برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1291 100 1

Short

/ˈʃɔːrt/ /ʃɔːt/

معنی: خلاصه، کوچک، کوتاه، موجز، غیر کافی، کمتر، قاصر، کسردار، بی مقدمه، مختصر، اتصالی پیدا کردن
معانی دیگر: کوتاه (کم بلندی)، کوتاه (کم درازا)، کم، کوتاه (کم مدت)، کم زمان، زودگذر، (حافظه) ناپایا، ضعیف، رک و گستاخ، کم حرف تا سرحد بی ادبی، زود خشم، زود رنج، زود...، کمتر از حد لازم، دارای کمبود، کوتاهتر از حد لازم، پوسته پوسته شونده، ترد، شکننده، - شکن، کوتاه مدت، فیلم کوتاه (معمولا کمتر از 30 دقیقه)، (جمع) شلوار کوتاه، شورت، ناگهان، غفلتا، به طور خلاصه، لب کلام، با شگفتی، در تعجب، (بازرگانی) سلف فروشی کردن، سلف فروختن، (آواشناسی) کوته آوا، (هجا در شعر انگلیسی) بی تکیه (در برابر: با تکیه accentual)، (مردانه) زیرشلواری (underpants هم می گویند)، رجوع شود به: short circuit، گستاخانه، با گستاخی، بی ادبانه، مخفف، کوتهواره، باقی دار، شلوار کوتاه، تنکه، یکمرتبه، پیش از وقت، ندرتا، کوتاه کردن، برق اتصالی پیدا کردن

بررسی کلمه Short

صفت ( adjective )
حالات: shorter, shortest
عبارات: short of
(1) تعریف: of little length; not long.
متضاد: lengthy, long
مشابه: brief, curt, diminutive, little, minute, slight, small, teeny, tiny, wee

- The belt is too short to go around my waist.
[ترجمه ترگمان] کمربند آنقدر کوتاه است که دور کمر من می‌چرخد
[ترجمه گوگل] کمربند برای دور کمر کمرنگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of little height; not tall.
متضاد: lofty, tall
مشابه: bantam, diminutive, dwarfish, elfin, lilliputian, little, low, petite, small, squat, stubby, truncated

- He was a short boy in elementary school, but he became quite tall in middle school.
[ترجمه ترگمان] او در مدرسه ابتدایی پسر کوتاهی بود، اما در دبیرستان بسیار بلند شد
[ترجمه گوگل] او یک پسر کوچک در مدرسه ابتدایی بود، اما در دبیرستان خیلی بلند شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: of little duration; brief.
مترادف: brief, transitory
متضاد: lengthy, long, long-drawn-out
مشابه: ephemeral, fleeting, lit ...

واژه Short در جمله های نمونه

1. short bill
سفته‌ی کوتاه مدت،برات دیداری

2. short hair has become fashionable again
موی کوتاه دوباره باب شده است.

3. short partitions divide the room into four cubicles
دیواره‌های کوتاه اتاق را به چهار اتاقک تقسیم می‌کند.

4. short skirts are fashionable this winter
این زمستان دامن کوتاه مد است.

5. short skirts are in
دامن کوتاه مد است.

6. short skirts are the trend again
دامن کوتاه دوباره باب شده است.

7. short skirts went out
دامن کوتاه از مد افتاد.

8. short skirts were then the latest mode
آن روزها دامن کوتاه آخرین مد محسوب می‌شد.

9. short and sweet
مختصر و مفید

10. short for
خلاصه‌ی،مخفف (چیزی)

11. short of
1- کمتر از،دارای کمبود 2- ناقص،فاقد (چیزی) 3- کوتاه،کم برد (پرتابه و غیره)

12. a short building
ساختمان کوتاه

13. a short bus ride
اتوبوس سواری کوتاه

14. a short distance
...

مترادف Short

خلاصه (اسم)
compendium , summary , short , abridgment , epitome , abstract , synopsis , substance , digest , compend , extract , adumbration , essence , review , condensation , upshot , sketch , gist , outline , resume , wrap-up
کوچک (صفت)
small , short , little , fractional , tiny , minute , bantam , miniature , pocket , diminutive , petty , dinky , puny , runty , gracile , teeny , pint-size , pint-sized , small-fry , weeny
کوتاه (صفت)
concise , short , little , miniature , succinct , dumpy , stocky , transient , laconic , stunted , pygmy , synoptic , synoptical
موجز (صفت)
concise , summary , short , terse , succinct , compendious , laconic , telegraphic
غیر کافی (صفت)
short , inadequate , skimp , incomplete , scanty
کمتر (صفت)
short , minor , lesser , less , minus
قاصر (صفت)
short
کسردار (صفت)
short
بی مقدمه (صفت)
short , sudden , snap
مختصر (صفت)
brief , abridged , concise , summary , short , little , terse , succinct , compendious , laconic , curt , synoptic , synoptical , telegraphic
اتصالی پیدا کردن (فعل)
short

معنی عبارات مرتبط با Short به فارسی

مختصر و مفید
برات کم مدت
(برق)، اتصالی، قطع برق، (برق) اتصالی کردن، (مقررات یا سلسله مراتب و غیره را) دور زدن، نادیده گرفتن، اتصالی شدن دو سیم برق، اتصال کوتاه
جامه کوتاه که به بچه ای که تااندازه ای بزرگ شده بپوشانندچون نیم تنه
جامه کوتاه که به بچه ای که تا اندازه ای بزرگ شده بپوشانند چون نیم تنه
پول کالای سلف خریده شده را دادن
میان بر کردن
(گیاه شناسی) کوتاه روز، شب رست
(حساب) تقسیم به اختصار، تقسیم باختصار
خلاصه ی، مخفف (چیزی)
(امریکا - خودمانی) زود خشمی، زود رنجی
دست تنها، دارای کمبود کارگر (یا کارمند)، کم کارگر، فاقد کارگر کافی
(جانورشناسی) ملخ شاخک کوتاه (تیره ی acrididae)
(بازرگانی) کل مبل ...

معنی Short در دیکشنری تخصصی

[سینما] فیلم کوتاه - فیلم کوتاه 5 تا 20 دقیقه
[برق و الکترونیک] کوتاه
[ریاضیات] کوتاه
[سینما] فیلم کوتاه
[حقوق] برات دیداری، برات عند المطالبه
[حسابداری] اسناد سریع الوصول
[علوم دامی] اسید های چرب کوتاه زنجیر
[عمران و معماری] اتصال کوتاه - میانبر
[برق و الکترونیک] اتصال کوتاه اتصال کم مقاومت بین دو سر منیع ولتاژ یا دو طرف مدار یا خط ، که معمولاً تصادفی است و منجر به جاری شدن جریان بیش از حدی می شود که می تواند به مدار صدمه بزند.
[برق و الکترونیک] اتصال کوتاه
[برق و الکترونیک] جریان اتصال کوتاه
[برق و الکترونیک] بهره جریان اتصال کوتاه
[برق و الکترونیک] امپدانس اتصال کوتاه - امپدانس اتصال - کوتاه امپدانس شبکه هنگامی که زوج یا گروه معینی از پایه های آن اتصال کوتاه شده باشد.
[برق و الکترونیک] پارامتر اتصال - کوتاه یکی از چهار مجموعه پارا ...

معنی کلمه Short به انگلیسی

short
• short circuit, malfunction of a circuit caused by an unintentional low-resistance connection (electricity); main point; motion picture of less than 30 minutes (slang); shot, small drink of liquor (british)
• not long, little; not tall, small; lacking, deficient; insufficient, inadequate; lacking in length; concise, brief; crumbly or flaky due to high fat content; rude, abrupt
• suddenly, abruptly; rudely; unawares, at a disadvantage; prematurely, before the intended target or destination; briefly
• cause a short circuit; give less than required or agreed, shortchange (informal)
• if something lasts for a short time, it does not last very long.
• short speeches, letters, or books do not have many words or pages.
• a short person is not as tall as most people.
• a short object measures only a small amount from one end to the other.
• if you are short with someone, you speak impatiently and crossly to them.
• if you have a short temper, you get angry easily.
• shorts are trousers with short legs.
• if you are short of something or if it is short, you do not have enough of it.
• see also shortly.
• if something is short of a place or amount, it has not quite reached it.
• if something is running short, or you are running short of it, you have almost used up your supply of it.
• if something is cut short, it is stopped before it has finished.
• to fall short of a target means to fail to reach it.
• if you stop short or if something stops you short, you suddenly stop what you are doing, for example because something has surprised you.
• if someone stops short of doing something, they nearly do it but do not actually do it.
• if you are called something for short, it is a short version of your name. you can also say that a short version of your name is short for your name.
• you use the expression in short when you are summarizing what you have just said.
...

Short را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ساناز غلامپور
ملایم
Sgh
کوتاه
یوسف
کوتاه
ابراهیم
کوتاه
Matin
کوتاه ( از نظر قد و مدت )
nazanin
کوتاه . کوتاه ترین . از نظر اندازه با مدت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی short
کلمه : short
املای فارسی : شرت
اشتباه تایپی : ساخقف
عکس short : در گوگل

آیا معنی Short مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )