برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1359 100 1

salt

/ˈsɒlt/ /sɔːlt/

معنی: نمک طعام، نمک، نمکدان، نمکزار، نمک میوه، نمک های طبی، نمک پاشیدن، نمک زدن به، شور کردن
معانی دیگر: (مجازی) خوشمزگی، لطافت طبع، بذله گویی، چاشنی کلام، (جمع - داروسازی) نمک میوه، مسهل، کارکن، (عامیانه) ملوان، ناوی، نمک دار، نمکین، دارای طعم یا بوی نمک، شور (یکی از چهار مزه ی اصلی: شور salt - تلخ bitter - ترش sour - شیرین sweet)، نمک زده، نمک سوده، در نمک خوابانده، شورابی، شوراب دار، شوره زار، نمک سود کردن، در نمک خواباندن، در آب نمک خواباندن، نمک زدن، نمک دار کردن، نمکین کردن، (مجازی) با مزه کردن، بر جاذبه ی چیزی افزودن، چاشنی کردن، خوشمزگی کردن، نمکدان (saltshaker و saltcellar هم می گویند)، ارزش دروغین دادن (به چیزی)، (توی چیزی) دست بردن، (مو) خاکستری کردن، فلفل نمکی کردن، سفید کردن، (شیمی) ملح، تحت تاثیر املاح قرار دادن، ملح زدن (به)، (نادر) دهان سوز، تندوتیز، شورآبزی، (خاک) آمیخته با نمک، بی حاصل، برهوت، لوت، (مخفف) مذاکرات منع گسترش سلاح های استراتژیک، نمکزار marsh salt، نمک زده ن به

بررسی کلمه salt

اختصار ( abbreviation )
• : تعریف: acronym of "Strategic Arms Limitation Talks."

واژه salt در جمله های نمونه

1. salt beef
گوشت گاو نمک سود

2. salt butter
کره‌ی نمک‌زده

3. salt in solution
نمک محلول

4. salt in the native state
نمک در حالت طبیعی

5. salt is added to whatever spoils . . .
هر چه بگندد نمکش می‌زنند . . .

6. salt is insoluble in water
گچ در آب حل نمی‌شود.

7. salt is soluble in water
نمک در آب حل می‌شود.

8. salt marshes
مرداب‌های شورابی

9. salt shaker
نمک‌پاش

10. salt tears
اشک‌های شور

11. salt water
آب شور

12. salt away (or down)
1- در نمک خواباندن،نمک سود کردن 2- (عامیانه) اندوختن (به ویژه پول)،کنار گذاشتن

13. salt of the earth
(انجیل) صالح و خوب،نیکومنش

14. salt out
(شیمی) با افزودن ملح محلول را تجزیه یا ته‌نشین کردن

15. a salt shaker and a pepper shaker
فلفل‌دان ...

مترادف salt

نمک طعام (اسم)
halite , salt , sodium chloride
نمک (اسم)
salt
نمکدان (اسم)
salt , saltcellar , saltshaker
نمکزار (اسم)
salt , salt marsh
نمک میوه (اسم)
salt
نمک های طبی (اسم)
salt
نمک پاشیدن (فعل)
salt
نمک زدن به (فعل)
salt away , salt , salt down
شور کردن (فعل)
salt

معنی عبارات مرتبط با salt به فارسی

نمک و فلفل
1- در نمک خواباندن، نمک سود کردن 2- (عامیانه) اندوختن (به ویژه پول)، کنار گذاشتن، down salt گوشت وغیره را نمک سود کردن، نمک زدن به برای حفظ گوشت وغیره، اندوختن
(انگلیس) رجوع شود به: corned beef
(شیمی) سولفات سدیم ناخالص (در کاغذسازی و صابون سازی به کار می رود)
(زمین شناسی) گنبد نمکی
away salt گوشت وغیره را نمک سود کردن، نمک زدن به برای حفظ گوشت وغیره، اندوختن
(گیاه شناسی) شور علف (جنس distichlis - بومی شوره زارهای آمریکای شمالی)، علف شوره زار
شهر سالت لیک سیتی (پایتخت ایالت یوتا - آمریکا)
صخره ی نمکی (که جانوران آن را می لیسند)، سنگ نمک
(مرغزاری که گهگاه از شوراب پوشیده می شود) شوراب زار، باتلاق نمکزار، نمکزار
کان نمک
(انجیل) صالح و خوب، نیکومنش
(شیمی) با افزودن ملح محلول را تجزیه یا ته نشین کردن
...

معنی salt در دیکشنری تخصصی

[صنایع غذایی] نمک : جزء باقی مانده بعد از تبخیر آب دریا را گویند.
[مهندسی گاز] نمک طعام
[نساجی] ملح - نمک
[زمین شناسی] قالب بلور نمک - قالب بلوری که توسط انحلال بلور نمک قابل انحلال تشکیل می شود و به دنبال آن با گل، ماسه یا تبلور شکلی کاذب (مانند کلسیتی با شکل هالیت) پر می شود. - نیز ببینید: قیف ـ قیفی شکل (hopper).
[زمین شناسی] رشد بلور نمک - رشد بلورهای نمک در فضاها و منافذ سنگ یا خاک که قادر به اعمال تنش های قدرتمند است و باعث فروپاشی دانه ای در آب و هوای خشک می شود. نیز ببینید: salt weather (هوازدگی نمکی).
[خاک شناسی] خاک مبتلا به شوری
[زمین شناسی] فلفل نمکی - به ماسه یا ماسه سنگی گویند که حاوی مخلوطی از ذرات تیره و روشن رنگ هستند، مانند گری واک شدیداً چرتی (کرانین 1948) یا ساب گری واک روشن تر و لکه لکه (پتی جان 1957). مثلاً ماسه سنگ کرتاسه جزیره بو در ایالت آلبرتا.
[زمین شناسی] تاقدیس نمکی
[خاک شناسی] تعادل نمک
[ریاضیات] کوره ی حمام نمک
[شیمی] پل نمک ، سولفات سدیم ناخالص (در کاغذسازى و صابون سازى به کار می رود)
...

معنی کلمه salt به انگلیسی

salt
• series of talks between the united states and the soviet union for the purpose of limiting strategic nuclear arms (began in 1969)
• sodium chloride, common crystalline mineral, table salt; element that provides zest or liveliness; experienced sailor; element that makes an expression poignant or caustic
• add salt, season with salt; preserve in salt; scatter salt; spice up, make lively; fraudulently place expensive minerals within a mine to make the mine appear valuable
• salty, having the flavor of salt; containing salt; preserved with salt; bitter, piquant, sharp
• salt is a substance in the form of white powder or crystals, used to improve the flavour of food or to preserve it. salt occurs naturally in sea water.
• when you salt food, you add salt to it.
• if something or someone rubs salt into your wounds, they make the unpleasant situation that you are in even worse, often by reminding you of your failures or faults.
• if you take something with a pinch of salt, you do not believe that it is completely accurate or true; an informal expression.
• salt is an abbreviation for `strategic arms limitation talks'; a series of discussions that were held between the united states and the former soviet union on how the number of nuclear weapons they possessed could be limited or reduced.
salt and pepper
• salt-and-pepper or pepper-and-salt is used to describe things such as cloth or hair that have small dark and white specks of colour.
salt and pepper shakers
• set of dispensers for salt and pepper (often made of ceramic or plastic)
salt away money
• save money, conserve money
salt cake
• unrefined form of sodium sulfate (used in the industry of glass, soap, paper pulp and ceramic glazes)
...

salt را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آراز فرشباف
نمک طعام
آراز فرشباف
شیمی:
NaCl
سدیم کلرید
محمد حسام کاظمی
نمک
رضا
نمک گوشت
زنیبا
دل انگیز
علیرضا خلیلیان
عبارت salted password: گذرواژه پرورده
sportwoman
نمک

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی salt
کلمه : salt
املای فارسی : سالت
اشتباه تایپی : سشمف
عکس salt : در گوگل

آیا معنی salt مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )