انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1020 100 1

remove

تلفظ remove
تلفظ remove به آمریکایی/riˈmuːv/ تلفظ remove به انگلیسی/rɪˈmuːv/

معنی: دور کردن، بردن، برطرف کردن، حمل کردن، رفع کردن، زدودن، برداشتن، عزل کردن، بلند کردن، برچیدن، برداشت کردن، از جا برداشتن
معانی دیگر: (از جای خود) تکان دادن، در آوردن، کندن، برداشته شدن، درآمدن، ورآمدن، کنده شدن، انتقال دادن، جابجا کردن، نقل مکان کردن یا دادن، از شغل برداشتن، پاک کردن، کشتن، مقتول کردن، از بین بردن، از میان برداشتن، (از چیزی) گرفتن، بیرون کشیدن، فاصله، درجه، گام، قدم، (شعر قدیم) رفتن، عزیمت کردن، عمل برداشتن، تکان دهی، جابجا سازی

بررسی کلمه remove

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: removing, remove, removed
(1) تعریف: to take away from a place or position.
مترادف: displace, take, withdraw
متضاد: add, enter, insert, replace
مشابه: dislodge, doff, draw, efface, empty, evacuate, expel, move, oust

- When they come to install the new refrigerator, they'll remove the old one.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زمانی که برای نصب یخچال جدید می‌آیند، آن را از بین می‌برند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که آنها برای نصب یخچال و فریزر جدید می آیند، این دستگاه قدیمی را حذف می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He removed everything from the shelf and wiped it with a cloth.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] همه چیز را از قفسه بیرون آورد و با پارچه‌ای پاک کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او همه چیز را از قفسه برداشت و آن را با یک پارچه پاک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The security guards removed the protesters from the auditorium.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نگهبانان امنیتی معترضان را از سالن خارج کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نگهبانان امنیتی معترضین را از سالن اجتماعات حذف کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She desperately wished to remove herself from the situation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با ناامیدی دلش می‌خواست خودش را از این وضع خلاص کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به شدت آرزو داشت که خود را از وضعیت خارج کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to shift (something) from one position to another.
مترادف: move, relocate, shift, transfer, transplant
مشابه: change, displace, draw, move over, switch

- I removed the plants to the dining room where they would get more light.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من گیاهان را به اتاق ناهارخوری بردم که در آن نور بیشتری می‌یافتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گیاهان را به اتاق ناهار ختم می کنم تا جایی که آنها نور بیشتری دریافت می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to take off (clothing).
مترادف: doff, shed, strip
متضاد: don, put on
مشابه: cast, change

- She was so cold in the room that she never removed her coat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در اتاق چنان سرد بود که هرگز کت خود را بیرون نمی‌گذاشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در اتاق بسیار سرد بود که هرگز کت خود را برداشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to dismiss or force to leave office or employment.
مترادف: depose, discharge, dismiss, displace, fire, oust, terminate, unseat
متضاد: appoint, install
مشابه: dethrone, eject, purge, topple

- The corrupt mayor was removed from office.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شهردار فاسد از دفتر خارج شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شهردار فاسد از دفتر خارج شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The president was forced to remove two of his cabinet members from their posts.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رئیس‌جمهور مجبور شد که دو تن از اعضای کابینه خود را از پست‌های خود برکنار کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رئیس جمهور مجبور شد دو تن از اعضای کابینه خود را از پست های خود حذف کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to get rid of; eliminate.
مترادف: dispose of, efface, eliminate, expunge, purge
مشابه: abolish, amputate, annihilate, blot out, delete, dispel, doff, edit, eradicate, exhaust, exterminate, extirpate, liquidate, obliterate

- This product removes paint very easily.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این محصول به راحتی رنگ را پاک می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این محصول رنگ را بسیار آسان می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The stain was set in, and I couldn't remove it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لکه روی آن قرار داشت و من نمی‌توانستم آن را بردارم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لکه در آن قرار داشت و نمیتوانستم آن را بردارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to murder or assassinate.
مترادف: assassinate, execute, liquidate, murder
مشابه: annihilate, destroy, purge

- They uncovered a plot to remove the king.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها از توطئه‌ای برای حذف پادشاه پرده برداشتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها یک طرح برای حذف پادشاه را کشف کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to change residence or address from one place to another.
مترادف: move, relocate, transfer
مشابه: move on

- The family is removing to Boston in August.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خانواده در ماه آگوست به بوستون می‌رود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خانواده در ماه اوت به بوستون رفته اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to go away.
مترادف: depart, leave, repair
مشابه: evacuate, retreat, vacate
اسم ( noun )
مشتقات: remover (n.)
(1) تعریف: the act or process of removing.
مترادف: disposal, relocation, removal, withdrawal

(2) تعریف: the extent to which a person, place, or thing is separated from another.
مترادف: distance, estrangement, separation

(3) تعریف: psychological or intellectual distance from something or someone.
مترادف: dissociation, distance, estrangement, remoteness, separation

واژه remove در جمله های نمونه

1. remove the vagueness from history and give it reality
ترجمه ابهام را از تاریخ بزدا و آن را دارای واقعیت کن.

2. to remove all tariff barriers
ترجمه کلیه‌ی موانع گمرکی را برطرف کردن

3. to remove graffiti from city walls
ترجمه زدودن نوشته‌ها از دیوارهای شهر

4. to remove troops to the front
ترجمه قشون را به جبهه انتقال دادن

5. do not remove the label containing the manufacturer's name and the item's price!
ترجمه اتیکت حاوی نام سازنده و قیمت کالا را نکنید!

6. we must remove the causes of war
ترجمه ما باید عوامل بوجود آورنده‌ی جنگ را از میان برداریم.

7. we must remove the roadblocks on the way to peace
ترجمه باید موانع سر راه صلح را از میان برداریم.

8. but one short remove from victory
ترجمه فقط یک قدم کوتاه تا پیروزی

9. please, do not remove the chairs from this room
ترجمه لطفا صندلی‌ها را از این اتاق نبرید.

10. they are refusing to remove the garbage
ترجمه از بردن خاکروبه امتناع می‌کنند.

11. she is living at far remove from here
ترجمه او در فاصله‌ی دوری از اینجا زندگی می‌کند.

12. begin your washing by dousing the curtains in water to remove surface dust
ترجمه برای زدودن گرد و خاک سطحی،شستشو را با فرو بردن پرده‌ها در آب شروع کنید.

13. her untimely death has left a scar that nothing will ever remove
ترجمه داغی که مرگ نابهنگام او باقی گذاشته هرگز زدودنی نیست.

14. Will you please remove your handbag from the seat?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]میشه کیف دستی تون رو از روی صندلی بردارید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آیا کیف دستی خود را از صندلی برداشته اید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. Please help me remove the table to the corner.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]لطفا کم‌کم کن میز رو از اون گوشه جدا کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]لطفا به من کمک کنید تا جدول را به گوشه برگردانم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. We are going to remove into a new house.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میریم به یه خونه جدید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما قصد داریم به یک خانه جدید برسیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Pass the sauce through a sieve to remove any lumps.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سس رو از طریق آبکش رد کن تا تیکه تیکه تیکه کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سس را از طریق یک غربال بردارید تا هر توده ای را بردارید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. As soon as the cake is done, remove it from the oven.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به محض این که کیک به پایان برسد، آن را از تنور بیرون کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]به محض این که کیک انجام شود، آن را از اجاق بریزید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

19. Remove stains by soaking in a mild solution of bleach.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]لکه‌ها را با خیساندن در محلول ملایم سفید کننده تمیز کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]لکه ها را با خیساندن در محلول ملایم سفید کننده تمیز کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

20. Come and remove your wet coat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بیا و کتت رو در بیار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بیا و لباس مرطوب خود را بردارید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

21. Remove the tough outer leaves before cooking.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برگ‌های بیرونی سفت و سخت را قبل از پخت حذف کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]قبل از پختن، برگ های بیرونی سخت را بردارید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف remove

دور کردن (فعل)
banish , abduct , remove , distance , dispossess , estrange , oust , parry
بردن (فعل)
snatch , remove , bear , abstract , take , win , take away , carry , convey , conduct , propel , lead , steer , pack , transport , drive , port
برطرف کردن (فعل)
remove , rectify , acquit , dispel , eliminate , surmount , loose
حمل کردن (فعل)
remove , bear , carry , attribute , convey , ascribe , transport , haul , portage , wage , port , freight
رفع کردن (فعل)
remove , assoil , eliminate , resolve , solve , detoxify , obviate
زدودن (فعل)
remove , wipe , clean , scrape , clear , purge , eliminate , obliterate , wipe out , scour , blot out , sweep , swab , scurf , deterge , efface , shuck
برداشتن (فعل)
remove , take , raise , lift , pick up , delete
عزل کردن (فعل)
remove , dismiss , depose , dethrone
بلند کردن (فعل)
steal , remove , rear , raise , enhance , extol , lift , heave , pick up , elevate , exalt , pedestal , ennoble , heighten , enthrone , heft , hoist , hoist up , throw up , upraise
برچیدن (فعل)
remove , liquidate
برداشت کردن (فعل)
remove
از جا برداشتن (فعل)
remove

معنی remove در دیکشنری تخصصی

remove
[برق و الکترونیک] حذف کردن
[ریاضیات] پرانتز باز کردن، حذف کردن، بسط دادن، منتقل کردن، جابجا کردن، برداشتن، رفع کردن، برداشتن، خارج کردن، بردن، رفع کردن، زدودن
[کامپیوتر] پاک کننده ی لکه ها - فیلتر عکاسی که لکه ها را از عکسها و تصاویر پاک می کند. به طور فنی ، این فیلتر تمام گرههای سلول تصویری را که از اندازه مشخصی پایین تر باشند، حذف می کند؛ اگر چه ممکن است جزئیات تصویر نیز از بین برود.

معنی کلمه remove به انگلیسی

remove
• act of removing; degree of difference; step or degree in a graduated scale; (british) promotion of a student to a higher grade
• take off, shed; take away; eliminate, get rid of; eject, dismiss, discharge
• if you remove something from a place, you take it away.
• when you remove clothing, you take it off.
• if you remove a stain from something, you treat it with a chemical or wash it and make the stain disappear.
• when you remove something undesirable, you get rid of it.
• if people remove someone from a group such as a committee, they stop them being a member of that group, usually against their wishes.
• see also removed.
remove a rider
• remove a clause, remove a paragraph, cancel an appendix
remove doubts
• take away doubts
remove from the agenda
• take off the list of things to do
remove oneself
• go away, leave, depart
remove settlements
• remove small residential areas, evacuate small towns
remove settlers
• take settlers from their homes, evacuate settlers
remove the scales from one's eyes
• open one's eyes, become sober

remove را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی remove

Md ٢٣:٣٣ - ١٣٩٦/٠٥/٠٣
حذف کردن
|

مریم .د ١٢:١٢ - ١٣٩٦/٠٦/٠٥
بیرون آوردن
|

m.m ١٣:٠٥ - ١٣٩٦/١١/٢٩
بررسی کردن٬باز بینی کردن
|

P.zdh ٠١:٥٨ - ١٣٩٧/٠٣/٢١
جدا کردن
|

saba ١٣:٣٢ - ١٣٩٧/٠٥/٠٩
پاک کردن
|

مصطفی عیدی ٢٠:٠٨ - ١٣٩٧/٠٨/٢٧
از میان برداشتن
|

Saeed ٠٧:٥٥ - ١٣٩٧/١٢/٢٣
ربودن
|

ebitaheri@gmail.com ٠٨:٠٢ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
بیرون آوردن ، بیرون بردن
|

امین جهانگرد ١٠:٥١ - ١٣٩٨/٠٤/١١
1-to take sth away: reference books cant be removed
برداشتن، بردن
2- get rid of: cleaner can remove the stains,they removed the rules,remove barrier
برداشتن،برطرف کردن،بردن،زدودن
3- he can remove she from office
عزل کردن
4- formal: he removed his hat & gloves
در آوردن،برداشتن، محاورش میشه take off
|

کامران ١٣:٠٨ - ١٣٩٨/٠٦/١٤
در آوردن

She removed her shoes

او کفشش را در آورد
|

پیشنهاد شما درباره معنی remove



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی remove
کلمه : remove
املای فارسی : ریموو
اشتباه تایپی : قثئخرث
عکس remove : در گوگل


آیا معنی remove مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )