انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 895 100 1

ride

تلفظ ride
تلفظ ride به آمریکایی/ˈraɪd/ تلفظ ride به انگلیسی/raɪd/

معنی: گردش سواره، سواری، جماع کردن، سوار شدن، سواری کردن
معانی دیگر: راندن، سوار بودن، سوار کردن، سوار کاری کردن، حرکت کردن، پیمودن، رفتن، وابسته بودن، بستگی داشتن، (خودمانی) اذیت کردن، سربه سر گذاشتن، (نادر) لنگر انداختن، شرط بندی شدن، سرکوب شدن یا کردن، - رانی، (برای جفت گیری) سوار جنس ماده شدن، راه مال رو

بررسی کلمه ride

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: rides, riding, ridden, rode
(1) تعریف: to sit on the back of a horse or other animal and direct its movement.
مشابه: mount, rein

- I've ridden on a camel but never on an elephant.
ترجمه کاربر [ترجمه Katia] من روی یک شترسوار شده ام اما هیچوقت سوار یک فیل نشده ام.
|

ترجمه کاربر [ترجمه King_kurd] من شترسواری کرده ام اما هیچوقت سوار یک فیل نشدم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سوار یک شتر شده‌ام، اما هیچ وقت سوار یک فیل نمی‌شوم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من روی یک شتر سوارم اما هیچوقت در یک فیل نیستم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to be conveyed or borne by a vehicle or other means of locomotion.
مترادف: drive, go, travel
مشابه: balloon, bike, cruise, cycle, motor, proceed, sail, taxi, tour

- I rode my bike, but the others rode in the car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوچرخه را سوار کردم، اما بقیه سوار اتومبیل شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من دوچرخه سواری می کردم، اما دیگران در ماشین سواری می کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to travel or move in a specified way.
مترادف: go, handle
مشابه: drive, function, operate, run, steer

- This car rides very smoothly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این ماشین به آرامی سواری می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این ماشین سواری بسیار راحت است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to be sustained or carried.
مترادف: coast, sail
مشابه: drift, float, move, travel

- We were riding on a tide of enthusiasm and never dreamt anything could go wrong.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما با شور و اشتیاق به سواری می‌رفتیم و هیچ وقت خواب نمی‌دیدم که مشکلی پیش بیاید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما سوار شور و شوق شدیم و هیچوقت رویای چیزی نکردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to depend.
مترادف: depend, hang, hinge
مشابه: float, rest

- Too much rides on his decision.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خیلی چیزها در تصمیمش وجود دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیش از حد سوار بر تصمیم خود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to proceed without interference.
مترادف: go, lie, pass, rest
مشابه: coast, lapse, remain

- Can we let the situation ride for awhile?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میشه یه مدت دیگه این وضعیت رو ادامه بدیم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می توانیم وضعیت را برای مدت زمان طولانی بگذاریم؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: of a heavenly body, to seem to float.
مشابه: float, hang, suspend
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: ride out
(1) تعریف: to sit on the back of and direct (a horse or other animal).
مشابه: control, guide, handle, manage, mount, rein, steer

- They rode donkeys down into the canyon.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با الاغ از دره پایین رفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها الاغها را به قبرستان راندند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to be conveyed or borne by.
مشابه: drive, sail, take

- We rode the train.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سوار قطار شدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما قطار رفتیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to be sustained or carried by.
مشابه: sail, travel

- They are riding a tide of good fortune.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها از بخت بد و اقبال بلند سواری می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها سوار خوشبختی می شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to move over, along, or through; travel; traverse.
مترادف: travel, traverse
مشابه: cruise, sail, tour

- He rode the back roads.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از جاده‌های فرعی به راه افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او جاده های پشت سر گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to control or tyrannize.
مترادف: browbeat, bully, drive, hector
مشابه: badger, bait, deride, domineer, harass, harry, plague, tyrannize

- Stop riding me!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ! اینقدر منو نکش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] متوقف کردن سوار من!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to participate in by riding.

- She rode two races today.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز دو مسابقه راه انداخته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او امروز دو مسابقه را راند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to cause to be carried away.
مشابه: drive, force

- They rode him out of town.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او را از شهر بیرون راندند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها او را از شهر خارج کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: an act of riding or a journey on an animal or in a vehicle.
مترادف: drive, journey, trip
مشابه: lift, outing

(2) تعریف: a large mechanical device, such as a merry-go-round or ferris wheel, that people ride for amusement or excitement.

- They went on all the rides at the fair.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] همه به سمت بازار می‌رفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها در تمام نمایشگاه ها سوار شدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه ride در جمله های نمونه

1. ride (or go) on shank's mare
ترجمه راه رفتن،گام زدن

2. ride (or hang) on someone's coattails
ترجمه موفقیت خود را منوط به موفقیت دیگری کردن،به دم دیگری چسبیدن

3. ride a hobby
ترجمه بیش از حد به کار ذوقی (خواهکار) خود علاقمند بودن،در خواهکاری زیاده روی کردن

4. ride a hobby
ترجمه دنبال سرگرمی یا موضوع مورد علاقه‌ی خود رفتن

5. ride at anchor
ترجمه (کشتی) لنگر انداختن و در جای خود ثابت بودن

6. ride at anchor
ترجمه لنگر انداخته شناور بودن

7. ride circuit
ترجمه در شهرهای مختلف به کرسی قضاوت نشستن

8. ride down
ترجمه 1- (هنگام سواری) به چیزی زدن و آن را انداختن 2- (در سواری) جلو زدن 3- چیره شدن 4- (اسب را) از نفس انداختن

9. ride for a fall
ترجمه دنبال دردسر گشتن،کارهای خطرناک کردن

10. ride for a fall
ترجمه کارهای خطرناک کردن،خود را در معرض خطر قرار دادن

11. ride herd on
ترجمه (امریکا) 1- سوار بر اسب گله را هدایت کردن 2- با سختگیری و ظلم اداره کردن

12. ride high
ترجمه موفق بودن،دراوج یا صدر بودن

13. ride on a rail
ترجمه (آمریکا) با افتضاح از شهر بیرون کردن

14. ride on a short (or long) rein
ترجمه بیشتر (یا کمتر) مهار کردن

15. ride on something
ترجمه وابسته به چیزی بودن،منوط به چیزی بودن

16. ride out
ترجمه 1- (کشتی‌- هنگام توفان) بدون خسارت زیاد شناور ماندن 2- تاب آوردن،تحمل کردن،خم به ابرو نیاوردن

17. ride roughshod over
ترجمه با خشونت رفتار کردن

18. ride roughshod over
ترجمه با بی‌ملاحظگی یا خشونت یا گستاخی رفتار کردن،زیر پا گذاشتن

19. ride shotgun
ترجمه 1- (امریکا - سابقا) به عنوان مستحفظ دلیجان سفر کردن،تفنگدار قافله بودن 2- به عنوان گارد مخصوص خدمت کردن،(از جان‌رئیس جمهور و غیره) حفاظت کردن

20. ride the brake (or the clutch)
ترجمه پا را نیمه کاره روی ترمز (یا پدال کلاچ) گذاشتن

21. ride the vents
ترجمه زیردریایی را برای زیر آب رفتن آماده کردن

22. ride up
ترجمه (به ویژه جامه) بیرون زدن،در بالا جمع شدن

23. tanks ride on chains
ترجمه تانک روی زنجیر حرکت می‌کند.

24. the ride in the motor boat was bumpy and noisy
ترجمه سواری در قایق موتوری پرتکان و پر صدا بود.

25. to ride a horse in tandem
ترجمه دو نفره (دو ترکه یا دوپشته) سوار اسب شدن

26. to ride double
ترجمه دو ترکه سوار شدن

27. to ride on a camel in the desert
ترجمه در صحرا سوار شتر شدن

28. to ride post
ترجمه تند اسب سواری کردن

29. to ride tall in the saddle
ترجمه شق روی زین نشستن

30. a car ride
ترجمه ماشین سواری

31. a donkey ride
ترجمه الاغ سواری

32. a pleasant ride in moghan plain
ترجمه سواری دلچسب در دشت مغان

33. can you ride on a bicycle?
ترجمه دوچرخه سواری بلدی‌؟

34. she didn't ride in my car
ترجمه او سوار ماشین من نشد.

35. let something ride
ترجمه چیزی را به حال خود گذاشتن

36. a short bus ride
ترجمه اتوبوس سواری کوتاه

37. he hitched a ride home
ترجمه مجانی سوار شد و به منزل رفت.

38. he likes to ride bareback
ترجمه او دوست دارد سوار اسب برهنه شود.

39. our party's hopes ride on his election
ترجمه آینده‌ی حزب ما بستگی به انتخاب شدن او دارد.

40. peter thumbed a ride to ghazvin
ترجمه پیتر تا قزوین به طور رایگان سفر کرد.

41. the jockeys will ride catchweight
ترجمه سوار کاران بدون محدودیت وزنی سواری خواهند کرد.

42. to give a ride to someone
ترجمه (کسی را) سوار کردن،سواری دادن

43. along for the ride
ترجمه همراه ولی نه درگیر در عمل

44. he gave me a ride to school
ترجمه تا مدرسه مرا سوار کرد (به من سواری داد).

45. his wife likes to ride with him on a motorbike
ترجمه زنش دوست دارد با او سوار موتورسیکلت بشود.

46. hold the pommel and ride fast
ترجمه قاچ زین را بگیر و تند اسب‌سواری کن.

47. in for a bumpy ride
ترجمه دارای آینده‌ی دشوار

48. amoghli's donkey wouldn't let anyone ride him
ترجمه الاغ عمو قلی نمی‌گذاشت هیچکس سوارش شود.

49. soft tires that cushion the ride
ترجمه لاستیک‌های نرمی که سواری را نرم و ملایم می‌کنند

50. this car gives a smooth ride
ترجمه این اتومبیل آرام و بی‌تکان می‌رود.

51. my father gave me a piggyback ride all the way to the hospital
ترجمه پدرم مرا تا بیمارستان کول کرد.

52. he fetched home after his long bus ride
ترجمه پس از سفر طولانی با اتوبوس به منزل رسید.

53. the donkey spilled everyone who tried to ride him
ترجمه آن الاغ هر کسی را که می‌خواست سوارش شود به زیر می‌انداخت.

مترادف ride

گردش سواره (اسم)
ride , cavalcade
سواری (اسم)
ride , equitation , riding
جماع کردن (فعل)
couple , ride , copulate
سوار شدن (فعل)
back , mount , ride , board , straddle , canter
سواری کردن (فعل)
ride , canter , horse

معنی عبارات مرتبط با ride به فارسی

بیش از حد به کار ذوقی (خواهکار) خود علاقمند بودن، در خواهکاری زیاده روی کردن، دنبال سرگرمی یا موضوع مورد علاقه ی خود رفتن
(کشتی) لنگر انداختن و در جای خود ثابت بودن، لنگر انداخته شناور بودن
در شهرهای مختلف به کرسی قضاوت نشستن
(موسیقی جاز) سنج آویخته بر فراز طبل
1- (هنگام سواری) به چیزی زدن و آن را انداختن 2- (در سواری) جلو زدن 3- چیره شدن 4- (اسب را) از نفس انداختن
دنبال دردسر گشتن، کارهای خطرناک کردن، خود را در معرض خطر قرار دادن
(امریکا) 1- سوار بر اسب گله را هدایت کردن 2- با سختگیری و ظلم اداره کردن
موفق بودن، دراوج یا صدر بودن
(آمریکا) با افتضاح از شهر بیرون کردن
بیشتر (یا کمتر) مهار کردن
راه رفتن، گام زدن
موفقیت خود را منوط به موفقیت دیگری کردن، به دم دیگری چسبیدن
وابسته به چیزی بودن، منوط به چیزی بودن
1- (کشتی - هنگام توفان) بدون خسارت زیاد شناور ماندن 2- تاب آوردن، تحمل کردن، خم به ابرو نیاوردن
با خشونت رفتار کردن، با بی ملاحظگی یا خشونت یا گستاخی رفتار کردن، زیر پا گذاشتن
1- (امریکا - سابقا) به عنوان مستحفظ دلیجان سفر کردن، تفنگدار قافله بودن 2- به عنوان گارد مخصوص خدمت کردن، (از جان رئیس جمهور و غیره) حفاظت کردن
پا را نیمه کاره روی ترمز (یا پدال کلاچ) گذاشتن
همراه ولی نه درگیر در عمل
(عامیانه) سواری مفت و مجانی، مفت خوری
(عامیانه) گردش با اتومبیل (به ویژه با اتومبیل سرقت شده)
چیزی را به حال خود گذاشتن

معنی ride در دیکشنری تخصصی

ride
[عمران و معماری] سواری
[برق و الکترونیک] کنترل حین عملکرد کنترل کردن محدوده حجم صدای مدار AF همراه با نگاه کردن به نشانگر حجم صدا .
[زمین شناسی] عدد سواری

معنی کلمه ride به انگلیسی

ride
• act of traveling on or in; trip, journey; path, road; means of transportation; mechanical device used for riding in an amusement park (such as a roller coaster)
• travel on or in; be carried or transported by; cause to travel; depend upon, be contingent upon (informal); continue without interference (informal); move out of position, shift
• when you ride a horse, you sit on it and control its movements.
• when you ride a bicycle or motorcycle, you control it and travel along on it.
• when you ride in a vehicle such as a car, you travel in it.
• a ride is a journey on a horse or bicycle, or in a vehicle.
• if someone has a rough ride, they do not find it easy to do something, because they face opposition. if they have an easy ride, they find it fairly easy to do something, because they do not face much opposition.
• if someone has taken you for a ride, they have deceived or cheated you; an informal expression.
• see also ridden, rode.
• if a government, leader, or company rides out a crisis, they manage to survive it without suffering serious harm.
• if a skirt or dress rides up, it moves upwards, out of its proper position.
ride a horse
• ride horseback, travel on a horse
ride for a fall
• act in a crazy manner, go wild
ride on a swing
• swing back and forth of a swing, move back and forth on a swing
ride post
• travel in a mail carriage
ride roughshod over
• act rudely; act disrespectfully; ignore
came along for the ride
• traveled along with, went with (for enjoyment and not because one needed to reach a certain destination)
free ride
• benefit achieved at the expense of another person, something achieved without effort or at no cost
freedom ride
• bus trip to the southern united states during the 1960s made in an effort to integrate racially segregated locations
go for a ride
• go off on a trip in a vehicle
hitch a ride
• secure a free ride from passing vehicles
joy ride
• "cruise", aimless journey by auto, trip in a car with no specific destination
midnight ride
• paul revere's famous horseback ride on the 18th of april 1775 from boston to concord during which he mobilized colonial soldiers to fight the invading british troops
roller coaster ride
• ride on an amusement ride that is like a small train that goes over large hills and upside-down loops
take for a ride
• lead to one's death, capture and kill; cheat, deceive

ride را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی ride

nikita ١٨:٣٩ - ١٣٩٦/٠٦/٢١
سوار کاری
|

fati khanoom ١٢:٢٢ - ١٣٩٦/٠٩/١٦
سواریgive me a ride به من یه سواری بده
|

یگانه زارع ١٨:٣٩ - ١٣٩٦/٠٩/٢٧
سواری
|

ebitaheri@gmail.com ١٣:٠٨ - ١٣٩٦/١٠/٣٠
گردش سواری ، سوارگردی
|

samin asgari ١٧:٠٨ - ١٣٩٦/١٢/١٤
سواری کردن
|

سارا ١٦:٥٥ - ١٣٩٧/٠١/١٤
سوار کردن چیزی
|

سیده زهرا برقعی ١٩:٢٠ - ١٣٩٧/٠١/١٤
اسب شهربازی
|

Hesam ١٣:١٠ - ١٣٩٧/٠٤/٠١
مناسب ترین کلمه سواری میباشد
مثل airplanride
|

سهیل حسن زاده ١٠:٠٧ - ١٣٩٧/٠٥/٢٧
سوار چیزی شدن مانند ride a bus
|

mohamad ١٢:٥٤ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
سوار
|

انيا ١٦:٤٥ - ١٣٩٧/٠٧/٢١
به نظر من كلمه يride به معني سوار شدن مي شودمانند :I want to ride my car
|

مسعود ٠٦:١٢ - ١٣٩٧/٠٨/١٤
دعوت به سواری کردن مشترک.
کمک در رانندگی بین مسافت دو شهر.
( در آمریکا کمک گرفتن برای طی مسیر کردن بین دوشهر برای کسی که رانندگی کردن به تنهایی برایش مشکل است)
شايد منظور در صرفه جویی در هزینه های اصطحلاک خودرو و هزينه بنزین برای خودرو های تک سرنشین در مسافرت بین دو شهر باشد.
|

مسعود ٠٦:٢٤ - ١٣٩٧/٠٨/١٤
ادمین عزیز منظور من از پیام قبلی واژه مرکب (ride board) به معنی تابلو دعوت به سواری مشترک بین دو شهر است که در ایالت های امریکا مرسوم است برای کسانی که رانندگی طولانی برایشان سخت است یا میخواهند هزینه های سفر به تنهایی را با خودرو شخصی کم کنند در تابلو های مخصوص این امر آگهی نصب میکنند. این کار به نظر من خیلی عالی است و امیدوارم در ایران هم باب شود.
|

Fatemeh ٠١:٣٤ - ١٣٩٨/٠١/٢١
Offer sb a ride in
در مواقعی که میخوایم به کسی پیشنهاد بدیم که سوار ماشینمون بشهاستفاده میشه
|

پیشنهاد شما درباره معنی ride



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

A... > were
رضا خرم > relies
مریم > مریم
مهرسا > claim
Karim > ژینوس
علی سهام > biomolecular
فاطمه شعبانی > چیکال
فافا > رونا

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی ride
کلمه : ride
املای فارسی : ریده
اشتباه تایپی : قهیث
عکس ride : در گوگل


آیا معنی ride مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )