برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1287 100 1

ship

/ˈʃɪp/ /ʃɪp/

معنی: هواپیما، جهاز، کشتی، ناو، کشتی هوایی، مرکوب، سفینه، با کشتی حمل کردن، سوار کشتی شدن، فرستا دن
معانی دیگر: کرجی، سوار کشتی کردن، ترابری کردن، (مثلا هنگام توفان - کشتی) آب گرفتن، آب لبریز کردن، (در کشتی یا قایق) نصب کردن، در جای خود گذاشتن، (برای کار در کشتی) اجیر کردن، ملوان کردن، (با: away یا out و غیره) از شر (کسی یا چیزی) راحت شدن، از سر باز کردن، کشتی بادبان دار (با یک دکل خمیده در جلو و سه دکل بزرگ)، افسران و سرنشینان کشتی، ناویان، هواناو، طیاره، در کشتی خدمت کردن، جاشویی کردن، (s بزرگ) رجوع شود به: argo

بررسی کلمه ship

پسوند ( suffix )
(1) تعریف: condition; character; quality.

- acquaintanceship
[ترجمه ترگمان] آشنایی
[ترجمه گوگل] آشنایی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: something that exemplifies or possesses (such) a quality or condition.

- fellowship
[ترجمه ترگمان] دوستی
[ترجمه گوگل] مشارکت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: office; position.

- apprenticeship
[ترجمه ترگمان] دوره کارآموزی
[ترجمه گوگل] دوره کار آموزی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: art; craft; skill.

- musicianship
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] نوازندگی ...

واژه ship در جمله های نمونه

1. ship ahoy!
هی‌! کشتی (پدیدار شد)!

2. ship building
کشتی سازی

3. ship chandler
فروشنده‌ای که وسایل مورد نیاز ملوانان را می‌فروشد

4. ship rig
نوع بادبان‌های کشتی

5. ship out
1- با کشتی سفر کردن،با کشتی رفتن 2- با کشتی فرستادن 3- رفتن،ول کردن و رفتن (به واسطه‌ی عدم موفقیت و غیره)

6. ship over
در نیروی دریایی نام‌نویسی کردن،به خدمت نیروی دریایی درآمدن

7. a ship at forty degrees north latitude
کشتی واقع در عرض جغرافیایی (پهنا رج) چهل درجه‌ی شمالی

8. a ship equipped with every modern means of navigation
کشتی دارای همه گونه وسایل ناوبری جدید

9. a ship freighted with bananas
کشتی که موز بار آن شده است.

10. a ship hove into sight
یک کشتی به معرض دید ما آمد.

11. a ship of 10 meter draft
یک کشتی با آب‌نشین ده متری

12. a ship running before the wind
یک کشتی که در جلو باد به تندی حرکت می‌کند

13. a ship sailing under swedish colors
یک کشتی که تحت لوای ( ...

مترادف ship

هواپیما (اسم)
aircraft , plane , airplane , ship , flying machine , aeroplane
جهاز (اسم)
apparatus , ship , appurtenance , system , dowry
کشتی (اسم)
bottom , vessel , ship , ark , wrestle , hulk , collier , prow
ناو (اسم)
ship , drain , battleship , carina
کشتی هوایی (اسم)
ship , dirigible
مرکوب (اسم)
ship , mount , steed , palfrey
سفینه (اسم)
ship
با کشتی حمل کردن (فعل)
ship
سوار کشتی شدن (فعل)
ship , embark
فرستا دن (فعل)
issue , send , dispatch , refer , forward , ship , transmit , send out , despatch , send in

معنی عبارات مرتبط با ship به فارسی

رجوع شود به: hardtack
آبراه کشتی، آبراه بزرگ
سوداگر خوراک و مواد مورد نیاز کشتی ها
طوفان سخت در دریای چین
(انگلیس - سابقا) مالیات بندر (برای تامین بودجه ی نیروی دریایی)
نبرد ناو بزرگ، کشتی جنگی بزرگ
1- با کشتی سفر کردن، با کشتی رفتن 2- با کشتی فرستادن 3- رفتن، ول کردن و رفتن (به واسطه ی عدم موفقیت و غیره)
در نیروی دریایی نام نویسی کردن، به خدمت نیروی دریایی درآمدن
کشتی سه دکله (یا بیشتر)، کشتی بادبان دار بزرگ (full-rigged هم می گویند)، دارای بادبان مربع
محل کشتی سازی، کارخانه کشتی سازی
ترک ناو
کشتى هوایى
ناو هجومی آب خاکی
مجازات اعدام، (در اصل) سربریدن به خاطر بزهکاری یا آدمکشی، کشتی زره دار جنگی با توپ هایی که دهانه ...

معنی کلمه ship به انگلیسی

ship
• large vessel made for sailing on the sea; aircraft, spacecraft
• send, dispatch; transport by ship (or airplane, truck, etc.); put on board a ship; embark, board a ship; travel on a ship; work on a ship
• a ship is a large boat which carries passengers or cargo.
• if people or things are shipped somewhere, they are sent there by ship or by some other means of transport.
• see also shipping.
ship canal
• passageway for ships
ship of state
• national affairs
ship of the desert
• camel
ship off
• send away, launch (via a watercraft)
ship out
• depart in a ship (especially from one's native country); send someone on a ship (from his native country); quit, be fired (slang)
abandon a sinking ship
• evacuate a ship that is sinking into the sea; leave a group or company because it is headed for failure
abandon ship
• evacuate a ship; leave a group or company because it is headed for failure
aboard a ship
• on the ship
about ship
• bring the ship about, turn the ship around (command)
air ship
• balloon which is driven by a propeller and can be steered
captain of the ship
• leader of a ship, master of a ship
cargo ship
• ship which transports cargo, freighter ship
ensign ship
• rank or state of an ensign
factory ship
• a factory ship is a large fishing boat ...

ship را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آرمین مظاهری
ارسال محموله
MOHAMMAD
کشتی
ایمان مصطفائی
در معرض فروش گذاشته شدن
The software is due to ship next month
پیمان
Is shipped with
عرضه شده است.
بهار
کشتی
Adrien
زوج
مثال:
My favorite ship is Adrienette
Amir Ahmadi
کشتی، ناو، بعضی اوقات به معنای سفینه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی ship
کلمه : ship
املای فارسی : شیپ
اشتباه تایپی : ساهح
عکس ship : در گوگل

آیا معنی ship مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )