انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 896 100 1

run

تلفظ run
تلفظ run به آمریکایی/ˈrən/ تلفظ run به انگلیسی/rʌn/

معنی: حدود، محوطه، ترتیب، رانش، سلسله، ردیف، رد پا، تک، امتداد، سفر و گردش، پیمودن، دایر بودن، پخش شدن، دوام یافتن، پوییدن، دویدن، جاری شدن، راندن، اداره کردن، نشان دادن، ادامه دادن
معانی دیگر: به سرعت حرکت کردن، تند رفتن، (معمولا با: to) مراجعه کردن(به)، (پیش کسی یا چیزی) رفتن، (معمولا با: with) معاشر بودن (با)، (آزادانه) آمدن، رفتن، رستن، جنبیدن، گشتن، فرار کردن، به چاک زدن، ورمالیدن، (با: up to یا down to یا over to و غیره) سفر تند و کوتاه کردن، زود رفتن و آمدن، (در مسابقه یا انتخابات و غیره) شرکت کردن، نامزد (انتخابات و غیره) بودن یا کردن، شرکت دادن، (در مسابقات - اول یا دوم و غیره) شدن، (ماهی - در جهت معینی) شنا کردن، مهاجرت کردن، کوچ، (طبق برنامه مرتبا) رفت و آمد کردن، (به سرعت از روی چیزی) رد شدن، شایع بودن، زبانزد بودن، بالا رفتن، خزیدن، (دائما) کار کردن یا جنبیدن، بند نیامدن، (اداره یا موتور و غیره) کار کردن، به کار افتادن یا انداختن، (به فکر) خطور کردن، روان بودن، جریان داشتن، جاری کردن یا بودن، آب شدن و جاری شدن، (پارچه) رنگ پس دادن، (رنگ) دواندن، سرایت کردن، پر بودن، سرشار بودن، لبریز بودن، چکه کردن، (آب یا چرک و غیره) پس دادن، (زمان) کشیدن، گذشتن، (در روزنامه یا صحنه ی تئاتر و غیره) ظاهر شدن، چاپ کردن، نمایش(دهی)، (قانون و غیره) اعتبار داشتن، به قوت قانونی باقی ماندن، (به طور موروثی) وجود داشتن، فراوان بودن، گرایش داشتن، تمایل داشتن، (به صورت خط یا راه و غیره) ادامه داشتن، رد شدن، کشیدن، (با: from و to) شامل بودن، (به وضع خاصی) رسیدن، برخوردن، (کشتی یا اتومبیل و غیره) خوردن به، (خبر یا داستان و غیره) بودن، (قیمت یا اندازه و غیره) بودن، داشتن، (قرض) بالا آوردن، (ریسک یا خطر) کردن، به خود هموار کردن، (محاصره وغیره را) شکستن، عبور کردن، (موتور اتومبیل و غیره را) درجا به کار انداختن (to idle هم می گویند)، هرز کار کردن، خلاص کار کردن، (جوراب بلند زنانه) نخ کش، دررفتگی، نخ کش شدن، دررفتگی پیدا کردن، (کشتی و اتوبوس و غیره) حمل کردن، بردن، قاچاق کردن، قاچاق حمل کردن، چپاندن، با فشار وارد کردن یا عبور دادن، (آزمایش و غیره) کردن، (تب) داشتن، (اتوبوس و کشتی و غیره) یک رفت (یا یک برگشت)، سفر، روانی، رخ دادن پی درپی، دوره، (به ویژه مشتریان) هجوم بردن (به)، -50 (به شرطی که تند باشد) نهر، جوی، رودچه -51 مدت کار کردن موتور و غیره، بازده ماشین (در این مدت) -52 (کالا یا مردم و غیره) نوع معمولی، نوع، -53 (اسکی) پیست، -54 (جانوران) مسیر، راه، -55 آزادی رفت و آمد یا ورود و خروج یا استفاده، -56 (بیس بال - یک امتیاز در اثر یک بار دور زمین گشتن) ران -57 (هواپیما - برای تیراندازی یا بمباران) شیرجه رفتن، از ارتفاع کاستن، به هدف نزدیک شدن، -58 (کامپیوتر) رانش، اجرا، رانیدن، اجرا کردن (برنامه) -59 ذوب شده، آب شده -60 (فلز) قالب گیری شده، ریخته، ریخته گری شده، ریختن، عمل دویدن، گام های تند، مسابقه ی دو، مسیر

بررسی کلمه run

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: runs, running, ran, run
(1) تعریف: to propel oneself forward by moving the legs very quickly so that all feet are briefly off the ground.
مشابه: bolt, bound, chase, dart, dash, fly, jog, race, scamper, scoot, scurry, scuttle, sprint, tear, trot

- We were late, so we ran to the bus stop.
ترجمه کاربر [ترجمه پویان نیری] دیر شده بود، بنابراین تا ایستگاه اتوبوس دویدیم.
|

ترجمه کاربر [ترجمه kiana] ما دیر کرده بودیم بنابراین تا ایستگاه اتوبوس دویدیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما دیر کردیم، واسه همین به ایستگاه اتوبوس رفتیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دیر شدیم، بنابراین ما به ایستگاه اتوبوس رفتیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The greyhounds ran around the track.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سگ شکاری دور جاده دوید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گربه ها در اطراف مسیر حرکت کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to move quickly; make a fast trip.
مترادف: dash, hop, hustle, pop
مشابه: chase, course, flit, fly, hotfoot, hurry, race, rush

- I'll just run to the store and get some milk.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به فروشگاه میرم و یه مقدار شیر می‌گیرم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من فقط به فروشگاه می روم و شیر می گیرم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to move away quickly, as in retreat or escape; flee.
مترادف: bolt, escape, flee, retreat
مشابه: abscond, clear out, fly, hightail, mosey, scram, skedaddle, skip, split

- You were scared of the cops, so you ran!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ! تو از پلیس می‌ترسیدی، واسه همین فرار کردی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما از پلیس ها ترسیدید، بنابراین شما فرار کردید!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to seek office in an election.
مشابه: campaign, compete

- The governor is running for reelection.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] استاندار برای انتخاب مجدد در حال دویدن است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فرماندار برای انتخاب مجدد در حال اجرا است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She's decided to run for a seat in Congress.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او تصمیم گرفت تا برای کرسی در کنگره رقابت کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تصمیم گرفته است برای یک صندلی در کنگره اجرا شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to function; operate.
مترادف: function, operate, work
مشابه: act, behave, go, handle, manage, perform

- This machine runs well, but the other breaks down frequently.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این ماشین خوب می‌دود، اما بقیه به طور مرتب از هم جدا می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این دستگاه به خوبی کار می کند، اما دیگر اغلب از بین می رود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- This car can run on either electricity or gasoline.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این اتومبیل می‌تواند روی برق و یا بنزین اجرا شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این ماشین می تواند بر روی برق یا بنزین اجرا شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- That restaurant has been running for at least twenty years.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این رستوران حداقل بیست سال است که می‌دود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این رستوران برای حداقل بیست سال در حال اجرا است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to flow, spread, spill, or discharge.
مترادف: flow, stream
مشابه: course, discharge, empty, gush, issue, move, pour, roll, rush, seep, spill, spread, surge

- The river runs swiftly through the pass.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رودخانه به سرعت از گذرگاه رد می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رودخانه به آرامی عبور می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Paint is running down the wall.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پینت در حال دویدن به سمت پایین دیوار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رنگ در حال پایین آمدن از دیوار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to move between places on a schedule, as trains or buses.
مترادف: ply
مشابه: go, travel, traverse

- The trains run every hour on the hour.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قطارها هر ساعت در ساعت حرکت می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قطارها هر ساعت ساعت را اجرا می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: of fish, to migrate.
مشابه: migrate, transmigrate

- The fish have begun to run upstream.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماهی‌ها شروع به بالا رفتن کرده‌اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماهی ها شروع به پریدن کرده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to continue through time or space.
مترادف: stay
مشابه: continue, extend, go, remain

- The movie ran for a week.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فیلم یک هفته طول کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فیلم برای یک هفته فرار کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to extend.
مترادف: extend, go, stretch
مشابه: range, reach

- There's only one road that runs between these two small towns.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فقط یک راه بین این دو شهر کوچک وجود دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تنها یک جاده ای بین این دو شهر کوچک وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: to reach a total (fol. by "to").

- The amount of fabric you need should run to about twelve yards.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مقدار پارچه که باید در حدود دوازده متر طی کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مقدار پارچه ای که نیاز دارید باید به حدود دوازده متری برسد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The cost of the project ran to several thousand dollars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هزینه این پروژه به چندین هزار دلار رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هزینه پروژه به چند هزار دلار رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(12) تعریف: to be expressed in a certain way.
مشابه: go, say

- The story ran that she stole the dog.
ترجمه کاربر [ترجمه پویان نیری] داستان به جایی رسید که او سگ را به سرقت برد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] داستان این بود که اون سگ رو دزدیده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] داستان فرار کرد که او سگ را به سرقت برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(13) تعریف: to unravel.
مشابه: snag, tear, unravel

- Her stocking ran.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جورابش از کار افتاده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دامادش فرار کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: run across, run down, run out, run out of, run up
(1) تعریف: to move quickly over or along (a distance).
مشابه: course, race, sprint

- He ran three miles.
ترجمه کاربر [ترجمه پویان نیری] او سه مایل دوید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سه مایل را طی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او سه مایل را زد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause to run, as in pursuit.
مترادف: drive, herd
مشابه: chase, course, shepherd, tend

- The cowboys ran the cattle up to higher ground.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گاو نر گله را بالا برد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گاوچران گاو را به زمین بالاتر می برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to perform or compete in by running.
مشابه: compete in, do, race

- She ran the marathon.
ترجمه کاربر [ترجمه پویان نیری] او ماراتن را دوید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون توی ماراتون شرکت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ماراتن را اجرا کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to transport, esp. illegal goods.
مترادف: smuggle, transport
مشابه: bootleg, convey, dispatch, export, import, move, ship, sneak

- The smugglers ran guns across the border.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قاچاقچیان سلاح‌ها را از مرز عبور دادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قاچاقچیان اسلحه را در مرز اجرا کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to operate, as an engine or other machine.
مترادف: drive, operate
مشابه: propel, use, work

- Don't run the air conditioner all night.
ترجمه کاربر [ترجمه پویان نیری] تهویه هوا را تمام شب روشن نکنید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کل شب دستگاه تهویه هوا رو اداره نکن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تهویه هوا تمام شب را اجرا نکنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to manage or keep in operation, as an event, organization, or business.
مترادف: head, manage, operate, own
مشابه: administer, direct, handle, hold, mastermind, oversee, supervise

- He ran a shoe business for three decades.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او برای سه دهه یک کسب‌وکار کفش انجام داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مدت سه دهه کسب و کار کفش را انجام داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Who is running the festival this year?
ترجمه کاربر [ترجمه پویان نیری] چه کسی جشنواره را امسال برگزار میکند؟
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امسال چه کسی جشنواره را اداره می‌کند؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این جشنواره در سال جاری اجرا می شود؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to cause (an advertisement or the like) to be printed publicly.
مترادف: issue, print, publish
مشابه: circulate, produce

- The store ran a full-page ad to promote its largest sale of the year.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این فروشگاه یک تبلیغ کامل برای تبلیغ بزرگ‌ترین فروش آن سال اجرا کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فروشگاه یک تبلیغ تمام صفحه را تبلیغ کرد تا بزرگترین فروش سال را تبلیغ کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to go quickly past or through.
مشابه: course, speed through

- The drunk driver ran a red light and two stop signs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] راننده مست چراغ قرمزی را رد کرد و دو علامت توقف کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] راننده مست فرار نور قرمز و نشانه های دو توقف
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to make oneself exposed to.
مشابه: assume, encounter, incur, meet, take

- She had the courage to run the risk of failing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون جراتش رو داشت که خطر شکست رو به خطر بندازه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او شجاعت داشت تا خطر شکست را اجرا کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to forcefully push against, off, or into something.
مشابه: bump, drive, edge, force, push, sideswipe

- They ran me off the road.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اونا منو از جاده فراری دادن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها مرا از جاده دور کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
عبارات: in the long run
(1) تعریف: the act or an instance of running.
مشابه: jog, snag

- He takes a long run every morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او هر روز صبح راه درازی را طی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هر روز صبح طول می کشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a pace more rapid than a walk.

- He circled the building at a run.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با عجله ساختمان را دور زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در حال اجراست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a competitive instance of running; race.
مترادف: footrace, race

- She accomplished the best run of her life in today's race.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او بهترین کار عمرش را در مسابقه امروز انجام داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بهترین اجرا زندگی خود را در مسابقه امروز انجام داده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a quick trip.
مترادف: hop, trip
مشابه: errand

- a run to the store
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به سوی فروشگاه دوید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک اجرا به فروشگاه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: the distance covered in a period of running.

- a ten-kilometer run
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در حدود ده کیلومتر فاصله دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اجرای یک کیلومتر ده کیلومتر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: free access or use.

- He has the run of the house.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او دوان دوان از خانه خارج شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خانه را اجرا می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: a continuous length or uninterrupted period or series of something.
مترادف: stretch
مشابه: flow

- a run of railroad track
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ردی از خط‌آهن،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک ریل راه آهن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- a run of luck
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بخت و اقبال بلند بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک شکار موفق
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- a run of good novels
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه سری رمان‌های خوب
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اجرای رمان های خوب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: a continuous period of production, as in printing.

- a run of one thousand copies
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اجرای یک هزار نسخه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اجرای یک هزار نسخه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: an enclosed outdoor space for animals.
مترادف: pen

(10) تعریف: an unraveling in a stocking or other knitted article.

(11) تعریف: in baseball, a score.

(12) تعریف: an effort to win office in an election.

- His last run for office met with defeat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آخرین فرار او به دفتر با شکست مواجه شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آخرین مدافع او برای اداره با شکست مواجه شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(13) تعریف: an instance or the process of fish swimming upstream to spawn.

واژه run در جمله های نمونه

1. run metal
ترجمه فلز ریخته‌گری شده

2. run over to the store and get me some sugar
ترجمه تند برو به مغازه و برایم قدری شکر بگیر.

3. run the rod in and out of the hole to make it bigger
ترجمه میله را چند بار بکن توی سوراخ و در بیاور تا گشادتر شود.

4. run (or fall) foul of
ترجمه 1- تصادم کردن با،خوردن به،درهم تابیده شدن،گوریده شدن 2- درگیری پیدا کردن با،گرفتاری داشتن با

5. run a business
ترجمه کسب (یا شرکت یا بنگاه و غیره) را اداره کردن

6. run a feature on something
ترجمه درباره‌ی چیزی مقاله‌ی اصلی (یا مقاله‌ی بلند یا فیلم بلند) ارائه دادن

7. run a tight ship
ترجمه خوب اداره کردن،با نظم و انضباط اداره کردن

8. run across
ترجمه (اتفاقا به کسی یا چیزی) برخوردن

9. run across
ترجمه (اتفاقا) برخوردن (به کسی یا چیزی)،ملاقات کردن

10. run after
ترجمه تعقیب کردن،دنبال کسی یا چیزی دویدن

11. run along
ترجمه برو

12. run along
ترجمه رفتن،عزیمت کردن

13. run around with
ترجمه با کسی دیگر رابطه داشتن یا معاشر بودن

14. run away
ترجمه 1- فرار کردن،گریختن

15. run away with
ترجمه 1- رفتن و با خود بردن،دزدیدن

16. run back
ترجمه (فوتبال امریکایی) با توپ به سوی دروازه‌ی حریف دویدن

17. run down
ترجمه 1- (به خاطر کمبود سوخت یا برق و غیره) از کار ایستادن 2- (با ماشین و غیره به کسی یا چیزی) زدن و افکندن

18. run for it
ترجمه (به منظور فرار یا احتراز) دویدن،دو زدن

19. run idle
ترجمه (موتور اتومبیل و غیره) خلاص کار کردن،هرزکارکردن،درجا کار کردن

20. run in
ترجمه 1- (به عنوان چیز اضافی) افزودن،شامل کردن،گنجاندن 2- (عامیانه) توقف کوتاه کردن 3- (عامیانه) بازداشت کردن

21. run interference (for)
ترجمه (فوتبال آمریکایی) دارنده‌ی توپ را همراهی کردن (به منظور تنه زدن به یا پس زدن حریفان)

22. run into
ترجمه 1- (اتفاقا) برخوردن به،ملاقات کردن 2- تصادم کردن با،خوردن به،زدن به

23. run into the ground
ترجمه (عامیانه) زیاد انجام دادن،افراط کردن،زیاده روی کردن

24. run off
ترجمه 1- (متن را) تکثیر کردن،چاپ کردن،پلی‌کپی کردن،تایپ کردن 2- تاراندن،دور کردن 3- هرز رفتن 4- به خارج جاری شدن یا ریختن‌5- فرار کردن

25. run on
ترجمه 1- ادامه دادن،ادامه یافتن 2- به آخر چیزی اضافه کردن 3- دائما حرف زدن

26. run one's course
ترجمه دوره‌ی معمولی خود را طی کردن (سپری کردن)

27. run one's eyes over
ترجمه اجمالا نظر کردن،مرورتند کردن،تندخواندن

28. run out
ترجمه 1- منقضی شدن،به پایان رسیدن،تمام شدن،مصرف شدن 2- بیرون کردن،بیرون راندن

29. run out of
ترجمه (موجودی چیزی را) به اتمام رساندن،دیگر نداشتن

30. run out on
ترجمه (عامیانه) تنها گذاشتن و رفتن،قال گذاشتن،رها کردن،ترک کردن

31. run out the clock
ترجمه (فوتبال و بسکتبال و غیره - در اواخر مسابقه) توپ را کنترل کردن،وقت کشی کردن

32. run over
ترجمه 1- لبریز شدن 2- (با اتومبیل و غیره) زیر گرفتن،زیر ماشین رفتن

33. run ragged
ترجمه کاملا خسته کردن،وامانده کردن،از پا انداختن

34. run rings around something (or somebody)
ترجمه (عامیانه) 1- تندتر دویدن (از) 2- خیلی جلو زدن،کاملا برتر بودن

35. run riot
ترجمه 1- آشوب کردن،از دسته در رفتن،دست به شورش و هیاهو زدن 2- سبز و خرم شدن،هنگامه کردن

36. run scared
ترجمه (خودمانی) از خطر یا احتمال شکست ترسیدن،روش ترس‌آمیز داشتن

37. run the blockade
ترجمه محاصره (به ویژه دریابند) را شکستن

38. run through
ترجمه 1- (با بی‌فکری یا سرعت) خرج کردن،مصرف کردن،لوطی خور کردن 2- (با چیز تیز) سوراخ کردن 3- (باسرعت) بررسی کردن،دوره‌کردن

39. run to earth
ترجمه (شکار) جستجو کردن،(پس از جستجو) یافتن

40. run up
ترجمه 1- (با سرعت) ساختن،بنا کردن 2- (قرض و غیره) ایجاد کردن،به بار آوردن

41. run wild
ترجمه 1- وحشی شدن،سر به بیابان گذاشتن 2- وحشیگری کردن،از دسته در رفتن،لگام گسیختگی کردن،از دست رفتن

42. a run of good luck
ترجمه چند بار شانس خوب

43. don't run around with bad people!
ترجمه با آدم‌های بد محشور نشو!

44. he run his sword through the middle of goodarz' neck
ترجمه شمشیرش را از وسط گردن گودرز رد کرد.

45. ordinary run of people
ترجمه مردم عادی

46. raindrops run and pool together
ترجمه قطره‌های باران جاری می‌شوند و حوضچه تشکیل می‌دهند.

47. salmons run upstream for spawning
ترجمه ماهی آزاد برای تخم‌گذاری به بالای رودخانه شنا می‌کند.

48. the run of events
ترجمه جریان امور

49. the run of the tide
ترجمه جریان کشند

50. to run a household
ترجمه خانواده‌ای را اداره کردن

51. to run a naval blockade
ترجمه محاصره‌ی دریایی را شکستن

52. to run a race
ترجمه در مسابقه شرکت کردن

53. to run a red light
ترجمه از چراغ قرمز عبور کردن

54. to run away
ترجمه فرار کردن

55. to run counter to something
ترجمه در جهت عکس چیزی حرکت کردن یا بودن

56. to run errands for a publishing company
ترجمه برای موسسه‌ی نشریاتی پادویی کردن

57. to run foul of the law
ترجمه با قانون درگیر شدن

58. to run into trouble
ترجمه به اشکال برخوردن

59. to run last
ترجمه آخر شدن

60. to run lines on a sheet of paper
ترجمه روی یک صفحه کاغذ خط کشیدن

61. to run whiskey
ترجمه ویسکی قاچاق کردن

62. we've run out of cash
ترجمه پولمان تمام شده است.

63. a run for one's money
ترجمه 1- رقابت شدید 2- بهره وری (از سرمایه‌گذاری یا صرف وقت و غیره)

64. dummy run
ترجمه آزمایش،تمرین،امتحان

65. to run (or fall) afoul of
ترجمه 1- گور خوردن (مثل گره یا طناب و غیره) در هم گیر کردن،به هم تاب خوردن،گوریدن

66. to run amok
ترجمه 1- بلا اراده دست به خشونت و آدمکشی بی‌سبب زدن

67. to run out of ammunition
ترجمه تمام شدن مهمات،مصرف کردن همه‌ی مهمات

68. a buffalo run
ترجمه مسیر گاوهای وحشی

69. a ski run
ترجمه پیست اسکی

70. boots that run $40
ترجمه پوتین‌هایی که 40 دلار قیمت دارند

مترادف run

حدود (اسم)
limit , range , run , ambit , periphery , precinct , scantling , gamut , verge , tether , module , purview
محوطه (اسم)
close , run , lot , compound , ambit , precinct , enclosure , square , haw , garth
ترتیب (اسم)
order , arrangement , run , sequence , discipline , system , setup , ordonnance , rank , ordering , serialization , regularity , scheme , assortment , configuration , layout , management , collocation
رانش (اسم)
run , buoyancy
سلسله (اسم)
concatenation , run , string , flight , dynasty , genealogy , chain , suite , system , series , rank , nexus , gradation , catena , succession , ridge
ردیف (اسم)
order , run , row , tier , string , series , line , rank , cue , succession
رد پا (اسم)
trace , run , runway , scent , track , footstep , footprint , footmark , spoor , wake
تک (اسم)
run , monad
امتداد (اسم)
length , run , protraction
سفر و گردش (اسم)
run
پیمودن (فعل)
measure , pace , travel , run , mete , wing , scale , survey , traverse , wend , perambulate
دایر بودن (فعل)
operate , run
پخش شدن (فعل)
propagate , run , pervade
دوام یافتن (فعل)
run
پوییدن (فعل)
run , search , seek , scan
دویدن (فعل)
run , race , trig , leap
جاری شدن (فعل)
pour , rill , stream , run , trill , flux , disembogue , gush , emanate
راندن (فعل)
hurry , force , run , pilot , steer , row , repulse , drive , rein , poach , whisk , conn , drive away , dislodge , send away , unkennel
اداره کردن (فعل)
address , execute , operate , conduct , direct , man , moderate , manage , manipulate , administer , run , rule , wield , administrate , keep , steer , helm , chairman , preside , engineer , officiate , stage-manage
نشان دادن (فعل)
introduce , point , display , represent , run , illustrate , show , index , demonstrate , evince , exert , register , indicate
ادامه دادن (فعل)
further , run , bring on , keep , maintain , continue , hang on , carry on , extend , hold over , run on

معنی عبارات مرتبط با run به فارسی

کسب (یا شرکت یا بنگاه و غیره) را اداره کردن
درباره ی چیزی مقاله ی اصلی (یا مقاله ی بلند یا فیلم بلند) ارائه دادن
خوب اداره کردن، با نظم و انضباط اداره کردن
(اتفاقا به کسی یا چیزی) برخوردن، (اتفاقا) برخوردن (به کسی یا چیزی)، ملاقات کردن
تعقیب کردن، دنبال کسی یا چیزی دویدن
برو، رفتن، عزیمت کردن
با کسی دیگر رابطه داشتن یا معاشر بودن
مثل مرغ سر کنده دور خود چرخیدن
1- فرار کردن، گریختن، 2- ترک خانواده (یا وطن) کردن، گریزان، فراری، شخص فراری
1- رفتن و با خود بردن، دزدیدن، 2- مهار نکردنی شدن، از کنترل خارج شدن
رانش وارسی
1- لنگر کشتی را بریدن و به سرعت راه افتادن 2- با شتاب رفتن
(امریکا - ارتش - خودمانی) تمرین تیراندازی (بدون فشنگ واقعی)، مشق پای قبضه، تمرین بدون مهمات، عملیات جنگی بدون مهمات، تمرین جنگی بدون اسلحه
آزمایش، تمرین، امتحان
(فوتبال امریکایی - دویدن و رد شدن حامل توپ از یکی از دو جناح دفاعی حریف) جناح شکنی
(رانندگی) وابسته به فرار از محل حادثه (تصادف کردن و در رفتن)، بزن و در رو
(امریکا - بیس بال) هوم ران (زدن گوی بخارج از زمین و دویدن از روی همه ی پایگاه ها)، دربیس بال گل زدن
در درازمدت، در طی زمان، بالاخره، نتیجه ی نهایی
در آغاز، در ابتدا، در کوتاه مدت
بیایید بدویم
مدت دراز،زمان طولانی
رانش ماشین
(به ویژه در ماموریت های نظامی) ماموریت بی خطر، ماموریت عادی
(امریکا) عادی،معمولی،هرروزی
1- درحال دویدن 2- در تکاپو، سخت مشغول 3- در حال فرار، درحال عقب نشینی
تیراژ

معنی run در دیکشنری تخصصی

run
[حسابداری] رانش ، اجرا
[عمران و معماری] مسیر - چرخه عملیاتی
[کامپیوتر] اجرا کردن وادار سازی کامپیورت برای اجرای یک برنامه ، زمان کامپایل ( زمانی که برنامه کامپایل می شود . و زمان اجرا زمانی که برنامه اجرا می شود . با هم متفاوت اند . نگاه کنید به compiler . - اداره کردن ؛ دایر بودن ؛ رانش ؛ راندن ؛ اجرا کردن - دستور RUN.
[برق و الکترونیک] اجرا کردن - اجرا یکبار انجام کامل برنامه یا رالی در کامپیوتر .
[مهندسی گاز] بکارافتادن ، بکارانداختن ، حرکت کردن
[زمین شناسی] کان تن روبانی چینه سان، ران - در کانسار، یک کانه پهن نامنظم روبان مانند که از چینه بندی سنگ میزبان پیروی می کند. - محوطه - در سنگهای نفوذی، اسم: یک گسترش انشعابی یا انگشت مانند تغذیه کننده یک توده نفوذی آذرین است. این گستره ها معمولاً بطور جانبی در امتداد چندین سطح چینه شناسی گسترده می شوند.
[نساجی] نمره پشمی نخ
[ریاضیات] رانش، تغذیه، تعداد مرتبه، چرخه ی عملیاتی، اجرا، اجرا کردن، ریختن، راهگاه سازی، کارکرد ماشین، گردش، لوله، ریزشگاه، راندن، رفت، گردش، مسیر، طریق، پیمودن، طی کردن، حرکت کردن، پیموده شده، رفتن
[آمار] 1. اجرا 2. گردش
[آب و خاک] مسیر،آبراه
[سینما] طول فیلم / مدت فیلم
[زمین شناسی] روشی برای فشرده کردن دادهها براساس کاهش تعداد هر نوع سکانس مکرر از علایم یا حروف. - این روش اغلب برای فشرده کردن دادههای تصویری استفاده می شود
[زمین شناسی] کدگذاری در راستای طول(rle)
[کامپیوتر] دفتر رانش ؛ دفتر اجرا
[صنعت] نمودار دنباله - نمایش گرافیکی داده ها به ترتیب زمان رخداد که برای تشخیص وجود حالتی خاص از روند داده ها با گذشت زمان بکار می رود.
[نفت] خطوط چکیده بر
[نفت] مخزن چکیده گیر
[ریاضیات] تقلا کردن، کوشش کردن
[ریاضیات] پیموده شدن
[نساجی] رانین - طول نخ جاری - مقدار نخ مصرف شده هر شانه در بافت 480رج
[عمران و معماری] مخلوط شن و ماسه
[زمین شناسی] مخلوط شن و ماسه
[فوتبال] فراربه سمت کور
[حسابداری] رانش کامپیوتری ، اجراء
[ریاضیات] اجرای کامپیوتری
[فوتبال] فرار متقاطع برای گول زدن
[عمران و معماری] محصول سنگشکن
[زمین شناسی] محصول سنگ شکن
[سینما] فیلم دو - هشت م م - توری مضاعف
[سینما] تمرین کامل - تمرین نهایی
[کامپیوتر] اجرای آزمایشی
[کامپیوتر] در پردازش دسته ای برنامه ویرایش کننده داده را از نظر درستی ظاهری بررسی کرده و هر گونه اشتباه را برای تصحصح و ارائه مجدد مشخص می کند
[سینما] اکران اول
[آب و خاک] مسیر شناوری

معنی کلمه run به انگلیسی

run
• instance of jogging or moving quickly; distance, range; journey, trip; track, path; series, sequence; tear in a nylon stocking; aggressive effort
• jog or move at a pace faster than that of walking; flee, escape; pass, vanish; operate, activate; manage, direct; become; carry out, fulfill; continue, last; leak, drip; spread; compete
• when you run, or run a particular distance, you move quickly, leaving the ground during each stride. verb here but can also be used an a count noun. e.g. we had to go for a cross-country run every weekend.
• you say that something long, such as a road, runs in a particular direction when you are describing its course or position.
• if you run an object or your hand over something, you move the object or your hand over it.
• in an election, if someone runs for political office, they take part as a candidate; used in american english.
• if you run an organization or an activity, you are in charge of it or you organize it.
• if you run an experiment, computer program, or tape, you start it and let it continue.
• if you run a car or piece of equipment, you have it and use it.
• when a machine is running, it is switched on and operating.
• if a machine runs on or off a particular source of energy or if you run a machine on or off a particular source of energy, you use that source of energy to make it work.
• if a train or bus runs somewhere, it travels there on a regular route at set times.
• if you run someone somewhere in a car, you drive them there.
• if a liquid runs in a particular direction, it flows in that direction.
• if you run water or if you run a tap, you cause water to flow from the tap.
• if the colour in a piece of clothing runs, it comes out when the clothing is washed.
• if a play, event, or legal contract runs for a particular period of time, it lasts for that period of time.
• in the theatre, a run is the period of time during which the production of a play, opera, or ballet is regularly performed.
• a run of success or failure is a series of successes or failures.
• in cricket or baseball, a run is a score of one, which is made by players running between marked places on the pitch after hitting the ball.
• see also running, trial run.
• if someone is on the run, they are trying to escape or hide from someone such as the police or an enemy.
• if you make a run for it or if you run for it, you go somewhere quickly in order to escape from something.
• if you talk about what will happen in the long run, you are saying what you think will happen over a long period of time in the future. if you talk about what will happen in the short run, you are saying what you think will happen in the near future.
• if someone or something runs late, they have taken more time than had been planned.
• if a river or well runs dry, it ceases to have any water in it.
• if people's feelings are running high, they are very angry, concerned, or excited.
• run across ... if you run across someone, you meet them unexpectedly. run along ... if you tell a child to run along, you mean that you want them to go away; an informal expression. run away ... 1. if y
• 1. if you run down people or things, you criticize them strongly. 2. see also run-down.
• 1. if you run into problems or difficulties, you unexpectedly begin to experience them. 2. if you run into someone, you meet them unexpectedly. 3. if a vehicle runs into something, it accidentally hits it. 4. you use run
• 1. if you run off with someone, you secretly go away with them in order to live with them or marry them. 2. if you run off copies of a piece of writing, you produce them using a machine. run on ... if something runs on,
• run through ... 1. if you run through something, you rehearse it or practise it. 2. if you run through a list of items, you read or mention all the items quickly. 3. see also run-through. run to ... 1. if y
• run up ... 1. if someone runs up bills or debts, they acquire them by buying a lot of things or borrowing money. 2. see also run-up. run up against ... if you run up against problems, you suddenly begin to e
run a blockade
• avoid a blockade, dodge and obstacle
run a hotel
• manage a hotel
run a knife into a person
• stab someone with a knife
run across
• bump into, come up against
run after
• chase after, go in the tracks of; search for a person's friend
run against a rock
• risk oneself, put oneself in danger
run aground
• run into a sandbar, be caught on a reef (in a boat)
run amok
• go wild out of craziness, go berserk, run around aimlessly
run amuck
• go wild; rush out in a state of madness or frenzy
run ashore
• come onto the coast, ascend onto the beach
run at full pelt
• run fast, run quickly
run away
• flee, take flight; escape
run away with
• escape with, flee with
bank run
• mass withdrawal of monies from a bank due to lack of faith by the public in that bank's ability to manage it's funds
chick run
• structure in which baby chickens are kept
cut and run
• leave quickly, hurry off
dry run
• rehearsal of a schemed action or planned activity; exercise of firing without live ammunition
dummy run
• a dummy run is a trial or test procedure, which is carried out in order to see if something works properly.
hit and run
• a hit-and-run car accident is one in which the driver does not stop.
• in warfare, a hit-and-run attack is a raid on an enemy position that relies on surprise and speed for its success.
home run
• (baseball) hit in which a player is able to circle all four bases and score one point (usually the ball is hit out of the playing field)
hurdles run
• track event in which a series of hurdles must be jumped over
in the long run
• ultimately, in the end; in the course of time, as time goes by
in the short run
• in the near future, short term
let one's tongue run
• chatter, talk a lot, babble
milk run
• (slang) trip taken late at night by train that makes many stops along the way
on the run
• in a rush; running away; in retreat

run را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی run

fatemeh ٢٣:٢٥ - ١٣٩٦/٠٦/١٦
بیش تر یا دویدن معنی میده یا فرارکردن بیش تر این دو معنی رو میده
|

ebitaheri@gmail.com ١٩:٤٦ - ١٣٩٦/٠٨/٢٠
گریز ، فرار
|

فاضله ١١:٠٨ - ١٣٩٦/١٠/١٦
فعالیت کردن ، عمل کردن ، مدیریت کردن
|

Sarina ١٤:٤٢ - ١٣٩٧/٠٢/١٧
دویدن
|

کیرمیه ١٣:٢٠ - ١٣٩٧/٠٣/٠٧
دویدن
|

یکتا-yekta ١٩:٢٢ - ١٣٩٧/٠٣/١٨
دویدن با سرعت
|

🔮🔮💋💋✴✴🇮🇹 ١١:٥٤ - ١٣٩٧/٠٣/٣٠
دویدن. راه رفتن تند و سریع.
|

ebitaheri@gmail.com ١٣:٢١ - ١٣٩٧/٠٣/٣٠
[رنگ‌آمیزی و نقاشی]
شُره ، شُره داشتن
|

aminkk ١٥:٢٢ - ١٣٩٧/٠٤/٠٨
راندن سریع
|

a.r ٢٠:٠٨ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥
to extend, stretch, or reach in a certain direction or to a particular point
to extend or continue or cause to extend or continue in a particular direction, for a particular duration or distance, etc
|

Z ١١:٥٩ - ١٣٩٧/٠٧/١٣
(Verb)
Operate , function ,manage
اداره کردن
|

zh ٠٨:٥٤ - ١٣٩٧/٠٧/١٥
كار كردن
|

مصطفی نوری درویش ١٣:٤٨ - ١٣٩٧/٠٧/١٦
دویدن
اجرا کردن(سخنرانی یا سمینار)
|

سیامک غلامی ١٤:٣٨ - ١٣٩٧/٠٨/٠٢
دایر کردن
|

mari ١٩:١٢ - ١٣٩٧/٠٨/٠٧
.Royal Avenue runs from north to south

خیابان سلطنتی از شمال تا جنوب امتداد دارد.
|

zahra ١٥:٤١ - ١٣٩٧/١٠/١١
بدو کردن!!
|

زهره ١٥:٠٦ - ١٣٩٧/١٠/١٤
به صورت موروثی وجود داشتن
Nicola didn't know the disease ran in her family
نیکولا نمی دونست که بیماری به صورت موروثی در خانواده اش وجود داشته.
|

نگین اثباتی ٢١:٢٣ - ١٣٩٧/١١/٠٢
دویدن
|

پوریا ١١:٣١ - ١٣٩٧/١١/١٨
جریان داشتن
|

Anna ١٣:٠٩ - ١٣٩٧/١٢/١٥
شرکت کردن در انتخابات، در انتخابات نامزد شدن
(run for/ run against)
|

M ١٦:١٣ - ١٣٩٧/١٢/٢٢
بیشتر اوقات معنی دویدن میده
گاهی راه رفتن و حرکت کردن
"run car" میشه حرکت کردن
|

S ٢٣:٠٥ - ١٣٩٨/٠١/٢٩
راه رفتن با سرعت یا به عبارتی دویدن
|

آرمان ١٢:٠٥ - ١٣٩٨/٠٢/٠١
راه انداختن-راه اندازی
|

پیشنهاد شما درباره معنی run



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

A... > were
رضا خرم > relies
مریم > مریم
مهرسا > claim
Karim > ژینوس
علی سهام > biomolecular
فاطمه شعبانی > چیکال
فافا > رونا

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی run
کلمه : run
املای فارسی : ران
اشتباه تایپی : قعد
عکس run : در گوگل


آیا معنی run مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )