برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1293 100 1

stuff

/ˈstəf/ /stʌf/

معنی: کالا، چیز، جنس، پارچه، ماده، چرند، انباشتن، چپاندن، پر کردن، تپاندن
معانی دیگر: ماهیت، نماد، ماده ی اصلی، جز اصلی، مایه، خمیره، موضوع، اثاث (اثاثیه)، چیز (چیزها)، اسباب آلات، متعلقات، آکندن، (با چیزی) پرکردن، (مجرا و غیره را) گرفتن، بستن، لمباندن، (با سرعت یا بی دقتی) قرار دادن، ریختن، انداختن، تاخرخره خوردن، پرخوری کردن، توی دل چیزی (گوسفند یا مرغ یا پلو و غیره) قرار دادن، آغندن، دلمه کردن، (پوست جانور را) با کاه و غیره پر کردن، پوست پیرایی کردن، پوست آکندن، (خودمانی) به هر جای نه بدتر خودت، به درک، مهارت، بلدی، کار ویژه، عمل، (خودمانی) گائیدن، پارچه (به ویژه پارچه ی پشمی)، دارو، خوردنی، خوراک، (امریکا - خودمانی) ماده ی مخدر، هروئین، خرت و پرت، آشغال، چیز به درد نخور، اسقاط، (در صندوق آرا) رای قلابی ریختن، مزخرف، لاطایل، یاوه، مصالح

بررسی کلمه stuff

اسم ( noun )
(1) تعریف: the material or matter from or with which something is made; substance.
مترادف: material, substance
مشابه: matter

(2) تعریف: the core or essential element or quality of something.
مترادف: core, essence, quiddity

- She has the stuff to succeed.
[ترجمه Diana] او چیزهای لازم را برای موفقیت دارد.
|
[ترجمه شمسایی] او ابزار لازم برای موفقیت را دارد
|
[ترجمه ترگمان] اون باید موفق بشه
[ترجمه گوگل] او چیزهایی برای موفقیت دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: unspecified material or articles, esp. personal possessions.
مترادف: belongings, paraphernalia, personal effects, things
مشابه: good, goods, property, thing

- Will you ...

واژه stuff در جمله های نمونه

1. stuff and nonsense!
(قدیمی - ندا حاکی از رد اظهارات دیگران) چرندیات و لاطائلات‌!،چه چرندیاتی‌!

2. to stuff a mattress with cotton
تشک را با پنبه پر کردن

3. to stuff one's head with trivia
کله‌ی خود را پر از مطالب کم اهمیت کردن

4. to stuff up a hole with mud
سوراخی را با گل بستن

5. what stuff is this cloth made of?
این پارچه از چه ماده‌ای است‌؟

6. leave your stuff in the room
اثاثیه‌ات را در اتاق بگذار

7. do one's stuff
شیرین کاری کردن،مهارت خود را نشان دادن

8. he knows his stuff well
کار خودش را خوب بلد است.

9. do you call this stuff food!
اسم این را خوراک می‌گذاری‌!

10. real life is the stuff of his poetry
مایه‌ی شعر او زندگی واقعی است.

11. take this job and stuff it!
این شغل به درد عمه‌ات می‌خورد!

12. there has been some good stuff on tv lately
اخیرا تلویزیون چیزهای خوبی را نشان می‌دهد.

13. this novel is really boring stuff
...

مترادف stuff

کالا (اسم)
article , object , stuff , lot , commodity , merchandise , ware , traffic , trafficker , mercery
چیز (اسم)
article , matter , object , thing , stuff , work , effects , res , nip , odds and ends , thingummy , widget
جنس (اسم)
breed , material , substance , stuff , kind , stamp , brand , mettle , commodity , ware , genre , gender , genus
پارچه (اسم)
stuff , lot , piece , cloth , fabric , textile , tissue
ماده (اسم)
abscess , article , material , matter , female , substance , stuff , point , clause , provision , paragraph , res , woman , metal
چرند (اسم)
windy , baloney , stuff , balderdash , blether , crap , blather , hokum , bosh , bologna , bilge water , bilk , boloney , trumpery , haver , rigmarole , jive , piffle
انباشتن (فعل)
assemble , accumulate , stack , fill , stuff , cumulate , hoard , bulk , agglomerate , hill , garner , stash , stow
چپاندن (فعل)
stuff , jam , thrust , cram , squeeze
پر کردن (فعل)
stop , fill , stuff , heap , load , glut , poison , infect , stud , deplume , fill in , stow , plenish , thwack , suffuse
تپاندن (فعل)
stuff

معنی عبارات مرتبط با stuff به فارسی

(قدیمی - ندا حاکی از رد اظهارات دیگران) چرندیات و لاطائلات !، چه چرندیاتی !
شیرین کاری کردن، مهارت خود را نشان دادن
رنگ، ماده رنگی، جوهر
خوردنی، خواربار، ماده عذایی
حاصل باه :سبزی ومیوه
لوازم اشپزخانه بویژه سبزیجات، اخال، اشغال

معنی stuff در دیکشنری تخصصی

[مهندسی گاز] ماده ، کالا ، پرکردن ، اببندی
[نساجی] پرکردن - ماده اولیه
[عمران و معماری] روکش خشن
[زمین شناسی] ماده یخرفتی عنوانی منسوخ برای مواد حمل شده بر روی سطح یک توده یخی

معنی کلمه stuff به انگلیسی

stuff
• material of which something is made; essence; objects, things; personal belongings; cloth, fabric (british); nonsense (informal)
• force into a container or opening, cram; fill with some type of stuffing; fill an animal hide with material that preserves its shape; eat a large amount of food, gorge
• stuff is used to refer to things such as a substance, a collection of things, or the contents of something in a general way without mentioning the thing itself by name.
• if you stuff something somewhere, you push it there quickly and roughly.
• if a place or container is stuffed with things, it is full of them.
• if you stuff yourself, you eat a lot of food; an informal use.
• if you stuff a bird or a vegetable, you put a mixture of food inside it before cooking it.
• if a dead animal is stuffed, it is filled with material so that it can be preserved and displayed.
• if one thing is the stuff of another, the first thing is a very important feature or characteristic of the second thing; a formal use.
• if you say that someone knows their stuff, you mean that they are good at doing something because they are experienced and know a lot about it.
• see also stuffing.
stuff and nonsense
• hooey; senseless talk; foolish ideas
stuff and nonsense !
• nonsense, total rubbish, fiddlesticks
stuff up
• make a mess of something, blunder (australian slang)
bit of stuff
• (slang) person who is sexually desirable
boring stuff
• tedious material, dull things
doctor's stuff
• medicine, drugs, remedies
dye stuff
• dye, coloring agent
hot stuff
...

stuff را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

m.s
مسائل
کیان
تجهیز(تجهیزات)
In everyday English, people usually say stuff or, in British English, things rather than equipment
?Have you got your tennis stuff
inwzki
پر كردن
آرمین مظاهری
کار (فعالیت های مختلف)
ساحل
تجهیزات
Noshika_severi
Fill with something
علیرضا رحمتی
مسائل_چیزهای_ مشابه..... و غیره ... وامثالهم
I like reading and stuff
مهدی
این جور چیزها
^_^
Stuff معنی "چیزا"و"از این قبیل چیزها"و"از اینجور چیزها" رو میده...
مثلا:I like reading and stuff
یعنی(من خوندن و اینجور چیزا(اینجور کارا)رو دوست دارم)
Sahra
Matter or material; ex:we need salad stuff
*-*
به معنی وسیله
For ever
انباشتن
Setayesh-Arya
other stuff like this
یه چیزی تو این مایه ها
^_^
Stuff همانطور که در بالا گفته شده
در ترم های مختلف به. صورت های زیر تو کتاب ها اومده:
Stuffed animal:عروسک پر شده از پوشال-پرشده-
Stuff:I like reading and stuffدر اینجا به معنی "اینجور چیزا" و "از این قبیل کار ها"رو میده
Stuff:salad stuffبه معنی "کالا "یا"ماده ی مورد نیاز برای چیزی"یا همون "ماده اولیه"
Stuffyهم که فقط در یک مورد stuffy noise به کار میرود یعنی بینی که راه تنفسی اش بسته شده باشد...
Mohamad
: کالا، چیز، جنس، پارچه، ماده، چرند، انباشتن، چپاندن، پر کردن، تپاندن
Matin
لوازم تجهیزات
Gym stuff لوازم ورزشی
Swimming stuff تجهیزات یا لوازم شنا
Mahdi
چیز،ماده،جنس
Armin
تجهيزات
ازاين قبيل
لوازمات
N.m
پرکردن
DR.MADIYAR BEHZADI
Fill with something
S
وسایل
Michael
صافکاری
M
ای جور چیزا . کالا. جنس
Pary🎀
کالا ، جنس، وسایل---material
Saghar
فعل:پر کردن
اسم:کالا
میثم علیزاده
اسم:
چیزمیز، چیز( ما تو فارسی چجوری به همه چی میگیم "چیز")
فعل:
1. چپاندن
2. پر کردن

* stuff به معنی چیز همیشه غیر قابل شمارش است مثلا:
. He has all kinds of stuff in his drawer
اما اگر به شکل foodstuff به کار برود قابل شمارش می شود و در حالت جمع "s" می گیرد.
fatemeh
سبک یا شیوه
محدثه فرومدی
بن مایه
امین
fill with some thing
توجه معنیverb ان این است.به فارسی یعنی چیز ،جنس،کالا ،ماده
a friend
چیز،مورد
سعید ترابی
آثار و کارهای هنری و ادبی
Mahshid Samadiii
meaning : fill with something
معنی : پر کردن با چیزی
sentence 1 : the pillow was stuffed with feathers.
.sentence 2 : peppers stuffed with rice
sentence 3 : he quickly stuffed a few clothes into a suitcase.
سعید ترابی
اسم:
1. چیز (چیزها)
2. somebody’s stuff وسایل یا چیزهای کسی
3. چیز (چیزها)
4. آثار و کارهای هنری و ادبی
5. ... and stuff و اینجور چیزا
6. the (very) stuff of dreams/life/politics دقیقا رویا/زندگی/سیاست
7. do/show your stuff نشان دادن (توانایی ها)
فعل:
1. چپاندن
2. پر کردن، تپاندن
3. پرکردن داخل فلفل دلمه، مرغ و ... قبل از پخت
4. پر کردن داخل پوست حیوان مرده تا شکل حیوان را بگیرد (برای دکور)
5. stuff yourself تا خرخره خوردن
6. get stuffed گمشو!، برو پی کار خودت !، خدا روزیت را جای دیگر بدهد
Sara Pasha
به زبان فارسی میشه کالا یا جنس
به زبان انگلیسی هم میشه :fill with somethinge
جمله : I dont like his stuff.
معنی : من کالای اورا دوست نداشتم.
جمله : کالا های مغازه ی آن خانم خیلی زشت/خوشگل بود .
Ana
♡چیز ،کالا♡

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی stuff
کلمه : stuff
املای فارسی : ستوفف
اشتباه تایپی : سفعبب
عکس stuff : در گوگل

آیا معنی stuff مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )