انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 956 100 1

spot

تلفظ spot
تلفظ spot به آمریکایی/ˈspɑːt/ تلفظ spot به انگلیسی/spɒt/

معنی: نقطه، موقعیت، خال، لکه، لک، مکان، لحظه، محل، موضع، زمان مختصر، با خال تزئین کردن، در نظر گرفتن، بجا آوردن، لکه دار کردن یا شدن، کشف کردن
معانی دیگر: خجک، پیسه، سایه روشن، داغ، (تاس تخته نرد یا ورق بازی و غیره) خال، خط و خال، ورق بازی، کارت، نقص، عیب، خدشه، ننگ، جا، گله، (انگلیس - عامیانه) کمی، قدری، یک ذره، (عامیانه) شغل، مقام، پست اداری، (آمریکا - خودمانی) اسکناس، لک انداختن، چرکین کردن، لک دار کردن، (در محل بخصوص) قرار دادن، جایگزین کردن، مستقر کردن، (خشک شویی و غیره) لکه گیری کردن، زدودن، (کسی را پس از جستجو) دیدن، شناختن، (بازی یا مسابقه و غیره) فرجه دادن، آوانس دادن، نقطه دار شدن، خال دار شدن، لک افتادن، آماده، حاضر (برای تحویل و غیره)، نقد، چکی، الله بختی، بی نقشه، سرسری، تک و توک، جسته و گریخته، (رادیو یا تلویزیون و غیره) در وسط برنامه، میان برنامه، میان برنامه ای، (زمان گذشته) خال دار، خال مخالی، خط و خال دار، ابلق، درجا، رجوع شود به: spotlight، (جانورشناسی) خال ماهی (leiostomus xanthurus - بومی غرب اقیانوس اطلس)، آگهی کوتاه، اعلان کوچک، تبخال، جوش، دانه، (آمریکا - خودمانی) رجوع شود به: nightclub، ناقص کردن، معیوب کردن، (آماج یا محل دشمن و غیره) معلوم کردن، تعیین کردن، هدفگیری کردن، تنظیم تیر کردن، مسافت یابی کردن، دیده بانی کردن، دیده وری کردن، تجسس کردن (رجوع شود به: spotter)، آماج یابی کردن، اماده پرداخت، فوری

بررسی کلمه spot

اسم ( noun )
عبارات: hit the spot, on the spot
(1) تعریف: a mark, such as a stain, or something like a stain, that is different in color from the area surrounding it; blot.
مترادف: blot, dot, mark, speck
مشابه: patch, stain

- He noticed that he had a dark spot on his yellow tie.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] متوجه شد که نقطه روشنی بر کراوات زردش دیده می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او متوجه شد که او نقطه تاریک در کراوات زرد دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- A leopard is famous for its spots.
ترجمه کاربر [ترجمه سید محمد حسین میر جلیلی] پلنگ به نقاطش (خال های روی بدنش ) معروف است .
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلنگ به خاطر نقاط آن مشهور است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لئوپارد معروف به نقاط آن است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: place; position.
مترادف: place
مشابه: location, space

- I put your name in the first spot on the list.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اسم تو رو توی لیست اول گذاشتم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من نام خود را در اولین نقطه در لیست قرار داده ام
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We found a shady spot to have a picnic.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما یه جای دنج پیدا کردیم که پیک‌نیک داشته باشیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما یک مکان سایه دار برای یک پیک نیک پیدا کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- From this spot, you can get a view of the whole valley.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از این نقطه می‌توانید از کل این دره بازدید کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از این نقطه، شما می توانید یک دید کلی از دره را دریافت کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: an uncomfortable or embarrassing position.
مترادف: bind, fix, predicament
مشابه: jam

- If we don't finish on time, we'll be in a real spot.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر به موقع تمومش نکنیم، ما در یک جای واقعی خواهیم بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر زمان را تمام نکنیم، در نقطه ای واقع می شویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He was in a tight spot and needed to borrow some money quickly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در یک نقطه بحرانی قرار داشت و لازم بود که به سرعت مقداری پول قرض کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در یک نقطه ضعف بود و نیاز به قرض گرفتن برخی از پول به سرعت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: an area or locality.
مترادف: area, locale, locality
مشابه: location

- Bermuda is a popular vacation spot.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برمودا یک مکان تفریحی محبوب است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برمودا نقطه تعطیلات محبوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: an injury to one's character or reputation; blemish.
مترادف: blemish, flaw
مشابه: brand, stain

- His reputation didn't seem to have any spots, so we hired him for the job.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به نظر نمی‌رسید که شهرتش هیچ نقطه ضعفی نداشته باشد، بنابراین ما او را برای کار استخدام کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به نظر نمیرسد شهرت او نقاطی داشته باشد، بنابراین ما او را برای این کار استخدام کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a skin blemish; pimple.
مترادف: blemish, pimple

- I'm getting a spot right on my nose!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من دارم یه خال روی دماغم پیدا می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من یک نقطه درست بر روی بینی دارم!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: a spotlight.
مترادف: spotlight

- We need a few more spots for the stage lighting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما به چند نقطه بیشتر برای نورپردازی روی صحنه نیاز داریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما نیاز به نقاط بیشتری برای روشنایی صحنه داریم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: spots, spotting, spotted
(1) تعریف: to cause to be marked or soiled with spots.
مترادف: dot, mark, spackle
مشابه: besmear, besmirch, blemish, blot, dapple, daub, mottle, smirch, stain

- How did I manage to spot my shirt again?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چطور تونستم دوباره لباسم رو درست کنم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چگونه توانستم پیراهن من را دوباره ببندم؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The driveway is spotted with oil.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پارکینگ با روغن تشخیص داده می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] راهپیمایی با روغن دیده می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to notice or catch sight of.
مترادف: notice, recognize
مشابه: detect, discern, discover, distinguish, glimpse, identify, locate, mark, perceive, see, sight

- He spotted his sister in the crowd.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خواهرش را در میان جمعیت دید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خواهرش را در جمعیت دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The police officer spotted the suspect hiding in the doorway.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] افسر پلیس مظنون را دید که در آستانه در مخفی شده‌بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] افسر پلیس مظنون را پنهان در درگاه دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to notice; detect.
مترادف: discern, notice, recognize
مشابه: detect, discover, distinguish, identify, locate, mark, perceive, see

- She spotted the error in his logic.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او خطای خود را در منطق او تشخیص داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خطا را در منطق او پنهان کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to put in a particular position.
مترادف: locate, place
مشابه: establish, fix, position, put, situate

- The director spotted the leading actor at center stage for the opening of the scene.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مدیر عامل هدایت‌کننده در صحنه مرکز برای باز کردن صحنه شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کارگردان بازیگر برجسته ای را که در مراسم افتتاحیه در مراسم افتتاحیه حضور داشت، دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to become or cause to become marked with or soiled by spots.
مترادف: dapple
مشابه: blot, splotch, stain

- Some of the dark clothes spotted when I spilled the bleach.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بعضی از لباس‌های تیره هنگامی که ماده سفید کننده را روی زمین ریخت دیده می‌شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بعضی از لباس های تاریک وقتی که من سفید کننده ریخته شد، پلاک ها را دیدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
• : تعریف: done or completed instantly.
مترادف: immediate, instant
مشابه: direct, prompt, quick, snap, sudden, swift

- I had to make a spot decision.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باید یه تصمیم می‌گرفتم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من مجبور شدم یک تصمیم نا درست بگیرم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He was required to make a spot payment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] احتیاج به پرداخت نقدی داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ملزم به پرداخت یک نقطه بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه spot در جمله های نمونه

1. spot cash
ترجمه پول نقد،پول آماده

2. spot control of traffic
ترجمه کنترل ترافیک در محل

3. spot wheat
ترجمه گندم آماده(ی تحویل)

4. a spot advertisement
ترجمه آگهی میان برنامه

5. a spot as a secretary
ترجمه شغلی به عنوان منشی

6. a spot of rest
ترجمه قدری استراحت

7. a spot of tea
ترجمه کمی چای

8. a spot survey
ترجمه زمینه یابی سرسری

9. a spot test
ترجمه آزمایش بدون نقشه

10. to spot an opponent five points
ترجمه پنج امتیاز به حریف فرجه دادن

11. to spot guards at every door
ترجمه در تمام درب‌ها نگهبان مستقر کردن

12. a beautiful spot where one could commune with nature
ترجمه مکانی زیبا که در آن یگانگی با طبیعت میسر بود.

13. a grease spot on my tie
ترجمه لکه‌ی چربی بر کراوات من

14. a hollow spot in the road
ترجمه چاله در جاده

15. a ten spot
ترجمه اسکناس دهی (ده دلاری)

16. the exact spot where i put my watch
ترجمه درست همان جایی که ساعتم را گذاشتم

17. the ten spot of spades
ترجمه ورق ده پیک

18. the top spot in our company
ترجمه بالاترین مقام در شرکت ما

19. hit the spot
ترجمه (عامیانه) نیاز مبرم یا خواسته‌ی شدیدی را اقناع کردن،برآوردن،به هدف خوردن

20. on the spot
ترجمه 1- در محل ذکر شده 2- فورا،بی‌درنگ 3- (خودمانی) گرفتار،در وضع بد،تحت فشار 4- (خودمانی) در خطر،در خطر مرگ

21. a good fishing spot
ترجمه یک جای خوب برای ماهیگیری

22. this liquid will spot out all of the stains
ترجمه این محلول همه‌ی لکه‌ها را خواهد برد.

23. have a soft spot for somebody
ترجمه نسبت به کسی مهر و محبت ویژه داشتن

24. in a (bad) spot
ترجمه (خودمانی) در وضع بد،در مضیقه،گرفتار

25. do not think that every spot is a sapling . . .
ترجمه (سعدی) هر پیسه گمان مبر نهالی. . .

26. fear rooted her to the spot
ترجمه ترس او را در جای خود میخ‌کوب کرد.

27. he lighted upon that lonely spot quite by accident
ترجمه او کاملا به‌طور اتفاقی به آن جای خلوت رسید.

28. his reputation is without the slightest spot
ترجمه شهرت او کمترین نقص را ندارد.

29. do not take any brindle for a spot . . .
ترجمه هرپیسه گمان مبر که خالیست . . .

30. his glance had stayed posited on the spot
ترجمه نگاهش به آن نقطه دوخته شده بود.

مترادف spot

نقطه (اسم)
stop , ace , speck , point , spot , dot , part , jot , period , mark , prick , mote , minim , iota , plot , fleck , full stop , splotch , punctation , speckle , tittle
موقعیت (اسم)
post , site , place , spot , situation , status , position , plight , setting , ball game , location , circumstances , station , locality , state of affairs , status quo
خال (اسم)
blotch , speck , spot , dot , mote , beauty spot , mole , freckle , mother's mark , stigma , pip , fleck , speckle
لکه (اسم)
blotch , smut , spot , dot , glob , blur , mulct , smudge , freckle , taint , stain , smear , gall , blob , blot , nebula , pip , dirt , dapple , splotch , iron mold , smirch , smooch , soilure
لک (اسم)
speck , spot , stain , blot , stigma
مکان (اسم)
dwelling , habitation , site , stead , place , spot , position , location , locality , locus
لحظه (اسم)
spot , instance , minute , moment , instant , flash , second , trice
محل (اسم)
site , place , room , spot , position , location , vacancy , locale , locality , situs , whereabout
موضع (اسم)
stand , spot , position , locality
زمان مختصر (اسم)
spot
با خال تزئین کردن (فعل)
spot
در نظر گرفتن (فعل)
spot
بجا آوردن (فعل)
perform , spot , pay
لکه دار کردن یا شدن (فعل)
spot , blot
کشف کردن (فعل)
spot , find , detect , discover , find out , figure out , uncover , decipher , decode

معنی عبارات مرتبط با spot به فارسی

الله بختی آزمایش کردن یا سنجیدن، نمونه سنجی کردن، مقابله موضعی، بررسی موضعی
پاس دادن توپ به محل خالی زمین که قرار است عضو دیگر تیم فورا خود را به آنجا برساند
ازمایش فوری
جوشکاری نقطه ای، خالجوش، نقطه جوش
جای زیبا و دیدنی، (بزک) خال ساختگی که برای زیبایی بر چهره نقش کنند، خال زیبایی، خال کوچک، خال زیبایی خال
(در شبکیه ی چشم) نقطه ی کور، کور سوی، جهتی که در آن دید خوب نباشد، نقطه ی ضعف، نقطه کور درشبکیه چشم، نقطه ضعف
لکه نورتند رو
نقطه جی، ناحیه ای در دیواره ی مهبل زنان که (طبق نظریه ی اثبات نشده ی یک پزشک آلمانی به نام گرافن برگ در سال 1950) اگر با انگشت لمس شود در زن حالت انزال ایجاد می کند
(عامیانه) نیاز مبرم یا خواسته ی شدیدی را اقناع کردن، برآوردن، به هدف خوردن
ناحیه ی ناآرام (به ویژه از نظر سیاسی و اجتماعی)، ناحیه ی دارای حرارت و تابشگری شدید، (ریخته گری و دیگ بخار و غیره) مرکز داغ، گرمگاه، پاتوق جوانان
(خودمانی) در وضع بد، در مضیقه، گرفتار
(عامیانه) آدم آماده به خدمتگزاری، آدم در دسترس، خدمتکار، چاکر (johnny-on-the-spot هم می نویسند)
(کشاورزی - لکه هایی که در اثر بیماری بر پهنه ی برگ پیدا می شود) لکه ی برگ
لکه ی پوست بدن (به رنگ قهوه ای یا سیاه یا سرخ که سابقا فکر می کردند در اثر بد کار کردن کبد است)
1- در محل ذکر شده 2- فورا، بی درنگ 3- (خودمانی) گرفتار، در وضع بد، تحت فشار 4- (خودمانی) در خطر، در خطر مرگ

معنی spot در دیکشنری تخصصی

[سینما] پروژکتور - محل
[عمران و معماری] محل - مکان - نقطه
[برق و الکترونیک] لکه 1. ناحیه روشن ایجاد شده روی صفحه نمایش لامپ پرتو-کاتدی به وسیله باریکه الکترونی . 2. آگهی تجاری کوتاه مدت که در حین برنامه ها پخش می شود . - نقطه ، لکه
[صنعت] نقطه ، نقطه ای
[نساجی] لکه کوچک - نقطه - خال - محل - نقش - لک
[ریاضیات] مکان، نقطه، محل، کشف کردن، لحظه
[برق و الکترونیک] پرتو نقطه ای - باریکه لکه ای باریکه بسامد - رادیویی از ماهواره ای که زاویه دهانه باریکی دارد تا سطح جغرافیایی نسبتاً کوچکی را پوشش دهد.
[کامپیوتر] رنگ لکه ای - استفاده از رنگ مشخصی از جوهر در یک کار چاپی . رنگهای لکه ای را می توان برای تأکید یا ایجاد جذابیت در مستندات به کاربرد . برخلاف process colour .
[نفت] مغزه گیری نامنظم
[عمران و معماری] شمارش نقطه ای
[نفت] اندازه گیری بی برنامه ی هیدروکربورهای گازی
[سینما] افکت موضعی و زودگذر
[نساجی] اثر خال برجسته در تور بافی - طرح خال برجسته در تور بافی
[سینما] صداهای موضعی - افکت های موضعی
[زمین شناسی] ارتفاع نقطه ای-موضعی - الف) ارتفاعی که بر روی یک نقشه توپوگرافی در یک نقطه بحرانی (مانند شکن در یک دامنه، تقاطع جاده، یا نقطه ای بر روی آب پخشان یک رود) برای تکمیل اطلاعات نقشه بدست آمده توسط خطوط پربندی و انگپایه هایی نشان داده می شود که از آنها خطوط منحنی های تراز به درستی کشیده می شوند. ب) نقطه ای بر روی یک نقشه یا نمودار که ارتفاع آن ذکر شده است. یک ارتفاع نقطه ای.
[ریاضیات] پرداخت سطح
[عمران و معماری] پی مجزا
[عمران و معماری] نقطه پرتصادف - نقطه تصادف خیز
[عمران و معماری] محل وقوع برخورد - محل وقوع تصادف - محل وقوع تصادم - منطقه برخورد - منطقه تصادف - منطقه تصادم
[صنایع غذایی] لکه باکتریایی : نوعی فساد باکتریایی گوجه فرنگی که به صورت لکه روی آن دیده میشود و عامل آن باکتری های مختلفی می توانند باشد.
[سینما] لامپ بزرگ گردنده
[زمین شناسی] لک کربن یا کربنی الف) یک درون گیر سیاه پولک مانند در بدنه یک بلو رالماس. ب) این اصطلاح در صنف جواهرسازی به هر درونگیر سیاه ظاهری یا نقص در الماس اشاره دارد. تحت تابش نور تیره، بیشتر لکه های یاد شده نه کربنی به نظر می رسند و نه سیاه.
[برق و الکترونیک] لکه ( خال ) کاتد
[فوتبال] نقطه مرکز
[عمران و معماری] محل وقوع برخورد - محل وقوع تصادف - محل وقوع تصادم - منطقه برخورد - منطقه تصادف - منطقه تصادم
[برق و الکترونیک] نقطه ی کور 1. مکسانی جغرافیایی که در آن دریافت سیگنالهای رادیویی ، تلویزیونی ، و یا رادار بسیار ضعیف است یا اصلاً دریافت نمی شود . 2. . بخشی از گستره ی تنظیم گیرنده ی رادیو که به دلیل ضعف طراحی مدارهای تنظیم ، دریافت ایستگاههای مربوط به آنها بسیار ضعیف است و یا اینکه اصلا شنیده نمی شوند .
[پلیمر] نقاط مرده
[پلیمر] مسیر ریزش

معنی کلمه spot به انگلیسی

spot
• roundish stain, dot, speck; place; awkward or difficult situation, predicament; specific location, area; stain on one's reputation, blemish; pimple (british); spotlight
• mark, dot, stain; remove a spot from; notice, detect, recognize; become stained; place, set in a particular position, locate
• made or done immediately; paid at once; broadcast between major radio or television programs; performed randomly
• exactly, precisely (slang)
• spots are small, round, coloured areas on a surface.
• spots on a person's skin are small lumps or marks.
• a spot of a substance is a small amount of it.
• a spot of something is a small amount of it; an old-fashioned, informal use.
• you can refer to a particular place as a spot.
• if you spot someone or something, you notice them.
• see also beauty spot, black spot, blind spot, high spot, hot spot, spotted, trouble spot.
• if you are on the spot, you are at the actual place where something is happening.
• if you do something on the spot, you do it immediately.
• if you put someone on the spot, you put them in a situation where they have to make a difficult decision, usually publicly.
spot cash
• cash money
spot check
• quick test; random investigation
• a spot check is a random inspection of one of a group of things.
spot market
• situation in which commerce is based on immediate delivery
spot news
• updated news, latest news
spot of ink
• ink stain, ink mark
spot of lunch
• light meal, small meal
spot on
• spot-on means exactly correct or accurate; an informal word.
spot on the map
• location which is marked on a map, town on a map
spot rate
• accepted market interest rate for regular transactions
spot test
• fast quiz; random sample
act on the spot
• act at once, act immediately
baby spot
• portable spotlight, small movable spotlight
beauty spot
• facial birthmark that is said to be beautiful
• a beauty spot is a place that is popular because of its beautiful countryside.
black spot
• a black spot on a road is a place where accidents often happen.
• a black spot is an area of a country where a particular situation is especially bad.
blind spot
• area in the retina of the eye which is not sensitive to light; area which is outside of one's field of vision
• if you have a blind spot about something, you cannot understand it.
dead spot
• area not under fire or observation; area that cannot be seen
election spot
• election campaign advertisement on radio or television
grease spot
• stain made by grease
height spot
• symbol on a map that indicates the highest point in the area
high spot
• the high spot of an event, activity, or period of time is the most exciting or enjoyable part of it.
hit the spot
• was just what one needed, fulfilled one's need
hot spot
• spot of light, beam of light; popular nightclub or entertainment site; site of ongoing warfare or political strife; place on the earth's surface where molten lava builds up under the surface
• a hot spot is an exciting place where there is a lot of activity or entertainment; used in informal english.
• a hot spot is also an area where there is some form of trouble such as fighting or political unrest; used in informal english.
in a spot
• in trouble, in a difficult situation
on spot
• right away, immediately, without delay
on the spot
• at once, immediately; in a difficult position, in an embarrassing position
• on-the-spot is used to describe something that happens in a place where other things have already happened or are happening, especially when there is not time for a great deal of preparation.

spot را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی spot

مبینا ١٣:٠٢ - ١٣٩٦/٠٥/٠٧
یافتن
|

مبینا ١٥:١٣ - ١٣٩٦/٠٥/٢٥
لکه
|

سیده زهرا برقعی ١٠:١٥ - ١٣٩٧/٠١/١٢
تشخیص دادن
|

حدیث ١٥:٥٩ - ١٣٩٧/٠٣/٠٦
شناسایی کردن
|

Reza ١٠:٣٥ - ١٣٩٧/٠٦/٢١
پیدا کردن در حالت سخت Find in difficultCondition
|

محمد آریان پور ٢٠:١٩ - ١٣٩٧/٠٦/٢٨
ناگهانی دیدن
|

na ١٠:٣٤ - ١٣٩٧/٠٧/٠٢
جا مکان
|

اسما اقطاعی ٢١:٣٧ - ١٣٩٧/٠٧/٢٠
لکه.لکه روی پوست
|

عاطفه موسوی ٢٣:٣٧ - ١٣٩٧/٠٧/٢١
قرار داشتن
|

ستایش آریا ١٠:٢٧ - ١٣٩٧/٠٨/١٣
دیدن و یافتن
|

فاطمه ١٣:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/١٢
لکه یا خال
|

حسن امامی ١٢:٤١ - ١٣٩٧/١١/١٩
یافتن چیزی یا کسی به خصوص موقعی دیدن آن سخت است.
مثال I spotted a police car behind us.
|

Roham ٠٩:٠٦ - ١٣٩٧/١٢/٠٢
مکان. نقطه
|

laya ٠٨:٢٣ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
جوش
|

خشایار نوروزی ١٨:٠٥ - ١٣٩٨/٠٢/٣٠
پول دادن یا قرض دادن به کسی
|

مرجان میری لواسانی ١٥:٠٣ - ١٣٩٨/٠٣/٢٠
نقطه
زمان
لحظه
|

پیشنهاد شما درباره معنی spot



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی spot
کلمه : spot
املای فارسی : اسپات
اشتباه تایپی : سحخف
عکس spot : در گوگل


آیا معنی spot مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )