انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 898 100 1

strain

تلفظ strain
تلفظ strain به آمریکایی/ˈstreɪn/ تلفظ strain به انگلیسی/streɪn/

معنی: خوی، تقلا، کوشش، کشش، اصل، خیل، نژاد، کشیدگی عضله، صفت موروثی، خصوصیت نژادی، در رفتگی یا ضرب عضو یا استخوان، اسیب، زور، درد سخت، مشمئز شدن، کش دادن، پالودن، پیچ دادن، سفت کشیدن، زور زدن، زودبکار بردن، زیاد کشیدن، کوشش زیاد کردن، خسته کردن، صاف کردن، کج کردن
معانی دیگر: دارای کشش کردن، تلاش کردن، به تقلا درآمدن یا درآوردن، دارای تنش کردن یا شدن، کوشیدن، فشار آوردن، (عضله و غیره) رگ به رگ کردن یا شدن، آسیب رساندن، صدمه زدن، (از حد معینی بیشتر) کش دادن، فراتر رفتن، خماندن، تحریف کردن، (تحت فشار) اندازه یا شکل چیزی را عوض کردن، دگردیس کردن یا شدن، کرنش، کرنش شدن یا کردن، کرنشی، صافی کردن، بیزیدن، پرویختن، آبکش کردن، از صافی رد کردن، تنش، کشیدگی، رگ به رگ شدگی، (مهجور) وادار کردن، مجبور کردن، (با: at) تردید کردن، گرایش نداشتن، ابا کردن، کششی، تنشی، تبار، نسل، (زیست شناسی) سویه، نوع، گونه، خصلت ارثی، ویژگی مانداکی، (مجازی) رگ، (نوشته یا سخن و غیره) سبک، روش، لحن، حالت، (معمولا جمع) قطعه ی موسیقی، تصنیف، آهنگ، ترانه، (در اصل) پس انداختن (بچه)، زاد و رود، اعقاب، نوه و نتیجه، تخم و ترکه، قطعه ی شعر (به ویژه شعر غنایی)، رگه

بررسی کلمه strain

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: strains, straining, strained
(1) تعریف: to pull or stretch to a high degree of tension.
مترادف: pull, stretch, tighten
مشابه: bend, draw, elongate, extend, rack, stress, tauten

(2) تعریف: to exert or extend to the maximum.
مترادف: exert
مشابه: bend, rack, sensitize, stress, stretch

(3) تعریف: to push beyond limit, reason, or endurance.
مترادف: overexert, overextend
مشابه: exert, exhaust, fatigue, force, overburden, overdo, overtax, push, stress, stretch, tax, wipe out

(4) تعریف: to injure, impair, or weaken by excessive stress.
مترادف: injure, pull
مشابه: damage, fatigue, hurt, sprain, twist, wrench

- He strained a muscle during practice.
ترجمه کاربر [ترجمه حسین درستی] در حین تمرین دچار کشیدگی عضله شد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او در طول تمرین یک ماهیچه را فشار داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در طی تمرین عضله را تکان داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to cause through stress, mechanical failure of.
مشابه: crack, fatigue, rack

(6) تعریف: to pass (a substance) through a sieve or filter.
مترادف: filter, sieve
مشابه: drain, purify, rack, refine, screen

- The chef strained the sauce.
ترجمه کاربر [ترجمه حسین درستی] سرآشپز سس را فشار داد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سرآشپز سس رو فشار داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سرآشپز سس را تحت فشار قرار داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to remove (something) by filtering.
مترادف: filter
مشابه: extract, remove, screen

- The chef strained the lumps from the sauce.
ترجمه کاربر [ترجمه حسین درستی] سرآشپز تکه ها را از سس پاک کرد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آشپز the رو از روی سس برداشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سرآشپز تکه هایی از سس را تحمل کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to pull energetically or forcibly.
مشابه: heave, pull, struggle, tug

(2) تعریف: to expend the maximum amount of effort; strive.
مترادف: labor, strive
مشابه: drive, press on, slave, struggle, toil, tug, work

(3) تعریف: to put one's nerves and muscles under the maximum amount of stress.
مشابه: strive, toil

(4) تعریف: to filter, trickle, or percolate through something.
مترادف: filter, sieve
مشابه: drip, ooze, percolate, trickle
اسم ( noun )
مشتقات: strainless (adj.), strainingly (adv.), strainlessly (adv.)
(1) تعریف: the act or process of straining.
مترادف: tension
مشابه: fatigue

(2) تعریف: the condition of being strained.
مترادف: effort, exertion
مشابه: fatigue, tension

(3) تعریف: an injury or impairment resulting from placing too much stress on some part of the body.
مشابه: wrench

(4) تعریف: extreme pressure or force, sometimes causing harm or deformity.
مترادف: stress

(5) تعریف: severe or exhausting emotional pressure.
مترادف: stress, tension
مشابه: fatigue, pressure, tax
اسم ( noun )
(1) تعریف: all the descendants of a common ancestor; race.
مترادف: race

(2) تعریف: any of various ancestries within a family or individual; lineage.
مترادف: lineage
مشابه: birth

(3) تعریف: any group of plants or animals of a particular species displaying distinctive traits not shared by other members of the species.

- They discovered a new strain of bacteria.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها نژاد جدیدی از باکتری‌ها را کشف کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها یک کشف جدید باکتری را کشف کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: (often pl.) a passage of music or poetry.
مترادف: passages

- the haunting strains of the symphony
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] و از نغمات موسیقی که در دل symphony،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سمفونی های فراموش نشدنی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه strain در جمله های نمونه

1. strain aging
ترجمه (فلز کاری) پیرشدگی کرنشی

2. strain gauge
ترجمه کشش سنج

3. strain hardening
ترجمه سخت گردانی کششی

4. strain the canvas tightly over the frame
ترجمه کرباس نقاشی را تنگ روی چارچوب بکش.

5. strain after effects
ترجمه با سعی افراط آمیز و نمایان در موثر سازی چیزی کوشیدن

6. strain at a gnat
ترجمه در مورد چیزهای کم اهمیت تردید کردن،مته به خشخاش گذاشتن

7. strain at the leash
ترجمه بی‌صبر بودن،ناشکیبایی کردن

8. strain at the leash
ترجمه (عامیانه) برای کسب آزادی بیشتر تقلا کردن،برای پاره کردن مهار خود کوشیدن

9. strain something off (from something)
ترجمه با پالودن یا صافی کردن چیزی را (از چیز دیگر) جدا کردن

10. strain to one's bosom (or heart)
ترجمه تنگ در آغوش گرفتن،به سینه فشردن

11. a strain on my finances
ترجمه فشار بر وضع مالی من

12. don't strain yourself!
ترجمه زیاد به خودت فشار نیاور!

13. the strain of the war had been wearing them
ترجمه فشار جنگ آنها را فرسوده کرده بود.

14. to strain a law to one's own advantage
ترجمه قانونی را به سود خود کش دادن

15. to strain a muscle
ترجمه عضله را رگ به رگ کردن

16. to strain every nerve
ترجمه با تمام قوا کوشش کردن

17. to strain one's authority
ترجمه از (حدود) اختیارات خود فراتر رفتن

18. a new strain of viruses
ترجمه یک گونه‌ی جدیدی از ویروس

19. a painful muscle strain
ترجمه رگ به رگ شدگی دردناک عضله

20. heavy traffic could strain the old bridge
ترجمه ترافیک سنگین ممکن است به پل قدیمی صدمه بزند.

21. there is a strain of madness in her family
ترجمه در خانواده‌ی او یک رگ جنون وجود دارد.

22. to crack under a strain
ترجمه بیماری عصبی (یا حساسیت عصبی) پیدا کردن

23. the cable broke under the strain
ترجمه در اثر آن فشار شاه سیم پاره شد.

24. to write in an angry strain
ترجمه با لحن خشم آمیزی نگاشتن

25. he came of a sturdy peasant strain
ترجمه او از نسل دهقانان پر طاقت بود.

26. I would welcome some help but don't strain yourself!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من به کمک احتیاج دارم، اما به خودت فشار نیار!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من بعضی از کمک ها را می پذیرم اما خودم را تحمل نمی کنم!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. I couldn't look after him any more; the strain was too much for me.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دیگر نمی‌توانستم از او مراقبت کنم؛ فشار زیادی برای من بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من دیگر نمیتوانم از او مراقبت کنم فشار بیش از حد برای من بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. The prison service is already under considerable strain.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]خدمات زندان از قبل تحت فشار قابل‌توجهی قرار دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خدمات زندان در حال حاضر زیر فشار قابل ملاحظه ای است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. Relax, and let us take the strain .
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آروم باش، و بذار ما فشار رو تحمل کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آرامش ببخشید و فشار را بردارید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. Read the text naturally; don't strain after effects.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]متن را به طور طبیعی مطالعه کنید؛ بعد از تاثیرات تغییر نکنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]متن را بخوانید به طور طبیعی؛ پس از اثرات تحت فشار قرار ندهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف strain

خوی (اسم)
addiction , nature , character , habit , custom , affection , temper , temperament , propensity , bent , sweat , perspiration , strain , squint , slobber , slabber , proclivity , saliva
تقلا (اسم)
stress , agony , strife , slog , tussle , scramble , bout , tug , effort , exertion , nisus , wrestle , strain , bustle , muss , scrabble
کوشش (اسم)
labor , scramble , tug , effort , assay , stretch , attempt , trial , try , endeavor , strain , bustle , fist , muss
کشش (اسم)
attraction , tract , reach , extension , tension , tug , magnetism , draw , haul , gravitation , traction , pull , strain , twitch , inducement , haulage , towage , twitch grass
اصل (اسم)
point , quintessence , inception , principle , real , maxim , axiom , germ , origin , root , stem , radical , element , strain , authorship , provenance , fatherhood , paternity , mother , motif , principium , rootstock
خیل (اسم)
troop , tribe , strain , bivouac , camping , regiment , cavalry , camp , camping ground , drove of horses
نژاد (اسم)
issue , pedigree , race , strain , blood , descent , phylum , stirps
کشیدگی عضله (اسم)
strain
صفت موروثی (اسم)
strain
خصوصیت نژادی (اسم)
strain
در رفتگی یا ضرب عضو یا استخوان (اسم)
strain
اسیب (اسم)
hurt , damage , mar , inconvenience , harm , strain , lesion , injury , trauma , teen , tort
زور (اسم)
strength , might , energy , force , violence , power , vivacity , hustle , zing , strain , vigor , pressure , thrust , push , dint , tuck , zip , vim , stunt , vis
درد سخت (اسم)
strain , gripe , pang
مشمئز شدن (فعل)
hate , strain , loathe
کش دادن (فعل)
stretch , strain , protract
پالودن (فعل)
purify , refine , filter , strain
پیچ دادن (فعل)
strain , flex , screw , twist , hurtle , wrench , tweak , gnarl
سفت کشیدن (فعل)
strain , frap
زور زدن (فعل)
strain
زودبکار بردن (فعل)
strain
زیاد کشیدن (فعل)
strain
کوشش زیاد کردن (فعل)
strain
خسته کردن (فعل)
weary , harass , bore , fatigue , exhaust , strain , tire , fag , jade
صاف کردن (فعل)
clear , fine , filter , face , even , sleek , plane , strain , perk , smooth , shave , hone , percolate , pave , liquidize , unwrap , filtrate , smoothen , sleeken
کج کردن (فعل)
top , tip , incline , deflect , bend , strain , slant , list , crook , tilt , contort , inflect , recurve , distort , hook , incurve

معنی عبارات مرتبط با strain به فارسی

با سعی افراط آمیز و نمایان در موثر سازی چیزی کوشیدن
در مورد چیزهای کم اهمیت تردید کردن، مته به خشخاش گذاشتن
بی صبر بودن، ناشکیبایی کردن، (عامیانه) برای کسب آزادی بیشتر تقلا کردن، برای پاره کردن مهار خود کوشیدن
کشش سنج
با پالودن یا صافی کردن چیزی را (از چیز دیگر) جدا کردن
تنگ در آغوش گرفتن، به سینه فشردن
ریززیوی (میکرو ارگانیسم) فرضی که می تواند همه ی موجودات کره ی زمین را نابود کند
علوم مهندسى : تغییر بعد یافتن در حالت سرد
دوباره صاف کردن

معنی strain در دیکشنری تخصصی

strain
[علوم دامی] سویه ؛ گروهی از حیوانات در داخل یک نژاد که صفات مشترکشان آنها را از سایر افراد درون همان نژاد مجزا می کند .
[شیمی] کرنش ، کشیدگی
[عمران و معماری] تغییر شکل نسبی - کرنش - تغییر فرم نسبی - تنجش - تغییر طول نسبی - دگروشی - دگردیسی
[برق و الکترونیک] کشش
[صنایع غذایی] سویه : گروهی از افراد یک گونه که از جهت ژنتیکی همگن باشد. سویه های مختلف یک گونه ممکن است از لحاظ شدت بیماریزایی نشانه ها دامنه میزبانی سازگاری جنسی باهم متفاوت بتشند
[زمین شناسی] تغییر شکل ، کرنش - تغییرات حاصل از وارد شدن فشار یا تنش در یک جسم
[نساجی] کرنش - تغییر بعد - تغییر شکل
[ریاضیات] دگروشی، کُرنش
[پلیمر] کرنش
[عمران و معماری] کهنگی کرنشی
[زمین شناسی] کهنگی کرنشی
[عمران و معماری] تغییر شکل گسیختگی - تغییر شکل در گسیختگی - تنجش گسیختگی
[عمران و معماری] کنترل تنجش
[عمران و معماری] بیضی تغییر شکل
[معدن] بیضوی تنجش (مکانیک سنگ)
[شیمی] انرژی کرنش ، انرژی کشیدگی
[عمران و معماری] انرژی تغییر شکل - انرژی کرنشی - انرژی داخلی - انرژی ارتجاعی - انرژی تغییر فرمی - انرژی تغییر فرم نسبی
[پلیمر] انرژی کرنشی
[عمران و معماری] چگالی انرژی کرنشی
[عمران و معماری] روش انرژی کرنشی
[عمران و معماری] کرنش سنج - تغییر شکل یاب - اندازه گیر تغییر شکل - تنجش سنج
[برق و الکترونیک] کرنش سنج تراگردان مقاومتی برای اندازه گیری کرنش مکانیکی . اساس آن رسانا یا نیمرسانایی است که سطح مقطع کوچکی دارد و به سطح ماده ای که کرنش آن باید اندازه گیری شود ، جسبانده می شود. سنجه همراه با سطح فشرده یا کشیده می شود و تغییر شکل آن سبب تغیر مقاومت می شود. پنج نوع متفاوت دارد: سیم لخت خم شدنی ، سیم خم شدنی قرار گرفته روی پایه حامل کاغذی یا پلاستیکی ، ورقه فلزی خم شدنی ، نیمرسانا و فلز نشانده شده ( پوسه - نازک ) . تغییر مقاومت با اتصال یک یا چند سنجه مشابه به صورت بازوهای پل کرنش سنج ، به ولتاژ تبدیل می شود.
[زمین شناسی] کرنش سنج ، تغییر شکل یاب
[نفت] کرنش سنج
[برق و الکترونیک] پل کرنش سنج پل وتسونی که یک ، دو یا چهار کرنش سنج مشابه در بازوهای آن قرار دارد . وقتی که پل تحریک می شود ، تغییر مقاومت آن به ولتاژی برای ثبت یا نمایش تبدیل می شود . کرنش سنجهای پل روی ماده تحت تنش چسبانده می شوند. در پل چهار سنجه ای ، دو سنجه افزایش مقاومت و دو سنجه دیگر کاهش مقاومت را نشان می دهند ، در نتیجه مقدار قابل خواندن بیشتر از یک سنجه است.
[شیمی] کرنش زاویه ای ، کشیدگی زاویه ای
[عمران و معماری] کرنش محوری - تغییر شکل نسبی محوری
[زمین شناسی] کرنش محوری ، تغییر شکل نسبی محوری
[پلیمر] کرنش محوری
[عمران و معماری] تغییر شکل نسبی حجمی
[زمین شناسی] کرنش حجمی ، تغییر شکل نسبی حجمی
[عمران و معماری] تغییر فرم نسبی کوشی
[زمین شناسی] کرنش فشاری
[عمران و معماری] سرعت تغییر شکل ثابت - سرعت تنجش ثابت
[زمین شناسی] دگرشکلی، واتنش اصطلاح کلی در فرآیند های مسبب چین خوردگی، گسلش، برشی شدن، فشارش یا کشش سنگ ها به عنوان نتیجه ای از نیرو های گوناگون زمین.
[عمران و معماری] کرنش انحرافی
[عمران و معماری] کرنش قطری
[پلیمر] کرنش قطری

معنی کلمه strain به انگلیسی

strain
• tension; pressure; exertion; sprain or other injury caused by excess stress on some part of the body; extreme emotional pressure; melody; tendency; character; lineage, ancestry; pedigree, breed
• pull taut, stretch; injure a body part through overuse (especially a muscle); work very hard, exert oneself; filter through a sieve; deform, cause a change in shape or size
• if there is a strain on something, it has to hold more or do more than normal, and may therefore break or become inefficient.
• to strain something means to use it beyond normal or reasonable limits.
• if you strain to do something, you make a great effort to do it.
• strain is a state of worry and tension.
• if you strain a muscle, you injure it by using it suddenly or too much.
• strain is also a muscle injury.
• when you strain food, you pour the liquid off it.
• a strain of a plant is a variety of it.
• if you hear strains of music, you hear music being played; a literary use.
• see also strained.
strain at a gnat and swallow a camel
• be meticulous about small details and ignore the large ones
strain every nerve
• make every effort possible, give it one's all
strain insulator
• insulator for breaking electrical path in any wire link
eye strain
• eye strain is pain that you feel around your eyes or at the back of your eyes when you are very tired or should be wearing glasses.
under a strain
• under pressure, stressed

strain را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی strain

محمد ١٠:٠٥ - ١٣٩٦/٠٤/٢٩
کرنش
|

علی ن ٢٢:٢٠ - ١٣٩٦/٠٦/٢٩
فشار (در انجام دادن کاری)
|

بنت الهدی ٢٢:٤٩ - ١٣٩٦/٠٨/٠٣
Nervous strain : درگیری ذهنی
|

محمد خ1 ٢٢:٢٩ - ١٣٩٦/٠٨/٣٠
گرفتگی عضله
|

علی اکبر امیری ١٢:٠٥ - ١٣٩٦/٠٩/٢٩
کرنش
|

فاطمه ١١:٤٥ - ١٣٩٦/١١/١٧
کرنش
|

دانیال ٢١:٤٠ - ١٣٩٧/٠٢/٠٥
تمایل نداشتن، خسته شدن، بی میلی
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٧:١٢ - ١٣٩٧/٠٧/٢٧
جناح، جريان، شاخه، شعبه
|

زهرا مسعودی ١٤:٠١ - ١٣٩٧/٠٩/١٠
فشار روانی
|

لاب ١٨:٤٠ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
خستگی
|

محمد ٢١:٣٧ - ١٣٩٧/١٠/٢٥
کرنش : مقیاسی برای تغییر شکل یک عضو تحت تاثیر یک بار
|

سپید ناناز ١٦:٢٩ - ١٣٩٧/١٠/٢٨
نژاد، گونه
|

پیشنهاد شما درباره معنی strain



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی strain
کلمه : strain
املای فارسی : سترین
اشتباه تایپی : سفقشهد
عکس strain : در گوگل


آیا معنی strain مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )