انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1099 100 1

Satisfy

تلفظ satisfy
تلفظ satisfy به آمریکایی/ˈsætəsˌfaɪ/ تلفظ satisfy به انگلیسی/ˈsætɪsfaɪ/

معنی: راضی کردن، قانع کردن، خرسند کردن، خوشنود کردن، خشنود ساختن، اقناع شدن، خشنود کردن
معانی دیگر: (شرایط یا الزامات چیزی را) برآوردن، رفع کردن، ارضا کردن، (قوانین و مقررات و تعمدات وغیره) تن دردادن، پیروی کردن، اجرا کردن، از شک (یا واهمه یا وحشت و غیره) درآوردن، گره گشایی کردن، برطرف کردن، ادا کردن، (وام و منت و غیره) پس دادن، جبران کردن، تلافی کردن، بازپرداخت کردن، پاداش دادن، غرامت دادن، تاوان دادن، بسنده بودن، کافی بودن، رضایتبخش بودن، خشنودگر بودن، مجاب کردن، پذیراندن، قبولاندن

بررسی کلمه Satisfy

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: satisfies, satisfying, satisfied
(1) تعریف: to fulfill or gratify the needs or expectations of.
مترادف: assuage, content, fulfill, gratify, please, sate, satiate
متضاد: disappoint, dissatisfy, frustrate
مشابه: answer, appease, delight, fill, pleasure, quench, relieve, slake, suffice, suit

- The meal didn't satisfy him.
ترجمه کاربر [ترجمه قره داشی] غذا برای او راضی کننده نبود/ غذا او ا راضی نکرد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] غذا او را راضی نکرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] غذا او راضی نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to fulfill.
مترادف: answer, fulfill, meet
مشابه: fit, match, pass, serve

- She satisfied the requirements of the job.
ترجمه کاربر [ترجمه قره داشی] او الزامات کار را پذیرفت.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او نیازهای این شغل را برآورده کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او الزامات کار را برآورده کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to dispel doubts of or give assurance to.
مترادف: assuage, assure, pacify, reassure
مشابه: appease, convince, persuade, placate, relieve

- We cannot satisfy her as to his intentions.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما نمی‌توانیم او را قانع کنیم که چه قصدی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما نمیتوانیم او را به عنوان هدفش برآورده کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to repair or repay (a wrong, debt, or the like).
مترادف: atone, recompense, repair, repay, requite, settle
مشابه: compensate, liquidate, pay, pay off, reimburse, remunerate, square

- She soon satisfied the loan.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به زودی وام را راضی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به زودی وام را دریافت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to give satisfaction.
مترادف: delight, please
مشابه: answer, do, suffice

- a wine that does not satisfy
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شرابی که ارضا نمی‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک شراب که برآورده نمی شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Satisfy در جمله های نمونه

1. satisfy the examiners
ترجمه (انگلیس) در امتحان قبول شدن

2. to satisfy any doubts, he went to them unarmed
ترجمه برای برطرف کردن هر گونه شک و تردید،او بدون اسلحه نزد آنها رفت.

3. to satisfy one's natural urges
ترجمه خواسته‌ی طبیعی خود را ارضا کردن

4. to satisfy somebody's curiosity
ترجمه حس کنجکاوی کسی را فرونشاندن

5. to satisfy the police that one is innocent
ترجمه بی‌گناهی خود را به پلیس قبولاندن

6. a treaty to satisfy indians who had been deprived of their lands
ترجمه قراردادی برای دادن غرامت به سرخپوستانی که از زمین‌های خود محروم شده بودند

7. she tried to satisfy the child by giving him a candy
ترجمه کوشید با دادن یک آب نبات کودک را خشنود کند.

8. this amount will satisfy our needs for now
ترجمه این مقدار فعلا برای رفع نیازهای ما کافی خواهد بود.

9. he attacked women to satisfy his lust
ترجمه برای اقناع شهوت خود به زن‌ها حمله می‌کرد.

10. we are here to satisfy all your needs
ترجمه ما اینجا هستیم تا کلیه‌ی احتیاجات شما را برآورده کنیم.

11. his income is enough to satisfy his wants
ترجمه درآمد او برای اقناع نیازهای او کافی است.

12. if a consignment does not satisfy all the conditions agreed upon, it will be sent back
ترجمه اگر محموله طبق همه‌ی شرایط مورد توافق نباشد پس فرستاده خواهد شد.

13. our factory is able to satisfy the country's need for bicycles
ترجمه کارخانه‌ی ما می‌تواند نیاز کشور به دوچرخه را پاسخگو باشد.

14. production is not sufficient to satisfy people's requirements for drugs
ترجمه تولید برای رفع نیاز مردم به دارو کافی نیست.

15. to manipulate a situation to satisfy one's greed
ترجمه برای اقناع حرص و آز خود از موقعیت بهره‌گیری کردن

16. this property is not enough to satisfy his loans
ترجمه این ملک برای بازپرداخت وام‌های او کافی نیست.

17. he had to sell his land to satisfy his creditors
ترجمه مجبور شد برای راضی کردن طلبکاران زمین خود را بفروشد.

18. it was impossible for the husband to satisfy all of maheen's wants
ترجمه برآوردن همه‌ی خواسته‌های مهین برای شوهرش غیر ممکن بود.

19. my reasons for the delay did not satisfy him
ترجمه دلایل من درباره‌ی تاخیر او را قانع نکرد.

20. to get a diploma, you have to satisfy all of these course requirements
ترجمه برای گرفتن پایان‌نامه باید تمام درس‌های لازم را بگذرانی.

21. The education system must satisfy the needs of all children.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سیستم آموزشی باید نیازهای همه کودکان را برآورده کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سیستم آموزشی باید نیازهای همه کودکان را برآورده کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

22. The couple made every effort to satisfy their son.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این زوج سعی کردند تا پسرشان را راضی کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این زن و شوهر هر تلاش خود را برای برآورده ساختن پسرش انجام دادند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

23. This work does not satisfy me.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این کار مرا راضی نمی‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این کار من راضی نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. I opened the packet just to satisfy my curiosity.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بسته را باز کردم تا حس کنجکاوی‌ام را ارضا کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من بسته را فقط برای کنجکاوی من پذیرفتم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. She killed him to satisfy her greed.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اون اونو کشت که طمع اون رو ارضا کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او را به قتل رساندند و او را به قتل رساندند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

26. He had to satisfy all claims for the damage he had caused.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او مجبور بود تمام ادعاهای او را جبران کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او باید تمام ادعاهای مربوط به خسارت وی را برآورده کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. Horses need to satisfy their desire for space and freedom.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اسب‌ها نیاز به ارضا میل خود برای فضا و آزادی دارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اسب نیاز به آرزوی خود برای فضا و آزادی دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. Her father tried his best to satisfy her demands.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]پدرش سعی کرد تا خواسته او را ارضا کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پدرش تلاش خود را برای تساوی خواسته هایش انجام داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Satisfy

راضی کردن (فعل)
content , assure , satisfy , sate
قانع کردن (فعل)
comply , content , satisfy , convince
خرسند کردن (فعل)
content , satisfy , gladden
خوشنود کردن (فعل)
satisfy , gladden
خشنود ساختن (فعل)
please , satisfy , gladden
اقناع شدن (فعل)
satisfy
خشنود کردن (فعل)
satisfy

معنی عبارات مرتبط با Satisfy به فارسی

(انگلیس) در امتحان قبول شدن

معنی Satisfy در دیکشنری تخصصی

[حقوق] ایفا کردن، پرداختن، جبران کردن، متقاعد کردن، قانع کردن، راضی کردن
[ریاضیات] ارضاء کردن، صدق کردن در، صدق کردن، برآردن
[حقوق] شرطی را احراز کردن یا واجد بودن

معنی کلمه Satisfy به انگلیسی

satisfy
• gratify, satiate; fulfill, meet a request or requirement; gratify a desire; compensate, remunerate
• if someone or something satisfies you, they give you enough of what you want to make you pleased or contented.
• if someone satisfies you that something is true or has been done properly, they convince you by giving you more information or by showing you what has been done.
• if you satisfy the requirements for something, you are good enough or suitable to fulfil these requirements.
satisfy one's creditors
• repay debts to one's creditors
satisfy the appetite
• satiate, gratify the hunger; gratify an urge

Satisfy را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

kazemi ٢١:٤٣ - ١٣٩٦/٠٧/٢٩
صدق کردن
|

parnia ٠٩:١٣ - ١٣٩٦/١١/٢٣
برآورده کردن - برطرف کردن - انجام دادن
|

مصطفا ١١:٥٩ - ١٣٩٧/٠٥/٢٢
Satisfy needs
براوردن نیازها
|

محمد ١٨:٢١ - ١٣٩٧/٠٨/٠٢
بدست امدن
|

امیر عباس بیهقی ٠١:٣٣ - ١٣٩٧/٠٨/٠٦
برقرار کردن یا شدن، صدق کردن
|

قهرمان ١١:٥٤ - ١٣٩٧/١٠/١٦
اثبات کردن
|

شبنم ١٣:١٠ - ١٣٩٧/١٠/٢٠
ارضا كردن
|

کاربر آبادیس ١٨:١١ - ١٣٩٨/٠١/٠٣
(شرایط یا الزامات چیزی را) برآوردن، رفع کردن
|

فرزاد ک پ ٢١:٠٣ - ١٣٩٨/٠١/٠٣
فعل:
meet the expectations, needs, or desires of (someone).مواجه شدن با توقعات نیازها و آرزوهای ِ کسی.
"I have never been satisfied with my job" هرگز از کارم راضی نیستم.

fulfil (a desire or need).انجام (میل یا نیاز).
"social services is trying to satisfy the needs of so many different groups""خدمات اجتماعی در حال تلاش برای برآوردن نیازهای بسیاری از گروه های مختلف است"

provide (someone) with adequate or convincing information or proof about something.ارائه (کسی) با اطلاعات کافی و یا قانع کننده یا اثبات در مورد چیزی.
"people need to be satisfied that the environmental assessments are accurate""مردم باید اطمینان داشته باشند که ارزیابی های محیطی دقیق است"

(of a quantity) make (an equation) true.
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی satisfy
کلمه : satisfy
املای فارسی : ستیسفی
اشتباه تایپی : سشفهسبغ
عکس satisfy : در گوگل


آیا معنی Satisfy مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )