برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1189 100 1

Suit

/ˈsuːt/ /suːt/

معنی: جامه، درخواست، نوع، مرافعه، تسلسل، توالی، تقاضا، خواستگاری، دادخواست، عرضحال، یک دست لباس، خواست دادن، لباس دادن به، خواستگاری کردن، مناسب بودن، وفق دادن، جور کردن
معانی دیگر: (جامه) دست، کت و شلوار، پیراهن و دامن، پوشاک، (بازی ورق) یک سری ورق از یک خال، ورق های همخال، خال، (حقوق) دعوی، دادخواهی، دادرسی، شایستن، برازیدن، (به چیزی) آمدن، خوردن، جور درآمدن، متناسب بودن، زیبیدن، متناسب کردن، متوافق کردن، جامه دادن یا داشتن، لباس دار کردن یا بودن، (سابقا) حضور یا خدمت در کاخ ملوک الطوایفی، رجوع شود به: uniform، مساعد بودن، پیروان، خدمتگزاران، ملتزمین، تعقیب کردن

بررسی کلمه Suit

اسم ( noun )
(1) تعریف: a set of clothes consisting of a jacket and trousers or a skirt, usu. made of the same material and color.

- Since he started working for the bank, he has to wear a suit every day.
[ترجمه منا جهانبخشی] از آنجاییکه او در بانک مشغول به کار شده است، باید هر روز یک کت و شلوار بپوشد.
|

[ترجمه محمد م] از وقتی که او کارش برای بانک را شروع کرد، مجبور است که هر روز کت و شلوار به تن کند .
|

[ترجمه helia.a] از وقتي كه دارد. در بانك كار ميكند بايد هر روز يك كت و شلوار بپوشد|

[ترجمه Parsa1386] از زمانیکه کارش را در بانک آغاز کرد،باید هرروز یک دست کت و شلوار بپوشد.| ...

واژه Suit در جمله های نمونه

1. suit the action to the word
(شکسپیر) عمل را با حرف جورکن.

2. suit (right) down to the ground
(عامیانه) کاملا مناسب بودن

3. suit oneself
مطابق میل خود عمل کردن

4. suit up
جامه‌ی ویژه (مثلا جامه‌ی فضایی یا لباس ورزش) پوشیدن و آماده شدن

5. a suit (or a coat and trousers)
کت و شلوار

6. a suit of armour
یک دست زره (کامل)

7. gym suit
لباس ورزش

8. his suit to the muse
درخواست او از الهه

9. jump suit
لباس پرش (چتر نجات)

10. space suit
جامه‌ی فضایی

11. this suit is not appropriate for tonight's party
این لباس برای مهمانی امشب مناسب نیست.

12. bring suit
اقامه‌ی دعوی کردن،دادخواهی کردن،(از کسی) عارض شدن

13. follow suit
1- پیروی کردن،تاسی کردن،دنباله روی کردن 2- (بازی ورق) همان خال را بازی کردن

14. a 5-card suit
پنج ورق همخال

15. ...

مترادف Suit

جامه (اسم)
gear , thing , suit , habit , apparel , livery , rig , garment , vesture , raiment , tog , toggery , costume , clobber , togs , habiliment
درخواست (اسم)
suit , application , appeal , solicitation , request , demand , requisition , postulate
نوع (اسم)
breed , persuasion , order , quality , nature , suit , sort , manner , kind , type , stamp , brand , method , class , species , genre , gender , genus , ilk , kidney , variety , speckle
مرافعه (اسم)
quarrel , case , suit , cause , trial , lawsuit , spat , contestation
تسلسل (اسم)
progression , suit , concatenation , continuity , sequence , serialization , track , continuum
توالی (اسم)
progression , suit , sequence , track , succession , consecution , subsequence
تقاضا (اسم)
suit , solicitation , request , demand , plea , requisition , importance , requirement , postulate , prayer , rogation
خواستگاری (اسم)
suit , matchmaking
دادخواست (اسم)
suit , plea , petition
عرضحال (اسم)
suit , petition
یک دست لباس (اسم)
suit
خواست دادن (فعل)
suit
لباس دادن به (فعل)
suit
خواستگاری کردن (فعل)
match , suit , husband , woo
مناسب بودن (فعل)
suit , assort , long , befit , be suitable , be able , become
وفق دادن (فعل)
accord , adapt , reconcile , suit , tune , attune , adjust , conform , square , assimilate , jump
جور کردن (فعل)
accord , concert , adapt , suit , sort , assort , consort , lot , grade

معنی عبارات مرتبط با Suit به فارسی

دادخواهی، مرافعه، دعوی
چمدان، جامه دان، جا رختی
(عامیانه) کاملا مناسب بودن
مطابق میل خود عمل کردن
جامه ی ویژه (مثلا جامه ی فضایی یا لباس ورزش) پوشیدن و آماده شدن
هر چه دلتان میخواهد بکنید، من چه میدانم چه بکنید؟
لباس ضد فشار ثقل علوم نظامى : لباس ضد اثر سرعت ثقل
شلوار شنا، لباس شنا (در انگلیس bathing trunks و bathing costume هم می گویند)، شلوارشنا حامه شستشو، لنگ
رجوع شود به: coveralls
به پایان رساندن، دست برداشتن، اقامه ی دعوی کردن، دادخواهی کردن، (از کسی) عارض شدن
لباس غواصی
(مردانه) لباس رسمی شب، جامه ی مهمانی، لباس رسمی شب
1- پیروی کردن، تاسی کردن، دنباله روی کردن 2- (بازی ورق) همان خال را بازی کردن
لباس مخصوص هوانوردی
...

معنی Suit در دیکشنری تخصصی

suit
[کامپیوتر] خدمتکار - ( اصطلاح عامیانه) یک مدیر یا فروشنده ؛ کارگری ( مرد) در سنعت کامپیوتر که نه مهندس است و نه برنامه نویس ، از این رو اجازه ی لباس پوشیدن اتفاقی را ندارد.
[حقوق] دادخواهی، اقامه دعوی، دعوی، ترافع، پیگرد
[نساجی] لباس - کت و شلوار یک تکه
[ریاضیات] ردیف، مورد قبول بودن، قابل قبول، مناسب بودن، مناسب، شایان بودن، دنباله
[نساجی] پارچه لباسی
[نساجی] لباس شنا - شلوار شنا
[کوه نوردی] لباس غوطه خوردن
[حقوق] دعوای مدنی
[حقوق] دعوای مطروح علیه یک یا چند خوانده که نمونه تعداد کثیری خوانده باشند، دعوایی که یک یا چند خواهان نمونه عده کثیری خواهان مطرح کنند
[نساجی] یک دست لباس کامل از یک نوع پارچه ( مانند پیراهن و کت و ژاکت )
[نفت] لباس غواصی
[نفت] لباس غواصی گرم
[حقوق] طرح کردن دعوی، اقامه کردن دعوی
[حقوق] طرح، اقامه یا تعقیب کردن دعوی
plenary proceedings action ...

معنی کلمه Suit به انگلیسی

suit
• matching outfit consisting of a jacket and trousers or a skirt; lawsuit; request; courtship; set; any of the four sets of playing cards in a standard deck
• fit, match; satisfy, please; provide with a suit, clothe; be suitable; be satisfactory
• a man's suit consists of a matching jacket, trousers, and sometimes a waistcoat.
• a woman's suit consists of a matching jacket and skirt.
• a suit can also be a piece of clothing worn for a particular activity.
• if a piece of clothing or a particular style or colour suits you, it makes you look attractive.
• if you say that something suits you, you mean that it is convenient, acceptable or appropriate for you.
• if you suit yourself, you do something just because you want to do it, without considering other people.
• in a court of law, a suit is a legal action taken by one person against another.
• a suit is also one of the four types of card in a set of playing cards. the four suits are hearts, diamonds, clubs, and spades.
• if people follow suit, they do what someone else has just done.
suit oneself
• perform as one wishes, do as one desires
suit the action to the word
• do what you say, carry through with what you say you will do
suit to one's palate
• be fitting to one's taste, match one's tastes
suit yourself
• do as you wish, do as you please!
all over one like a cheap suit
• possess intimately and in a comprehensive manner (e.g., "mary was all over tom like a cheap suit'')
anti "g" suit
• suit worn by pilots and astronauts designed to counteract the physiological effects of acceleration
antiblackout suit
• su ...

Suit را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Amir
کت و شلوار
آ-ف
پوشش دادن
amir777
کت و شلوار
مناسب بودن
sasan
کت و شلوار
مناسب بودن
zahra
کت و شلوار
محمدحسین کوزه گران
مناسب بودن
خواستگاری
علي اصغر محمودي
کت و دامن
علی محمودزاده
برازنده بودن، درخور بودن، جور در آمدن، درخواست، تقاضا، عرض حال
پریا
مطابق بودن
Armita _m
کت و شلوار
نسترن بصیری
کت و شلوار
امین جهانگرد
1-کت شلوار
2-(حقوق) دادخواست،دادخواهی،دعوی
3-مدیر یا کارمندی که مجبوره در اداره کت و شلوار و لباس رسمی بپوشه
4- خال پاسور
four cards of same suit
چهار تا کارت از یک خال
5-مناسب بودن (وفق دادن)
gifts that suit every pocket
6-Red suits you
قرمز بهت میاد

suit your self
هر کاری دوست داری بکن(در موقعیت منفی بکار میره)
نسترن
کت وشلوار
آرام
مناسب بودن،لباس(به شخص آمدن)
Mehrdad Sayehban
"کت و شلوار" یا " کت و دامن"
a jacket and trousers or a jacket and skirt that are made from the same material
یلدا ضیائی
کت و شلوار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی suit
کلمه : suit
املای فارسی : سوئیت
اشتباه تایپی : سعهف
عکس suit : در گوگل

آیا معنی Suit مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )