آراسته، با دهناد، متعادل، ترازمند، هم ترازو، خوش ترکیب، معمولی، همیشگی، دائمی، هندام، ثابت، (تمبر پست) برای مصرف همگان، همگانی، واجد شرایط، پیشه کار، (عامیانه) کامل، تمام و کمال، به تمام معنی، واقعی، (دستور زبان) با قاعده، وابسته به ارتش دائمی، کادر ثابت (ارتش)، حرفه ای، ارتش کادر، (جامه) اندازه ی معمولی، (کشیش یا راهب) وابسته به دیر یا صومعه، (گیاه شناسی - به ویژه گل) گنار، گناریده، (هندسه) بسامان، گناره، منتظم، هموار، (ورزش ) عضو ثابت تیم (نه عضو علی البدل یا رزرو)، (حزب ) عضو وفادار، پیروخط مشی حزب، مقرر

بررسی کلمه regular

صفت ( adjective )
(1) تعریف: normal or customary.
مترادف: customary, normal, ordinary, standard, usual
متضاد: different, odd, special
مشابه: accustomed, everyday, frequent, general, habitual, natural, routine, traditional, typical

- We'll meet at our regular place tomorrow.
ترجمه کاربر [ترجمه محمد م] ما فردا در جای همیشگی همدیگر را ملاقات خواهیم کرد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فردا در خانه منظم ما ملاقات خواهیم کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فردا فردا به طور منظم ملاقات خواهیم کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The buses will not run on their regular schedule today due to the storm.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این اتوبوس‌ها امروز به دلیل طوفان، زمانبندی منظم خود را اجرا نخواهند کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] امروز به علت طوفان، اتوبوس ها امروز به طور مرتب برنامه ریزی نمی شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: following fixed or uniform rules or procedures.
مترادف: approved, regulation, routine, standard
متضاد: alternative, irregular, unconventional
مشابه: correct, exact, proper, uniform

- All work must be done in the regular manner.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] همه کارها را باید طبق معمول انجام داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تمام کارها باید به طور منظم انجام شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: adhering to rank, form, or protocol; orderly.
مترادف: methodical, orderly, systematic
مشابه: neat, organized, shipshape, tidy, well-ordered

- The dignitaries filed into the room in a regular procession.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] افراد عالی‌مقام در یک دسته منظم وارد اتاق شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صاحبنظران در یک مراسم عادی وارد اتاق شدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: consistent; unvarying.
مترادف: consistent, constant, even, steady, uniform
متضاد: irregular, uneven, unsteady
مشابه: exact, invariable, level

- The heart was again beating in a regular rhythm.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قلب دوباره به تپش افتاده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قلب دوباره در یک ریتم منظم ضرب و شتم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: happening at fixed intervals.
مترادف: periodic
متضاد: erratic, irregular, sporadic
مشابه: fixed, habitual, periodical, recurrent

- I see him each week at our regular Monday meeting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من هر هفته در جلسه عادی دوشنبه او را ملاقات می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من هر هفته در جلسه منظم دوشنبه او را می بینم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: even in shape, arrangement, surface, or the like.
متضاد: irregular

- The surface of the stone is quite regular.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سطح سنگ کاملا عادی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سطح سنگ کاملا منظم است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: in grammar, having or following the most common pattern of inflection, construction, or the like.
متضاد: irregular

- "Baked" and "walked" are regular verbs in that they form their past tense with "-ed."
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] \"Baked\" و \"راه رفتن\" افعال منظمی هستند که در آن‌ها زمان گذشته خود را تحت فشار قرار می‌دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] 'پخته شده' و 'راه می روند' افعال منظم هستند که آنها گذشته خود را با '-ed' تشکیل می دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: in geometry, having equal angles, sides, or faces.
مترادف: equilateral

- The shape of a stop sign is a regular octagon.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شکل یک نشانه توقف یک هشت‌ضلعی منظم است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شکل یک نشانه توقف یک هشت ضلعی منظم است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: complete or unmitigated
مترادف: out-and-out, perfect, real, thoroughgoing
مشابه: absolute, arrant, complete, consummate, total, unadulterated, unmitigated, unqualified, utter

- He's a regular Don Juan.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او یک دون ژوان regular است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دونگ خوان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: regularity (n.), regularness (n.)
(1) تعریف: a frequent customer or client.
مترادف: patron

- It was a slow night at the restaurant with only a few regulars coming in.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک شب آرام در رستوران بود که فقط چند نفر از افراد معمولی وارد سالن شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این یک شب آهسته در رستوران بود که تنها چند نفر از طرفدارانش به آنجا آمده بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a soldier in the regular army.
متضاد: irregular

(3) تعریف: a political party member who is loyal and reliable.
مترادف: partisan

واژه regular در جمله های نمونه

1. regular and irregular verbs
ترجمه افعال با قاعده و بی قاعده

2. regular class attendance
ترجمه حضور مرتب در کلاس

3. regular daily airings of news
ترجمه پخش مرتب و روزانه‌ی اخبار

4. a regular design
ترجمه طرح متعادل

5. a regular income
ترجمه درآمد ثابت

6. a regular issue of stamps
ترجمه چاپ تمبر برای مصرف عموم

7. a regular nuisance
ترجمه یک مو دماغ به تمام معنی

8. a regular nurse
ترجمه پرستار واجد شرایط

9. a regular pulse
ترجمه نبض منظم

10. his regular seat
ترجمه صندلی همیشگی او

11. our regular customer
ترجمه مشتری دایمی ما

12. the regular army and the irregular forces
ترجمه ارتش منظم و سپاهیان غیر منظم

13. the regular clergy
ترجمه کشیشان وابسته به دیر

14. the regular elections
ترجمه انتخابات عادی

15. the regular occurrance of storms
ترجمه روی‌دادن مرتب توفان

16. the regular tick of the clock
ترجمه تک تک منظم ساعت

17. in the regular course of events
ترجمه در جریان عادی امور

18. the beggar's regular stand at the street corner
ترجمه جای معمولی گدا در کنار خیابان

19. a woman with regular features
ترجمه زنی با اسباب صورت خوش‌ترکیب

20. abbas believed in regular stretches of work
ترجمه عباس به زمان‌های مرتب برای کار کردن اعتقاد داشت.

21. he is a regular gentleman
ترجمه او یک جوانمرد واقعی است.

22. he must make regular visits to his dentist
ترجمه او بایستی مرتبا نزد دندان‌پزشک خود برود.

23. to construct a regular octagon
ترجمه رسم کردن یک هشت ضلعی منظم

24. who is your regular doctor?
ترجمه دکتر همیشگی تو کیست‌؟

25. he is a very regular student
ترجمه او شاگرد بسیار منظمی است.

26. she keeps slim by taking regular exercise
ترجمه او با ورزش مرتب خود را لاغر نگه می‌دارد.

27. the inconvenience of not having regular electricity
ترجمه دردسر نداشتن برق بطور منظم

28. the road was flagged at regular intervals
ترجمه راه در فواصل معین با پرچم آذین شده بود.

29. Try to fit some regular exercise into your daily routine.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سعی کنید یک ورزش منظم را در برنامه روتین روزانه خود قرار دهید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سعی کنید به برخی از ورزش منظم به روزانه خود بپیوندید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. He is one of the regular callers here.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او یکی از the معمولی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یکی از تماس گیرندگان منظم است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف regular

حقیقی (صفت)
true , genuine , actual , real , rightful , substantive , regular , intrinsic , unfeigned , veritable
معین (صفت)
certain , helping , given , aiding , specified , determined , defined , auxiliary , appointed , fixed , assigned , regular , supporting , thetic , thetical
مرتب (صفت)
straight , trim , classified , put in order , arranged , ordered , regular , neat , tidy , orderly , methodic , shipshape , regulated , well-groomed
منظم (صفت)
square , arranged , ordered , regular , orderly , in good order , businesslike
عادی (صفت)
habitual , wonted , usual , ordinary , normal , common , commonplace , plain , rife , regular , natural , customary , workaday , pompier , unremarkable
متقارن (صفت)
concurrent , symmetric , symmetrical , polar , regular , isochronous , isochronal
پا بر جا (صفت)
stable , firm , confirmed , established , loyal , fixed , regular , resolute
با قاعده (صفت)
regular

معنی عبارات مرتبط با regular به فارسی

ارتش دائمی ایالات متحده امریکا (در برابر نیروهای ذخیره یا ایالتی و گارد ملی و غیره)
مبین منظم
دستور زبان منظم
پرداخت حقوق بطورمرتب
اقدام قانونی
مواجب رسمی یامقرر
مجموعه منظم
هن، کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
کشیشی که از اصول و قوانین رهبانی و خانقاهی پیروی کند (ولی راهب نباشد)
خارج ازقاعده، بیقاعده

معنی regular در دیکشنری تخصصی

regular
[برق و الکترونیک] منظم ، با قاعده
[مهندسی گاز] منظم ، باقاعده
[زمین شناسی] منظم، باقاعده، معمولی - در دیرین شناسی، تعلق داشتن به خارپوستی از بخش رگولاریا را گویند که دارای صدف کمابیش با تقارن کروی با 20 ردیف نصف النهاری صفحات را گویند که نشان دهنده پوسته endocyclic است که در آن بخش محافظ مخرج درون حاشیه اکولوجنیتال قرار گرفته است. مقایسه شود با: نامنظم، بی قاعده.
[نساجی] منظم - باقائده
[ریاضیات] منتظم، موزون
[سینما] فیلم 8 معمولی
[ریاضیات] فضای باناخ بازتابی، فضای باناخ منظم
[نساجی] بافت پانامای معمولی یا منظم
[زمین شناسی] مته معمولی - اغلب به شکل میله فولادی بامقطع شش ضلعی وبه ابعادمعین ساختهمی شود .درمحورمته ازابتداتاانتهاسوراخی سرتاسری وجود دارد.ازطریق این سوراخ سیال عبورکرده به ته چال میرسدو ته چال علاوه برخنک کردن سرمته ریزه های حفاری را از فضای بین دیواره چال ومیله مته به بیرون چال میراند.
[ریاضیات] ده ضلعی منتظم
[ریاضیات] انبساط منظم
[حسابداری] سود سهام منظم
[ریاضیات] عنصر عادی، عنصر وارون پذیر، جزء عادی، عنصر با قاعده
[ریاضیات] عنصر عادی جبر لی
[ریاضیات] نشاندن منظم
[ریاضیات] k-منتظم
[ریاضیات] بی قاعده، نامنظم

معنی کلمه regular به انگلیسی

regular
• enlisted soldier; frequent customer, repeat customer
• occurring at fixed intervals; normal, usual; ordinary, common
• regular things happen at equal intervals, or involve things happening at equal intervals.
• regular events happen often, usually over a long period of time.
• regular is also used to describe people who often go to a particular place. attributive adjective here but can also be used as a count noun. e.g. he's one of the regulars at the village pub.
• you can use regular to refer to times, places, conditions, and so on that are considered normal or usual.
• in american english, you use regular to describe things that are normal and ordinary.
• if an object is regular, it has parts of equal size or is symmetrical and well-balanced in appearance.
• a regular verb, noun, or adjective inflects in the same way as most other verbs, nouns, or adjectives in the language.
• regular soldiers or troops have a career in the armed forces, in contrast with people who are doing their military service or have volunteered to fight during a war.
regular army
• permanent standing army of a country or state
regular bowel movements
• normal bowel movements
regular checkup
• medical examination performed at regular intervals
regular expression
• wild card pattern used by unix utilities; any pattern containing symbols and three operators; class of strings that can be recognized by a finite-state automaton
regular fellow
• average guy, regular man, ordinary guy
regular force
• standing army, permanent armed forces
regular forces
• standing army, permanent armed forces
regular guest at
• frequent visitor at
regular guy
• ordinary man, "average joe"
regular hours
• fixed times, hours that are known and arranged in advance
regular pentagon
• five-sided figure in which all sides and angles are equal
regular polygon
• multiple sided figure in which all sides and angles are equal
regular procedure
• normal way of doing things, standard method
regular readers
• subscribers, people who read a newspaper on a daily basis
regular salary
• set salary that does not change from month to month; income from a regular source
regular service
• army service voluntarily chosen after the completion of mandatory service

regular را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی regular

setiya ٠٢:٣٣ - ١٣٩٧/٠٤/١٨
با قاعده
|

ebitaheri@gmail.com ١٢:٣٥ - ١٣٩٧/٠٨/٢٢
سامان‌یافته
سر و سامان گرفته/پذیرفته
قانونمند ، قاعده‌مند
|

محمد ١٣:٠٨ - ١٣٩٧/٠٩/٠١
معمولی
ثابت
|

مهیار ٠١:٣٩ - ١٣٩٧/١١/٢٤
عضو
|

Kosar zohari ١٥:٤٦ - ١٣٩٨/٠١/١١
با قاعده،منظم،دارای قاعده،منظبط
|

پیشنهاد شما درباره معنی regular



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی regular
کلمه : regular
املای فارسی : رگولر
اشتباه تایپی : قثلعمشق
عکس regular : در گوگل


آیا معنی regular مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )