برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1326 100 1

rigid

/ˈrɪdʒəd/ /ˈrɪdʒɪd/

معنی: سفت، جدی، سخت، جامد، صلب، سفت و محکم، نرم نشو
معانی دیگر: انعطاف ناپذیر، خم نشدنی یا نکردنی، خمش ناپذیر، کژ نکردنی، سختناک، سخت پا، خدنگ، پابرجا، قرص، ثابت، استوار، استوان، سختگیر، مقرراتی، سختگیرانه، خشک، شدید، غیر قابل انعطاف، بی گذشت، دقیق، (بالون و غیره) دارای بدنه ی سفت

بررسی کلمه rigid

صفت ( adjective )
مشتقات: rigidly (adv.), rigidity (n.), rigidness (n.)
(1) تعریف: difficult or impossible to bend; not flexible; stiff.
مترادف: hard, inflexible, stiff
متضاد: elastic, lax, lithe, plastic, pliable, pliant, springy, supple
مشابه: firm, inelastic, solid, tough, unbending

- We'll need more rigid poles to hold up this larger tent.
[ترجمه ترگمان] برای نگه داشتن این چادر بزرگ‌تر به قطب بیشتر احتیاج خواهیم داشت
[ترجمه گوگل] ما این قطب های سخت تر را برای نگه داشتن این چادر بزرگ تر نیاز داریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He tried to bend the pipe, but it remained rigid.
[ترجمه ترگمان] سعی کرد لوله را خم کند اما بی‌حرکت ماند
[ترجمه گوگل] او سعی کرد لوله را خم کند، اما باقی ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her smile was rigid and her manner was curt.
[ترجمه ترگمان] لبخندش سخت بود و رفتارش کوتاه و کوتاه بود
[ترجمه گوگل] لبخندش سفت و سخت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه rigid در جمله های نمونه

1. rigid office regulations
مقررات خشک اداری

2. rigid on points of theology
غیر قابل انعطاف درباره‌ی (نکات) الهیات

3. rigid specifications
مشخصات دقیق

4. rigid treatment
رفتار سختگیرانه

5. a rigid catholic
یک کاتولیک خشک

6. a rigid metal bar
میله‌ی فلزی خمش‌ناپذیر

7. a rigid schoolmaster
مدیر مدرسه‌ی سختگیر

8. the imposition of rigid censorship
تحمیل سانسور شدید

9. they relaxed the rigid immigration laws
آنان قوانین شدید مهاجرت را ملایم کردند.

10. His rigid adherence to the rules made him unpopular.
[ترجمه ترگمان]پایبندی جدی او به قوانین، او را منفور کرد
[ترجمه گوگل]پایبندی سفت و سخت او به قوانین او را ناخوشایند ساخته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. She stood with her backbone rigid.
[ترجمه ترگمان]او با استقامت و استقامت خود ایستاده بود
[ترجمه گوگل ...

مترادف rigid

سفت (صفت)
firm , able-bodied , stiff , horny , hard , rigid , fast , solid , dense , tough , tight , tenacious , thick , ironclad , stark , burly , brawny , beefy , chopping , tense , taut , wiry , hard-boiled , muscle-bound
جدی (صفت)
rigid , serious , acting , energetic , earnest , solemn , drastic , grand , stickler , uncanny , bona fide , demure , sedate , sobersided
سخت (صفت)
firm , hard , rigid , serious , solid , difficult , stringent , laborious , dogged , adamantine , tough , strict , strong , sticky , troublesome , exquisite , chronic , heavy , formidable , grim , demanding , arduous , ironclad , indomitable , austere , exacting , severe , stout , rugged , grave , intense , violent , callous , inexorable , trenchant , tense , crusty , difficile , trying , dour , intolerable , flinty , stony , petrous , hard-shell , irresistible , insupportable , inflexible , insufferable , labored , steely , rigorous , rocky , unsparing
جامد (صفت)
rigid , solid , massy , exanimate , heavyset , insensitive , illiquid , inorganic
صلب (صفت)
rigid
سفت و محکم (صفت)
rigid
نرم نشو (صفت)
rigid

معنی عبارات مرتبط با rigid به فارسی

سفت چسبیدن بچیزی، محکم گرفتن چیزی

معنی rigid در دیکشنری تخصصی

rigid
[عمران و معماری] صلب - سخت - محکم - غیر قابل انعطاف - مستحکم - سختپا
[برق و الکترونیک] سخت
[ریاضیات] جامد، صلب
[پلیمر] صلب
[زمین شناسی] تنظیم سالانه ثابت
[شیمی] جسم صلب
[عمران و معماری] جسم صلب - جسم سخت
[برق و الکترونیک] جسم سخت
[ریاضیات] جسم صلب
[عمران و معماری] جابجایی جسم صلب
[برق و الکترونیک] کابل سخت
[نساجی] نوار اره ای کارد ( نوار متالیک)
[عمران و معماری] رویه صلب بتنی
[عمران و معماری] اتصال صلب
[عمران و معماری] لوله مسی سخت
[عمران و معماری] هسته مقاوم
[مهندسی گاز] مفصل یکپارچه

معنی کلمه rigid به انگلیسی

rigid
• hard, stiff, inflexible; fixed in place, firmly set; strict, severe, stringent
• rigid laws or systems cannot be changed or varied, and are therefore considered to be rather severe.
• a rigid person cannot or will not change their attitudes, opinions, or behaviour; used showing disapproval.
• a rigid substance or object is stiff and does not bend easily.
rigid airship
• zeppelin, airship that has an internal metal frame to support the inflatable body

rigid را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد حسین شاه علی
سفت سر سخت محکم
R
سفت
Aysan
سخت
لیلا
دقیق، صریح
جسم جامد و سخت
بهنام
صُلب
ثابت
سجاد صالحی
نفوذناپذیر

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی rigid
کلمه : rigid
املای فارسی : ریجید
اشتباه تایپی : قهلهی
عکس rigid : در گوگل

آیا معنی rigid مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )