انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1021 100 1

rigid

تلفظ rigid
تلفظ rigid به آمریکایی/ˈrɪdʒəd/ تلفظ rigid به انگلیسی/ˈrɪdʒɪd/

معنی: سفت، جدی، سخت، جامد، صلب، سفت و محکم، نرم نشو
معانی دیگر: انعطاف ناپذیر، خم نشدنی یا نکردنی، خمش ناپذیر، کژ نکردنی، سختناک، سخت پا، خدنگ، پابرجا، قرص، ثابت، استوار، استوان، سختگیر، مقرراتی، سختگیرانه، خشک، شدید، غیر قابل انعطاف، بی گذشت، دقیق، (بالون و غیره) دارای بدنه ی سفت

بررسی کلمه rigid

صفت ( adjective )
مشتقات: rigidly (adv.), rigidity (n.), rigidness (n.)
(1) تعریف: difficult or impossible to bend; not flexible; stiff.
مترادف: hard, inflexible, stiff
متضاد: elastic, lax, lithe, plastic, pliable, pliant, springy, supple
مشابه: firm, inelastic, solid, tough, unbending

- We'll need more rigid poles to hold up this larger tent.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای نگه داشتن این چادر بزرگ‌تر به قطب بیشتر احتیاج خواهیم داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما این قطب های سخت تر را برای نگه داشتن این چادر بزرگ تر نیاز داریم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He tried to bend the pipe, but it remained rigid.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سعی کرد لوله را خم کند اما بی‌حرکت ماند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او سعی کرد لوله را خم کند، اما باقی ماند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her smile was rigid and her manner was curt.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لبخندش سخت بود و رفتارش کوتاه و کوتاه بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لبخندش سفت و سخت بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The general's face was rigid with determination.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چهره ژنرال مصمم و مصمم بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چهره عمومی با عزم و احترام شدید بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: incapable of change or compromise; unyielding.
مترادف: immovable, inflexible, obdurate, set, severe, strict, unrelenting
متضاد: elastic, malleable, pliable, pliant, supple
مشابه: die-hard, doctrinaire, dour, firm, obstinate, pigheaded, precise, relentless, stern, stiff-necked, stubborn, unbending, uncompromising

- Her father was a rigid disciplinarian.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پدرش اهل انضباط و سرسختی بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدرش یک انضباط سختگیرانه بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- As they get older, they become more rigid in their habits.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی آن‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، در عادات آن‌ها سخت‌تر می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] همانطور که آنها بزرگتر می شوند، در عادت هایشان سخت تر می شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: firmly established and unchanging.
مترادف: fixed, immovable, inflexible, ironclad, set
متضاد: elastic, pliable
مشابه: doctrinaire, firm, immutable, inexorable, inveterate, narrow, unbending

- She rebelled against the rigid social conventions of her day.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در برابر قواعد اجتماعی و سفت روز او شورش کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در برابر مقررات سختگیرانه اجتماعی روزمره شورش کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: scrupulously exact; stringent; rigorous.
مترادف: rigorous, strict, stringent
متضاد: lenient
مشابه: accurate, careful, close, demanding, exact, meticulous, painstaking, precise, scrupulous, unbending, uncompromising

- This boat was built to rigid specifications.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این قایق با مشخصات سخت ساخته شده‌بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این قایق به مشخصات سخت افزاری ساخته شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه rigid در جمله های نمونه

1. rigid office regulations
ترجمه مقررات خشک اداری

2. rigid on points of theology
ترجمه غیر قابل انعطاف درباره‌ی (نکات) الهیات

3. rigid specifications
ترجمه مشخصات دقیق

4. rigid treatment
ترجمه رفتار سختگیرانه

5. a rigid catholic
ترجمه یک کاتولیک خشک

6. a rigid metal bar
ترجمه میله‌ی فلزی خمش‌ناپذیر

7. a rigid schoolmaster
ترجمه مدیر مدرسه‌ی سختگیر

8. the imposition of rigid censorship
ترجمه تحمیل سانسور شدید

9. they relaxed the rigid immigration laws
ترجمه آنان قوانین شدید مهاجرت را ملایم کردند.

10. His rigid adherence to the rules made him unpopular.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]پایبندی جدی او به قوانین، او را منفور کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پایبندی سفت و سخت او به قوانین او را ناخوشایند ساخته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. She stood with her backbone rigid.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او با استقامت و استقامت خود ایستاده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با ستون فقرات سخت خود ایستاده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. The curriculum was too narrow and too rigid.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برنامه‌درسی آن قدر تنگ و سخت بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برنامه درسی بیش از حد باریک و خیلی سفت و سخت بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. There is a rigid hierarchy of power in that country.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در آن کشور سلسله‌مراتب سختگیرانه‌ای از قدرت وجود دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک سلسله مراتب سختگیرانه قدرت در آن کشور وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. His face looked rigid with distress.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]چهره‌اش از ناراحتی منقبض شده‌بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]چهره اش با ناراحتی دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. The prospect of failure scares me rigid.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تصور شکست من را سخت به وحشت می‌اندازد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]چشم انداز شکست من را تضعیف می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. He is rigid about points of procedure.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او در مورد مسائل مربوط به این روند سختگیر است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او در مورد نکات روش کار سخت است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. She sat upright, her body rigid with fear.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او راست نشست، بدنش از ترس خشک شده‌بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او صاف نشسته است، بدن او با ترس است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف rigid

سفت (صفت)
firm , able-bodied , stiff , horny , hard , rigid , fast , solid , dense , tough , tight , tenacious , thick , ironclad , stark , burly , brawny , beefy , chopping , tense , taut , wiry , hard-boiled , muscle-bound
جدی (صفت)
rigid , serious , acting , energetic , earnest , solemn , drastic , grand , stickler , uncanny , bona fide , demure , sedate , sobersided
سخت (صفت)
firm , hard , rigid , serious , solid , difficult , stringent , laborious , dogged , adamantine , tough , strict , strong , sticky , troublesome , exquisite , chronic , heavy , formidable , grim , demanding , arduous , ironclad , indomitable , austere , exacting , severe , stout , rugged , grave , intense , violent , callous , inexorable , trenchant , tense , crusty , difficile , trying , dour , intolerable , flinty , stony , petrous , hard-shell , irresistible , insupportable , inflexible , insufferable , labored , steely , rigorous , rocky , unsparing
جامد (صفت)
rigid , solid , massy , exanimate , heavyset , insensitive , illiquid , inorganic
صلب (صفت)
rigid
سفت و محکم (صفت)
rigid
نرم نشو (صفت)
rigid

معنی عبارات مرتبط با rigid به فارسی

سفت چسبیدن بچیزی، محکم گرفتن چیزی

معنی rigid در دیکشنری تخصصی

rigid
[عمران و معماری] صلب - سخت - محکم - غیر قابل انعطاف - مستحکم - سختپا
[برق و الکترونیک] سخت
[ریاضیات] جامد، صلب
[پلیمر] صلب
[زمین شناسی] تنظیم سالانه ثابت
[شیمی] جسم صلب
[عمران و معماری] جسم صلب - جسم سخت
[برق و الکترونیک] جسم سخت
[ریاضیات] جسم صلب
[عمران و معماری] جابجایی جسم صلب
[برق و الکترونیک] کابل سخت
[نساجی] نوار اره ای کارد ( نوار متالیک)
[عمران و معماری] رویه صلب بتنی
[عمران و معماری] اتصال صلب
[عمران و معماری] لوله مسی سخت
[عمران و معماری] هسته مقاوم
[مهندسی گاز] مفصل یکپارچه

معنی کلمه rigid به انگلیسی

rigid
• hard, stiff, inflexible; fixed in place, firmly set; strict, severe, stringent
• rigid laws or systems cannot be changed or varied, and are therefore considered to be rather severe.
• a rigid person cannot or will not change their attitudes, opinions, or behaviour; used showing disapproval.
• a rigid substance or object is stiff and does not bend easily.
rigid airship
• zeppelin, airship that has an internal metal frame to support the inflatable body

rigid را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی rigid

محمد حسین شاه علی ١٩:٤٠ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
سفت سر سخت محکم
|

سعید صفاری مقدم ١٨:٣٧ - ١٣٩٧/١٠/١٢
دگم
|

R ١٥:٢٤ - ١٣٩٨/٠٤/٠٤
سفت
|

Aysan ٢١:٠٧ - ١٣٩٨/٠٥/٢٢
سخت
|

پیشنهاد شما درباره معنی rigid



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عرفان > thats terrible
داوین ص > داوین
بی بهار > Untested
نوشین > Good order
امیرحمیدی > راه خارج شهر
امیرحمیدی > همبستگی
الف > facilities
سپهر رضوانیان > sharing

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی rigid
کلمه : rigid
املای فارسی : ریجید
اشتباه تایپی : قهلهی
عکس rigid : در گوگل


آیا معنی rigid مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )