انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 901 100 1

tip

تلفظ tip
تلفظ tip به آمریکایی/ˈtɪp/ تلفظ tip به انگلیسی/tɪp/

معنی: سر، نوک، انعام، بخشش، راس، ضربت اهسته، سرقلم، نک، پول چای، اطلاع منحرمانه، تیزی نوک چیزی، انعام دادن، محرمانه رساندن، یک ور شدن، نوک گذاشتن، نوک دار کردن، کج کردن
معانی دیگر: قله، تارک، راس یا تارک زدن (به چیزی)، نوک چیزی را پوشاندن، ضربه ی تند و سبک، نرم کوب، (معمولا با: off - محرمانه) هشدار دادن، با خبر کردن، خبردادن، آگاهاندن، اطلاع دادن، (با نوک دست یا راکت) توپ را زدن، با سرپنجه زدن، اطلاع محرمانه، آگهداد نهانی، اشاره، راهنمایی، رهنمود، پند، شاگردانه، داشاد، دهش، شاگردانه دادن، ضربه ی تند و سبک زدن (tap هم می گویند)، نرم کوفتن، (معمولا با: over) واژگون کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، یک وری کردن یا شدن، کج کردن یا شدن، (در سلام و تعارف - مرد) کلاه خود را لمس کردن یا از سر برداشتن و دوباره به سر گذاشتن، (انگلیس) زباله دان، تل آشغال، سرازیر کردن

بررسی کلمه tip

اسم ( noun )
(1) تعریف: the extreme end, esp. of something slender, tapered, or pointed.
مترادف: point
مشابه: end, nib, peak

(2) تعریف: the top; peak; summit.
مترادف: apex, summit, top, vertex
مشابه: crest, crown, height, meridian, peak, pinnacle, zenith

(3) تعریف: a small part or piece fitted onto or covering the very end of something.
مشابه: end, nib, point

- a pen with a felt tip
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خودکاری با نوک لمس شده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قلم با نوک احساس
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tips, tipping, tipped
مشتقات: tipless (adj.)
(1) تعریف: to supply with a tip; attach a tip to.
مشابه: top

(2) تعریف: to serve as the tip of.
مشابه: cap, top

(3) تعریف: to remove the tip from.
مشابه: top
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tips, tipping, tipped
(1) تعریف: to move to a leaning or inclined position; tilt.
مترادف: cant, rake, tilt
مشابه: broach, incline, lean, slant, unbalance

(2) تعریف: to overturn; topple; upset (often fol. by over).
مترادف: capsize, overthrow, overturn, topple, upend, upset
مشابه: keel, tumble, turn, unbalance, upturn

- A raccoon tipped over my garbage can.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه راکون از سطل زباله من خبر داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک راکون بر روی سطل زباله من ریخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to lean; slant; tilt.
مترادف: cant, rake, slant, tilt
مشابه: incline, lean, list, pitch

(2) تعریف: to be overturned.
مترادف: capsize, overturn, upset
مشابه: keel, turn turtle, upturn

(3) تعریف: to topple (usu. fol. by over).
مترادف: overturn, topple
مشابه: tumble
اسم ( noun )
مشتقات: tippable (adj.)
(1) تعریف: the act of tipping.
مترادف: cant, tilt
مشابه: leaning, slanting, upset

(2) تعریف: the state or position of being tipped; incline; slant.
مترادف: cant, slant, tilt
مشابه: inclination, incline, lean, list, pitch, rake, slope

(3) تعریف: (chiefly British) an area designated for dumping refuse; garbage dump.
اسم ( noun )
(1) تعریف: a small gift, usu. money, given in appreciation for a service rendered.
مترادف: gratuity, lagniappe, pourboire
مشابه: baksheesh, bonus, remuneration, reward

(2) تعریف: a piece of privileged information likely to bring useful or profitable results to the receiver.
مترادف: tip-off
مشابه: clue, pointer, steer, suggestion

- He gave me a tip on the horse race.
ترجمه کاربر [ترجمه بیتا] او خبری را در مسابقه ی اسب سواری به من داد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بهم یه انعام داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک نوک را در مسابقه اسب به من داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a small, useful idea; hint.
مترادف: pointer, steer
مشابه: clue, hint, suggestion

- gardening tips
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نکات مربوط به باغبانی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] راهنمایی های باغبانی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tips, tipping, tipped
• : تعریف: to give a tip to in return for a service.
مشابه: remunerate, reward
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: tipless (adj.), tippable (adj.), tipper (n.)
• : تعریف: to give someone a tip.
اسم ( noun )
• : تعریف: a light touch; tap.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: tips, tipping, tipped
• : تعریف: to strike lightly.

واژه tip در جمله های نمونه

1. tip in
ترجمه (صحافی - نقشه یا جدول یا تصویر به داخل) کتاب چسباندن

2. tip of the iceberg
ترجمه نمونه‌ی کوچکی از مشکلات بزرگتر و پنهان

3. tip of the tongue
ترجمه نوک زبان،سرزبان،کاک

4. tip one's hand
ترجمه (عامیانه) نقشه یا تصمیم خود را بروز دادن (معمولا ناخودآگاهانه)،دست خود را رو کردن

5. tip the scales at . . .
ترجمه (روی ترازو) دارای وزن . . . بودن

6. the tip of a cone tapers and ends in a point
ترجمه نوک مخروط باریک می‌شود و به یک نقطه ختم می‌گردد.

7. the tip of my finger
ترجمه نوک انگشت من

8. the tip of the arrow was poisonous
ترجمه نوک پیکان زهرین بود.

9. the tip of the hill
ترجمه قله‌ی تپه

10. the tip of the pole is fitted with a copper shoe
ترجمه سر تیر دارای روکش مسی است.

11. the tip of the tongue
ترجمه نوک زبان

12. the tip of the wall was regularly indented
ترجمه سر دیوار دارای دندانه‌های منظمی بود.

13. from the tip of her toe to the tip of her head
ترجمه از نوک پا تا نوک سرش

14. should the tip be paid separately?
ترجمه آیا انعام را باید جداگانه داد؟

15. the nether tip of the moon's crescent
ترجمه نوک زیرین هلال ماه

16. the sharp tip of the spear
ترجمه نوک تیز نیزه

17. the southern tip of that island
ترجمه راس جنوبی آن جزیره

18. on the tip of one's (or the) tongue
ترجمه در شرف گفتن یا گفته شدن،برسر زبان (گیر کرده)

19. the retreating wing tip of an airplane
ترجمه نوک عقب رفته‌ی بال هواپیما

20. i gave him a tip on the shoulder and said, "hello!"
ترجمه دستی بر شانه‌اش زدم و گفتم "سلام‌!"

21. i gave the waiter a ten-dollar tip
ترجمه به پیشخدمت ده دلار انعام دادم.

22. he expected you to give him a tip
ترجمه توقع داشت که به او انعام بدهی.

23. We took a bus to the northern tip of the island.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما با یه اتوبوس به سمت شمال جزیره رفتیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما یک اتوبوس را به نوک شمالی این جزیره گرفتیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. His name's on the tip of my tongue(Sentence dictionary), but I just can't think of it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نام او روی نوک زبانم است (فرهنگ لغت حکم)، اما من نمی‌توانم به آن فکر کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نام او در نوک زبان من است (فرهنگ لغت حکم)، اما من فقط نمی توانم آن را درک کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. He forgot to add in the tip.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یادش رفت سر انعام اضافه کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او فراموش کرده است در نوک اضافه کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

26. It's on the tip of my tongue.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]روی نوک زبانم است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این در نوک زبان من است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. It lies at the southern tip of an island.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در حاشیه جنوبی یک جزیره قرار دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این در نوک جنوبی جزیره قرار دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. He kissed the tip of her nose.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نوک بینی‌اش را بوسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او نوک بینی اش را بوسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. There's paint on the tip of your nose.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یه نقاشی روی نوک دماغت هست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]رنگ روی بینی شما وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. Is it customary to tip hairdressers in this country?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این رسم تو این کشوره؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آیا در این کشور آرایشگاه نوک معمول است؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف tip

سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
انعام (اسم)
bounty , gratuity , tip , award , prize , bonus , reward , premium , baksheesh , largess , service charge , pourboire
بخشش (اسم)
release , present , profusion , forgiveness , remission , remittal , bounty , tip , grant , grace , boon , pardon , gift , generosity , mercy , baksheesh , bakshish , benefaction , beneficence , bestowal , munificence , largess , pity
راس (اسم)
end , climax , pinnacle , top , head , tip , peak , leader , vertex , cap , fastigium
ضربت اهسته (اسم)
tip , tap
سرقلم (اسم)
tip
نک (اسم)
tip
پول چای (اسم)
tip
اطلاع منحرمانه (اسم)
tip
تیزی نوک چیزی (اسم)
tip
انعام دادن (فعل)
tip
محرمانه رساندن (فعل)
tip
یک ور شدن (فعل)
tip , heel , tilt
نوک گذاشتن (فعل)
point , tip
نوک دار کردن (فعل)
point , tip
کج کردن (فعل)
top , tip , incline , deflect , bend , strain , slant , list , crook , tilt , contort , inflect , recurve , distort , hook , incurve

معنی عبارات مرتبط با tip به فارسی

بزن ودردو
گاری که می توان آن را برای تخلیه ی بار یک وری کرد، گاری کج شو، چر  خاکروبه خالی کنی
چلک، یکجوربازی باچوبهایی مانند الک ودولک
(صحافی - نقشه یا جدول یا تصویر به داخل) کتاب چسباندن
نمونه ی کوچکی از مشکلات بزرگتر و پنهان
نوک زبان، سرزبان، کاک
خبر محرمانه، هشدار نهان، خبر کشی، افشاگری، اخطار، اطلاع نهانی
(عامیانه) نقشه یا تصمیم خود را بروز دادن (معمولا ناخودآگاهانه)، دست خود را رو کردن
عصای سر فلزی
(روی ترازو) دارای وزن ... بودن
بالاترین درجه، اوج، بهترین، اعلی درجه
بلندشو
مشتوک (فیلتر سیگار)، فیلتر سیگار، سیگار فیلتردار
(بیس بال) گوی که چوگان با آن تماس کمی پیدا کرده است و کج می رود
(نام بازرگانی گندله ی کوچکی از پنبه که بر سر چوب کبریت یا میلچه ی پلاستیکی نصب شده و برای پاک کردن گوش و غیره به کار می رود) کیوتیپ، گوش پاک کن
نوک کفش دارای قوس منحنی

معنی tip در دیکشنری تخصصی

tip
[عمران و معماری] نوک - شیب دادن - منحرف کردن - تخلیه گاه باطله - خالی کردن
[برق و الکترونیک] نوک یکی از دو سیم متصل کننده مرکز تلفن به دستگاه تلفن ، نام آن را از سر فیش های مورد استفاده تلفن چیها در سیستم های قدیمی گرفته شده است. که از این فیشها برای برقرای ارتقاط استفاده می کردند . نوک معمولاً نسبت به رنگ مثبت است .
[زمین شناسی] نوک لغزش - دورترین و جلوترین نقطه مواد جابجا شده از قله یک زمینلغزش، نوک لغزش است.
[نساجی] راس - نوک - سر - نوک تیز
[ریاضیات] نوک، نوکی، مشعل، سو، نازل، تیز کردن، سرمته، نکته، رأس، سر، نوک، افشانک
[معدن] محل تخلیه (ترابری)
[برق و الکترونیک] فیش مادگی نوک فیش مادگی تک سوراخ کوچک برای اتصال فیش نری تک میله ای .
[کامپیوتر] ورودی نوار ؛ خروجی نوار Tape Input Tape Output
[سینما] صندلی تاشو (در سینما)
[پلیمر] نوک کند
[سینما] قسمت نوک چنگال
[ریاضیات] نوک تزریق کننده
[زمین شناسی] اسپیتز - مترادف کم کاربرد برای tip [paleont] (تیپ [دیرین شناسی]).
[پلیمر] دهانه خروجی پاشش

معنی کلمه tip به انگلیسی

tip
• gratuity; nib, edge, point; advice; slope, slant
• give a gratuity; spill; cause to slant
• the tip of something is the extreme end of it.
• if you tip an object, you move it so that it is no longer horizontal or upright.
• if you tip something somewhere, you pour it there quickly and carelessly.
• a tip is a place where rubbish is dumped.
• if you give someone such as a waiter or a taxi driver a tip, you give them some money to thank them for their services.
• if you tip someone, you give them money as a tip.
• if someone is tipped for success or to do a particular job, people with knowledge of their area of activity say that they are likely to be successful or to get the job.
• a tip is also a useful piece of advice or information.
• see also tipped.
• if you say that something is the tip of the iceberg, you mean that it is only a very small part of a much larger problem.
• if you say that a word or name is on the tip of your tongue, you mean that you cannot remember it just at the moment, but you are sure you will remember it very soon.
• if you tip someone off, you give them information or a warning, often privately or secretly.
• if you tip something over or if it tips over, it falls over or turns over.
tip of the iceberg
• small revealed section of a larger hidden issue
tip off
• clue; warn, hint, give information
• a tip-off is a piece of information or a warning that you give to someone, often privately or secretly.
tip out
• (slang) to have sex with a person other than one's spouse
tip the scale
• throw something off balance
tip the wink
• give a hint, give a clue
tip top
• if you say that something is in tip-top condition, you mean that it is in excellent condition; an old-fashioned expression.
felt tip
• type of pen that has a fabric tip
• a felt-tip or a felt-tip pen has a nib made out of fibres that have been pressed together.
filter tip
• a filter tip is a small device at the end of a cigarette that reduces the amount of nicotine that is inhaled by the smoker.
generous tip
• large tip, ample gratuity, large reward
left a tip
• left behind a small gift of money in return for services rendered
straight tip
• obvious clue
tool tip
• part of a robotic machine that comes in contact with the object being worked on
wing tip
• most distant end of a wing; style of shoe characterized by a toe cap with a slightly upward curve that extends toward the side of the shoe

tip را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی tip

Omid ١٥:١٥ - ١٣٩٦/٠٥/٠١
اطلاعات
|

Mahdi ١٣:٤٨ - ١٣٩٦/٠٥/٠٤
اطلاع
|

امير ٥٩ ٠٨:٤٩ - ١٣٩٦/٠٥/٠٦
ذهنيت
|

hassan ١٩:٣٢ - ١٣٩٦/٠٧/١٠
نشانگر فرصت بالقوه
|

مهدی ١٠:٤٨ - ١٣٩٦/٠٧/٢٨
نکته
|

محمد خ1 ١١:٢٨ - ١٣٩٦/١٠/١٦
نصیحت
|

محمد خ1 ١١:٢٨ - ١٣٩٦/١٠/١٦
نصیحت
|

Fg ١٥:٠٩ - ١٣٩٦/١١/٠٧
Advice
|

Erfan ٢١:٣١ - ١٣٩٧/٠٢/٠٥
نکته
|

sirvan ١٦:٤٧ - ١٣٩٧/٠٢/٢١
نکته
|

m ١٥:٥٢ - ١٣٩٧/٠٣/١٤
متصل شدن
|

Gh ١٥:١٨ - ١٣٩٧/٠٤/٠٥
Advice
|

.......?....... ٢٢:٣٥ - ١٣٩٧/٠٥/٠١
نصیحت
|

💛💙💜💚❤ ١٥:٤٠ - ١٣٩٧/٠٥/٠٣
بیشترین کاربردش<<نکته>> ‌هست
|

@gif ١١:٢٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢٨
Advice
|

ebitaheri@gmail.com ١١:٤٨ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
سَرِه

فراز
|

Ghara mohamadi ٠٩:٢١ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
a useful piece of information, especially about how to do something
|

H ١٣:١٦ - ١٣٩٧/٠٦/١٩
یکی از معانی tip، دستمزد یا انعام می باشد
|

سید ٢٢:٢٩ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
فنون و نکات ریز
|

Smat ١١:٢٨ - ١٣٩٧/٠٧/٢٢
1. A piece of advice or information to help you how to do sth
2. An extra money that you give a waiter for serving you in a restuarant
3. The highest part of sth
|

tina ٢٣:٣٢ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
a tip is a piece of useful advice
|

رز ٠١:٠١ - ١٣٩٧/٠٨/٢٨
سرقلم
|

فیروزه ١٣:٥٦ - ١٣٩٧/١٠/٠٨
انعام یا پول اضافه
|

سبحان مرادی ١٥:٢٧ - ١٣٩٧/١٠/٢٢
Tip means a piece of useful advice
|

Nawid Shamsi ٠٥:١٨ - ١٣٩٧/١١/١٠
شخصیت کسی را به کنایه بیان کردن
|

ایما محسنی ٢٢:٢٢ - ١٣٩٧/١١/٢٣
فوت و فن !
|

رسول معین ١٨:١٦ - ١٣٩٧/١٢/٠٣
انعام
|

یزدان بداغی ١٩:٤٥ - ١٣٩٨/٠١/٠٣
نکته
|

امیررضا فرهید ١٦:٤٢ - ١٣٩٨/٠٢/٠٩
دستمزد یا انعام
|

فاطمه مقصودی ٠٩:٥٤ - ١٣٩٨/٠٢/١٠
A tip is a peice of useful advice
انعام
کانون زبان ایران
ترم:Reach 4
|

AMIR ١٧:٤٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٤
a piece of practical advice
|

پیشنهاد شما درباره معنی tip



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی tip
کلمه : tip
املای فارسی : تیپ
اشتباه تایپی : فهح
عکس tip : در گوگل


آیا معنی tip مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )