برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1184 100 1

sloppy

/sˈlɑːpi/ /ˈslɒpi/

معنی: کثیف، شلخته، درهم و برهم، نا مرتب
معانی دیگر: ولنگار، لچر، بد لباس، شورتی، بی دقت، سر هم بندی شده، بد ساخت، حاکی از شلختگی، شورتی گرانه، ناشی گرانه، سرسری، پوشیده از گل و لای یا برف آبکی، برفابی، گلی، گلابی، گل آلود، خیس و کثیف

بررسی کلمه sloppy

صفت ( adjective )
حالات: sloppier, sloppiest
مشتقات: sloppily (adv.), sloppiness (n.)
(1) تعریف: wet or muddy.

- sloppy roads
[ترجمه ترگمان] جاده‌های کج و معوج،
[ترجمه گوگل] جاده های خالی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: thin and liquid in consistency.

- sloppy mashed potatoes
[ترجمه ترگمان] پوره سیب‌زمینی
[ترجمه گوگل] سیب زمینی پودر نازک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: poorly kept; messy or untidy.
متضاد: shipshape, tidy, trim
مشابه: disheveled, messy, slovenly, untidy

- a sloppy bedroom
[ترجمه ترگمان] اتاق‌خواب بی دقت
[ترجمه گوگل] یک اتاق خواب کثیف
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: careless ...

واژه sloppy در جمله های نمونه

1. sloppy repair
تعمیر ناشیانه

2. sloppy writing
نگارش سرهم‌بندی شده

3. a sloppy student
شاگرد شورتی

4. Mother constantly picked at him for being sloppy.
[ترجمه ترگمان]مادر مدام او را گول می‌زد که بی‌احتیاط باشد
[ترجمه گوگل]مادر به طور مداوم به او غرق در انتخاب شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. She's always criticizing her husband for being sloppy.
[ترجمه ترگمان]همیشه از شوهرش انتقاد می‌کند که شلخته است
[ترجمه گوگل]او همیشه از شوهرش انتقاد می کند که آن را غافلگیر می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. His written reports are incredibly sloppy.
[ترجمه ترگمان]گزارش‌های کتبی او به طور باور نکردنی درهم و برهم است
[ترجمه گوگل]گزارش های کتبی آن فوق العاده غلط است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. My boss criticized my sloppy personal appearance.
...

مترادف sloppy

کثیف (صفت)
nasty , mussy , dirty , bedraggled , filthy , messy , squalid , smeary , sloppy , grubby , impure , scabious , lousy , sordid , grimy , wild and woolly , mucky , soapless , smoochy
شلخته (صفت)
blowzy , sloppy , grubby , slovenly , frumpy , slipshod , frowsy , sordid , frowzy , frumpish , sloven
درهم و برهم (صفت)
intricate , desultory , turbid , sloppy , topsy-turvy , untidy , unorganized , woebegone , tangly
نا مرتب (صفت)
disordered , irregular , disheveled , sloppy , untidy , unequal

معنی عبارات مرتبط با sloppy به فارسی

(امریکا - ساندویچ گوشت چرخ کرده و رب گوجه فرنگی و ادویه) اسلاپی جو

معنی کلمه sloppy به انگلیسی

sloppy
• slovenly, untidy; careless; wet, slushy, muddy; oversentimental, silly (informal); unappetizing; splashed with liquid
• something that is sloppy is messy and careless; an informal word.
• you can say that something is sloppy when you think it is extremely sentimental.
sloppy handwriting
• messy penmanship, handwriting that is not written carefully and is hard to read

sloppy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

A
شلخته
کثیف
نا مرتب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی sloppy
کلمه : sloppy
املای فارسی : سلپپی
اشتباه تایپی : سمخححغ
عکس sloppy : در گوگل

آیا معنی sloppy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )