برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1320 100 1

resolve

/riˈzɑːlv/ /rɪˈzɒlv/

معنی: عمد، تصمیم، عزیمت کردن، رای دادن، مقرر داشتن، رفع کردن، تصمیم گرفتن
معانی دیگر: تجزیه کردن یا شدن، واکافت کردن یا شدن، واگشودن، (با: -self) تبدیل شدن، مبدل شدن یا کردن، رمشاندن، مصمم کردن، عزم کردن، برآن شدن، اراده کردن، (عدم توافق یا مسئله و غیره را) حل کردن، برطرف کردن، یکطرفه کردن، گزیردن، (در جلسات دارای رای گیری) قطعنامه صادر کردن، تصویب کردن، بازفرمود کردن، گزیرش اعلام کردن، تصمیم راسخ، عزم راسخ، ثبات قدم، ثابت قدمی، (داستان وغیره) گره گشایی کردن، رفع اشکال کردن، (قدیمی) ذوب کردن، آب کردن، وارفته کردن، (شیمی) تفکیک کردن، واجدا کردن، نور کنشور کردن، (پزشکی - تب یا آماس و غیره) بهبود یافتن، فروکش کردن، رفع شدن، برطرف شدن

بررسی کلمه resolve

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: resolves, resolving, resolved
(1) تعریف: to reach a firm or final decision about, or cause one to reach such a decision.
مترادف: decide, determine
مشابه: conclude, dedicate, purpose, settle, vow

- The attack on Pearl Harbor resolved the United States to enter World War II.
[ترجمه افشین] حمله به پرل هاربر، ایالات متحده را برای ورود به جنگ جهانی دوم مصمم کرد.
|
[ترجمه ترگمان] حمله به پرل هار بر تصمیم گرفت که ایالات‌متحده وارد جنگ جهانی دوم شود
[ترجمه گوگل] حمله به پرل هاربر ایالات متحده را برای ورود به جنگ جهانی دوم حل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to clear up or deal with successfully.
مترادف: conclude, decide, settle
متضاد: complicate
مشابه: clarify, deal with, elucidate, overcome, patch, solve, sort, square

- Let's try to resolve this problem here and now.
[ترجمه ترگمان] بیا سعی کنیم این مشکل رو حل و فصل کنیم
[ترجمه گوگل] بیایید سعی کنیم این وظیفه را اینجا و ...

واژه resolve در جمله های نمونه

1. to resolve a problem
مسئله‌ای را حل کردن

2. to resolve to go
تصمیم به رفتن گرفتن

3. the enemy is testing our resolve
دشمن دارد اراده‌ی ما را امتحان می‌کند.

4. the neighbors' behavior strengthened his resolve to sell the house
رفتار همسایگان تصمیم او را نسبت به فروش خانه قوی‌تر کرد.

5. hardship did not weaken but rather tempered their resolve
مرارت نه تنها اراده‌ی آنها را ضعیف نکرد بلکه استوار هم نمود.

6. o that this too too solid flesh would melt and resolve itself into a dew . . .
(شکسپیر) چه می‌شد اگر این جسم بسیار بسیار پلید آب می‌شد و تبدیل به شبنم می‌گردید . . .

7. We must find a way to resolve these problems before it's too late.
[ترجمه ترگمان]ما باید راهی برای حل این مشکلات قبل از اینکه خیلی دیر شود پیدا کنیم
[ترجمه گوگل]قبل از اینکه دیر شود، باید راه حل این مشکلات را پیدا کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Be patient and the situation may resolve itself.
[ترجمه ترگمان]صبور باشید و وضعیت ممکن است خودش را حل کند
[ترجمه گوگل]صبور باشید و وضعیت ممکن است خود را حل کند
...

مترادف resolve

عمد (اسم)
end , malice , aim , aforethought , purpose , intent , intention , premeditation , animus , resolve
تصمیم (اسم)
resolution , decision , intent , intention , pluck , resolve , ruling , determination
عزیمت کردن (فعل)
leave , start , depart , resolve
رای دادن (فعل)
sentence , resolve , vote , elect
مقرر داشتن (فعل)
assign , establish , fix , provide , ordain , appoint , resolve , enjoin , prescribe
رفع کردن (فعل)
remove , assoil , eliminate , resolve , solve , detoxify , obviate
تصمیم گرفتن (فعل)
determine , resolve , decide

معنی resolve در دیکشنری تخصصی

resolve
[عمران و معماری] تجزیه کردن
[فوتبال] باعزم –مصمم
[زمین شناسی] تجزیه کردن
[حقوق] حل و فصل یا رفع کردن (اختلاف)، فیصله دادن، تصمیم گرفتن
[ریاضیات] حل کردن، تجزیه کردن
[ریاضیات] تجزیه کردن به عوامل

معنی کلمه resolve به انگلیسی

resolve
• firm decision, ruling; decisiveness, resoluteness, determination
• determine, decide; solve, find a solution; separate into constituent parts
• if you resolve to do something, you make a firm decision to do it; a formal word.
• resolve is determination to do something; a formal word.
• to resolve a problem, argument, or difficulty means to deal with it successfully; a formal word.
• see also resolved.
firm resolve
• steadfast determination

resolve را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد علیزاده
Make a decision
sana
راه حل
somayeh
find and answer to a problem
سعید بالا
برآن شدن، اراده کردن
MehdiFeyzi
شیمی: تفکیک کردن
محدثه فرومدی
حل‌وفصل کردن، برچیده شدن
آرین جان
اراده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی resolve
کلمه : resolve
املای فارسی : رسلو
اشتباه تایپی : قثسخمرث
عکس resolve : در گوگل

آیا معنی resolve مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )