برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1282 100 1

style

/ˈstaɪl/ /staɪl/

معنی: سبک، روش، شیوه، عبارت، سلیقه، قلم، استیل، سبک نگارش، سبک متداول، میله، سیاق، خامه، نامیدن، مد کردن، متداولشدن
معانی دیگر: ویژگی، برجستگی، تشخیص، شیوه ی نگارش (یا نقاشی و غیره)، جنبه ی هنری، طرز بیان، روش اجرا یا انجام، روال، طرز ساختن یا گفتن، لحن، مد، باب روز، رواج، شیک، برازنده، تجمل آمیز، پرناز و نعمت، عنوان، لقب (القاب)، طرز صدا کردن یا مخاطب قرار دادن کسی، صدا زدن، (نام کسی را) خواندن، مخاطب قرار دادن، لقب دادن، سبک چیزی را تعیین کردن، دارای سبک کردن، طراحی کردن، (از نظر املا و نقطه گذاری و غیره) به سبک مورد قبول یا رایج درآوردن، (متن را) اصلاح کردن، (عهد باستان) قلم (برای نوشتن روی موم)، قلم حکاکی، سوزن یا قلم گراورسازی، سوزن گرامافون (stylus هم می گویند)، (روی قطب نما و غیره) عقربه، (روی نقشه) پیکان، فلش، (گیاه شناسی) خامه، پایه ی برچه، (برخی حشرات) سیخچه، سخت موی، نوع، گونه، جنس، دسته، زمره، جور، دم و دستگاه، کروفر، طمطراق، جلال و جبروت، معمول کردن

بررسی کلمه style

اسم ( noun )
(1) تعریف: the manner in which something is said or done.
مترادف: manner, mode, way
مشابه: approach, fashion, language

- She has a slow and relaxed style of speaking.
[ترجمه ترگمان] او سبک آرام و آرام صحبت کردن را دارد
[ترجمه گوگل] او سبک آرام و آرام صحبت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the collection of distinctive features that characterizes a type of thing.
مترادف: fashion, model, pattern
مشابه: idiom, definition 3: the design or crafted appearance of a particular thing. I like the style of these plates.The style of his hair hasn't changed in years.The dress fits, but I don't really like the style.synonyms: design

- They dance in the Latin style.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها به سبک لاتین می‌رقصند
[ترجمه گوگل] آنها در سبک لاتین رقص می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She learned to ride English style.
[ترجمه محمد حیدری] او یادگرفت که به سبک انگلیسی (اسب) سواری کند.
...

واژه style در جمله های نمونه

1. a style characterized by fluency and clarity
سبکی که ویژگی آن شیوایی و روشنی است.

2. a style clear of ambiguity
سبکی عاری از ابهام

3. a style that has exerted a profound influence on young writers
سبکی که بر نویسندگان جوان تاثیر عمیقی داشته است

4. hedayat's style of writing
سبک نویسندگی هدایت

5. her style is too literary
سبک او بیش از حد ادبی و کتابی است.

6. his style is at once vivid and sober
سبک او سرزنده و درعین حال عاری از افراط است.

7. his style is beautiful but he lacks depth
طرز بیان او زیبا است ولی عمق ندارد.

8. his style is flowery but lacks pith
سبک او پر رنگ و آب ولی عاری از معانی عمیق است.

9. his style is his own but his topics are eclectic
سبک او از خودش است ولی مطالبش دستچین شده است.

10. his style is homely and easy to understand
سبک او خودمانی و ساده است.

11. his style is informal and idiomatic
سبک او خودمانی و پر از اصطلاحات است.

12. his style is outdated
سبک او باب روز نیست.

...

مترادف style

سبک (اسم)
style , way , manner , mode , system , method , shape , fashion , casting , melting , molding
روش (اسم)
rate , style , way , growth , manner , procedure , course , march , system , form , method , how , rut , fashion , habitude , demarche
شیوه (اسم)
pace , style , device , method , technique , habitude
عبارت (اسم)
style , quotation , passage , expression , phrase , phraseology , diction , wording , wordage
سلیقه (اسم)
taste , style , manner , tact
قلم (اسم)
style , shaft , pen , wedge , stylus
استیل (اسم)
style
سبک نگارش (اسم)
style
سبک متداول (اسم)
style
میله (اسم)
style , bar , beam , shaft , stalk , stem , probe , arbor , axis , axle , pivot , rod , spit , pintle , pillar , shank , scape , fust , tige , virgule
سیاق (اسم)
order , style , way , arithmetic , manner , form , method
خامه (اسم)
cream , bank , style , bund , pen , raw silk
نامیدن (فعل)
style , call , term , name , nominate , denominate , entitle , rollcall
مد کردن (فعل)
accent , style
متداولشدن (فعل)
style

معنی عبارات مرتبط با style به فارسی

روش ومکتب ساده وبی لطافت
(خودمانی) مخل کار کسی شدن
روانی انشا، سبک سلیس
انشای روان، سبک سلیس
انشا ظریف
(امریکا ـ در برخی شبانه روزی ها و رستوران ها) خوراک به سبک خانه (بجای آنکه مستخدم به هرکس خوراک بدهد خود مشتری ها برمی دارند)
(مد و طرح و غیره) شیک و گران
بسبک داستان، بشکل روایت
(معماری) سبک جهانی (ویژگی آن: جعبه مانند و تزیینات کم و پهنه های صاف شیشه ای یا سیمانی و غیره)
روش گاه شماری قدیمی (طبق تقویم julian)
شیوه معماری که نشان برجسته ان طاقهای نوک تیزاست
(معماری و مبل سازی قرن 18) سبک ملکه ی آن (که ویژگی آن سادگی بود)

معنی style در دیکشنری تخصصی

[سینما] سبک فیلم - سبک
[عمران و معماری] سبک - شیوه
[زمین شناسی] سبک ، روش - موی درشتی در نزدیکی نوک شاخک که ممکن است سخت، پرزدار، یا چند مفصلی باشد(موجودات)
[نساجی] شیوه - سبک - روش - روش متداول - روش معمول - قلن - میله
[ریاضیات] روش، شیوه، سبک، نمونه
[کامپیوتر] نوع تایپ - نوع خاصی از تایپ ، معمولی ، سیاه ، یا شکسته ( ایتالیک) ، که به فونت خاصی تعلق دارد. نگاه کنید به typeface ; font .
[نساجی] تغییر روش - تغییر سبک - تغییرشیوه - تعویض نوع پارچه
[نساجی] روش چاپ
[کامپیوتر] شیوه ی نامه - فایلی ( در World Perfect , LATEX و سایر برنامه های کلمه پردار) که طرح کلی و خصوصیات تایپ نوشته ای را تعریف می کند.
[کوه نوردی] روش سبک بار
[کامپیوتر] سبک پایه .
[کامپیوتر] قالب قلم؛ طرح قلم
[کوه نوردی] روشن پوشینه
[کامپیوتر] سبک کاراکتری .
[نساجی] چهارخانه - شطرنجی - پیچازی - پارچه با تارو پود رنگی
Co ...

معنی کلمه style به انگلیسی

style
• manner, way; particular way of life (especially one that is luxurious); fashion, chic; vogue; ancient writing instrument; part of a pistil (botany); stylet; slender pointed process (zoology)
• plan, design; name, call
• the style of something is the general way in which it is done or presented, which often shows the attitudes of the people involved.
• someone's style is all their general attitudes and usual ways of behaving.
• someone or something that has style is smart and elegant.
• the style of a product is its design.
• someone's style of writing is their choice of words and the way in which they structure sentences and paragraphs.
• if you style clothing or someone's hair, you design the clothing or do their hair.
style sheet
• sheet that summarizes editorial guidelines relating to and used when preparing text for publication; file that defines styles or form in word processing programs and layout of a document (computers)
baroque style
• artistic style popular in the 17th century which was marked by elaborate ornamentation and efforts to create dramatic effects
country style
• rural style, unsophisticated style which is commonly seen in places outside of the city
florid style
• overly decorative style, flowery style, ornate style
flowery style
• ornate style, overly decorative style
free style
• bohemian style, individualistic lifestyle or fashion
gothic style
• style of architecture (used in churches and palaces) which was developed in western europe during the middle ages
infelicities of style
• inappropriatene ...

style را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حمید شمس
در مورد لباس: شیک، سبک و روش، مد روز
علیرضا
مجازی
Ali
سبک
مهدی صباغ
برازنده

مثال: ?is the shirt his style ==> آیا این پیراهن برازنده ی او هست؟ (پیراهن به او می آید؟)
مهلا
مد بودن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی style
کلمه : style
املای فارسی : استایل
اشتباه تایپی : سفغمث
عکس style : در گوگل

آیا معنی style مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )