انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1047 100 1

take

تلفظ take
تلفظ take به آمریکایی/ˈteɪk/ تلفظ take به انگلیسی/teɪk/

معنی: بردن، گرفتن، پنداشتن، ستاندن، برداشتن، لمس کردن
معانی دیگر: تسخیر کردن، مسخر کردن، تصاحب کردن، فتح کردن، استاندن، یازیدن، دست اندازی کردن، ماهی (و غیره) گرفتن، صید کردن، شکار کردن، (در دست یا با دست) گرفتن، در دست نگهداشتن، (چیزی را از کسی) گرفتن، به دست آوردن، ستدن، ورداشتن، (شطرنج و نرد و غیره) کشتن، برنده بودن، (به بخشی از بدن) زدن، خوردن (به)، دچار کردن، دستخوش کردن یا شدن، (بیماری) گرفتن، (در حین ارتکاب و غیره) مچ کسی را گرفتن، غافلگیر کردن، دستگیر کردن، مفتون کردن، مجذوب کردن، جلب کردن، خرسند کردن، (از کسی یا چیزی) خوش آمدن، نوشیدن، لب زدن، فرودادن، فرو بردن، استنشاق کردن، (زن یا معشوق وغیره) گرفتن، (به شغل یا مقام و غیره) رسیدن، به عهده گرفتن، (سوگند) خوردن، (قول و غیره) دادن، (مسابقه یا جایزه و غیره) بردن، شکست دادن، برگزیدن، گزیدن، انتخاب کردن، خریدن، اتخاذ کردن، دست زدن (به)، متوسل شدن (به)، استفاده کردن (از)، گنجایش داشتن، جا داشتن، اجاره کردن، آبونه شدن یا بودن، (دستور زبان) حالت بخصوص گرفتن، (وسیله ی نقلیه) گرفتن، سوار شدن، با... رفتن، جستن، (پناه) بردن، (بست) نشستن، جای گرفتن، مستقر شدن، (وقت و غیره) صرف کردن، طول کشیدن، نیاز داشتن، لازم داشتن، مستلزم بودن، (به ارث) بردن، (به کسی) رفتن، (اسم یا لقب و غیره) گرفتن، نقل کردن، نقل قول کردن، - کردن، - برداشتن، پذیرفتن، پذیرا بودن، قبول کردن، تحمل کردن، تاب داشتن، فهمیدن، درک کردن، پی بردن، (با خود یا به محلی) بردن، حمل کردن، کشتن، تباه کردن، نابود کردن، کسر کردن، کاستن، منها کردن، (قلمه یا پیوند یا آتش و غیره) گرفتن، به جای کسی یا چیزی دیگر گرفتن، میزان گرفته شده یا صید شده یا بدست آوری شده، دریافتی (ها)، مبالغ واریز شده، کسب، سود، درآمد، (خودمانی) گول زدن، گوش کسی را بریدن، عمل گرفتن، در دست گیری، گیرش، واکسنی که می گیرد (اثر می کند)، (عکسبرداری و فیلمبرداری) برداشت

بررسی کلمه take

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: takes, taking, taken, took
(1) تعریف: to cause to be in one's hands; grasp.
مترادف: grab, grasp, nab, seize
متضاد: give, put down
مشابه: appropriate, capture, catch, clutch, get, grip, snatch

- He took the package that she was carrying.
ترجمه کاربر [ترجمه میلاد علی پور] مرد، بسته ای که زن حمل می کرد را از او گرفت
|

ترجمه کاربر [ترجمه سجاد نظری] او (مرد) بسته ای را که او (زن) داشت حمل میکرد گرفت
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون بسته رو که حامله بود رو برداشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بسته ای را که او حمل می کرد را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to obtain possession of through force, skill, or trick; seize; capture.
مترادف: gain, get, obtain, seize
متضاد: free, liberate, restore, return
مشابه: abduct, acquire, appropriate, capture, catch, commandeer, confiscate, grab, secure, steal, trap, usurp

- The king's army easily took the enemy fortress.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ارتش شاه به آسانی دژ دشمن را تسخیر کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارتش پادشاه به راحتی قلعه دشمن را در بر گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to carry away; remove.
مترادف: bear, bring, carry, move, transfer
متضاد: bring, return
مشابه: collect, draw, remove, tote

- That man took my purse!
ترجمه کاربر [ترجمه Bita] این مرد کیف من را برداشت
|

ترجمه کاربر [ترجمه میلاد علی پور] اون مرده کیفِ منو زد!
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ! اون مرد کیف منو گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این مرد کیف پول من را گرفت!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Don't forget to take your umbrella when you leave.
ترجمه کاربر [ترجمه zizi] موقع رفتن یادت نره چتر خود را براری
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی از اینجا میری، فراموش نکن که umbrella رو با خودت ببری
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فراموش نکنید که هنگام ورود به چتر خود را بردارید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to transport or escort.
مترادف: carry, convey, transport
مشابه: bring, drive, move, ship

- Could you take these boxes upstairs, please?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] میشه این جعبه‌ها رو ببری طبقه بالا، لطفا؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می توانید این جعبه ها را در طبقه بالا قرار دهید، لطفا؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I'll take you home whenever you're ready.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر وقت آماده بودی میبرمت خونه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هر زمان که آماده باشید، من را به خانه می برم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to subtract.
مترادف: deduct, subtract
متضاد: add

- If you take five from ten, you get five.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگه پنج تا از ۱۰ بگیری، پنج تا می‌گیری
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر پنج نفر از ده را بگیرند، پنج نفر را می گیرید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to deal with; do.
مترادف: do
مشابه: deal with, handle, manage, undergo

- The students will take their exams next week.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دانش آموزان هفته آینده امتحان خواهند داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دانش آموزان امتحانات خود را هفته آینده برگزار خواهند کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to accept.

- She decided to take that new job.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او تصمیم گرفت که این شغل جدید را بپذیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تصمیم گرفت که این کار جدید را انجام دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He applied to three colleges, but only one took him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون برای سه‌تا دانشگاه درخواست داده ولی فقط یکی بردنش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به سه کالج اعطا شد، اما تنها یک نفر او را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to fill; occupy.
مترادف: fill, occupy
مشابه: use, utilize

- He took a seat near the window.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نزدیک پنجره نشست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در کنار پنجره نشسته بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to put or bring into one's body.
مترادف: ingest, swallow
مشابه: consume, drink, eat, use

- She took two aspirin.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوتا آسپرین خورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دوز آسپیرین را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to use as transport.
مترادف: ride
مشابه: board, catch

- She takes the bus to school.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او اتوبوس را به مدرسه می‌برد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او اتوبوس را به مدرسه می برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: to accept; follow.
مترادف: accept, follow, heed, observe, submit to, tolerate
مشابه: mark, mind, receive, swallow

- Don't take orders from him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از او دستور نمی‌گیرم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از او دستور نمی گیرید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(12) تعریف: to experience.
مترادف: experience, feel, sense
مشابه: extract, gain, incur, know, realize, suffer, undergo

- I take pleasure in helping you.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از کمکت لذت می‌برم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لذت بردن از کمک شما به شما
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(13) تعریف: to study (as a course) in a school.
مترادف: learn, study
مشابه: pursue

- He's taking art history this semester.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این ترم از تاریخ هنر استفاده می‌کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او این دوره ترم را در تاریخ هنر می گیرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(14) تعریف: to write down; record.
مترادف: notate, record, transcribe, write

- You should take notes during the lecture.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شما باید در طول سخنرانی یادداشت بردارید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در حین سخنرانی باید یادداشت های خود را یادداشت کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(15) تعریف: to withstand; endure; tolerate.
مترادف: bear, endure, stand, stomach, suffer, tolerate, withstand
مشابه: abide, brook

- I can't take this cold weather.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من نمی‌تونم این هوای سرد رو تحمل کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من نمی توانم این هوای سرد را بگیرم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(16) تعریف: to accept as true.
مترادف: believe
مشابه: accept, assume, deem, heed, infer, interpret, postulate, regard, suppose, swallow, understand

- Take it from me, the story is accurate.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این داستان را از من بگیرید، داستان درست است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آن را از من برداشت، داستان دقیق است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(17) تعریف: to catch.
مترادف: strike
مشابه: catch, get, overcome, overtake

- Your news took us by surprise.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خبر تو ما رو غافلگیر کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اخبار شما ما را غافلگیر کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(18) تعریف: to ascertain using some form of measurement.

- She took her son's temperature.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دمای پسرش را گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او درجه حرارت پسرش را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(19) تعریف: to destroy; kill.
مترادف: carry off, consume, destroy, do away with, finish, kill
مشابه: decimate, wipe out

- Frost took the flowers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سرما گل‌ها را گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فراست گلها را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(20) تعریف: to require.
مترادف: call for, claim, demand, require
مشابه: consume, necessitate, need, use up

- This business takes a lot of time and effort.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کسب‌وکار زمان و تلاش زیادی را می‌طلبد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کسب و کار طول می کشد زمان و تلاش زیادی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(21) تعریف: to make (a photographic picture).
مشابه: capture, film, photograph, shoot

- They take snapshots when they are on vacation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها عکس‌های خود را زمانی می‌گیرند که در تعطیلات هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها زمانی که در تعطیلات هستند عکس می گیرند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(22) تعریف: used to call attention to a particular example of something; consider.

- Take Kennedy, for example. He was a popular president.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای مثال، کندی را در نظر بگیرید او یک رئیس‌جمهور مشهور بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مثلا به کندی نگاه کنید او یک رئیس جمهور محبوب بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(23) تعریف: to extract, quote.

- I took these two lines from Shakespeare.
ترجمه کاربر [ترجمه مارن] من‌این‌دو‌سطر‌را‌از‌شکسپیر‌آموختم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من این دو سطر را از شکسپیر برداشتم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من این دو خط را از شکسپیر گرفتم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(24) تعریف: to be affected with; catch.
مترادف: catch, contract, get
مشابه: take root

- She took pneumonia and died.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سینه‌پهلو گرفت و مرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پنومونی را گرفت و درگذشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(25) تعریف: to engage; charm.
مترادف: absorb, attract, catch, grip
مشابه: captivate, charm, draw, strike

- He was taken by the idea of opening a coffee shop.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به این فکر افتاد که یک مغازه قهوه را باز کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او توسط ایده باز کردن یک کافی شاپ گرفته شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: take after, take back
(1) تعریف: to obtain possession.
مشابه: levy, seize

(2) تعریف: to be effective.
مترادف: act, succeed, work
مشابه: function, perform, prevail, root

- The medicine took, and he is well again.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دارو مصرف کرد و دوباره حالش خوب شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دارو مصرف می شود، و او دوباره خوب است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to become set or permanent.
مترادف: endure, fix, last, set
مشابه: firm, root, stabilize, work

- The dye didn't take, so we had to try again.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رنگ سرخ نگرفت، بنابراین مجبور شدیم دوباره تلاش کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رنگ این کار را نکرد، پس مجبور شدیم دوباره تلاش کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to gain favor or wide appeal.
مترادف: click, prevail, succeed
مشابه: obtain, work

- The band's new record certainly took.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رکورد جدید گروه به طور قطع پذیرفته شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رکورد جدید این گروه مطمئنا در بر داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to detract (usu. fol. by from).
مترادف: detract
مشابه: deduct, lessen

- Her poor posture takes from her appearance.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حالت poor از ظاهر او سرچشمه می‌گیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وضعیت ضعیف او از ظاهر او طول می کشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to become.
مترادف: become, get, grow

- She took sick and canceled her trip.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون مریض شد و سفرش رو کنسل کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بیمار شد و سفر او را لغو کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: takable (takeable) (adj.), taker (n.)
عبارات: take in, take up
(1) تعریف: the act or process of taking.
مترادف: appropriation, capture, grasp, grip, seizure, taking
مشابه: acceptance, acquisition, catch, claim, consumption, interpretation

- A good friendship is built on give and take.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک دوستی خوب برای دادن و گرفتن ساخته شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دوستی خوب بر روی دادن و گرفتن ساخته شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a thing that is taken.
مترادف: appropriation, capture, taking
مشابه: acquisition, catch, claim, haul, inference

- His take from the robbery was a hundred dollars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سهم او از دزدی صد دلار بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از سرقت چند صد دلار بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the amount of fish or game taken on a single occasion.
مترادف: kill
مشابه: booty, catch, haul

- The hunters came home with a plentiful take.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شکارچیان با تعداد فراوان به خانه بازگشتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شکارچیان با درآمد فراوان به خانه می آمدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a scene recorded or televised without interruption.
مترادف: scene

- The director was pleased to have the scene done perfectly in just one take.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کارگردان خوشحال بود که این صحنه کاملا تنها در یک مورد انجام شده‌بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارگردان خوشحال شد که این صحنه را فقط در یک فیلم انجام می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a sound recording completed in a single recording session.
مشابه: recording

- It took three takes for the band to get the song right.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای گروه سه نفر لازم بود که آهنگ را درست اجرا کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برای گرفتن این آهنگ، سه بار برای گروه گرفته شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه take در جمله های نمونه

1. take a left at the next crossroads!
ترجمه در تقاطع بعدی به سمت (طرف) چپ برو.

2. take a right at the crossroads
ترجمه در تقاطع جاده‌ها به سمت راست بپیچ.

3. take all you want and we will bill you later
ترجمه هرچه می‌خواهید بردارید،بعدا صورتحسابش را برایتان می‌فرستیم.

4. take an umbrella, it is pouring outside
ترجمه چتر ببر،بیرون دارد رگبار می‌آید.

5. take any book you like
ترجمه هر کتابی را که دلت می‌خواهد بردار.

6. take any number from one to ten
ترجمه هر شماره‌ای را که می‌خواهی از یک تا ده انتخاب کن.

7. take any one of the apples you want
ترجمه هرکدام از سیب‌ها را که می‌خواهی بردار.

8. take anything you want
ترجمه هرچه دلت می‌خواهد بردار.

9. take as many apples as you can eat
ترجمه هر قدر سیب که می‌توانی بخوری بردار.

10. take as many as you want
ترجمه هر چند تا که دلت می‌خواهد بردار.

11. take as much as you can eat and don't be greedy
ترجمه آنقدر که می‌توانی بخوری بردار و حرص نزن‌!

12. take as much as you like
ترجمه هرقدر که دلت می‌خواهد بردار.

13. take care of yourself
ترجمه از خودت مواظبت کن.

14. take care, i pray you!
ترجمه خواهش می‌کنم مواظب باشید!

15. take down her name
ترجمه اسمش را بنویس

16. take heed of what you do!
ترجمه مواظب کارهای خود باش‌!

17. take her name off the list
ترجمه اسم او را از فهرست حذف کن.

18. take him into your confidence
ترجمه رازت را با او در میان بگذار.

19. take his predictions with a grain of salt!
ترجمه پیش بینی‌های او را جدی نگیر!

20. take it or leave it
ترجمه همین که هست (می‌خواهی قبول کن می‌خواهی رد کن)

21. take measures to stop someone
ترجمه برای متوقف کردن کسی اقدام کردن

22. take my advice!
ترجمه پند مرا بپذیر!

23. take my word for it!
ترجمه قول مرا بپذیرید!

24. take no notice of his threats; they are sheer bravado
ترجمه به تهدیدهای او توجه نکن‌; کاملا تو خالی است.

25. take off that silly hat!
ترجمه آن کلاه مسخره را از سرت بردار!

26. take off the mantle of authority and put it on younger shoulders
ترجمه ردای قدرت را بکن و بر شانه‌ی افراد جوانتر بیانداز.

27. take off those short pants and wear something more decent
ترجمه آن شلوار کوتاه را دربیار و یک چیز مناسب‌تر بپوش‌!

28. take off your gloves!
ترجمه دستکش‌هایت را در بیاور!

29. take one pill at noon and one at night
ترجمه یک قرص ظهر و یک قرص شب بخورید.

30. take special care of it
ترجمه از آن به طور ویژه‌ای مراقبت کن

31. take the bitter with the sweet
ترجمه زندگی تلخ و شیرین دارد.

32. take the clothes off the rope!
ترجمه لباس‌ها را از روی رجه بردار!

33. take the fireplace ashes out!
ترجمه خاکستر بخاری را ببر بیرون‌!

34. take the near road and go to the red light
ترجمه راه راست را بگیر و تا چراغ قرمز برو.

35. take the pen in your right hand
ترجمه قلم را در دست راست خود بگیر.

36. take them dirty boots off!
ترجمه آن پوتین‌های کثیف را در بیار!

37. take these letters over to the post office
ترجمه این نامه‌ها را به پستخانه ببر.

38. take this job and stuff it!
ترجمه این شغل به درد عمه‌ات می‌خورد!

39. take this medicine every three hours
ترجمه این دارو را هر سه ساعت بخورید.

40. take three from five
ترجمه سه را از پنج کسر کردن

41. take three tablespoonfuls three times a day
ترجمه روزی سه بار سه قاشق سوپ خوری میل کنید.

42. take two from four
ترجمه دو را از چهار کم کن‌!

43. take us to any restaurant that will suit
ترجمه ما را به هر رستورانی که مناسب باشد ببر.

44. take what he says with a grain of salt
ترجمه حرف‌های او را باور نکن.

45. take whatever you want!
ترجمه هر چی دلت می‌خواد ور دار!

46. take which you prefer?
ترجمه هر کدام را که ترجیح می‌دهی بردار!

47. take your medicine sweetheart!
ترجمه عزیزم دارویت را بخور!

48. take your paw off the table!
ترجمه دست صاحب مرده‌ات را از روی میز بردار!

49. take your pick!
ترجمه هر کدام را می‌خواهی برگزین‌!

50. take (or get) the bit in one's teeth
ترجمه مهار پذیر نبودن،سرپیچی کردن

51. take (or run) a risk
ترجمه مخاطره کردن،خطر کردن

52. take (or suffer or bear) the consequences
ترجمه نتیجه‌ی عمل خود را چشیدن،گرفتار پیامد عمل خود شدن

53. take a bath
ترجمه (خودمانی) ضرر مالی کردن،زیان کردن

54. take a bearing
ترجمه موضوع یا موقعیت (شخص یا چیزی را) بررسی کردن

55. take a bow
ترجمه با تعظیم کف زدن و هلهله‌ی حضار را جواب دادن (در کنسرت و نمایش و غیره)

56. take a chance
ترجمه قمار کردن،به مخاطره انداختن،گشاد بازی کردن

57. take a dim (or poor) view of
ترجمه نظر مساعد نداشتن (نسبت به چیزی)،بدبین بودن

58. take a dim view of
ترجمه بابدبینی نگاه کردن به

59. take a dive
ترجمه (امریکا - خودمانی - مسابقه‌ی مشت‌زنی) عمدا باختن

60. take a false step
ترجمه حرکت اشتباهی کردن،گام خطا برداشتن

61. take a fancy
ترجمه دوست داشتن،گرایش پیدا کردن به

62. take a fling at
ترجمه (بدون فکر قبلی) به کاری پرداختن

63. take a high road
ترجمه خود را بالاتر از دیگری دانستن،دست بالا را گرفتن،بزرگواری کردن

64. take a hint
ترجمه به یک اشاره کفایت کردن،متوجه کنایه شدن

65. take a leaf from someone's book
ترجمه از کسی سرمشق گرفتن،پیروی کردن (از کسی)

66. take a meeting
ترجمه (خودمانی) در کنفرانس حضور یافتن،به جلسه رفتن

67. take a miss
ترجمه 1- (در اصل) اشتباه کردن،عوضی گرفتن 2- درست درک نکردن،سو تفاهم پیدا کردن

68. take a piece out of somebody
ترجمه کسی را سخت نکوهش کردن

69. take a powder
ترجمه (خودمانی) فرار کردن،گریختن،به چاک زدن

70. take a scunner
ترجمه تنفر داشتن،بیزار بودن

مترادف take

بردن (فعل)
snatch , remove , bear , abstract , take , win , take away , carry , convey , conduct , propel , lead , steer , pack , transport , drive , port
گرفتن (فعل)
snatch , grab , cease , take , receive , obtain , hold , assume , engage , capture , pickup , catch , kindle , gripe , nail , educe , detract , devest , enkindle , obturate , wed
پنداشتن (فعل)
take , count , assume , suppose , deem , fancy , imagine , conceive
ستاندن (فعل)
take , receive , conquer
برداشتن (فعل)
remove , take , raise , lift , pick up , delete
لمس کردن (فعل)
take , stroke , touch , feel , palpate

معنی عبارات مرتبط با take به فارسی

(خودمانی) ضرر مالی کردن، زیان کردن
موضوع یا موقعیت (شخص یا چیزی را) بررسی کردن
با تعظیم کف زدن و هلهله ی حضار را جواب دادن (در کنسرت و نمایش و غیره)
قمار کردن، به مخاطره انداختن، گشاد بازی کردن
نظر مساعد نداشتن (نسبت به چیزی)، بدبین بودن، بابدبینی نگاه کردن به
(امریکا - خودمانی - مسابقه ی مشت زنی) عمدا باختن
حرکت اشتباهی کردن، گام خطا برداشتن
دوست داشتن، گرایش پیدا کردن به
یکه خوردن، واکنش دوگانه
مبادله، تبادل، بده و بستان، داد و ستد
کم و زیاد، تقریبا
(انگلیس - خودمانی - زننده) مسخره بازی، (کسی را) دست انداختن

معنی take در دیکشنری تخصصی

[سینما] برداشت
[عمران و معماری] برگیری - جذب
[حقوق] تصرف کردن، مالک شدن، سلب مالکیت کردن، گرفتن، مصادره کردن، بازداشت کردن، متقلبانه تصاحب کردن، ضبط کردن، تصرف عدوانی مال منقول
[ریاضیات] اختیار کردن، فرض کردن، گرفتن، پیدا کردن، پنداشتن، برداشتن، اختیار شدن
[معدن] محدوده معدن (عمومی)
[ریاضیات] قبول کردن یک مقدار، مقدار پذیرفتن
[ریاضیات] استفاده کردن از
[ریاضیات] استفاده کردن
[ریاضیات] در نظر گرفتن
[حقوق] به مرحله اجرا درآمدن، قطعیت یافتن، قابل اجرا شدن
[ریاضیات] اجرا شدن، انجام گرفتن
[ریاضیات] در نظر گرفتن، اختیار کردن
[ریاضیات] به شکل ... درآوردن، به صورت ... نوشتن
[ریاضیات] گرفتن، با استفاده از، با توجه به
[ریاضیات] با توجه به، به، بخاطر داشته باشید، با در نظر گرفتن، با ملاحظه ی اینکه
[حقوق] صورت برداری کردن، سیاهه برداری کردن
[سینما] برداشت پیوسته
[نساجی] مقدار جذب رنگ - برداشت رنگ - مقدار برداشت رنگ - میزان برداشت رنگ
[حقوق] قابل اجرا شدن، به مرحله اجرا درآمدن، قطعیت یافتن
[زمین شناسی] خورند تزریق
[ریاضیات] در ... طول می کشد
[سینما] نمای پوشش
[حقوق] صورت برداری کردن، سیاهه برداری کردن
[نساجی] محلول همراه منسوج
[سینما] برداشت بلند
[سینما] برداشت ناموفق

معنی کلمه take به انگلیسی

take
• act of taking; something taken; amount taken or collected at one time; income, proceeds, profits (informal); movie scene filmed without interruption; sound recording made in one session; successful inoculation
• get into one's possession; seize, capture, possess; grasp with the hands; contract, be affected with; carry away; captivate, charm; subtract, minus; do; occupy; ingest; ride; accept; feel; study; write down; endure; convey, transport; be effective
• you can use take to say that someone performs an action. for example, if you say that someone takes a look at something, you mean that they look at it.
• 1. if you take a particular attitude or view, you have it. 2. if you are in a shop and you say that you will take something, you mean that you will buy it.
• 1. if something takes a certain amount of time, you need that amount of time in order to do it. 2. if an action takes a particular quality or thing, that quality or thing is required in order to perform the action.
• 1. if you take something, you put your hand round it and hold it, often in order to move it somewhere. 2. if you take something from one place to another, you carry it there. 3. if you take someone somewhere, you drive them or
• 1. if someone takes something that belongs to you, they steal it or go away with it without asking your permission. 2. if soldiers or terrorists take people or places, they capture them.
• if someone takes office or takes power, they start being in control of something.
• 1. if you take something that is offered to you, you accept it. 2. if you take the responsibility or blame for something, you accept responsibility or blame for it.
• if you take someone's advice or orders, you do what they say you should do.
• if you take pills, medicine, or drugs, you swallow them.
• if someone takes a person's temperature or pulse, they find out what it is by measuring it.
• 1. if you take a particular road or route, you travel along it. 2. if you take a particular form of transport such as a car or train, you use it to travel from one place to another.
• 1. if you cannot take something unpleasant, you cannot bear it. 2. if you take an event or piece of news well or badly, you react to it well or badly. 3. if you take what someone says in a particular way, you interpret it in
• if you take students for a subject, you give them lessons in it.
• if you take a subject or course at school or university, you study it.
• if you take a test or examination, you sit it in order to obtain a qualification.
• if you take a particular size in shoes or clothes, you wear that size.
• you use take in the imperative to introduce an example that you want to be considered.
• you can say `i take it' to check that the person you are talking to knows or understands something.
• give or take: see give.
• take aback ... if you are taken aback, you are surprised or shocked. take after ... if you take after someone in your family, you look or behave like them. take apart ... if you take something a
• 1. if you take something back, you return it to the place you borrowed or bought it from, either because you have finished with it or because it is broken in some way. 2. if you take back something that you said, you admit tha
• 1. when people take down a structure, they separate it into pieces and remove it. 2. if you take down what someone is saying, you write it down.
• 1. if someone is taken in, they are deceived. 2. if you take in information, you understand it when you hear it or read it.
• ... 1. when an aeroplane takes off, it leaves the ground and starts flying. 2. if you take off something that you are wearing, you move it off your body. 3. if you take time off, you do not go to work
• 1. if you take to someone or something, you like them immediately. 2. if you take to doing something, you begin to do it regularly.
• 1. if you take up an activity or job, you start doing it. 2. if you take up an activity that was interrupted, you continue doing it from the point where it had stopped. 3. if you take up an idea or suggestion, you discuss it
take a back seat
• abstain from being in a chief position, permit oneself to be a secondary factor
take a ballot
• participate in elections, vote
take a bath
• bathe, wash oneself in the bath; (slang) suffer a financial loss
take a bow
• make a gesture of bending over (for respect, appreciation, etc.)
take a break
• take a time-out, take a short rest from a task
take a breath
• breathe, respire, draw air into the lungs and expel it out of the lungs
take a bribe
• accept money that is meant to influence a decision or an opinion
take a chair
• take a seat, have a seat, sit down (on a chair)
take a chance
• endanger oneself; take a risk; take advantage of an opportunity that is potentially risky
take a chill pill
• (slang) relax
take a city
• conquer a city
take a crack at
• take a risk, attempt something which can be dangerous
take a deep breath
• breath in deeply, count to ten, calm yourself down
take a degree
• receive an academic title
take a dim view of
• have reservations about -, have disfavor for -
take a false step
• make a wrong move, make an error
take a fancy to
• be attracted to, be fond of -
be on the take
• be corrupt, be bribable
double take
• defect in an engine's ignition; delayed response
• if you do a double-take, your reaction to something is delayed because you have had to think twice about it, or because it is not what you expected to hear.
give and take
• cooperation, mutual concession, compromise
• give-and-take is willingness to listen to other people's opinions and to make compromises.
give or take
• more or less, approximately, thereabout

take را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

مهدی ١٧:١٣ - ١٣٩٦/٠٤/٣٠
دزدیدن
|

Hadis ١٤:٤٢ - ١٣٩٦/٠٨/٢٧
در نظر گرفتن
|

دانیال ٢٢:١٥ - ١٣٩٦/١١/١٢
در آغوش کشیدن، در آغوش گرفتن
|

na ٢٢:٠٧ - ١٣٩٦/١٢/٠٥
در اوردن
|

زهرا فرحزادي ١٠:٢٠ - ١٣٩٦/١٢/١٢
طول كشيدن
|

Mahi ١٧:٠٤ - ١٣٩٧/٠٢/٣١
وقت صرف کردن _وقت گرفتن
|

میلاد علی پور ٢٣:١٥ - ١٣٩٧/٠٣/٢٣
برداشت
|

مریم حسن زاده ١٢:١٩ - ١٣٩٧/٠٤/١٥
I take a pink dress from store
|

مهدیه ٢٢:٤٠ - ١٣٩٧/٠٤/٢٥
بردن،گرفتن
|

مهدیه ١٩:٥٥ - ١٣٩٧/٠٤/٢٦
بردن،گرفتن
|

محمد عرفان ٢٣:١٣ - ١٣٩٧/٠٤/٢٦
برداشتن،لمس کردن
|

محمد عرفان شریفی ٢٣:٢٢ - ١٣٩٧/٠٤/٢٦
لمس کردن، برداشتن
|

محمد عرفان شریفی ٠٠:٣٨ - ١٣٩٧/٠٤/٢٧
تسخیرکردن
|

مصطفی حیدری ١٩:١٧ - ١٣٩٧/٠٥/١١
زدن،منها کردن،کاستن،لب زدن،نوشیدن
|

مسعود ١٦:٤٨ - ١٣٩٧/٠٥/١٥
گرفتن، برداشتن.
|

-؛-- ١٦:٤٣ - ١٣٩٧/٠٥/١٨
گرفتن
|

دلناز فرهمند ١٤:٤٥ - ١٣٩٧/٠٥/٢٧
وقت صرف کردن(خیلی هم درسته)
|

آراز فرشباف آقاجانی ١٥:٤٧ - ١٣٩٧/٠٥/٢٧
تهیه کردن
به دست آوردن
|

ملیکا ١٣:٤٣ - ١٣٩٧/٠٦/٠٤
می تونه معنی های زیادی داشته باشه البته وقتی که با کلمه های و صفت های دیگری ترکیب شود برای مثال take care of ... Take a shower
|

mahdie ١٣:٢١ - ١٣٩٧/٠٦/١٢
من با نظر شخصی که گفته take معنی های مختلفی داره موافقم به خصوص اگر با to و about بیاد ولی معنی کلی آن به طور انگلیسی give یا به طور فارسی نگاه داشتن است
|

sina,zahedan ١٢:٥٩ - ١٣٩٧/٠٧/٠٧
خاک کردن،ستاندن
|

a.r ١٥:٥٧ - ١٣٩٧/٠٧/٠٧
to get into one's hands, control, or possession
to hold, grasp, or grip
to consider, believe, or regard
to accept, receive, or assume
to do or perform
(to use or require (time
to use (something) as a means of conveyance or transportation
to use (something) as a means of safety or refuge
to undertake, make, or perform
to commit and apply oneself to the study of
to study for with success
to accept as true; believe
to accept or adopt as one's own
to understand or interpret
to regard or consider in a particular relation or from a particular viewpoint
(to perceive or feel; experience;to have or experience (a feeling or state of mind
to obtain from a source; derive or draw
to write or make a record of, esp. in shorthand or cursive writing
inf. to swindle, defraud, or cheat
to have the intended result or effect
to go into or enter
to use up; consume
to fill (time, space, etc.); occupy
to employ for some purpose
to require
to absorb or become impregnated with; be susceptible to
to enter into the enjoyment of
to remove
to remove by death
to receive into the body, as by swallowing or inhaling
to extract or quote
to receive or accept (a person) into some relation
|

Leila ١٥:١٣ - ١٣٩٧/٠٧/٠٩
یعنی گرفتن،برداشتن،بردن
|

Miss Leila ١٥:١٨ - ١٣٩٧/٠٧/٠٩
یعنی گرفتن. برداشتن. بردن‌.
|

ყムⓢЯム ٠٣:٢٠ - ١٣٩٧/٠٨/٢٥
مثال:take photos
ینی عکس گرفتن
ببینید این کلمه چون فعله در جمله های متفاوت معانی متفاوتی ممکنه داشته باشه.
در نظرات بالا کلمه ( take ) در جمله های متفاوت معنی شده و اکثراًنشون درستن. مــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــون
�🙅💋💋💗💗💗💙💗💙💔💔💜❤💜❤��������💕�💜💜💜💔💜💔💜🌂یسرا�💕💕💕💕💕💕�� ����💋💖💕💓💞
�💕💕
|

آراز فرشباف آقاجانی ٢٠:٤٨ - ١٣٩٧/٠٨/٢٧
زمان بردن
|

Toloo ٢١:٣٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٤
برای دارو هم استفاده میشه،یعنی مصرف دارو
|

میلاد علی پور ١٥:٢٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٥
زدن
|

P.A ١٤:٤٧ - ١٣٩٧/١٠/٠٩
1.گرفتن
2.بردن،رساندن،حمل كردن،برداشتن
3.خوردن،مصرف كردن
4.سفر/مسافرت كردن
5.نياز/احتياج داشتن
|

Salman Azimi ٢١:٤٤ - ١٣٩٧/١٠/٠٩
داشتن
He took a geography test
|

Farhad ١٥:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/١٦
اندازه گرفتن
|

A.L ١٤:٢٠ - ١٣٩٧/١٠/٢٠
گرفتن.برداشتن...
|

mwrym ١٦:٣٤ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
گرفتن ،برداشتن ;)
|

ممدی ١٨:٣٣ - ١٣٩٧/١٠/٣٠
به کار بردن
|

Mohammad ٠٠:٢٣ - ١٣٩٧/١١/٠٨
بگیریم.بگیر.گرفتن.
|

آقای بارانی ٠٩:٢٣ - ١٣٩٧/١٢/١٩
تحمل کردن
|

فرزاد ک پ ١٤:٢١ - ١٣٩٧/١٢/٢٥
فعل:
-hold - نگه داشتن
-remove-برداشتن
- carry or bring with one; convey
- حمل و یا آوردن توسط کسی؛ انتقال
-accept or receive (someone or something پذیرش یا دریافت (کسی یا چیزی)
-consume as food, drink, medicine, or drugs
مصرف مواد غذایی، نوشیدنی، دارو یا داروها
-make, undertake, or perform (an action or task ساختن، به عهده گرفتن یا اجرا کردن(کاری یا وظیفه ای)
-require or use up (a specified amount of time
نیاز به استفاده یا مصرف (در یک مقدار معین از زمان)
(of a plant or seed) take root or begin to grow; germinate.(در یک گیاه یا دانه) ریشه می زند یا شروع به رشد می کنند؛ جوانه زدن
"the fuchsia cuttings had taken and were looking good"
-(of an added substance) become successfully established.
GRAMMARگرامر
have or require as part of the appropriate construction.
"verbs which take both the infinitive and the finite clause as their object"

اسم:
a scene or sequence of sound or vision photographed or recorded continuously at one time.
"he completed a particularly difficult scene in two takes"

an amount of something gained or acquired from one source or in one session.
"the take from commodity taxation"

an amount of copy set up at one time or by one compositor.
|

کاربر آبادیس ١١:٤٤ - ١٣٩٨/٠١/٠٤
گرفتن
|

عبدالحسین ١٧:٢٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٧
رفتن
I take a bus
|

مهناز ٠٠:٠١ - ١٣٩٨/٠٣/٠٨
در پیش گرفتن
|

بابک ١٧:٥٠ - ١٣٩٨/٠٥/٠٤
قلمداد کردن، به خود گرفتن
They may take our interest as a licence to become overdomenant
|

بابک ١٨:٥٤ - ١٣٩٨/٠٥/٠٤
وقت گذاشتن برای انجام چیزی
Take time doing sth
|

سارا ١١:٣٧ - ١٣٩٨/٠٥/١٣
برداشتن
|

رویا ١٤:٤٨ - ١٣٩٨/٠٥/٢٥
ریختن
take me a cup of tea
|

احمدعلی خدائی ١١:١١ - ١٣٩٨/٠٦/٠٨
اخذ کردن
|

شهاب ١٥:٠٥ - ١٣٩٨/٠٦/٠٩
برداشت کردن
|

Maryam ٢٠:٣٤ - ١٣٩٨/٠٧/٢٤
Bus takes about an hour
اتوبوس حدود یکساعت دیگه میرسه
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی take
کلمه : take
املای فارسی : تک
اشتباه تایپی : فشنث
عکس take : در گوگل


آیا معنی take مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )