برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1156 100 1

stage

/ˈsteɪdʒ/ /steɪdʒ/

معنی: صحنه، پایه، طبقه، مرحله، پله، اشکوب، وهله، صحنه نمایش، پردهگاه، در صحنه ظاهر شدن، مرحله دار شدن
معانی دیگر: (تئاتر و غیره) صحنه، پهنه، سن، هنر تئاتر، هنر پیشگی، بازیگری (معمولا با: the)، مرکز توجه، گامه، ایسته، روی صحنه آوردن، پهنه آوری کردن، نمایش دادن، (طبق نقشه) انجام دادن، اقدام کردن، دست زدن (به کاری)، قابلیت روی صحنه آوری را داشتن (یا نداشتن)، سکوب، اسکله، تختگاه، چوب بست، داربست، عرصه، معرکه، (سابقا - در سفرهای طولانی) منزل، توقفگاه، منزلگاه، (سابقا - در سفرهای طولانی) فاصله ی میان دو منزل، رجوع شود به: stagecoach، محل قرار دادن نمونه در زیر میکروسکوپ، (موشک و ناو فضاپیما) یکان رانشگر (که معمولا پس از اتمام سوخت از فضاناو جدا می شود)، رانشگر، (زمین شناسی) چینه، لایه، (رادیو) لامپ ها و سیم های بلندگو

بررسی کلمه stage

اسم ( noun )
(1) تعریف: a raised platform; scaffold.
مترادف: platform, podium, rostrum, scaffold

- Once the stages were built, the work on the upper masonry began.
[ترجمه ترگمان] زمانی که مراحل ساخته شد، کار بر روی سنگ بالایی شروع شد
[ترجمه گوگل] پس از ساخت مراحل، کار بر روی سنگ تراشی بالا شروع شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a platform upon which lectures, music, or theatrical productions are performed.
مترادف: dais, podium, rostrum
مشابه: arena, platform

- In the first scene of the play, there are only two actors on the stage.
[ترجمه ترگمان] در اولین صحنه نمایش، تنها دو بازیگر روی صحنه حضور دارند
[ترجمه گوگل] در صحنه اول بازی، تنها دو بازیگر در صحنه وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the profession of acting in the theater (prec. by the).
مترادف: acting, footlights

- The stage had been her life, and adjusting to retirement was difficult.
[ترجمه ترگمان] مرح ...

واژه stage در جمله های نمونه

1. stage designing
صحنه‌پردازی

2. stage by stage
مرحله به مرحله،گامه به گامه،گام به گام

3. stage left (or right)
(تئاتر) طرف راست یا چپ صحنه

4. intermediate stage of growth
مرحله‌ی میانی رشد

5. to stage a counterattack
دست به پاتک زدن

6. the eruptive stage of smallpox
مرحله‌ی بثوری (پروشی) آبله

7. the initial stage of a disease
مرحله‌ی آغازین بیماری

8. the larval stage of an insect
گامه (مرحله)ی لیسه‌ای یک حشره

9. set the stage for something
زمینه را برای چیزی مهیا کردن،مقدمه‌ی چیزی بودن

10. his appearance on stage was greeted by hoots of scorn
ظهور او بر صحنه با فریاد حاکی از تحقیر مواجه شد.

11. her appearance on the stage filled the audience with delight
ورود او به صحنه حضار را غرق در شعف کرد.

12. the lure of the stage
وسوسه‌ی صحنه‌ی تئاتر

13. the rake of the stage
شیب صحنه‌ی تئاتر

14. the gla ...

مترادف stage

صحنه (اسم)
arena , scene , stage
پایه (اسم)
base , stand , stock , measure , leg , ground , pile , status , prop , mark , degree , grade , basis , stalk , root , stage , mount , rank , stratum , buttress , stanchion , foundation , bedrock , radix , fulcrum , headstock , outrigger , cantilever , sill , column , pillar , phase , footpath , fundament , groundsel , groundwork , mounting , pediment , principium , thallus
طبقه (اسم)
sort , kind , degree , grade , race , bed , floor , stage , category , class , estate , stratum , folium , caste , lair , genus , ilk , layer , pigeonhole
مرحله (اسم)
leg , point , period , degree , grade , stage , station , stadium , step , phase
پله (اسم)
degree , scale , quantum , stage , echelon , stair , step , rung , round of the ladder
اشکوب (اسم)
story , floor , stage
وهله (اسم)
onset , occasion , place , heat , stage , reprise , instant
صحنه نمایش (اسم)
stage , proscenium
پردهگاه (اسم)
stage
در صحنه ظاهر شدن (فعل)
stage
مرحله دار شدن (فعل)
stage

معنی عبارات مرتبط با stage به فارسی

مرحله به مرحله، گامه به گامه، گام به گام
دلیجان
فن درست کردن نمایش
کارگردانی نمایش، مدیریت، کاگردانی
مدیر نمایش
در عقب صحنه (ویژه ی بازیگران و کارگران صحنه)
تاثیرهای صحنه، هنایش نمایشی (مانند نور و موسیقی)
کرم بازیگری یا اکتری
صحنه هراسی (ترس از ظاهر شدن بر صحنه)، وحشت حاصله در اثر ظهور در صحنه نمایش
(تئاتر) طرف راست یا چپ صحنه
صحنه آرایی کردن، (از پشت صحنه) صحنه را سرپرستی کردن، اداره کردن، کارگردانی کردن
صحنه آرا، مدیر صحنه، مدیر نمایش، کارگردان نمایش مدیرنمایش
تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش، تعوی­ سن
عاشق هنرپیشگی و صحنه ی نمایش، شیفته ی بازیگری
...

معنی stage در دیکشنری تخصصی

stage
[علوم دامی] گامه ، مرحله .
[سینما] صحنه
[عمران و معماری] مرحله - صحنه - آشکوب - تراز
[برق و الکترونیک] طبقه - طبقه گروهی از قطعات فعال یا غیر فعال در داخل مدار بزرگ که وظیفه معینی راانجام می دهند. این گروه یندی می تواند شامل مدارهای مجتمع نیز باشند. طبقات مخلوط کننده ، آشکارساز ، نوسان ساز ، تقویت کننده و طبقات خروجی رادیویی در گیرنده ی سوپرهترودین نمونه هایی از آن هستند.
[مهندسی گاز] مرحله ، پایه ، مرحله دارشدن
[زمین شناسی] آشکوب(مقیاس چینه شناسی زمانی) - آخرین تقسیمات زمانی چینه شناسی و بعد از دوره قرار دارد. - (چینه شناسی)؛ الف) واحد زمان چینه شناسی با گسترش و رتبه ای پایین تر از سری. معمولاٌ در تقسیم بندی ها و ارتباطات درون قاره ای بیشترین کاربرد را دارد هرچند که توانایی معرفی و شناخته شدن را در حد جهانی دارد. (بند 74، NACSN,1983). معادل زمانی اشکوب، عصر است. ممکن است که اشکوب به زیر اشکوبهایی تقسیم شود، اما الزاماً چنین نیست. تشخیص اشکوب عموماً بر پایه توالی بیوزونها استوار است. بیشتر اسامی اشکوبها بر پایه واحدهای سنگ چینه ای استوار هستند، با وجود این اشکوب ترجیحاً باید نامی جغرافیایی باشد که پیش از این در نامگذاری چینه شناسی استفاده نشده باشد. پایان-وند صفتی برای نام جغرافیایی معمولاً “an” یا “-ian” است، با وجود این شایسته است که نام جغرافیایی را بدون هیچ پایان-وند خاصی بکار بریم؛ مانند اشکوب کلیبورن. - ب) اصطلاح غیررسمی برای نمایش “هر نوع” واحد زمان چینه شناسی با رتبه تقریبی اشکوب استفاده می شود.
[بهداشت] مرحله
[نساجی] مرحله
[ریاضیات] گام، مرحله، گامه، سکو، فاز
[آب و خاک] اشل،تراز، طبقه، اشکوب
[زمین شناسی] منحنی تغییرات دبی
[سینما] بازی تئاتری
[سینما] اقتباس تئاتری
...

معنی کلمه stage به انگلیسی

stage
• raised platform; resting place on a journey; distance traveled between two resting places; phase, stage in development; stagecoach
• perform, present; carry out, execute
• a stage is a part of a process or activity.
• in a theatre, the stage is the raised platform where actors or entertainers perform.
• you can refer to acting and the production of plays in a theatre as the stage.
• if someone stages a play or other show, they present a performance of it.
• if you stage an event, you organize it and usually take part in it.
• to set the stage for something means to make preparations so that it can happen.
• you can refer to a particular area of activity as a particular stage, especially when you are talking about politics.
stage a strike
• organize a work stoppage, arrange a strike
stage actor
• one who acts in live theater performances
stage directions
• instructions used when performing a play
stage door
• entrance to a stage
• the stage door of a theatre is the entrance used by performers and by employees of the theatre.
stage effect
• prop that creates a special effect during a performance
stage fright
• being afraid of the public during a performance, fear of acting
• stage fright is a feeling of fear or nervousness that some people have just before they appear in front of an audience.
stage hand
• one whose task is to worry for the changing of backgrounds during a performance, porter during a performance
stage manage
• if an event is stage-managed, it is carefully organized and controlled by someone, rath ...

stage را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فائزه
سطح
Sunflower
دوره, مدت، مدت زمان،
سید علی موسوی اناری
مرحله
برای مثال :stage by stageینی step by step
و هردو ینی گام به گام؛مرحله به مرحله!
hhjh
صحنه
در بیشتر جاها
Hajar
سطح
Mahdiye
صحنه و صکو در کنسرت ها یا مسابقات و.....

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی stage
کلمه : stage
املای فارسی : استیج
اشتباه تایپی : سفشلث
عکس stage : در گوگل

آیا معنی stage مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )