برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1164 100 1

serve

/ˈsɜːrv/ /sɜːv/

معنی: بکار رفتن، بدرد خوردن، خوراک دادن، خدمت کردن، پیشخدمتی کردن، توپ را زدن، خدمت انجام دادن
معانی دیگر: نوکری کردن، چاکری کردن، خدمتکاری کردن، زاوری کردن، خدمتگزاری کردن، انجام وظیفه کردن، تیمار کردن، خدمت نظام کردن، زندانی بودن، در زندان گذراندن، (به عنوان کشیش) سرپرستی کردن، کشیشی کردن، (در فروشگاه و غیره) کار کردن، (خوراک) کشیدن، سرو کردن، به درد خوردن، به کار خوردن، (به جای چیزی) به کار رفتن، (برای چیزی) خوب بودن، سزا دادن، پاداش دادن، حق کسی را دادن، زیر پوشش گرفتن، خدمت ارائه دادن، سرویس دادن، مورد (رفتار خوب یا بد و غیره) قرار گرفتن، (ورقه ی احضار به دادگاه و غیره) تحویل دادن، دادن و رسید گرفتن، ابلاغ کردن، (تنیس و والیبال و غیره) سرو، ضربه ی آغاز، سرو زدن، (قدیمی) خواستگاری کردن، (جانور نر) جفتگیری کردن، (کشتیرانی - طناب را) بندپیچی کردن، نخ پیچ کردن، در بازی توپ رازدن

واژه serve در جمله های نمونه

1. serve a purpose
به درد کاری خوردن،به کار خوردن

2. serve notice
رسما اطلاع دادن،اخطار رسمی کردن

3. serve one's needs
نیازهای کسی را برآورده کردن،به درد کار کسی خوردن

4. serve the time (or the hour)
ابن الوقت بودن،نان را به نرخ روز خوردن

5. serve two masters
دو دوزه بازی کردن،دو ارباب داشتن

6. please serve me some rice
لطفا قدری برنج برایم بکش.

7. seals serve as signatures
مهر به جای امضا به کار می‌رود.

8. to serve at the front
در جبهه خدمت کردن

9. to serve in the army
در ارتش خدمت کردن

10. to serve with distinction
با سربلندی خدمت کردن

11. to serve with the colors
زیر پرچم خدمت کردن

12. to serve a subpoena on someone
فراخوان نامه (یا احضاریه‌ی) رسمی به کسی دادن

13. we must serve the society in which we live
باید به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم خدمت کنیم.

14. he preferred to serve in the nav ...

مترادف serve

بکار رفتن (فعل)
answer , serve
بدرد خوردن (فعل)
do , answer , avail , bestead , serve , vail , bested , subserve
خوراک دادن (فعل)
graze , feed , diet , meal , nourish , serve , grub , board , bait , subsist , nutrify , hay , mess , meat , forage , serve a meal
خدمت کردن (فعل)
serve , minister , render service
پیشخدمتی کردن (فعل)
wait , serve , valet , page , wait on , wait upon
توپ را زدن (فعل)
serve , pitch
خدمت انجام دادن (فعل)
serve

معنی عبارات مرتبط با serve به فارسی

به درد کاری خوردن، به کار خوردن
رسما اطلاع دادن، اخطار رسمی کردن
نیازهای کسی را برآورده کردن، به درد کار کسی خوردن
ابن الوقت بودن، نان را به نرخ روز خوردن
دو دوزه بازی کردن، دو ارباب داشتن

معنی serve در دیکشنری تخصصی

serve
[حقوق] ابلاغ کردن، خدمت کردن
[نساجی] خدمت کردن
[حقوق] اخطار کردن
[ریاضیات] سرویس به ترتیب ورود
[ریاضیات] نظام نوبتی، اولین ورودی اول سرویس می گیرد
[ریاضیات] سرویس به ترتیب عکس ورود، نظام آخرین مشتری

معنی کلمه serve به انگلیسی

serve
• opening stroke or hit of the ball (sports)
• tend to, attend; work, perform a duty or task; worship; function as; offer, present; fulfill a term (of punishment, military service, etc.); deliver, provide; mate with, service (animals); make the opening hit, put the ball into play (sports)
• if you serve your country, an organization, or a person, you do useful work for them.
• if something serves as a particular thing or serves a particular purpose, that is its use or function.
• if something serves people or an area, it provides them with something that they need.
• if you serve people or if you serve food and drink, you give people food and drink.
• if someone serves customers in a shop or a bar, they provide them with what they want to buy.
• when a court serves a legal order on someone or serves them with it, it sends the order to them; a legal use.
• if you serve a prison sentence, you spend a period of time in jail.
• when you serve in games such as tennis or badminton, you throw the ball up and hit it in order to start play. verb here but can also be used as a count noun. e.g. her second serve went into the net.
• if you say that it serves someone right when something unpleasant happens to them, you mean that it is their own fault and you have no sympathy for them.
• see also serving.
• when you serve out food, you give it to people at the beginning of a meal, or during it.
• when you serve up food, you give it to people at the beginning of a meal.
serve a person with the same sauce
• pay someone compensation, give someone a payment
serve an order
• deliver a court order
serve as a middleman
• act as an agent
serve as a role model
• act as a good example
serve ...

serve را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Shadi
بُروز کردن
مصطفی محمدپورگوشلوندانی
گمارروندgomaarRavand
Mehrdad
تغذیه کردن،تغذیه شدن
yu
حفظ کردن
زهرا دولت دوست
ارائه غذا یا نوشیدنی
مهتا دولت دوست
۱.خدمت کردن
۲.سِرو کردن،پذیرایی
۳.راه انداختن مشتری
Jdhjjh
خدمت کردن
soofia
پیش خدمتی کردن
فیض
کمک کردن
Reyhaneh
پذیرایی کردن.
ملیکا
Serve means give food and drink to people in a cafe ect
دانیال قدیری
پذیرایی با غذا
نیلوفر زارعی
حبس گذراندن،زندانی کشیدن
مرجان میری لواسانی
به کار گرفتن
به کار گرفته شدن
به کار آمدن
Aryana
پذیرایی کردن از،بس بودن برای،مشتری راه انداختن،مناسبِ... بودن،خدمت کردن،در زندان گذراندن،(ورزش) سرویس زدن
عادل ولی محمدی
پیشکش کردن
دانیال قدیری
دادن غذا و نوشیدنی به افرادی که برای پشت میز رستوران نشسته اند
گندم
Serne up: در ظرف ریختن غذا یا گذاشتن غذا
n
خدمت کردن
M.D
Serve means give food and drink to people in a restaurant
Shahin
آماده کردن
Shahin
آماده کردن ، سرو کردن ، خدمت کردن
علی

Give food or drink to somebody
soushians
اماده کردن
سرو کردن
عاطفه موسوی
تحقق بخشیدن
میلاد علی پور
عمل کردن
مسعود دشتبانی
در نظر گرفتن
سارا
سرو یعنی خدمت کردن
سارا
در واقع سرو میشود خدمتکار
اکبر
سرویس دادن
مهشید
باعث افتخار شدن، مفتخر کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی serve
کلمه : serve
املای فارسی : سرو
اشتباه تایپی : سثقرث
عکس serve : در گوگل

آیا معنی serve مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )