انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 957 100 1

sight

تلفظ sight
تلفظ sight به آمریکایی/ˈsaɪt/ تلفظ sight به انگلیسی/saɪt/

معنی: بینایی، نظر، هدف، منظر، دیدگاه، جلوه، قیافه، چشم، دید، بینش، منظره، تماشا، باصره، قدرت دید، الت نشانه روی، رویت کردن، بازرسی کردن، دیدن، دید زدن
معانی دیگر: دورنما، نما، (جمع) دیدنی ها، جاهای دیدنی، (منفی) دیدنی، تماشایی، افتضاح، ادراک، فهم، رویت، نگرش، (نجوم) رصد کردن، رصد، (دریانوردی و غیره) مکان یابی، جایابی، (پدافند هوایی) دستگاه، سایت، هدف یاب، (روی لوله ی تفنگ و غیره) نشانه یاب، شکاف درجه ی تفنگ، نظری، نگری، رویتی، (برای نخستین بار) دیدن، مشاهده کردن، (محلی) خیلی، یک عالمه، یک دنیا، (بازرگانی) دیداری، (سلاح) هدفگیری کردن (به کمک نشانه یاب)، (سلاح را) دارای نشانه یاب کردن، میدان دید، (مهجور) رجوع شود به: insight، جنبه، نشان کردن

بررسی کلمه sight

اسم ( noun )
عبارات: out of sight
(1) تعریف: the ability to see; vision.
مترادف: eyesight, vision

- The eyes are the organ of sight.
ترجمه کاربر [ترجمه کتی] جشم ها اندام بینایی هستند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چشم‌ها the است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چشم چشم انداز است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Air traffic controllers must have excellent sight.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کنترل‌کننده‌های ترافیک هوایی باید دید خوبی داشته باشند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کنترل ترافیک هوایی باید دید خوبی داشته باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The accident caused her to lose her sight.
ترجمه کاربر [ترجمه سید محمد حسین میر جلیلی] تصادف باعث شد که او بینایی خود را از دست بدهد .
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تصادف او را از دست داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تصادف باعث شد که او چشم خود را از دست بدهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the act or an instance of seeing.
مترادف: glance, glimpse, look, view

- The sight of the photograph made her gasp.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دیدن عکس، نفسش را حبس کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دید عکسی او را گاز گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Our first sight of the mountains filled us with excitement.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اولین منظره کوه‌ها ما را هیجان‌زده کرده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اولین دید ما از کوه ها با هیجان ما را پر کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: something that one sees.
مشابه: spectacle

- Their garden is a lovely sight in the spring.
ترجمه کاربر [ترجمه roz] باغ انها در بهار منظره ی دوستداشتنی بوجود می اورد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باغ آن‌ها در بهار منظره قشنگی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] باغ آنها در فصل بهار به چشم می خورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a range of view, as on a particular occasion.
مترادف: eyeshot, eyesight, view

- He came into sight from behind the building.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از پشت ساختمان بیرون آمد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از پشت ساختمان آمد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a noteworthy thing to see; spectacle.
مترادف: spectacle

- The Statue of Liberty is just one of the famous sights of New York City.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مجسمه آزادی تنها یکی از مناظر معروف شهر نیویورک است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مجسمه آزادی تنها یکی از مناظر معروف شهر نیویورک است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a device, as on a gun or telescope, that enables accurate aiming.
مترادف: bead

- This rifle is equipped with a first-rate sight.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این تفنگ مجهز به یک دید اول است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این تفنگ مجهز به دید اولیه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: sights, sighting, sighted
(1) تعریف: to observe or suddenly see.
مترادف: descry, discern, espy, lay eyes on
مشابه: behold, discover, glimpse, observe, perceive, see

- After two months at sea, the captain sighted land.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پس از دو ماه در دریا ناخدای کشتی دیده شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پس از دو ماه در دریا، کاپیتان زمین را دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- From the helicopter, the police sighted the man running over the field.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس از بالگرد بیرون آمد و مرد را دید که روی زمین می‌دود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از هلی کوپتر، پلیس مردی را که در حال کار بر روی زمین بود، دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to determine the exact placement of by using a surveying or navigating device.
مشابه: locate

- Our equipment sighted the enemy submarine.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تجهیزات ما زیردریایی‌های دشمن را دیده بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تجهیزات ما زیردریایی دشمن را دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to direct or aim (a firearm or other device) at a target.
مترادف: aim
مشابه: direct, home, level, train
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: sighter (n.)
(1) تعریف: to look carefully in a particular direction.
مشابه: gaze, look, stare

(2) تعریف: to aim or look through a sight, as on a rifle.
مشابه: aim, home

واژه sight در جمله های نمونه

1. sight draft
ترجمه برات دیداری

2. sight unseen
ترجمه بدون دیدن ملک مورد معامله یا چیز مورد بحث

3. a sight better than his brother
ترجمه یک دنیا بهتر از برادرش

4. a sight draft
ترجمه برات دیداری

5. a sight that will make your heart sing
ترجمه منظره‌ای که دلت را شاد خواهد کرد

6. a sight translation of a text
ترجمه ترجمه‌ی نظری یک متن

7. a sight which was imprinted forever on her memory
ترجمه منظره‌ای که برای همیشه در خاطرش نقش بسته بود

8. another sight will give us the ship's position
ترجمه یک مکان‌یابی دیگر محل کشتی را برایمان معلوم خواهد کرد.

9. the sight of a graveyard saddens me
ترجمه منظره‌ی گورستان مرا غمزده می‌کند.

10. the sight of blood always distressed him
ترجمه دیدن خون همیشه او را آزار می‌داد.

11. the sight of injustice outraged her
ترجمه دیدن ظلم او را سخت برآشفت.

12. the sight of the building gave me the hump
ترجمه دیدن آن ساختمان مرا غمزده کرد.

13. the sight of the cadaver made her wince
ترجمه از دیدن آن نعش یکه خورد.

14. the sight of those dying children was hurtful
ترجمه دیدن آن کودکان مردنی (در حال مرگ) دردآور بود.

15. the sight sent a chill down his spine
ترجمه آن منظره پشتش را لرزاند.

16. the sight that struck my eyes
ترجمه منظره‌ای که به نظرم رسید

17. to sight a star
ترجمه ستاره‌ای را رویت کردن

18. a sight for sore eyes
ترجمه (عامیانه) منظره یا شخص خوشایند،چشم روشن کن

19. by sight
ترجمه نظرا،بارویت،قیافتا

20. catch sight of
ترجمه در یک نظر دیدن،ناگهان دیدن

21. catch sight of
ترجمه 1- دیدن،مشاهده کردن 2- متوجه شدن 3- در یک نظر زودگذر دیدن

22. in sight
ترجمه نزدیک،درمدنظر،آشکار

23. lose sight of
ترجمه فراموش کردن،از (هدف یا موضوع و غیره) پرت شدن

24. lose sight of
ترجمه 1- گم کردن،دیگر ندیدن 2- فراموش کردن،فروگذار کردن،در نظر نگرفتن

25. a familiar sight
ترجمه منظره‌ی آشنا

26. a magnificent sight
ترجمه منظره‌ی پرشکوه

27. a sorry sight
ترجمه منظره‌ی اسف‌انگیز

28. a woeful sight
ترجمه یک منظره‌ی غم‌افزا

29. at the sight of the cross she fell into an ecstasy
ترجمه با دیدن صلیب به حالت خلسه فرو رفت.

30. loss of sight
ترجمه از دست رفتن بینایی

31. the awful sight of christ on the cross
ترجمه منظره‌ی بهت‌آور و احترام انگیز عیسی بر روی صلیب

32. at first sight
ترجمه با اولین نگاه،در یا با نظر اول،با نخستین دیدار

33. out of sight
ترجمه 1- ناپیدا،ناپدید،خارج از میدان دید 2- دوردست،دورافتاده 3- (عامیانه - قیمت یا سطح زندگی و غیره) دست نیافتنی،خیلی بالا،سرسام آور 4- (خودمانی) عالی،معرکه

34. out of sight of
ترجمه دور از دید،خارج از میدان دید،ناپیدا،درجای دوردست

35. bijhan lost his sight
ترجمه بیژن بینایی خود را از دست داد.

36. love at first sight
ترجمه عشق با نگاه اول

37. out of our sight
ترجمه خارج از دید (یا نظر) ما

38. terrified at the sight of the corpse
ترجمه وحشت‌زده در اثر دیدن جسد

39. to be in sight
ترجمه در معرض دید بودن

40. victory is in sight
ترجمه پیروزی نزدیک است.

41. at (or on) sight
ترجمه 1- به مجرد دیدن،فورا 2- (بازرگانی) دیداری

42. a ship hove into sight
ترجمه یک کشتی به معرض دید ما آمد.

43. a sin in the sight of god
ترجمه گناه در نظر خداوند

44. i shuddered at the sight of his blood
ترجمه با دیدن خون او چندشم شد.

45. turned sick by the sight
ترجمه دچار حالت تهوع در اثر دیدن آن منظره

46. come into (or within) sight (of)
ترجمه وارد میدان دید (کسی) شدن،به نظر آمدن یا رسیدن

47. not by a long sight
ترجمه ابدا،اصلا،به هیچ وجه

48. i only know him by sight
ترجمه فقط قیافتا او را می شناسم.

49. my heart leaped at the sight of him
ترجمه با دیدن او قلبم فرو ریخت.

50. she always fainted at the sight of blood
ترجمه او همیشه با دیدن خون غش می‌کرد.

51. she flared up at the sight of him
ترجمه به مجرد دیدن او ازجا دررفت.

52. she was repulsed by the sight of green flies on her food
ترجمه دیدن مگس‌های سبز بر روی خوراک،دل او را به هم زد.

53. the boy was out of sight and out of sound
ترجمه آن پسر نه در معرض دید بود و نه صدای کسی را می‌شنید.

54. the women shrieked at the sight of the mouse
ترجمه زن‌ها با دیدن موش جیغ کشیدند.

55. this drug will clear her sight
ترجمه این دارو دید چشم‌هایش را بهتر خواهد کرد.

56. all humans are equal in the sight of god
ترجمه همه‌ی انسان‌ها در نظر خداوند برابرند.

57. her face lit up at the sight of her child
ترجمه با دیدن فرزندش چهره‌اش روشن‌تر شد.

58. in order to build up the sight vocabulary of children
ترجمه برای تقویت واژگان نظری کودکان

59. without makeup, her face is a sight
ترجمه بدون بزک صورتش افتضاح است.

60. every human being is valuable in the sight of god
ترجمه در نظر خداوند هر انسانی دارای ارزش است.

61. the three hungry men drooled at the sight of food
ترجمه با دیدن خوراک آب از لب و لوچه‌ی سه مرد گرسنه جاری شد.

62. there wasn't even a single sail in sight
ترجمه حتی یک کشتی هم به چشم نمی‌خورد.

63. to avert one's eyes from an ugly sight
ترجمه چشم خود را از منظره زشتی برتافتن

64. truth as it appeared to his inward sight
ترجمه واقعیتی که او باطنا درک می‌کرد

65. suddenly a deer came into my line of sight
ترجمه ناگهان آهویی از راستای دید من رد شد (از مد نظرم گذشت).

66. we were lost in the desert with no relief in sight
ترجمه در صحرا گم شده بودیم و از کمک خبری نبود.

67. he had fallen into the gutter and his clothes were a sight
ترجمه توی جوی افتاده بود و لباس هایش تماشایی شده بود.

مترادف sight

بینایی (اسم)
acumen , insight , vision , sight , eyesight , eye , perspective , discernment , spectrum
نظر (اسم)
sight , verdict , view , advice , regard , opinion , look , viewpoint , thought , slant , discretion , observation , gander , esteem , ken , waff
هدف (اسم)
object , cause , objective , point , sight , aim , purpose , target , goal , mark , prick , scope , butt , bourgeon , bourn , bourne , burgeon , victim , parrot , quintain
منظر (اسم)
countenance , face , physiognomy , sight , appearance , aspect , phantom , perspective , image , facet , visage , phase , guise , spectrum , facies , fantom
دیدگاه (اسم)
sight , viewpoint , beacon , point of view , standpoint , peephole , look-out , peep sight
جلوه (اسم)
display , sight , show , seeming , parade , flourish , luster , flaunt , bravery , flash , showing , resplendence , resplendency
قیافه (اسم)
countenance , face , gesture , sight , look , semblance , expression , mien , gest , leer , snoot
چشم (اسم)
sight , eye , shiner , winker , optic , eyelet , winkers
دید (اسم)
vision , sight , eyesight , view , viewpoint , perspective , point of view , seeing , visibility , look-out
بینش (اسم)
intelligence , intuition , insight , sight , eyesight , seeing , ken
منظره (اسم)
object , vision , sight , view , prospect , perspective , picture , scene , outlook , scenery , landscape , spectacle
تماشا (اسم)
sight , observation , spectacle , viewing , sightseeing
باصره (اسم)
sight
قدرت دید (اسم)
sight
الت نشانه روی (اسم)
sight
رویت کردن (فعل)
sight
بازرسی کردن (فعل)
sight , proctor , search , examine , inspect , espy
دیدن (فعل)
sense , vision , sight , eye , view , notice , look , witness , perceive , observe , see , behold , distinguish , descry , twig , catch sight , contemplate
دید زدن (فعل)
appraise , sight

معنی عبارات مرتبط با sight به فارسی

مقابله چشمی، مقابله نظری
(در نمایش های کمدی و روحوضی) نره خر بازی، شوخی های بدنی
بدون مطالعه قبلی خواندن زبان خارجی، بدون امادگی قبلی اجراکردن موسیقی، فی البداهه خواندن یا اجراکردن
(قدرت ترجمه از متون خارجی یا نواختن موسیقی ناآشنا فقط از راه خواندن و بدون تمرین قبلی) اجرای فی البداهه، ترجمه فی البداهه
دیدار مناظر جالب شهر وغیره، تماشا
بدون دیدن ملک مورد معامله یا چیز مورد بحث
با اولین نگاه، در یا با نظر اول، با نخستین دیدار
1- به مجرد دیدن، فورا 2- (بازرگانی) دیداری
برات دیداری، برات رویت
نظرا، بارویت، قیافتا
وارد میدان دید (کسی) شدن، به نظر آمدن یا رسیدن
نزدیک، درمدنظر، آشکار
تیز بینی
مسیر دید، خط دید، راستای دید، خطی که قرنیه چشم را به نقطه ثابتی وصل نماید

معنی sight در دیکشنری تخصصی

[مهندسی گاز] دیدگاه ، دیدن ، نشان کردن
[حقوق] برات دیداری، برات عند المطالبه
[عمران و معماری] مسافت دید - فاصله دید - طول دید
[عمران و معماری] محدودیت در مسافت دید
[حسابداری] اعتبار اسنادی دیداری
[حسابداری] برات دیداری
[مهندسی گاز] شیشه اندازه گیری ، مایع نمای مدرج
[عمران و معماری] خط دید - خط رویت
[عمران و معماری] مثلث دید
[حقوق] قبولی بعد از رؤیت
[حسابداری] دیداری
[حقوق] عندالمطالبه
[نساجی] در محل
[عمران و معماری] دید عقب - دید به پشت
[زمین شناسی] دید عقب، قرایت عقب
[نساجی] تخمین چشمی
[برق و الکترونیک] نشانه گیر ژیروسکوپی نشانه گیر تفنگ که به ژیروسکوپ مجهز شده باشد .
[زمین شناسی] خط دید ، مسیر دید ، خطی که قرنیه چشم را به نقطه ثابتی وصل نماید
[عمران و معماری] خط دید
[برق و الکترونیک] خط دید مسیر مستقیم در بدون مانع بین دو نقطه . - در امتداد خط دید
[ریاضیات] خط دید
[عمران و معماری] خط دید مستقیم
[زمین شناسی] دوربینهای بصری ، محور قراولروی
[زمین شناسی] کانسنگ آشکارساز، کانسنگ قابل دیدن رجوع شود به developed reserves.

معنی کلمه sight به انگلیسی

sight
• vision, ability to see; look, glimpse; spectacle; viewfinder; range of view; point of view; ridiculous appearance
• see with the eyes, view; notice, discern; observe, look at carefully; locate in a viewfinder; equip with a viewfinder; direct, aim
• sight is the ability to see.
• a sight is something that you see, or the act of seeing it.
• the sights are interesting places that are often visited by tourists.
• if someone or something is sighted somewhere, they are seen there briefly or suddenly.
• the part of a gun that helps you to aim it more accurately is called the sight or the sights.
• see also sighted, sighting.
• if someone or something appears to have certain characteristics at first sight, they appear to have them when you first meet them, although they may not actually be like that when you know them better.
• if one thing is a sight better or a sight worse than a similar thing, it is very much better or very much worse; used in informal english.
• if something is in sight, you can see it. if it is out of sight, you cannot see it.
• if a result or a decision is in sight, it is likely to happen soon.
• if you catch sight of someone, you see them suddenly or briefly.
• if you know someone by sight, you can recognize them when you see them, but you have never spoken to them.
• if someone is ordered to shoot on sight, they have to shoot someone as soon as they see them.
• if you set your sights on something, you are determined to have it.
• to lose sight of something: see lose.
sight a rifle
• aim a rifle, direct a rifle
sight for sore eyes
• something pleasurable to behold, refreshing sight
sight hound
• hound that chases and hunts its prey by sight and not by smell, gaze hound
sight jogger
• sightjogger, person who looks at the sights while jogging or running
sight jogging
• sightjogging, sightseeing while running or jogging
sight read
• someone who can sight-read can read musical symbols and sing or play them immediately when they see them.
sight reading
• reading directly from a printed page
sight unseen
• without been seen in advance
angle of sight
• perpendicular angle between one's line of vision and the horizon
aperture sight
• narrow enclosed sight on a gun or other device that one aims
at first sight
• at first glance, as it first seemed
at sight
• upon presentation, immediate
awesome sight
• terrific sight
beautiful sight
• nice-looking vista, attractive scene
bloodcurdling sight
• frightening sight, horrible sight
breech sight
• device attached to the breech of a firearm used for guiding the eye joined with the front sight when aiming
by sight
• according to a superficial knowledge, according to a first impression
dull sight
• gloomy sight
fixed sight
• site of a gun which is not adjustable
horrible sight
• ghastly scene, hideous spectacle, frightful sight
in one's sight
• from one's point of view, according to one's opinion
in sight
• in view, drawing near, approaching, imminent, on the horizon
keen sight
• sharp vision, excellent eyesight
know by sight
• know well enough to identify on sight
line of sight
• line of direct vision, imaginary line that demonstrates what can be seen; imaginary straight line between one object and another
• your line of sight is an imaginary line that stretches between your eye and the object that you are looking at.

sight را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی sight

ebitaheri@gmail.com ٠٩:١٤ - ١٣٩٦/١٠/٠٦
دیدار ، برخورد دیداری ، مشاهده
|

سحر ٠٩:٣٤ - ١٣٩٧/٠٤/٢٣
within sight : در دیدرس
|

فرهاد سليمان‌نژاد ٠٠:٥٤ - ١٣٩٧/٠٥/٢٣
at the sight of
به محض ديدن، به مجرد روئيت، به محض مشاهده
|

Zohre😻 ١٢:٥٠ - ١٣٩٧/٠٥/٢٣
قوه بینایی
|

Hasti ١٨:٣٣ - ١٣٩٧/٠٩/١٦
منظره، ویو
|

Zohre ١٨:١٤ - ١٣٩٧/١٢/٢١
حس بینایی
|

پیشنهاد شما درباره معنی sight



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی sight
کلمه : sight
املای فارسی : سایت
اشتباه تایپی : سهلاف
عکس sight : در گوگل


آیا معنی sight مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )