انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1100 100 1

serve

تلفظ serve
تلفظ serve به آمریکایی/ˈsɜːrv/ تلفظ serve به انگلیسی/sɜːv/

معنی: بکار رفتن، بدرد خوردن، خوراک دادن، خدمت کردن، پیشخدمتی کردن، توپ را زدن، خدمت انجام دادن
معانی دیگر: نوکری کردن، چاکری کردن، خدمتکاری کردن، زاوری کردن، خدمتگزاری کردن، انجام وظیفه کردن، تیمار کردن، خدمت نظام کردن، زندانی بودن، در زندان گذراندن، (به عنوان کشیش) سرپرستی کردن، کشیشی کردن، (در فروشگاه و غیره) کار کردن، (خوراک) کشیدن، سرو کردن، به درد خوردن، به کار خوردن، (به جای چیزی) به کار رفتن، (برای چیزی) خوب بودن، سزا دادن، پاداش دادن، حق کسی را دادن، زیر پوشش گرفتن، خدمت ارائه دادن، سرویس دادن، مورد (رفتار خوب یا بد و غیره) قرار گرفتن، (ورقه ی احضار به دادگاه و غیره) تحویل دادن، دادن و رسید گرفتن، ابلاغ کردن، (تنیس و والیبال و غیره) سرو، ضربه ی آغاز، سرو زدن، (قدیمی) خواستگاری کردن، (جانور نر) جفتگیری کردن، (کشتیرانی - طناب را) بندپیچی کردن، نخ پیچ کردن، در بازی توپ رازدن

واژه serve در جمله های نمونه

1. serve a purpose
ترجمه به درد کاری خوردن،به کار خوردن

2. serve notice
ترجمه رسما اطلاع دادن،اخطار رسمی کردن

3. serve one's needs
ترجمه نیازهای کسی را برآورده کردن،به درد کار کسی خوردن

4. serve the time (or the hour)
ترجمه ابن الوقت بودن،نان را به نرخ روز خوردن

5. serve two masters
ترجمه دو دوزه بازی کردن،دو ارباب داشتن

6. please serve me some rice
ترجمه لطفا قدری برنج برایم بکش.

7. seals serve as signatures
ترجمه مهر به جای امضا به کار می‌رود.

8. to serve at the front
ترجمه در جبهه خدمت کردن

9. to serve in the army
ترجمه در ارتش خدمت کردن

10. to serve with distinction
ترجمه با سربلندی خدمت کردن

11. to serve with the colors
ترجمه زیر پرچم خدمت کردن

12. to serve a subpoena on someone
ترجمه فراخوان نامه (یا احضاریه‌ی) رسمی به کسی دادن

13. we must serve the society in which we live
ترجمه باید به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم خدمت کنیم.

14. he preferred to serve in the navy
ترجمه او ترجیح داد در نیروی دریایی خدمت کند.

15. hysterical symptoms commonly serve to insulate the patient
ترجمه نشانه‌های مرض هیستری معمولا به انزوای بیمار کمک می‌کند.

16. the soldiers who serve their country
ترجمه سربازانی که به کشور خود خدمت می‌کنند

17. they tried to serve their adopted land and to forget about their mother country
ترجمه آنان کوشیدند به کشور گزیده‌ی خودشان خدمت کرده و کشور مادری خود را فراموش کنند.

18. the slightest smile would serve him for encouragement
ترجمه کمترین لبخند او را تشویق می‌کرد.

19. to fear god and serve mankind
ترجمه از خدا ترسیدن و به مردم خدمت کردن

20. each farmer was required to serve his landlord
ترجمه هر کشاورز ملزم بود که به ارباب خود خدمت کند.

21. he contended that literature must serve a moral purpose
ترجمه او استدلال می‌کرد که ادبیات باید هدف اخلاقی داشته باشد.

22. only the strongest line will serve
ترجمه فقط محکم ترین طناب به‌درد می‌خورد.

23. either come to the capital to serve or get ready for war!
ترجمه (زاکانی) یا بیا پایتخت در خدمت یا که آماده باش جنگانا!

24. she considered it her duty to serve the people
ترجمه خدمتگزاری مردم را وظیفه‌ی خود می‌دانست.

25. it is very hard to return his serve
ترجمه برگرداندن سرو او خیلی دشوار است.

26. in his view, the end of life is to serve humanity
ترجمه در نظر او آماج زندگی خدمت به بشریت است.

27. Riches serve a wise man but command a fool.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]Riches به یک مرد عاقل خدمت می‌کنند اما به یک احمق فرمان می‌دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ثروتمندان به یک مرد عاقل خدمت می کنند اما احمقانه دستور می دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. He that would command must serve.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون دستور میده که خدمت کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کسی که دستور دهد باید خدمت کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. Mishaps are like knives that either serve us or cut us as we grasp them by the handle or blade.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]mishaps مثل چاقو هستند که یا به ما خدمت می‌کنند یا ما را قطع می‌کنند و ما آن‌ها را با دسته یا تیغه می‌بریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اشتباهات مانند چاقوهایی هستند که یا ما را خدمت می کنند و یا ما را از بین می برند، چون ما آنها را با دسته یا تیغه می فهمیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. He that serves God for money will serve the devil for better wages.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او به خدا به خاطر پول به شیطان خدمت خواهد کرد و مزد بهتری خواهد گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کسی که برای خدمت به خدا به خدمت می کند، شیطان را برای دستمزد بهتر به خدمت می گیرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف serve

بکار رفتن (فعل)
answer , serve
بدرد خوردن (فعل)
do , answer , avail , bestead , serve , vail , bested , subserve
خوراک دادن (فعل)
graze , feed , diet , meal , nourish , serve , grub , board , bait , subsist , nutrify , hay , mess , meat , forage , serve a meal
خدمت کردن (فعل)
serve , minister , render service
پیشخدمتی کردن (فعل)
wait , serve , valet , page , wait on , wait upon
توپ را زدن (فعل)
serve , pitch
خدمت انجام دادن (فعل)
serve

معنی عبارات مرتبط با serve به فارسی

به درد کاری خوردن، به کار خوردن
رسما اطلاع دادن، اخطار رسمی کردن
نیازهای کسی را برآورده کردن، به درد کار کسی خوردن
ابن الوقت بودن، نان را به نرخ روز خوردن
دو دوزه بازی کردن، دو ارباب داشتن

معنی serve در دیکشنری تخصصی

serve
[حقوق] ابلاغ کردن، خدمت کردن
[نساجی] خدمت کردن
[حقوق] اخطار کردن
[ریاضیات] سرویس به ترتیب ورود
[ریاضیات] نظام نوبتی، اولین ورودی اول سرویس می گیرد
[ریاضیات] سرویس به ترتیب عکس ورود، نظام آخرین مشتری

معنی کلمه serve به انگلیسی

serve
• opening stroke or hit of the ball (sports)
• tend to, attend; work, perform a duty or task; worship; function as; offer, present; fulfill a term (of punishment, military service, etc.); deliver, provide; mate with, service (animals); make the opening hit, put the ball into play (sports)
• if you serve your country, an organization, or a person, you do useful work for them.
• if something serves as a particular thing or serves a particular purpose, that is its use or function.
• if something serves people or an area, it provides them with something that they need.
• if you serve people or if you serve food and drink, you give people food and drink.
• if someone serves customers in a shop or a bar, they provide them with what they want to buy.
• when a court serves a legal order on someone or serves them with it, it sends the order to them; a legal use.
• if you serve a prison sentence, you spend a period of time in jail.
• when you serve in games such as tennis or badminton, you throw the ball up and hit it in order to start play. verb here but can also be used as a count noun. e.g. her second serve went into the net.
• if you say that it serves someone right when something unpleasant happens to them, you mean that it is their own fault and you have no sympathy for them.
• see also serving.
• when you serve out food, you give it to people at the beginning of a meal, or during it.
• when you serve up food, you give it to people at the beginning of a meal.
serve a person with the same sauce
• pay someone compensation, give someone a payment
serve an order
• deliver a court order
serve as a middleman
• act as an agent
serve as a role model
• act as a good example
serve customers
• cater to clients' demands and wishes
serve idols
• worship to pagan gods, commit paganism
serve in office
• fill an official post, serve in a public position
serve its purpose
• be used for a particular reason
serve notice
• give notice that one intends to quit his job
serve one the same sauce
• pay someone compensation, give someone a payment
serve out
• distribute, portion out
serve tables
• bring food to tables at a restaurant
serve the hour
• surrender to the decisive moment, give in to the moment of fate
serve time
• spend time in jail
serve two masters
• serve two authorities, have two bosses
that will serve
• that will do, that will work

serve را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Shadi ٢٠:٤٨ - ١٣٩٦/١٠/٠٨
بُروز کردن
|

مصطفی محمدپورگوشلوندانی ٢٣:٥٧ - ١٣٩٦/١١/١٥
گمارروندgomaarRavand
|

Mehrdad ٢٣:٤٥ - ١٣٩٧/٠١/٢٨
تغذیه کردن،تغذیه شدن
|

yu ١٥:١٤ - ١٣٩٧/٠٢/٢٦
حفظ کردن
|

زهرا دولت دوست ٠١:٣٠ - ١٣٩٧/٠٢/٢٨
ارائه غذا یا نوشیدنی
|

مهتا دولت دوست ١٦:١٢ - ١٣٩٧/٠٤/٣٠
۱.خدمت کردن
۲.سِرو کردن،پذیرایی
۳.راه انداختن مشتری
|

Jdhjjh ١٠:٣٧ - ١٣٩٧/٠٤/٣١
خدمت کردن
|

soofia ١١:٢٠ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
پیش خدمتی کردن
|

فیض ١١:١١ - ١٣٩٧/٠٦/٢٥
کمک کردن
|

Reyhaneh ١٨:٥٦ - ١٣٩٧/٠٧/٢٣
پذیرایی کردن.
|

ملیکا ١٨:٠٦ - ١٣٩٧/٠٧/٢٤
Serve means give food and drink to people in a cafe ect
|

دانیال قدیری ١٤:٣٩ - ١٣٩٧/٠٨/٢٧
پذیرایی با غذا
|

نیلوفر زارعی ٢١:٤٩ - ١٣٩٧/٠٩/٣٠
حبس گذراندن،زندانی کشیدن
|

مرجان میری لواسانی ١٩:٥٦ - ١٣٩٧/١٠/٠١
به کار گرفتن
به کار گرفته شدن
به کار آمدن
|

Aryana ١٨:٠٦ - ١٣٩٧/١٠/٢٦
پذیرایی کردن از،بس بودن برای،مشتری راه انداختن،مناسبِ... بودن،خدمت کردن،در زندان گذراندن،(ورزش) سرویس زدن
|

عادل ولی محمدی ١٩:٥٣ - ١٣٩٧/١٢/١٠
پیشکش کردن
|

دانیال قدیری ١٦:٠٦ - ١٣٩٨/٠٢/١٠
دادن غذا و نوشیدنی به افرادی که برای پشت میز رستوران نشسته اند
|

گندم ١٧:٣٧ - ١٣٩٨/٠٤/١٨
Serne up: در ظرف ریختن غذا یا گذاشتن غذا
|

n ١٢:٤٣ - ١٣٩٨/٠٤/٢٣
خدمت کردن
|

M.D ٢٠:٤٦ - ١٣٩٨/٠٤/٢٨
Serve means give food and drink to people in a restaurant
|

Shahin ١٥:٠٥ - ١٣٩٨/٠٤/٣٠
آماده کردن
|

Shahin ١٥:٠٦ - ١٣٩٨/٠٤/٣٠
آماده کردن ، سرو کردن ، خدمت کردن
|

علی ١٥:١٧ - ١٣٩٨/٠٤/٣٠

Give food or drink to somebody
|

soushians ١٨:٢٤ - ١٣٩٨/٠٧/٢٢
اماده کردن
سرو کردن
|

عاطفه موسوی ٢١:٣٨ - ١٣٩٨/٠٧/٣٠
تحقق بخشیدن
|

میلاد علی پور ٢٣:٢٢ - ١٣٩٨/٠٩/١٦
عمل کردن
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی serve
کلمه : serve
املای فارسی : سرو
اشتباه تایپی : سثقرث
عکس serve : در گوگل


آیا معنی serve مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )