انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1019 100 1

subject

تلفظ subject
تلفظ subject به آمریکایی/səbˈdʒekt/ تلفظ subject به انگلیسی/səbˈdʒekt/

معنی: نهاد، فاعل، مطلب، مبتدا، شخص، در معرض، شیی، تحت، مبحث، موضوع مطالعه، زیرموضوع، موکول به، موضوع، در خطر، تحت تسلط، مادون، مطیع، مشمول، در معرض گذاشتن، تحت کنترل دراوردن، در معرض بودن یا قرار دادن، مطیع کردن
معانی دیگر: زیر فرمان، منکوب، تحت قیمومت، متمایل به، محتمل به داشتن، دارای گرایش به، قابل -، - پذیر، منوط به، به شرط، شهروند، تبعه، تابع، رعیت، (شخصی یا چیز) مورد آزمایش یا تجربه و تحلیل یا کالبد شکافی، آزمایش شونده، آزمودنی، مورد، گزاره، بنمایه، جستار، مقوله، انگیزه ی اولیه، علت اصلی، علت العلل، مایه، (مدرسه و دانشگاه) موضوع درسی، رشته ی آموزشی، شاخه مورد تدریس، کلاس، شهروند کردن، تبعه کردن، تابع کردن، زیر سلطه در آوردن، در معرض (چیزی) قرار دادن، دستخوش کردن، مورد (چیزی) قرار دادن، (نادر) تقدیم کردن (برای رسیدگی)، ارائه دادن، (موسیقی) آهنگ اصلی، (در fuge) پیش درآمد، (دستور زبان) فاعل، کنا، مسندالیه، (فلسفه - منطق) موضوع قضیه، اصل گزاره، عامل معرفت، برابر ایستا، در آخته، جوهر، ذهن، (مهجور) در زیر قرار دادن، نمونه، فرد، مبحک، در معر­بودن یا قرار دادن

بررسی کلمه subject

اسم ( noun )
(1) تعریف: the topic of what is said, written, studied, or the like.
مترادف: theme, topic
مشابه: argument, point, text

- Her new novel is about an interesting subject.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رمان جدید او در مورد موضوع جالبی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رمان جدیدش در مورد یک موضوع جالب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- A great deal of research has been done on that subject.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تحقیقات زیادی در مورد این موضوع انجام شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تحقیقات زیادی در مورد این موضوع انجام شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a person or thing that is examined, analyzed, or depicted.
مشابه: object, point

(3) تعریف: a person who owes allegiance to a monarch or to a state.

(4) تعریف: a motive for action; cause.
مترادف: cause

- a subject of debate
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] موضوع بحث
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک موضوع بحث
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: an area of study; course.
مترادف: discipline
مشابه: area, course, study

- Her best subject is English.
ترجمه کاربر [ترجمه بیتا] بهترین موضوع درسی او انگلیسی است.
|

ترجمه کاربر [ترجمه رزی] بهترین درس او انگلیسی است
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بهترین سوژه او انگلیسی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بهترین موضوع او انگلیسی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a person or thing that is analyzed, experimented upon, treated, or the like.

(7) تعریف: in grammar, a noun or noun equivalent that is one of the two main components of a sentence and that generally names the person, place, thing, or condition which the predicate explains.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: under the power, authority, or influence of someone or something (often fol. by to).
مترادف: bound by
مشابه: accessible, amenable, answerable, dependent, subordinate, subservient

(2) تعریف: dependent upon (usu. fol. by to).
مترادف: contingent, dependent on
متضاد: independent
مشابه: conditional

- Our plans are subject to your approval.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برنامه‌های ما منوط به تایید شما هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] طرح های ما به تصویب شما بستگی دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: having a disposition toward; prone (usu. fol. by to).
مترادف: disposed, liable, prone, susceptible
مشابه: vulnerable

- He is subject to headaches.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او مبتلا به سردرد است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در معرض سردرد قرار دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: open to; liable for.
مشابه: liable, naked, pregnable, vulnerable

- They will be subject to penalties.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها مشمول مجازات خواهند شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها مجازات خواهند شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: subjects, subjecting, subjected
مشتقات: subjectable (adj.), subjectability (n.), subjection (n.)
(1) تعریف: to put or bring under power, authority, or influence (usu. fol. by to).
مترادف: subordinate
مشابه: conquer, occupy, put, subjugate, submit

(2) تعریف: to make open; expose (usu. fol. by to).
مترادف: expose
مشابه: submit

- He subjected himself to scorn.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خود را تحقیر می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خود را به نادانی تحمیل کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه subject در جمله های نمونه

1. subject and predicate
ترجمه مبتدا و خبر

2. subject peoples
ترجمه ملت‌های منکوب

3. subject to fits of anger
ترجمه متمایل به خشم‌زدگی‌های شدید

4. subject to revision
ترجمه قابل تجدید نظر

5. subject to severe droughts
ترجمه در معرض خشکسالی‌های شدید

6. subject to your approval
ترجمه منوط به توافق شما

7. a subject deserving of attention
ترجمه موضوعی که در خور توجه است

8. children subject to their parents
ترجمه کودکان تحت قیمومت والدین

9. territory subject to the jurisdiction of canada
ترجمه سرزمینی که تابع قوانین کشور کانادا است

10. that subject gradually evolved into a dilemma
ترجمه آن موضوع کم‌کم به صورت معمایی درآمد.

11. that subject is still under study
ترجمه آن موضوع هنوز تحت مطالعه است.

12. the subject of dispute and disagreement
ترجمه مایه‌ی بحث و عدم توافق

13. the subject of our composition
ترجمه موضوع انشای ما

14. the subject under discussion
ترجمه موضوع مورد بحث (تحت بررسی)

15. the subject was ordered to close his eyes
ترجمه به آزمایش شونده دستور داده شد که چشمان خود را ببندد.

16. the subject we wish to discuss with you
ترجمه موضوعی که می‌خواهیم با شما راجع به آن مذاکره کنم

17. this subject is of particular importance
ترجمه این موضوع از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

18. to subject oneself to the contempt of others
ترجمه خود را دستخوش تحقیر دیگران کردن

19. to subject someone to a thorugh questioning
ترجمه کسی را مورد استنطاق شدید قرار دادن

20. a plan subject for approval
ترجمه نقشه‌ای که برای تصویب تقدیم شده است

21. a sore subject
ترجمه یک موضوع رنج‌آور

22. a subsidiary subject
ترجمه یک موضوع فرعی

23. newspapers became subject to the caprices of their owners
ترجمه روزنامه‌ها تابع هوی و هوس صاحبان خود شدند.

24. queen elizabeth's subject
ترجمه اتباع ملکه الیزابت

25. he exhausted the subject of kennedy's assassination
ترجمه او موضوع قتل کندی را به طور کامل بررسی کرد.

26. most metals are subject to magnetism
ترجمه بیشتر فلزات تحت تاثیر خاصیت مغناطیسی قرار می‌گیرند.

27. servants had to subject themselves to their masters
ترجمه نوکرها باید خود را مطیع اربابان می‌کردند.

28. these regulations are subject to change without prior notice
ترجمه این مقررات بدون اطلاع قبلی قابل تغییرند.

29. they broached the subject of oil nationalization for the first time in december
ترجمه آنان برای اولین بار موضوع ملی شدن نفت را در دسامبر عنوان کردند.

30. to bring a subject up
ترجمه موضوعی را پیش کشیدن

31. we are all subject to human limitations
ترجمه ما همه دستخوش کاستی‌هایی هستیم که مختص بشر است.

32. we batted the subject back and forth
ترجمه ما آن موضوع را کاملا حلاجی کردیم.

33. he also mooted the subject of new taxes
ترجمه او موضوع مالیات‌های جدید را هم پیش کشید.

34. his treatment of this subject was very masterly
ترجمه رسیدگی کردن او به این موضوع بسیار استادانه بود.

35. human values are also subject to change
ترجمه ارزش‌های انسانی هم دستخوش دگرگونی می‌شود.

36. mathematics is a difficult subject
ترجمه ریاضیات رشته‌ی سختی است.

37. to stick to a subject
ترجمه دنبال موضوعی را گرفتن

38. he didn't bring up the subject of money
ترجمه حرف پول را نزد.

39. he is queer on the subject of religion
ترجمه نسبت به موضوع مذهب وسواس دارد.

40. she had never broached the subject of money
ترجمه او هرگز حرف پول را پیش نکشیده بود.

41. that preacher skips from one subject to another
ترجمه آن واعظ از یک موضوع به موضوع دیگر می‌پرد.

42. they decided to depoliticize the subject of addiction
ترجمه آنها تصمیم گرفتند موضوع اعتیاد را از سیاست مجزا نگه‌دارند.

43. air pollution is still a live subject
ترجمه آلودگی هوا هنوز یک موضوع مورد بحث است.

44. discoveries that have recently spotlighted this subject
ترجمه کشفیاتی که اخیرا این مطلب را کانون توجه کرده‌اند

45. he has written reams on this subject
ترجمه او خیلی در این باره نوشته است.

46. he is a crank on the subject of tax reform
ترجمه در مورد اصلاح قوانین مالیاتی بسیار افراطی است.

47. let's say no more on that subject
ترجمه بگذار در آن مورد دیگر حرفی نزنیم.

48. the speaker who wanders off his subject
ترجمه سخنرانی که از موضوع خود پرت می‌شود

49. to classify library books according to subject
ترجمه رده بندی کردن کتاب‌های کتابخانه بر حسب موضوع

50. to have large views on a subject
ترجمه درباره‌ی مطلبی اندیشه‌های گسترده داشتن

51. he finally opened up freely on the subject
ترجمه بالاخره آزادانه درباره‌ی آن موضوع لب به سخن گشود.

52. to reach a profound knowledge of a subject
ترجمه دستیابی به دانش عمیق در یک موضوع

53. he has only a passing acquaintance with the subject
ترجمه او با این موضوع فقط آشنایی سطحی دارد.

54. i am not up to date on that subject
ترجمه درباره‌ی آن موضوع آخرین اطلاعات را ندارم.

55. nowadays, the morality of war is a much debated subject
ترجمه اخلاقی بودن جنگ مطلبی است که این روزها سخت مورد بحث است.

56. the speaker was twice required to pronounce on the subject of free speech
ترجمه دو بار از سخنران خواسته شد که نظر خود را درباره‌ی آزادی بیان اعلام کند.

57. a digressive chapter which is entirely different from the main subject of the book
ترجمه فصل نامربوط که با موضوع اصلی کتاب کاملا فرق دارد

58. every time his honesty was questioned he weaseled and changed the subject
ترجمه هر بار که صداقت او زیر سئوال می‌رفت او حرف چند پهلو بکار می‌برد و موضوع را عوض می‌کرد

مترادف subject

نهاد (اسم)
accord , quality , identity , institution , subject , nature , character , inclination
فاعل (اسم)
subject
مطلب (اسم)
matter , subject , affair , subject matter , question
مبتدا (اسم)
subject , beginning
شخص (اسم)
subject , figure , man , person , one , fellow , cove , gink , wight , guy , varmint , specimen , dude , individual , geezer , human
در معرض (اسم)
subject
شیی (اسم)
substance , object , subject
تحت (اسم)
subject
مبحث (اسم)
subject , topic
موضوع مطالعه (اسم)
subject
زیرموضوع (اسم)
subject
موکول به (اسم)
subject
موضوع (اسم)
matter , object , subject , story , point , issue , subject matter , question , fable , plot , theme , problem , topic , leitmotiv , motif
در خطر (صفت)
subject
تحت تسلط (صفت)
subject , under
مادون (صفت)
subordinate , subject , subservient , behindhand , subjacent , puisne , subaltern , subordinative
مطیع (صفت)
subordinate , subject , conformable , docile , obedient , submissive , limber , biddable , dutiful , duteous
مشمول (صفت)
subject , contained , included
در معرض گذاشتن (فعل)
subject , expose
تحت کنترل دراوردن (فعل)
curb , subject , harness
در معرض بودن یا قرار دادن (فعل)
subject
مطیع کردن (فعل)
reduce , subject , subjugate , harness , subdue

معنی عبارات مرتبط با subject به فارسی

مسند الیه و مسند، مبتداو خبر، موضوع و محمول
مطالب مورد بحث، موضوعات کتاب، مواد مورد تدریس، موضوع اصلی، مطلب
تابع حکومت انگلیس، تحت تسلط دولت انگلیس
دستخوش سیل
تابع یامطیع قانون
مستعد سل
موکول به تصویب شما، اگر شما تصویب نمایید
اسم یا ضمیری که بعلت میند بودن حالت فاعلی داشته باشد
فیلم کوتاه (که معمولا همراه فیلم بلندتر نمایش داده می شود)
از موضوع پرت، خارجازموضوع

معنی subject در دیکشنری تخصصی

[سینما] سوژه - موضوع
[فوتبال] موضوع
[زمین شناسی] آزمودنی
[ریاضیات] ذهنی، نهشتی، نهادی
[آمار] آزمودنی
[برق و الکترونیک] رونوشت مدرک متنی یا تصویری که با استفاده از دستگاه فکس و از طریق خطوط تلفنی عمومی ارسال می شود .
[سینما] توصیف موضع
[سینما] نسبت درخشندگی موضوع
[حقوق] موضوع
[سینما] حرکت موضوع در کادر - حرکات سوژه - حرکت موضوع
[حسابداری] موضوع پیمان
[ریاضیات] گزاره ی حملی
[سینما] تغییر جهت موضوع
[حقوق] منوط به، مشروط به، تابع
[ریاضیات] تحت، وارد شدن، موکول به، با توجه به، مشروط به، به شرط این که
[ریاضیات] هم موضوع

معنی کلمه subject به انگلیسی

subject
• topic; branch of studies, major; person or thing that is studied or examined; citizen; motive; doer of an action in a sentence, noun to which the verb phrase in a sentence refers (grammar)
• subdue, conquer, master; expose; cause to experience, put through
• under the rule of; subordinate, under the control of; exposed to, liable to; conditional, dependant upon
• the subject of a conversation, letter, or book is the thing that is being discussed or written about.
• in grammar, the subject of a clause is the noun group which refers to the person or thing that does the action expressed by the verb.
• a subject is also a field of knowledge such as chemistry, history, or english that is studied in schools, colleges, and universities.
• the subjects of a country are the people who have the right to live there.
• subject people are controlled by a government or ruler. subject countries are controlled by another country.
• if you are subject to something, you are affected, or likely to be affected, by it.
• if one thing will happen subject to another, it will happen only if the other thing happens.
• if you subject someone to something unpleasant, you make them experience it.
subject catalogue
• magazine with topics
subject clause
• dependent clause which makes up the subject of the main clause
subject matter
• topic, content
• the subject matter of a conversation, book, or film is the thing, person, or idea that is being discussed, written about, or shown.
subject of dispute
• topic of argument, subject of controversy
subject to
• subordinate to -, under the influence of -, inferior to -
subject to abuse
• victim of abuse; used excessively
subject to approval
• depends on authorization, will go into effect only after approval
subject to certification
• depends on authorization, will go into effect only after certification
subject to change
• is open to alterations, can be changed at any time, is open to modification
subject to changes
• is likely to change, flexible, not final
subject to instructions
• according to instructions that will be given
subject to provisions
• according the the agreed conditions
subject to public supervision
• is liable to criticism from government institutions
subject to the law
• according to the law
bone up on a subject
• (slang) review with great detail for a short time
broach a subject
• open a subject for discussion
brought up the subject
• raised the issue, introduced the subject
changed the subject
• introduced a new subject, changed the topic, changed the issue
delicate subject
• touchy subject, sensitive issue
drop the subject
• change the subject of conversation, stop talking about a particular issue
exhaust a subject
• cover all aspects of a topic, develop a topic completely
extensive subject
• field of study taught in schools in a comprehensive manner
harp on the same subject
• dwell tediously on the same issue, repeat oneself
painful subject
• subject which causes emotional pain, delicate and complex subject
required subject
• necessary subject
sore subject
• sensitive topic, painful topic
versed on a subject
• knowledgeable in an area, skilled in a subject

subject را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی subject

Rasool ٢٢:٠٧ - ١٣٩٦/١١/١٦
واحدهای درسی
|

اکرم ١٣:٢٨ - ١٣٩٧/٠٢/٠١
مبحث
|

pza ١٦:٤٤ - ١٣٩٧/٠٣/٢٩
موضوع
|

kowsar ١٧:١٥ - ١٣٩٧/٠٥/٠٤
موضوع
|

مریم ١١:٣٨ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
پزشکی: بیمار
|

حسین رشیدی ١٥:٣٥ - ١٣٩٧/٠٥/٣١
در شیمی (در معرض)
|

مریم ١٥:١٦ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
پزشکی:سوژه
|

U ١٣:٢٠ - ١٣٩٧/٠٦/٢٢
موضوع
|

نسرین ١٩:٢٤ - ١٣٩٧/٠٧/٠٩
موضوع-فاعل
|

حسین سالک نژاد ١٦:٣٤ - ١٣٩٧/٠٧/١٦
فاعل، مطلب
|

tina ١١:٢٢ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
an area of knowledge you study at school or university
|

M.N ١٥:١٦ - ١٣٩٧/٠٨/٠٢
نهاد
|

امیرعباس بیهقی ١٨:٣٥ - ١٣٩٧/٠٨/٠٤
در معرض بودن یا قرار دادن ، تحت تاثیر بودن یا قرار دان
|

Neymarjt ١٣:١٨ - ١٣٩٧/١٠/١٥
an area of knowledge you study at school or university
|

حشمت ١٣:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/٣٠
فرد یا افراد,same subjects had concentration over 13 g\dl
|

سیامک ١٤:١١ - ١٣٩٨/٠١/١٤
بنده
|

امیررضا فرهید ١٨:٢٩ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
قرار دادن و یا گاهی هم در جملات به به معنی فرد یا فراد هم می آید.
|

mn123 ١٦:١٦ - ١٣٩٨/٠٢/٠٤
an area of knowledge you study at school or university
|

اکرم ١١:٤٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٢
شرکت کنندگان(در آزمایش..)=subjects
|

Mobina ١٣:٤٤ - ١٣٩٨/٠٣/١١
موضوع
|

Vanda ١١:١٦ - ١٣٩٨/٠٤/٢٠
An area of knowledge you study at school or university

Knowledge=آگاهی،دانش

University=دانشگاه
|

Adrina ٠١:٤٧ - ١٣٩٨/٠٤/٢٣
An area of knowledge you study at school or university : I am studying three subjects
توضیح و مثال دیکشنری آکسفورد المنتری لرنز دیکشنری سال 2018
|

Amir ١١:٠٤ - ١٣٩٨/٠٤/٢٦
an area of knowledge you study at school or university
|

Mahdi ١١:١٠ - ١٣٩٨/٠٤/٢٩
رعیت
|

ایمان حجتی ١٣:٠١ - ١٣٩٨/٠٥/٠٦
ارائه دادن، ارائه کردن، صادر کردن
this license is subjected for renewal annually
این مجوز هر ساله از نو صادر میشود
|

پیشنهاد شما درباره معنی subject



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی subject
کلمه : subject
املای فارسی : سابجکت
اشتباه تایپی : سعذتثزف
عکس subject : در گوگل


آیا معنی subject مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )